(۱)
اي آنكه تو اختصاص داري به همه
هرقدر تو را دوست بداريم كمه
يك بار بگو خدا و آرام بگير
آزادت ميكند همين يك كلمه
(۲)
هر دم پس ديوار دلم سيلي هست
جان را به هواي تو اگر ميلي هست
با من تو چه كردهاي ؟ نگو ميدانم
زين دست ، نگفته در دلم خيلي هست
(۳)
زان روز كه شيرخوارهاي در مهدي
تا سنگ لحد بر سر اين يك عهدي :
هر كس به جهان در پي حق ميگردد
الحق كه به حق نميرسد بي مهدي
در باب برخي شبهات
قسمت سوم
آن عزيز گفت : من ديگر رغبتي به شركت در اين مجالس عزاداري ندارم . گفتم : چرا ؟ گفت : چون حس ميكنم ما به بهانه امام حسين – عليه السلام – براي خودمان گريه ميكنيم ؛ امام حسين بهانه شده كه سالي يك بار دور هم جمع شويم و چراغها را خاموش كنيم و بيخجالت ، دلي از عزاي گريه بياوريم . گفتم : چطور و از روي كدام قرائن و نشانهها به اين نتيجه رسيدهايد ؟ گفت : بالاخره هر كسي را ، يك مصيبتي ، زده است ؛ يكي پدرش را از دست داده ، يكي داغ اولاد ديده ، يكي همسرش از دنيا رفته ، يكي دلتنگ برادر مردهاش است ؛ اين زمانه ما هم كه زمانه افسردگي است و اگر كسي مصيبتديده هم نباشد ، آنقدرها غم و غصه در دلش روي هم تلنبار هست كه بدش نيايد ساعتي در مجلسي كه همه دم به دم همديگر ميدهند تا بيشتر گريه كنند ، حضور به هم برساند و تخليه عاطفي – هيجاني شود . گفتم : اول بياييم و فرض كنيم كه حرف شما كاملا درست باشد به اين ترتيب كه بگوييم همه كساني كه در مجالس سوگ امام حسين – عليه السلام – شركت ميكنند ، آگاهانه با انگيزه – به قول شما – تخليه عاطفي – هيجاني پا به اين مجالس ميگذارند ؛ يعني من يك پله بالاترش را گفتم ؛ چون شما ادعا نداريد كه اين تخليه عاطفي – هيجاني ، آگاهانه صورت ميگيرد ؛ داريد ؟ گفت : نه ؛ من ميگويم كه امام حسين – عليه السلام – بهانه است ولي چه بسا بيشتر يا همه اين آدمها به قصد ثوابش به اين مجالس ميآيند ؛ به خصوص كه شنيدهاند هركس بگريد يا بگرياند يا حتي خود را به گريستن بزند ، آمرزيده ميشود ؛ ولي در اصل ، همان لذتي كه از غمگين شدن و تخليه عاطفي – هيجاني به آنها دست ميدهد ، انگيزه واقعيشان است . گفتم : خيلي خوب ؛ من بالاترش را فرض ميگيرم و ميگويم همه اينها اصلا ميآيند كه دلشان را سبك كنند و از خودشان هم اگر بپرسي ، سرشان را بالا ميگيرند و ميگويند : « آره قربونت ما اومديم اينجا چون دلمون گرفته چون توي هيچ جايي مث اين خيمه حسين ، غم آدم پايين نميريزه » به فرض كه اينگونه هم باشد ، چه اشكالي دارد؟ روي اين كره خاكي ، يك نفر را نشانم بده كه حالش خراب نباشد ؟
بعد چون ميدانستم كه خيلي اهل گوش سپردن به موسيقي است ، پرسيدم : آن ترانه معروف را كه يادت هست :
مثل تموم دنيا حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
گفت : آره گفتم : خدا سراينده اين ترانه را رحمت كند . لبخندي زد و گفت : شما چرا ؟ شما كه نبايد از اين جماعت خوشتان بيايد؟ گفتم : حرف حق از هر دهني شنيدني است . خداوند خودش در كتاب گفته است : « لقد خلقنا الانسان في كبد ؛ همانا كه چنين است ما انسان را در رنج خلق كرديم » دقت كن كه خدا نگفت : ما انسان را با رنج خلق كرديم بلكه گفته است : « در رنج خلق كرديم » يعني از اساس ، آفرينش انسان و سرشت او اقتضا ميكرده است و ميطلبيده است كه او رنجي بردارد كه هيچ يك از موجودات ديگر كشيدن بار آن را تاب نميآورند . اين هم كه شما زمانه ما را زمانه افسردگي عنوان ميكنيد ، هم درست است هم غلط . گفت : چرا ؟ گفتم : درست است به خاطر اينكه در هيچ دوراني بشر با اين همه تضاد روبرو نبوده است و غلط است زيرا غم ، هميشه بوده است ؛ شاهدش اين است كه هرچه در ادبيات همه ملتها به عقب ميرويم ، اين دردمندي و بيقراري را كماكان مشاهده ميكنيم ؛ در ادبيات فارسي از ابوالحسن شهيد بلخي ، شاعر هزار سال پيش بگير كه گفته :
اگر غم را چو آتش ، دود بودي
جهان تاريك بودي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيابي شادمانه
تا همين ترانهاي كه هم من شنيدهام هم تو و مال روزگار خودمان است . گفت : اين چه ربطي به بحث ما دارد؟ اتفاقا تو داري حرف مرا مستحكمتر ميكني ؛ من هم همين را ميگويم ؛ ميگويم اينها غم خودشان را دارند نه غم امام حسين را . گفتم : فرق من با تو اين است كه من ميگويم به فرض هم كه همه اينها براي فرونشاندن سالانه بغض از گلويشان و براي تكاندن سالي يك باره غم و غصه از دلشان به مجلس عزاي امام حسين بيايند ، تازه ميشوند مثل بقيه مردم . گفت : براي چه مثل بقيه مردم ؟ گفتم : مگر سفرنامه ناصرخسرو را نخواندهاي؟ گفت : مقدمهاش را ميگويي ؟ گفتم : آره ؛ گفت : همانجا كه تعريف ميكند چطور توبه كرد؟ گفتم : بله ؛ همانجا را ميگويم . گفت : سالها پيش خواندهام . رفتم و از كتابخانه سفرنامه ناصرخسرو را بيرون كشيدم و خواندم :
« پس از آنجا ( يعني از پنج ديه مرو الرود ) به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم و شراب ، پيوسته خوردمي... شبي در خواب ديدم كه يكي مرا گفت : چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند؟ اگر بههوش باشي بهتر . من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند . جواب داد كه در بيخودي و بيهوشي ، راحتي نباشد . حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بيهوشي رهنمون باشد . بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را بافزايد . گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت : جوينده يابنده باشد . و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت . »
گفت : تو هنوز نگفتي از اين همه مقدمهچيني چه نتيجهاي ميخواهي بگيري . لابد ميخواهي بگويي در كنار همه روشهايي كه بشر براي فرار از اندوه در پيش گرفته است ، يك روش هم پناه آوردن به دين است . گفتم : قربان آدم چيزفهم . البته همين است كه گفتي اما در تفسير حرف من يك جا را اشتباه كردي . گفت : كجا ؟ گفتم : ما يك فرار از غم داريم و يك پالايش و تصعيد غم . اين دو ممكن است ظاهرشان يكي باشد ولي نتيجه ، متفاوت است . آنكه غمگين ميشود و عرق ميخورد ، دارد از دست غمش فرار ميكند ؛ عرق ميخورد تا ساعتي هوش و حواسش به جا نباشد و لختي بياسايد اما وقتي نشئه شراب از سرش پريد و سردرد و خماري بعدي به سراغش آمد ، همان غم پيشين را به شكل دردناكتري در خود حس ميكند . حكايت مسكرات و مخدرات و اين اواخر مواد روانگردان اين است : بنيان اين روش « فرار از آگاهي » است . ولي يك راه ديگر ، اين است كه تلاش كني آن غم را در درون خودت تعالي بدهي و آن را به تهذيب و پالايش برساني. ارسطو در رساله فن شعر ( بوطيقا ) در بحث از تراژدي ( نمايشي كه ناكامي فاجعهبار قهرمان در برابر تقدير را ترسيم ميكند ) فايده آن را كاتارسيس عنوان ميكند . مترجمان ، كاتارسيس را « تهذيب و پالايش » ترجمه كردهاند . ارسطو ميگويد كه همذاتپنداري خواننده نمايشنامه يا بيننده آن با قهرمان باعث ميشود كه او دو عاطفه « اندوه » و « ترس » را تجربه كند و همين باعث تهذيب و پالايش اين دو عاطفه در او ميشود . اين را هم بايد اضافه كرد كه هرقدر قهرمان تراژدي ، ستايش برانگيزتر و دوستداشتنيتر باشد ، اين كاتارسيس ، اين تهذيب و پالايش شديدتر خواهد بود زيرا تو در جريان همذاتپنداري با كاراكتر ( شخصيتي ) قرار ميگيري كه او را از خود بالاتر ميداني و شوقي و گرايشي به او داري و در نتيجه بليّهاي كه در جريان تراژدي بر سر او ميآيد ، نزد تو به مثابه يك آزمون ، تجربه ميشود . با اين توضيحات ، بياييم و يك بار ديگر به شكلي كاملا سكولار و صرفا از منظر كاركردگرايانه به آيينهاي عزاداري امام حسين – عليه السلام – نگاه كنيم . مردم ميآيند و در مجلسي شركت ميكنند كه قصهاي در آن بازگو ميشود . اين قصه در طول سدههاي متوالي ، صيقل خورده ، طرح و تراش پيدا كرده ، جنبههاي دراماتيك آن برجسته شده ، شخصيتهايي ( كاراكترهايي ) در صدف اين قصه پرورده و مثل گوهر از بازگو كردن سال به سال و قرن به قرن آن استخراج شده ( شخصيتهايي كه در طرح و پيرنگ قصه ، هريك آشكار كننده ضلعي از اضلاع عاطفي/انساني/اخلاقي/داستاني هستند و به همين علت است كه در هر شب از شبهاي دهه محرم ، داستان يكي از شخصيتها بيان ميشود ؛ والا چرا در ده شب ، روايت خطي واقعه بازگو نميشود؟ ) . اين قصه ، چون پسزمينهاي از واقعيت تاريخي با خود دارد ، رنجي را كه قهرمانان آن ميكشند ، كاملا در دسترس شنونده قرار ميدهد تا خود را به جاي قهرمانان بگذارد و همان غم و هراسي را كه ارسطو در تراژدي ، بر آن انگشت مينهد ، به مثابه يك رنج بشري ( بشري با گوشت و خون و استخوان ) در عالم خيال تجربه كند و از طرف ديگر ، چون قهرمانان قصه ، در زمره قديسان هستند و شنونده ، يك شنونده خنثا نيست بلكه شنونده باورمند است ، حس شفقت را در بالاترين درجه در او بيدار ميكند و او را براي پذيرش رنج و بردن باري به نوبه خود ( حداقل در مرتبه تصور و تصديق ذهني ) آماده ميسازد . آنگاه بايد توجه داشت كه اين قصه صرفا بازگو نميشود بلكه باز هم در طي قرنهاي متمادي ، به تمام هنرهاي جانبي كه تاثير آن را به توان ميرسانند ، آراسته شده است يعني شعر ، آواز ، احيانا موسيقي ( در سنتهايي مثل تعزيه يا دستههاي زنجيرزني يا سنج و دمام جنوبيها ) ، هنرهاي تجسمي از قبيل طراحي دكور ( design ) مجالس و همه هنرهايي كه در دكوربندي مجالس دخيلند مثل خوشنويسي ، گرافيك و... هنرهاي كلامي/ارتباطي مثل دكلاماسيون ، خطابه ، قصهگويي / نقالي و... هنر نمايش يا به كار گيري شگردهاي نمايشي مثل تعزيه يا برخي اجراها در فن مقتلگويي و روضهخواني .
در مرحله سوم ، اين قصه در قالب يك آيين و مناسك دستهجمعي بازگو ميشود و مثل هر آييني كه روزگاراني دراز بر آن گذشته ، مجموعهاي درهم تافته از نمادها آن را پيكره بخشيده است و اساسا نفس آن همسرايي و همگرايي در برپايي مناسك و آيينهاي دستهجمعي ، تاثير مضمون و مفاد آيين و مناسك را به توان n ميرساند .
حال با ملاحظه همه اين طرفيتها ، گيرم كه اين مردم نه براي عمل به دستور پيشوايانشان مبني بر زنده نگه داشتن ياد واقعه عاشورا و نه براي اجر اخروي كه بابت گريستن يا گرياندن يا گريهنمايي بر مصيبت حسين وعده داده شده و نه براي ابراز وفاداري به ولينعمت معنويشان حسين ابن علي بلكه فقط و فقط به مثابه يك مراسم سنتي كه در آن غم دل را مينشانند ، در مجلس عزاي حسين شركت كنند ؛ چه ايرادي دارد؟ چه محملي براي تخليه غم از يادآوري رنجهاي حسين ، بهتر ؟ اصلا شما فرض كنيد كه اين ، تنها يك قصه است ؛ مگر نه اين است كه ما اين همه قصه را در قالب رمان ميخوانيم و در جريان قصه پا به پاي قهرمانان قصه مضطرب ميشويم ، ميافتيم و برميخيزيم و هيچكس نميگويد كه من كار لغوي كردم كه رمان خواندم و براي سرنوشت يك قهرمان خيالي اين همه خون به جگر شدم . و چه بسا قهرماناني كه برايشان اشكها ميريزيم و تا مدتها پس از اتمام رمان و شايد تا آخر عمر ، از تاثير فكري و عاطفي زندگينامه خيالي آن قهرمان بيرون نياييم. چه بسا يك رمان را بارها و بارها بخوانيم و هر بار، انگيختگي ادراكات و احساسات خود را بار ديگر بيازماييم . پس چرا آنجا اين تكرار و تاثير هرباره برايمان عجيب به نظر نميرسد ؟ به همان دليلي كه ارسطو گفت و خودمانياش اين ميشود كه در هر بازخواني ، يك بار ديگر تو به بهانه قهرمان داستان ، به سير و سفري در خود ميروي و با قهرمان ، همراه ميشوي تا خودت به يافتي از خود برسي . ماجراي آيينهاي عزاداري در ميان شيعيان و به خصوص ايرانيان را از اين زاويه كاملا كاركردي هم ميشود ديد .
آن عزيز ، سكوت كرد و هيچ نگفت . من هنوز حرفهاي زيادي داشتم كه با او بزنم ولي مجلس مهماني بيشتر از اين مجال نداشت. به اميد خدا در هفتههاي آينده آن حرفها را با شما در ميان خواهم نهاد.