(۱)

جانم  به تمناي تو تا كي ماند؟

 تا كي ماند تو را و تا كي خواند؟

غیر از تو چه كس مشتري قلب من است؟

غیر از تو چه كس قدر مرا مي‌داند؟

 

(۲)

 اين شيفته‌ي لايعقل ، مستِ خراب

اين تشنه‌ي آب ديده هر بار به خواب

اين خسته ز پيمودن صحرا و سراب

اين صيد خلاصش كن و اين دل درياب

 

(۳)

 تو قال بيار زود حالش برسد

برخيز كه مرغ قاف ، بالش برسد

 ما را خردي ز نزد او مي‌بايد

كز عشق ، جواب ، بي‌سوالش برسد

 

در باب برخي شبهات

قسمت ششم

 

دو هفته پيش آغاز كرديم در پاسخ به شبهه‌اي ديگر . شبهه اين است :   فرهنگ گذشته ايران يعني ايران باستان ، فرهنگ شادماني بوده است و پس از اسلام و به طور خاص ، پس از صفويه ، به خاطر غلبه تشيع ، اين همه عزاداري در كشور ما رواج يافته است .

گفتيم كه اين شبهه ، مبتني بر سه ادعاست :

1-     فرهنگ ايران پيش از اسلام ، فرهنگ شادي بوده است

2-     فرهنگ اسلامي و به طور خاص ، فرهنگ شيعه ، غم‌زا است و با شادي ميانه‌ چنداني ندارد

3-     آيين‌هاي سوگ در شيعه و به‌ويژه عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – نقش اصلي را در اندوه‌محور بودن فرهنگ شيعي دارد

هفته پيش ، قبل از بررسي اين سه ادعا ، يك سؤال كليدي را طرح افكنديم : آيا خود غم و شادي ، بالذات و في نفسه ارزشمند هستند ؟

آنجا به تفصيل درباره اين سؤال ، انديشيديم و به اين نتيجه رسيديم كه غم و شادي ارزش ذاتي ندارند و شرافت غم يا شادي ، بستگي به عواملي دارد كه به تفصيل درباره آن سخن گفته آمد و خوانندگان را به مثلث دو هفته پيش ارجاع مي‌دهم .  سپس هفته پيش ، بازنموديم كه اين شبهه صورتي نو از شبهه‌اي قديمي است ، از اين قرار كه وقتي مي‌گويند كه فرهنگ اسلامي و به ويژه فرهنگ شيعي ، غم‌زا و غم‌ستا بوده است ، مي‌خواهند به واقع اين ادعا را طرح كنند كه اين فرهنگ ، خشنودي و خرسندي براي ايرانيان به ارمغان نياورده است . ايرانيان ، پيش از ورود اسلام ، خوشبخت بوده‌اند و پس از اسلام ، بدبختند و اين همه دعوت به ترك دنيا و اين همه مذمت دنيا در ادبيات فارسي ، نوعي مبارزه منفي با اين بدبختي تاريخي است و اين همه تقديس غم در ادبيات فارسي ، بازتاب همين فاجعه‌ديدگي تاريخي بوده است و اين همه آيين‌هايي كه محورشان غمگنانگي است و در راس همه آنها آيين‌هاي سوگ در فرهنگ شيعي ، از نظر ژرفناي تاريخي – اجتماعي ، ريشه در همين ناكامي تاريخي ايرانيان دارد . اين شبهه از نظر تبارشناسي شبهه‌هايي كه در اين دوران جديد طرح افكنده‌اند ، از تبار شبهه‌هايي است كه از اردوگاه ملي‌گرايان افراطي بيرون آمده است ، ملي‌گرايي با سمت و سوي تقديس ايران باستان و نژاد آريايي كه لاجرم و بالمآل ، آن روي ديگر سكه اين نوع ملي‌گرايي ، چنين پديده‌هايي خواهد بود : اسلام‌ستيزي ، عرب‌ستيزي ، ترك‌ستيزي . اين خلاصه مباحث اين دو هفته بود و اكنون به خود شبهه مي‌پردازيم.

***

يكي  ديگر از اغلوطه‌هاي اين شبهه اين است : « غم ، همان افسردگي است »  در حالي كه هر شخص غمگين يا هر جامعه غمگيني لزوما افسرده نيستند . افسردن در فارسي دري يعني فارسي فردوسي و مولوي و سنايي و عطار و ... به معني يخ بستن است . آب فسرد يعني آب يخ بست . افسردگي به معني يك اختلال رواني نيز مهم‌ترين خصوصيتش ، همين يخ بستن رواني است . به عبارت ديگر ، مهم‌ترين وجه كلان يك بيمار افسرده ، همين انسداد و فروبستگي عاطفي – هيجاني است . پس غمناكي و اندوه ، به خودي خود و به تنهايي ، علامت افسردگي نيست . يك مثال مي‌زنم . پدري مرده است . فقدان او ضربه بزرگي بر پيكره خانواده وارد كرده است . اين پدر يك پسر داشته است  و يك دختر . اكنون كه بيش از يك سال از درگذشت پدر گذشته ،  پسر ، هنوز گاهي ، عصر پنج‌شنبه‌اي سر خاك پدر مي‌رود و اشكي  مي‌ريزد و سپس به خانه و زندگي‌اش بازمي‌گردد. او در طول هفته غمگين است و گاهي دو سه هفته طول مي‌كشد تا لابلاي برنامه‌هايش وقتي باز كند و سر خاك پدر برود ولي هر بار خودش را ضبط و ربط مي‌كند و زندگي‌اش را مي‌گذراند تا باز در يكي از پنج‌شنبه‌ها بر آرامگاه پدر بنشيند و عقده دل وا كند . اما دختر كه به پدر وابسته‌تر بوده است ، هرگز سر قبر پدر نمي‌رود و عموما يادي هم از پدر نمي‌كند و اگر برادر يا مادر يادي به ميان بياورند ،  همراهي با آتها نشان نمي‌دهد مثلا به بهانه‌اي حرف را عوض مي‌كند يا برمي‌خيزد و مي‌رود پشت ميز كامپيوتر مي‌نشيند و صفحه اينترنت را باز مي‌كند . خب ، در ظاهر ، آن كه بيشتر غمگين است ، پسر است . اوست كه هنوز پس از گذشت سالگرد پدر هم  نتوانسته دل بكند و گاه و بيگاه مي‌رود سر وقت پدري كه ديگر نيست ، يك سنگ قبر است و بس و آن جا اشك مي‌ريزد و وقت و بي‌وقت از او ياد مي‌كند . درست است ؟ نخير ؛ درست نيست ؛ كاملا غلط است . از نظر يك روان‌شناس ، آن كه سالم است ، پسر است و آن كه رفتارش ، نشانه‌هاي خطرناك باليني به دست مي‌دهد ، دختر است . پسر ، سالم است ؛ حسگرهاي هيجاني و عاطفي‌اش فعالند و به تحريكات و انگيزش‌هاي بيروني ، واكنش نشان مي‌دهند . پدر نيست و اين نبودن به چشم مي‌آيد و جا به جاي زندگي ، خود را نشان مي‌دهد و اين حسّ فقدان ، واكنشي هيجاني – عاطفي در پسر ايجاد مي‌كند كه همان غم است . همان واكنشي كه بايد در دختر هم شديدتر برانگيخته شود ولي نمي‌شود زيرا او يخ بسته است ، او « افسرده » است .

كساني كه مي‌گويند اسلام براي مردم ايران ، يادگاري جز غم نگذاشت ، مقصودشان از غم ، افسردگي و دل‌مردگي است . اينها بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه چگونه يك سنت از فاجعه سهمناكي به نام حمله چنگيز و پس از آن  حمله هولاگوخان و پس از آن حمله تاتارها ( تيمور لنگ ) عبور مي‌كند و نه تنها به حيات خود ادامه مي‌دهد بلكه درست در فاصله همين سه فاجعه تاريخي ، يعني در يك مقطع صد و پنجاه ساله سه شخصيت‌ بزرگ را به بشريت تقديم مي‌كند : مولوي ، سعدي و حافظ . اگر پويايي و خلاقيت را ملاك زنده بودن يك سنت  بدانيم ، آيا وجود همين سه شخصيت بزرگ ، براي نقض ادعاي پان‌ايرانيست‌ها كافي نيست؟ من فقط همين سه را نام بردم والا در همين مقطع تاريخي بزرگاني چون شهاب الدين ابو حفص سهروردي ، نجم الدين رازي ، صدر الدين قونوي ، فخر الدين عراقي ، خواجه نصيرالدين طوسي ، خواجه رشيد الدين فضل الله همداني ، صائن الدين علي ابن تركه ، قطب الدين شيرازي ، مير سيد علي شريف جرجاني ، سعد الدين تفتازاني ، قطب الدين رازي ، بابا افضل كاشاني ، صفي الدين ارموي ، عبد القادر مراغي ، زكرياي قزويني ، حمد الله مستوفي و ... در علوم مختلفي چون عرفان نظري ، فلسفه ، رياضيات ، موسيقي ، طب ، منطق ، كلام ، علوم ادبي ، تاريخ ، جغرافيا و ... در حوزه تمدني ايران- اسلام مي‌زيسته‌اند و به فارسي و عربي امهات آثار اين علوم را تاليف كرده‌اند . در حوزه عملي تمدن‌سازي فقط اشاره به دو مورد مي‌كنم : 1- رصدخانه مراغه كه تا آن روز در جهان بي‌نظير بود و به همت خواجه نصير الدين طوسي بنا شد و صرفا يك رصدخانه نبود بلكه يك فرهنگستان علوم  به تمام معني كلمه بود . 2- ربع رشيدي كه وزير بزرگ روزگار ايلخانان ، خواجه رشيد الدين فضل الله همداني بنا كرد و يك شهرك دانشگاهي با تمام استانداردهاي لازم بود .

اين دوره تاريخي ،  يك مثال بود والا تاريخ ايران پس از اسلام تا پيش از دوران جديد ، دو چرخه موازي را نشان مي‌دهد :  1-مصايب تاريخي  كه يا  به خاطر شرايط اقليمي بر مردم تحميل مي‌شد مثل قحطي‌هاي بزرگ از قبيل قحطي خراسان در آستانه قرن پنجم هجري يا به واسطه شرايط سياسي بر سر مردم آوار مي‌شد از قبيل هجوم اقوام بيگانه يا گير‌و‌دارهاي  حكامي كه در قلمرو فلات ايران يا قلمرو زبان فارسي كشاكش قدرت داشتند . 2- بازتوليد مدام ميراث گذشته ايران و اسلام  و تعامل مدام با ميراث حوزه‌هاي تمدني يا زباني ديگر كه اتفاقا يكي از عجايب ، همين است يعني  همين خصوصيت اقليمي ايران كه آن را در معرض بزرگترين فجايع تاريخي يعني هجوم مداوم بيگانگان ( غزها ، مغول‌ها ، تاتارها ، ازبك‌ها ، خزرها ، افغان‌ها ، عثماني‌ها و ...) قرار مي‌داد ، وقتي با آن چرخه مداوم «خلق و شرح و جرح» فرهنگي / علمي / معنوي تلاقي مي‌كند ، آورده‌هايي را از سنت‌هاي ديگر مثل سنت شرق دور به خصوص چين در اختيار سنت ايراني – اسلامي قرار مي‌دهد و همين آورده‌ها در كارگاه ذوق و انديشه نمايندگان سنت اسلامي – ايراني ، رنگ بومي به خود مي‌گيرند.

بعيد است كه مردم ايران در هيچ يك از مقاطع تاريخي ، به اندازه دوران محنت مغول و تاتار ، غمگين بوده باشند ولي چنان‌كه ديديم از نقطه نظر حيات فرهنگي/ علمي / معنوي ، مطلقا انسداد و فروبستگي در كار نبوده و آثار بزرگ و بعضا يكّه و منحصر به فردي مثل  غزليات حافظ شيرازي و مثنوي مولوي خلق شده است. اين همان فرق غمگين بودن و افسردگي است . حال مي‌پرسيم اين چه سنتي است كه از غمبارترين فجايع تاريخي عبور مي‌كند و امتداد و استمرار خود را از دست نمي‌دهد ؟ بزرگي يك سنت ، به مظاهري مثل آيين‌هاي جشن و سوگ يا نمودها و نمادهاي شاديانه يا غمگنانه نيست ؛ بزرگي يك سنت به قدرت آن سنت در توضيح معنا و توزيع مبادي و مباني معرفتي‌ در مواقف و موقعيت‌هاي  متضاد تاريخي و اجتماعي است ؛ آن انسداد و فروبستگي جمعي ، آن يخ‌زدگي و افسردگي تاريخي وقتي پيش مي‌آيد كه سنت در قبال موقعيت‌هاي تازه ، قدرت تاويل و توانايي بازيابي معنا را از دست مي‌دهد و انحطاط و زوال آن آغاز مي‌شود  . نمونه اعلاي درآميختگي اندوه تاريخي و يكپارچگي معناي زنده كه از آن عصر به يادگار مانده است ، ديوان حافظ شيرازي است . در كمتر كتابي و شايد بشود گفت در هيچ كتابي ، به اندازه اين كتاب ، زنگ و طنين اندوه و درد به گوش نمي‌رسد و نيز در كمتر كتابي اين همه نشاط وجودي و تسكين خاطر فراهم آمده است . در اين كتاب ، كلان‌ترين مناظر و مراياي معرفتي تاريخ ايران كه هر يك در كالبد مسلك و مشربي خاص  ، تشخص و تعين اجتماعي – تاريخي داشته‌اند ، در حال ديالوگ‌هاي پارادوكسيكال هستند و در دنياي اين كتاب و به واقع در عالمي كه حافظ دارد ، به نوعي وحدت در عين كثرت رسيده‌اند و اين نيست مگر به خاطر زاويه ديد تازه‌اي  كه حافظ با خلاقيتي قريب به حدّ اعجاز بر سنت و تاريخ خود گشوده است .

حال مي‌گوييم كه هر سنت زنده‌اي براي بازيابي معنا و تجديد ملاقات با مبادي خويش ، ساز‌و‌كارهايي دارد . اگر آن سنت ، واقعا متصف به صفت « زنده » باشد ، آن ساز‌و‌كارها ، در دل آن سنت  و با توجه به مجموعه دلالت‌هاي پيشين  و پيراموني ، زندگي‌بخش هستند حتي اگر مضمون و مفاد آنها ، موجد اندوه باشد و آيين‌ سوگ امام حسين – عليه السلام -  در سنت ايراني – اسلامي ، از بنيادي‌ترين مصاديق اين ساز‌و‌كارهاست . درباره اين موضوع ، به اميد خدا در هفته‌هاي آينده سخن خواهيم گفت.