(۱)

اي جان به فداي تو حسين ابن علي

عشق تو خداي تو حسين ابن علي

مي‌كشت تو را قاتل و خون مي‌گرييد

شمشير براي تو حسين ابن علي

 

(۲)

ماه شب چارده زمين می افتد

يا زلزله در عرش برين می افتد

ديدار به روز واپسين می افتد

عباس علي ز روي زين می افتد

 

(۳)

اي تشنه‌لبت چشمه و دريا عباس

اي خنده به لب رفته ز دنيا عباس

اي روي تو و رؤيت رؤيا عباس

اي يل ! اي ناممكن زيبا عباس

 

در باب برخي شبهات

 قسمت دوم

 

 در یکی از مهمانی‌های خانوادگی ، يكي از خويشاوندان می‌گفت: من اعتقادم را به مجالس عزاداری از دست داده‌ام. گفتم:  چرا؟ گفت: من نمی‌فهمم چرا باید بر امام حسین – علیه السلام – گریست. گفتم: چطور؟ گفت: امام حسین خودش این راه را انتخاب کرده بود؛ او که می‌دانست چه می‌شود و چه بلایی سرخودش و همراهانش می‌آید؛ مگر نمی‌دانست؟ وقتی که او خودش آگاهانه و با اختیار این راه را برگزیده بوده است ، چه معنی دارد که ما بنشینیم و مدام گریه کنیم؟ وقتی ما گریه می‌کنیم، معنی‌اش این است که ناراحتیم که این اتفاق افتاده است، این اتفاق را اتفاق بدی می‌دانیم و افسوس می‌خوریم که ای‌کاش ماجراها این‌گونه رقم نمی‌خورد. درحالی که ا یقین داریم  امام حسین ،  شکست نخورده است زیرا به کسی «شکست‌خورده» می‌گویند که قصد پیروزی یا احتمال پیروزی را می‌داده ولی به آن نرسیده است در صورتی که امام حسین ازهمان قدم اول ،  تا آخر قصه را می‌دانسته است. گفتم: این‌که امام حسین – علیه السلام – می‌دانسته‌اند برحق هستند، به اين معنی  نیست که آن بزرگمرد و همراهان با وفایش رنج نکشیده‌اند؛ آنها هم آدمیانی بوده‌اند مثل من و شما با پوست و گوشت و خون؛ اتفاقا آدمی هرچه روحش بزرگتر شود، عواطفش لطیفتر می‌شود و رنج‌های انسانی را با ژرفتر درک می‌کند؛ فرق امام حسین – علیه‌السلام – و خواهر صبور و استوارش، حضرت زیب – سلام الله علیها – با من و شما این است که آنها علاوه بر اين‌كه رنج را دقیق تر و حساستر و عمیقتر درک می‌کرده‌اند ، معنی زیبای  رنج را هم مشاهده می‌کرده‌اند؛ تمام عظمت کربلا به این وجه دوگانه آن است؛ والا از نظر وجه ظاهری و عینی و ملموس ماجرا، واقعه روز عاشورا نه اولین قتل عام وحشیانه تاریخ بوده است نه آخرین آن. در همین زمانه خودمان در همین قرن بیستم مگر جنایات آلمانی‌های هیتلری در جنگ جهانی دوم و صرب‌های نژادپرست صلیبی را در جنگ بوسنی و فالانژهای مسیحی  و اسرائیلی‌های صهیونیست را در سال‌های آغازین دهه 80 میلایدی در بیروت ندیده‌ایم؟ منتها واقعه‌ديدگان  کربلا به پیشباز واقعه رفته‌‌اند و رنج آن را مثل امانتی ، مثل  بار بلور در سنگستان بر دوش کشیده‌اند و بی‌آن‌که بلور رنج در مسیر سنگستان، خراشی یا ترکی بر‌دارد ، آن را به مقصد رسانده‌اند.

این، فرق واقعه عاشورا  با سایر وقایع فاجعه‌بار و دردناک تاریخ است.  آگاهی و اگر دقیق‌تر بگوییم، خودآگاهی شهدای کربلا و  بازماندگان شجاعشان یعنی کاروان اسرا، بوده است که تصویر این رنج را آنقدر عظیم و پرشکوه کرده است، آنقدر عظیم و پرشکوه که یادآوری رنج‌های آنها در آن روز، هر انسان طبیعی سالمی را به فکر فرو می‌برد و گونه‌ای غریب از اهتزاز روح را به او هدیه می‌کند؛ لازم نیست که حتما شیعه باشی بلکه ممکن است مثل گاندی، هندوباشی ولی وقتی که با متن تاریخی مواجه می‌شوی ، عاشورا تو را به خودش دچار مي‌كند بی‌وساطت آیین‌های سوگ، بی‌آنکه روضه‌‌ای برایت بخوانند و در مراسم عزاداري  از ده‌ها و صدها نفر ديگر انرژي بگيري ،، تاثیری آنچنان شدید که برایت الگوی عمل می‌سازد، چنان که این جمله مشهور از گاندی را همه شنیده‌ایم که؛ الگوی من در مبارزه منفی با دشمن، حسین ابن‌علی بوده است.

این مبارزه منفی تعيبر دیگری است از همان مظلومیت سربلندانه و پذیرش آگاهانه قربانی شدن و به‌عهده گرفتن مسئولیت رنج برای روشن شدن حقیقت ؛ کاری که گاندی به آن اقتدا کرد؛ دستور او به مردمانش آن بود که خشونت و سرکوب بریتانیایی‌ها را تحمل کنند اما به شیوه اعتراض بدون خشونتشان ادامه دهند.

در مقاتل معتبر آمده است که یک بار نه در جریان جنگ بلکه پیش  از آن، شمر که نفرین خدا بر او باد، پیش می‌آید و نزدیک می‌شود و آغاز  ژاژخایی و بیراه‌گویی و گستاخی می‌نهد. حبیب‌ابن مظاهر به امام حسین - علیه‌السلام – عرض می‌کند که اجازه بده، همین جا کارش را تمام کنیم زیرا او از ریشه‌های این فتنه است. حبیب ابن مظاهر کاملادرست می‌گفت زیرا تا وقتی که شمر به کربلا نیامد و پیام از  عبیدالله ابن زياد  نیاورد که ای عمر ابن سعد یا جنگ را آغاز کن یا سپاه را به شمر واگذار، عمر سعد به قول خودمانی، دست دست می‌کرد و آغاز جنگ را به تأخیر می‌انداخت و از نظر منطق انسانی و زمینی معمولي جنگ ، چه بسا  اگر همان دم شمر را به تیری از پای در می‌آوردند، سرنوشت عاشورا می‌شد ولی می‌دانید پاسخ آن پیشوای آزادگان چه بود؟ فرمود: من نمی‌خواهم آغازگر جنگ باشم. حکایت مسلم ابن عقیل علیه‌اسلام را هم همه شنیده‌ایم. او می‌توانست در منزل جناب هانی ابن عروه،  عبیدالله نفرین شده را که در ظاهر به عیادت‌ هانی آمده بود، ترور کند و در نتيجه  کل پرونده به لحاظ دو دو تا چهارتای ما آدمیزادگان، همان‌جا مختومه می‌شد ولی  این کار را نکرد و استدلالش آن روایت نبوی بود که در اسلام ترور نداریم.

من می‌گویم که جناب مسلم ابن عقیل این روایت را به عنوان یکی از استدلال‌های ممکن برای خودداری‌اش از ترور ابن‌زیاد، طرح کرد والا اصل ماجرا این است که منطق امام حسین - علیه‌السلام – این بود که آغازگر جنگ نباشد و مسلم ابن عقیل این را می‌دانست و  بسا كه حضرت امام - علیه‌السلام – به او در اين زمينه سفارش کرده بوده‌اند.

باز می‌گردم به سر سخنم؛ داشتم می‌گفتم که به آن خویشاوند عزیزم چه پاسخ دادم.  به او گفتم: بر حق بودن امام حسین و آگاهی آن حضرت به حقانیت راهش و درستی تصمیمش به جای خود و رنج عظیمی که او و همراهان رشیدش در آن روز برخود هموار کردند، به جای خود؛ پس این استدلال شما دلیل نمی‌شود که دوستداران آن حضرت، از یادآوری آن واقعه متأثر نشوند زیرا نفس یادآوری آن واقعه آن مصائب آسمانفرسا و طاقت‌سوز را پیش چشم می‌آورد و طبیعی است که دل آدم بشکند و گریه‌اش بگیرد هر قدر هم دلت قرص باشد که آن بزرگوار پیروز بوده است و شکست را قاتلان او خورده‌اند نه او ؛ و اگرچه مثل روز برايت روشن‌تر باشد كه آن‌كه در روز دهم محرم سال شصت و يكم هجري مرد ، يزيد و عبيد الله و ابن سعد و شمر و سنان و خولي و حرمله بوده‌اند و آن كه هميشه زنده است ، همان عزيز بزرگواري است كه تشنه‌لب سرش را بريدند كنار آب روان...