یک قصیده

  شب بارانی

 

باز سر زد به دلم گريه پنهاني

باز باران و دلم رفته به مهماني

 

باز برق است كه آيينه در آيينه

قطره در قطره و اين آينه‌گرداني

 

زنگ زد رعد و دويدند ز در بيرون

قطره‌ها يك يك چون طفل دبستاني

 

زان همه كودك شادان و شتابان آه

آسمان گشت يكي كوچه باراني

 

قطره در مدرسه ابر چه آموزد ؟

درك جان باختن و ترك تن‌‌آساني

 

پرتگاهيّ و سقوطي به چه آزادي

ابري و اين همه قطره همه قرباني

 

قطره قربان شده تا خاك برويد سبز

اينت دلدادگي و اينت سرافشاني

 

قطره قربان شده تا سرخ برآيد گل

از شب تيره خاك اين همه نوراني

 

خاك ، هر ذرّه به هر قطره خوشامدگو

قطره و ذرّه سرآغاز فراواني

 

خاك آغوش گشوده است به هر قطره

گرم آن كار كه من دانم و تو داني

 

آسمان بود و يكي كلبه كه نامش ابر

قطره بود آن‌جا بر تخت سليماني

 

كلبه‌اي رنگ گل ياس به فروردين

كلبه‌اي رشك دل برف زمستاني

 

نه در آن‌جا اثر از خاكي و خاشاكي

نه در آن‌جا خبر از انسي و نسياني

 

آسمان جمع شده در دل يك قطره

بهجت قطره از اين است و تو حيراني

 

دختري يا پسري؟ قطره نوباوه!

از كدامين گهري؟ اي دم ربّاني

 

آفرين بر تو اي قطره توانستي

كه فلك را در خويش بگنجاني

 

ابر بخشيده به اين خاك پذيرنده

حرف‌هاي دل خود را به چه آساني

 

حرف مي‌بخشد هرچند كه خاموش است

نه سخن‌باني داند نه سخنراني

 

سوسوي قطره باران سر هر برگي

گشته بستان همه سو شمع شبستاني

 

سرو را بنگر بر هر مژه‌اش اشكي است

جشن آزادي  و او غرق  چراغاني

 

باغ بي‌برگي و او آيت بي‌مرگي

مانده او باقي از آن باغ كه شد فاني

 

آمده باران انگشت زده بر سقف

تا تو خوابت بپرد چشم نخواباني

 

زين همه عشق كه گشته است به تو عرضه

زين همه شوق كه گشته به تو ارزاني

 

خواب را از سر و چشمت بتكان برخيز

پاي بگذار در اين بهت خياباني

 

پاي بگذار در اين عشق كه باريده

پاي باران بنشين در شب طولاني

 

لاله گوش رها كن بچكد از ابر

قطره قطره مي خم‌خانه كيهاني

 

بي‌كله بي‌چتر از خانه بزن بيرون

شانه باران بر زلف پريشاني

 

سر تو آن‌سري است اين سر و آن بالا

بلكه باران بزند بوسه بر پيشاني

 

فرّخ آن فرّه كه بگرفته از او نطفه

ابر آبستن آواره آباني

 

واژه هر قطره و هر قطره به يك معنا

معني ساده يكساني و همساني

 

صاعقه تا بكشد باز يكي كبريت

آه كو تا برسد حادثه‌اي آني

 

صفحه ابر سفيد است اگر بي‌خط

مثل خاك است همين خاك بياباني

 

قلم صاعقه در جنبش اگر آيد

مي‌توان ديد در آن حال درخشاني

 

همه اين قطراتند يكي قطره

الفي آمده باران و الفبا ني

 

ساقه هر علفي يك الف ديگر

باقي هر صدفي گوهر يزداني

 

الف قامت آن يار اگر ديدي

الف آه ز لبهات بروياني

 

همچو باران ز الفبات الف ماند

الفي مي‌شنوم لب كه بجنباني

 

آه بوده است يكي آه از آن اول

آب ظاهر شده در منزل پاياني

 

همه يك قطره از آن گم‌ شده درياييم

ترك و تازي و عراقي و خراساني

 

در باب برخي از شبهات

قسمت پنجم

 

هفته پيش آغاز كرديم در پاسخ به شبهه‌اي ديگر . گفتيم كه گفته مي‌شود  فرهنگ گذشته ايران يعني ايران باستان ، فرهنگ شادي بوده است و پس از اسلام و به طور خاص ، پس از صفويه ، به خاطر غلبه تشيع ، اين همه عزاداري در كشور ما رواج يافته است .

گفتيم كه اين شبهه ، مبتني بر سه ادعاست :

1-     فرهنگ ايران پيش از اسلام ، فرهنگ شادي بوده است

2-     فرهنگ اسلامي و به طور خاص ، فرهنگ شيعه ، غم‌زا است و با شادي ميانه‌ چنداني ندارد

3-     آيين‌هاي سوگ در شيعه و به‌ويژه عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – نقش اصلي را در اندوه‌محور بودن فرهنگ شيعي دارد

هفته پيش ، قبل از بررسي اين سه ادعا ، يك سؤال كليدي را طرح افكنديم : آيا خود غم و شادي ، بالذات و في نفسه ارزشمند هستند ؟

آنجا به تفصيل درباره اين سؤال ، انديشيديم و خوانندگان عزيزي را كه از اين شماره به اين بحث ، ملحق شده‌اند، به يادداشت هفته پيش ارجاع مي‌دهم . به طور خلاصه تكرار مي‌كنم كه ارزش غم يا شادي به اين سه عامل وابسته است :

الف -  از چه چيزي غمگين يا شاديد ؟

ب –  ارزش غم يا شادي ، بستگي دارد به ميزان خودآگاهي . هم خودآگاهي شخص در اثناي آن حال غم يا شادي هم ميزان خودآگاهي كه آن حال در شخص مي‌افزايد . چه بسا شادي كه آدمي را از تمركز بر خود و هوشياري نسبت به خود بازمي‌دارد و  بر عكس ، چه بسا غمي كه آدمي را از هرج و مرج ذهني و نوسان احساسات و افكار ،  به خود معطوف مي‌كند و دقيقا به خاطر همين ، از بسياري از شادي‌ها شريفتر است .

ج – سوم اين‌كه ارزش شادي يا غم ، بستگي دارد به اين‌كه در گذار از آن چه رفتاري پيشه مي‌كني ؟ چگونه غم يا شادي را ابراز مي‌كني ؟  نوع واكنش نشان دادن ما به غم يا شادي ، تعيين‌كننده است .

اين هفته باز هم مي‌خواهم پيش از ورود به بحث اصلي ، يك نكته مبنايي ديگر را باز كنم .

1-     به نظر مي‌رسد كه طراحان و بازگوكنندگان اين شبهه ، وقتي مي‌گويند فرهنگ ايران باستان ، شاد بوده است ، مقصودشان اين است كه مردمان ايراني پيش از اسلام مردماني خرسند و خشنود بوده‌اند كه نمودش آن همه جشن‌هاي ادواري در فرهنگ ايران پيش از اسلام بوده است . وقتي هم مي‌گويند كه فرهنگ اسلامي و به ويژه فرهنگ شيعي ، غم‌زا و غم‌ستا بوده است ، مي‌خواهند به واقع اين ادعا را طرح كنند كه اين فرهنگ ، خشنودي و خرسندي براي ايرانيان به ارمغان نياورده است . ايرانيان ، پيش از ورود اسلام ، خوشبخت بوده‌اند و پس از اسلام ، بدبختند و اين همه دعوت به ترك دنيا و اين همه مذمت دنيا در ادبيات فارسي ، نوعي مبارزه منفي با اين بدبختي تاريخي است و اين همه تقديس غم در ادبيات فارسي ، بازتاب همين فاجعه‌ديدگي تاريخي بوده است و اين همه آيين‌هايي كه محورشان غمگنانگي است و در راس همه آنها آيين‌هاي سوگ در فرهنگ شيعي ، از نظر ژرفناي تاريخي – اجتماعي ، ريشه در همين ناكامي تاريخي ايرانيان دارد .

با اين تبيين و تقرير ، مي‌بينيم كه اين شبهه ، به ظاهر شبهه‌اي بر آيين عزاداري امام حسين – عليه السلام – است  ولي در واقع ، بيان نو و تازه‌اي از نظرات  پان‌ايرانيست‌هاست . سابقه اين گرايش افراطي ايران‌گرايانه  به پيش از مشروطه و آثار نويسندگاني چون فتحعلي آخوندزاده ، ميرزا آقاخان كرماني و جلال الدين ميرزاي قاجار بازمي‌گردد ؛  صورت اصلي و كلان اين شبهه در آثار اين نويسندگان وجود دارد . چنان كه ديديم ، شبهه حاضر در ظاهر مربوط به عاشورا و آيين عزاداري امام حسين – عليه السلام – است ولي در آثار نويسندگاني از قبيل ميرزا آقاخان كرماني ، مي‌بينيم كه صراحتا بدبختي و فلاكت را در فرهنگ ايراني ، عارضه و زاييده اسلام مي‌دانند . اين گرايش افراطي كه ملي‌گرايي را با نژادگرايي ، باستان‌گرايي ، زرتشتي‌گرايي و بالمآل ، عرب‌ستيزي ، ترك‌ستيزي و اسلام‌ستيزي ، درمي‌آميزد ، چنان كه گفتيم ، از نيمه دوم قرن سيزدهم هجري و حدود دو دهه پيش از مشروطه آغاز مي‌شود و در دهه‌هاي اول تا سوم اين قرن در آثار نويسندگاني مثل ابراهيم پورداود و صادق هدايت به اوج مي‌رسد . بعدها در تطور جريان ملي‌گرايي ، اين افراط ، رفته رفته تعديل شد . در اين تعديل ، اتفاقات و جريان‌هاي مختلفي نقش داشت :

1-     رفتن رضاخان به عنوان شخص اول و در واقع يگانه شخصي كه نظرات و سليقه‌هاي شخصي‌اش را بر همه شئون كشوربا نهايت خشونت ، تحميل مي‌كرد . يكي از گرايش‌هاي اصلي او اين بود كه اسلام و سنت‌هاي برآمده از آن مثل آيين‌هاي عزاداري ، و نيز نهادهاي برآمده از سنت اسلامي مثل روحانيت ، مانع پيشرفت ايران هستند . او اسلام را متعلق به اعراب مي‌دانست و به همين جهت در دوره پادشاهي او، از اين گرايش افراطي ايران‌گرايانه ، حمايت مي‌شد و طبيعي است كه پس از رفتن او ،  پشتوانه سياسي اين گرايش كم شود و زمينه براي برآمدن آلترناتيوهاي گرايش ايران‌گرايي افراطي و رقابت آنها با آن و در نتيجه حركت اين افراط به سمت تعديل ، فراهم آيد

2-     از جمله اين گرايش‌هاي آلترناتيو براي ايران‌گرايي افراطي ، گرايش‌هاي ملي‌گرايانه ديگري است كه آن ناسازي با اسلام را نداشتند يعني يا ملي – مذهبي بودند يا در بدترين حالت ، سر ناسازگاري با اسلام نداشتند و به نوعي دموكراسي و لااقتضايي نسبت به جريان‌هاي فعال مذهبي و غيرمذهبي قائل بودند( مرحوم دكتر محمد مصدق ، تا حدودي اين گونه بود ) . در نهضت نفت كه سويه ملي‌گرايانه پررنگي داشت ، در كنار نيروهاي مذهبي ، جبهه ملي وجود داشت كه در آن ، طيفي از نيروهاي سنتي / مذهبي تا ملي‌گرايان سكولار حضور داشتند . نكته مهم اين است كه تشكل و تكوين اين طيف از ملي‌گرايان كه آلترناتيو ايران‌گرايان افراطي به شمار مي‌آمدند ، بلافاصله پس از رفتن رضاخان شروع شد و به موازات ادامه فعاليت‌هاي پرشور و عنادورزانه  ايران‌گراياني مثل سيد احمد كسروي در دهه بيست ، اين جريان در حال شكل‌گيري بود .

3-     جنگ جهاني اول و دوم را ژرمن‌ها بر پايه نظرات نژادگرايانه‌اي برپا كردند كه از اواسط قرن نوزدهم در اروپا طرح شده بود . شعار برتري نژاد آريايي كه هيتلر آن را سرلوحه برانگيختن مردمان كشورش قرار داده بود ، با شكست نهايي آلمان و آشكار شدن مصايب و فجايع جنگ ، رنگ باخت و بدين ترتيب يكي از بنيان‌هاي ايران‌گرايي باستاني/ نژادي در برابر علامت پرسشي بسيار جدي قرار گرفت و به واقع يكي از منابع ارتزاق اين رويكرد در ايران ، گسسته شد . بعدها در خود غرب ، اين فرضيه كه نژادي به نام نژاد آريايي اصلا وجود داشته است ، از پايه ، مشكوك و محل ترديد تلقي شد . اصل اين كه اقوامي بوده‌اند كه در دشتهاي آسياي شمالي و محدوده‌اي از جنوب سيبري تا شمال درياي خزر مي‌زيسته‌اند و زبان‌هاي هم‌خانواده و اساطير مشابه داشته اند ، درست است اما اين كه اينها يك نژاد واحد داشته‌اند ، فرضيه‌اي بوده كه در نيمه دوم قرن نوزدهم به خصوص در آلمان پي افكنده شد و بعدها دستمايه اهل سياست شد و به يكي از پشتوانه‌هاي نظري دو جنگ جهاني به خصوص جنگ دوم تبديل گشت .

4-     با رشد علوم انساني در ايران و عموما به واسطه آشنايي با نحله‌هاي مختلف شرق‌شناسان و ايران‌شناسان و اسلام‌شناسان باختر زمين ، چهارچوب‌هاي نظري ديگري براي تفسير تاريخ و فرهنگ ايران ،  نظر پژوهشگران و نظريه‌پردازان ايراني را به خود جلب كرد . به عنوان مثال ، مي‌شود رويكرد مرحوم هانري كربن را مثال زد . او  ميراث معنوي تشيع را برآيندي تكامل يافته از تلاقي گوهر معنوي / حكمي دين زرتشتي ، آموزه‌هاي متصوفه و فلسفه اسلامي و تاويل و بازتعريف  و هضم نهايي اين سه جريان در دل تشيع  مي‌دانست . طبيعي است كه با چنين رويكردي نه تنها اسلام و ايران باستان تضادي با هم ندارند ، بلكه در يك ديالوگ و زايش ديني كه آن هم در طي سده‌ها اتفاق افتاده ، اين هر دو در ميراث معنوي تشيع ، به اوج تعالي رسيده‌اند . اين يك نمونه از رويكردهايي است كه پس از دهه بيست آرام آرام در صدد يافتن نقطه جمع ميان ملي‌گرايي و اسلام بودند و در دهه چهل و پنجاه ، اتفاقا اين گرايش ، گرايش غالب ميان ملي‌گرايان بود . براي نمونه مي‌شود از استاد فقيد ، مرحوم دكتر ذبيح الله صفا نام برد . او فقط يك اديب نبود بلكه يكي از مهم‌ترين كساني است كه اعتقاد داشتند نظام سلطنت ، نظام مطلوب و بومي ايرانيان از دوران باستان تا همين روزگار است و كتاب‌هايي كه براي طرح اين نظريه نگاشته ، از جمله مهم‌ترين كتاب‌هاي اين رويكرد نظري است . بنا بر اين او يكي از تئوريسن‌هاي دوران پهلوي بود و هيچ ربطي به جمهوري اسلامي و آخوندها ندارد . اتفاقا يكي از پايه‌گذاران پژوهش درباره شاهنامه و اصولا حماسه‌هاي ملي ، همين استاد بزرگ يعني دكتر ذبيح الله صفا بوده است و كتاب « حماسه‌سرايي در ايران » كه او در نيمه دهه سي ( حوالي سال 1325 ) نگاشته است ، هنوز هم كتاب مرجع دست اول به شمار مي‌رود. آن‌گاه چنين محققي ، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران مي‌گويد : « خلاف آن‌چه تصور مي‌رود همين كه مسلمين ايران را تصرف كردند ، آيين اسلام سراسر اين سرزمين را فرانگرفت بلكه در آغاز كار جز عده‌اي از كشاورزان و اهل حرف و صنايع ، باقي ، دين خود را حفظ كردند و به تدريج تا اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم ، به جهات مختلف به دين اسلام درآمدند . »  ( صفحه 41 )  او درباره فردوسي مي‌نويسد : « بايد دانست كه فردوسي در عقيده ديني خود ثابت‌قدم بود و خلاف آن‌چه بعضي انديشيده‌اند ، به آيين زرتشت ميل و علاقه‌اي نداشت و به عبارت ديگر وطن‌دوستي وي دليل تعلق او به آيين زرتشت نبود » ( صفحه 487 )  در جاي ديگري باز درباره شاهنامه مي‌نويسد : « مطالعه در شاهنامه و علاقه فردوسي به آوردن مفردات پارسي و عدم افراط در ايراد مفردات عربي ، بر خواننده ثابت مي‌كند كه شاعر ، زبان عادي و عمومي اهل زمان را كه در خراسان رايج بوده است ، مورد استفاده خود در شاعري قرار داده بود و ابدا تعمدي در آوردن كلمات پارسي يا خودداري از ايراد مفردات عربي نداشته و ضمنا تحت تاثير مآخذ كار خود نيز قرار داشته است و به همين سبب در داستان اسكندر ، تحت تاثير يك ماخذ عربي يا ترجمه آن كه طبعا حاوي مفردات بيشتري از عربي بوده ، لغات تازي بيشتر به كار برده است » ( صفحه 497 )  چنان كه مي‌بينيم در اولين نقل قول از مرحوم استاد صفا ، تهمت پان‌ايرانيست‌ها مبني بر اجبار ايرانيان بر اسلام  و نقش تازيانه و شمشير اعراب در مسلمان شدن ايرانيان نفي شده است . در نقل قول دوم ، گرايش فردوسي به دين زرتشتي ، به طور مطلق رد شده است و به واقع ، در برابر ادعاي ديگر پان‌ايرانيست‌ها مبني براين كه شاعران بزرگي مثل فردوسي يا حافظ ، گرايشي پنهاني  به دين زرتشتي  يا ميتراييسم ( مهرپرستي ) داشته‌اند ، موضع‌گيري شده است . در نقل قول سوم نيز باز هم بر يكي از مشهورات كه از فرط تكرار تبديل به يكي از مسلمات شده است و اين هم از كيسه پان‌ايرانيست‌ها بيرون آمده ، خط بطلان كشيده شده است  و آن عبارت از همين ادعاست كه فردوسي براي مبارزه با زبان عربي يا به خاطر نفرت از اعراب ، سعي داشته كه هيچ كلمه عربي در شاهنامه نياورد .  ما از دوران كودكي اين را در مدرسه مي‌شنيديم و هنوز هم اين سوال را بنده از دانش‌آموزانم مي‌شنوم . 

اين يك مثال بود تا نشان دهيم كه جريان ايران‌گرايي باستاني / نژادي / ديني ، به مرور در ميان خود ملي‌گرايان نقد شد و مشهورات و مسلمات آن زير سوال رفت .

يكي از بهترين راه‌ها براي مواجه شدن با شبهه‌ها و اصولا نظرات به ظاهر جديد همين است كه پرده از پيشينه بحث برداريم و نشان دهيم كه سابقه اين بحث چه بوده و آيا اين شبهه يا اين نظر كه به خاطر شكل بيان تازه‌اش ، مرعوب‌كننده به نظر مي‌رسد ، واقعا تازه است يا اين‌كه برعكس ، در زمان هايي پيش از اين ، عين همين شبهه‌ يا نظر عرضه شده بوده و پاسخ درخور يافته و تطورات و تكاملات به خود ديده . من هم همين قصد را داشتم . خواستم به خواننده عزيز نشان دهم كه اين شبهه كه امروز در قالب يك بيان جديد ، عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – را زير سوال مي‌برد ،‌ صرف نظر از مادّه و مفاد آن ، شكل جديدي است از يك شبهه كلان درباره نسبت اسلام و ايران كه عمري در حدود 120 سال دارد و روزگاري سكّه بوده است و سپس از رونق افتاده و حتي خود ملي‌گراها هم آن را پشت سر گذاشته‌اند اگرچه هنوز هم طرفداراني دارد چه در مقلدان چه در محققان .