۱

رسيدن اين سیب

به رسايي صداي تو بسته است

 خورشيدا  ای خورشید

 

۲

و تنها پرتوي آبي مي‌ماند

پس از مرگ ابر

 

۳

كار فرياد بالا مي‌گيرد

هر بار كه دريا

نزديكي خاك را حس مي‌كند

 

۴

مهي سپيد بر آرامش دريا

 ساعتي ديگر

شايد برخيزد باز

با طوفاني در چشم و باراني در دهان

 

۵

اين همه رنگ در رگ خاك چه مي‌كرد؟

تو به گل‌ها از وريد و شريان نزديكتري

 خودتي

 

 

 

ملاحظاتی بر سفرنامه حج جلال آل احمد

به جستجوي برادر

 

 

جلال آل احمد «خسي در ميقات» را در سال 1343 پس از انتشار «غرب‌زدگي» نگاشته است. اين سفرنامه حج ، مربوط به دوران چهارم زندگي اوست بدين ترتيب كه دوره اول با متر و معيار پدر به جهان مي‌نگريسته و به نجف اشرف هجرت كرده و مشغول تحصيل علوم ديني شده. دوره دوم توده‌اي شده . دوره سوم به همراه خليل ملكي و داريوش آشوري از حزب توده منشعب شده و سرانجام دوره چهارم به گزارشي از نسبت ميان سنت و تجدد رسيده.حاصل اين دوره آخر كتاب‌هايي از قبيل «غرب‌زدگي»، «در خدمت و خيانت روشنفكران» و «نون والقلم» است. آل احمد در اين دوره اخير زندگي‌اش هرگز به يك شخصيت متشرع يا حتا مذهبي تبديل نشد و نيز ساده‌انگاري است اگر فكر كنيم از آثار دوره چهارم زندگي او چيزي فراچنگ مي‌آيد مناسب حال حاميان نظري و عملي نظام جمهوري اسلامي ؛ همان‌طور كه اين انگاره درباره مرحوم دكتر علي شريعتي درست نيست. به عبارت ديگر به همان ميزان كه از خلال آراء و نظرات اين دو نويسنده ، مي‌شود گزارش‌هايي از دين ،تاريخ ،  سنت ، مليت و نسبت ما با غرب استخراج كرد كه با گزارش نظريه‌پردازان نظام جمهوري اسلامي سازگار يا نزديك باشد ، امكان برداشت ها و دريافت‌هايي از آثار اين دو تن وجود دارد كه  خواننده را به يك روشنفكر منتقد معترض عصبي و ستيهنده بدل كند؛ اين ظرفيت به‌راستي در آثار اين دو نويسنده هست و تجربه هم همين را نشان داده است يعني در ميان طرفداران آل احمد و شريعتي هم حزب  اللهي‌هاي تحصيل‌كرده پر و پا قرص مي‌بينيم هم مخالفان جدي نظام.

در مورد جلال ، دو مساله وجود دارد ؛ يكي تاثيري است كه قلم او از نظر القاي يك منش خاص بر خواننده دارد. جلال آل احمد بزرگي‌اش در عالم نويسندگي به اين است كه نه تنها صاحب رويكردي شخصي است در مشاهده و گزارش پيرامونش  ، اسلوب نثر او نيز شديدا و حتا بيشتر از خود مادّه و ملات نوشته‌اش آن روحيه را كه منشا آن رويكرد شخصي است ، درخواننده مي‌دمد. رويكرد شخصي او اين است كه زير بار هيچ چيز نمي‌رود مگر وقتي كه خودش آن را تجربه كرده باشد يا دست‌كم گزارشي يعني تفسير و تاويلي متناسب با جهان ذهني خودش از آن به دست آورده باشد . او در اين مسير ابايي ندارد از اين‌كه گزارش‌هاي نهايي‌اش از اجزاي يك روند يا برآيند ، از يك متد يا از يك چهارچوب نظري يگانه برنخاسته باشند و حتا احيانا متناقض از آب درآمده باشند. مهم براي او تداوم منش نقادانه و مبتني بر درك و دريافت شخصي است . اسلوب نثر او نيز كاملا با اين روحيه متناسب است . نثري شديدا فردگرا و مبتني بر لحن و لهجه شخصي خودش تا جايي كه براي حفظ اين لحن و لهجه شخصي از كنار بسياري از قواعد يا عرفيات سليس‌نويسي و فصيح‌نويسي نثر فارسي حتا نثر معاصر فارسي بي‌اعتنا مي‌گذرد . در عين حال اين نثر نثري است خودماني و به سرعت خواننده را با خود همراه و همراز مي‌كند يعني در مواجهه با اين نثر ، يا به سرعت آن را پس مي‌زني يا علي الاغلب ، احساس  نزديكي با نويسنده به تو دست مي‌دهد ؛ هنر او اين است كه در همان حال آن صداي مشرف بر متن ، آن لحن غالب بر مخاطب كه احيانا حالت تك‌گويي پيدا مي‌كند ، همانا صداي خود اوست . اين اقتدار نويسنده يا شاعر بر مخاطب از مشخصه‌هاي ادبيات متعهد و روشنفكرانه دهه‌هاي چهل و پنجاه است ولي چنان‌كه گفتيم هنر آل احمد در خلق يا اگر دقيق‌تر بگوييم كشف اسلوبي از نثر است كه فاصله عاطفي نويسنده با مخاطب را به حداقل مي‌رساند، نثري كه تكانه‌هاي هيجاني آل احمد را مثل نبضي زير انگشت ، ملموس مي سازد  و بدون آن‌كه به ورطه احساسات بلغزد ، نهايت حساسيت را در خواننده ايجاد مي كند و اين نكته‌ ، غوري دارد بس عظيم ؛ متني كه احساسات را برمي‌انگيزد ، تكيه اش بر عنصر عاطفه است و بس ولي متن حسّاسيت‌برانگيز ، متني است كه خواننده را با خود درگير مي‌كند آن هم نه فقط با ادراكات عاطفي بلكه خواننده را از زاويه ديدي ديگرگونه و آشنايي‌زدوده  روياروي موضوع مي‌نشاند و در اين حالت ، برانگيخته شدن عاطفه ، حاصل  اين زاويه ديد ويژه است نه صرفا حاصل دست گذاشتن بر گرانيگاه ها و گره‌گاه هاي عاطفي او ؛ مخلص كلام آن‌كه در متن حسّاسيت‌برانگيز ، تاثر عاطفي توام با آگاهي و گواهي جديدي است كه متن در قبال موضوع به خواننده موهبت مي كند و چه بسا لحن نويسنده در چنين متني به ظاهر اصلا لحني گرم وعاطفي نباشد و در مورد جلال آل احمد اين گونه است . پرهيبي كه از او در ذهن مخاطب –مخاطبي كه فقط از طريق متن با آل احمد آشنا بشود- نقش مي‌بندد ، چنين است : عصبي ، ريزبين و تيزبين ، اهل فكر و تامل و سخت و استوار و مصر بر نظرگاهي كه دارد ، مغرور و اهل مضحكه و در عين حال حرص‌بخور و دلسوز و حساس . به هم برآمدن اين دو صفت به ظاهر متضاد اخير در او، در گزارش‌هايي كه او  از روز و روزگار مردمانش ارائه كرده ، به اين صورت بازتابيده كه سردي طنز و طعن و تسخر در كنار شوري غريب و نيازمندانه براي فهم  موقعيت‌هاي دشوار و متناقض ديده مي‌شود ؛ اين موقعيت ها در آن واحد هم در او واكنشي از جنس طنز ايجاد مي‌كنند كه معمولا با زباني نيش‌دار و گذرا ادا مي‌شود هم او را به تامل در حوالي و حواشي انسان شرقي و جهان سومي و به‌طور خاص، انسان ايراني برمي‌انگيزند ، انساني كه  در برزخ سنت و تجدد وامانده است و اين آخري يكي از مهم‌ترين جنبه‌هاي كتاب خسي در ميقات است :  به يكباره همه موجوديت سنتي كشورهاي اسلامي كه نيز جهان سومي هستند در اين سفر پيش چشم كاونده او قرار مي‌گيرد و بارها و بارها در گزارش برش‌هاي  اين سفر ،  دوگانه «طنز و تامل» ساختار روايي /تحليلي كار را سامان مي‌دهد.

جلال آل احمد  در انتهاي  كتاب ، انگيزه اين سفر را چنين عنوان كرده است :

« روشنفكر جماعت در اين ماجراها دماغش را بالا مي‌گيرد و دامنش را جمع مي‌كند كه : «سفر حج؟ مگر جا قحط است؟» غافل از اين‌كه اين يك سنت است و سالي يك ميليون نفر را به يك جا مي‌خواند و به يك ادب وامي دارد و آخر بايد رفت و بود و ديد و شهادت داد كه از عهد ناصرخسرو تاكنون چه‌ها فرق كرده يا نكرده...

ديگر اين‌كه اگر اعتراف است يا اعتراض يا زندقه يا هر چه كه مي‌پذيري ، من در اين سفر بيشتر به جستجوي برادرم بودم –و همه آن برادران ديگر- تا به جستجوي خدا كه خدا براي آن‌كه به او معتقد است ، همه جا هست »

و اما اين برادر كه باشد؟ :

« امروز صبح جوانك سياهي آمده بود به ديدن حمله‌دارمان . از« نخاوله».(به قول محدث،يعني نخل‌كاران يا نخل‌بندان...) و برادر مرا مي‌شناخت كه سزده سال پيش هم در اين مدينه مرده . نماينده مرحوم بروجردي بود اين‌جا... اقليت شيعه اهل مدينه كه برادرم مامور روحاني ميان ايشان بود و دو سال بيشتر دوام نياورد و در همين بقيع خاكش كردند. فردا سراغ قبرش خواهم رفت»

و فردا سراغ قبر برادر مي‌رود:

« صبح رفتم بقيع. آفتاب كه مي‌زد من اثر سنت را در خاك مي‌جستم و قبل از همه اثر برادرم را اما هيچ اثري و علامتي . وقتي گور چهار امام شيعه و گور عثمان و زنان و فرزندان پيغمبر بي‌نشان افتاده ، برادر من ديگر كيست؟ اكنون ذرّه بي‌نشان خاكي در اين سفره سنت...»

 سپس در يك آمد و شد ذهني و با پيش كشيدن سوال‌هايي تلاش مي‌كند كه حتا خوش‌بينانه انگيزه‌هاي وهابيان را از تخريب قبور بقيع تحليل كند  و سپس دوباره ذهنش به سر وقت برادر مي‌رود:

«مشغول به اين فكرها قدم مي‌زدم و ياد برادرم افتاده بودم كه به چه خون دلي توانسته بود دور گور چهار امام را فقط سنگ‌چين كند و چه عكس ها كه از ماجرا گرفته بود و چه گلي كه خود به دست ماليده بود و چه غيرمنتظر بود خبر مرگش كه در تهران به ما رسيد و آن روز چه فحشي به پدرم دادم و چه كفرها كه نگفتم ...»

 و در ادامه، اطلاعات ديگري از برادر و نشانه‌هايي ديگر از حضور او در مدينه ، حضوري كه اكنون در عالم واقع به غياب بدل شده ولي برادر در جلال قدم مي زند و زندگي مي‌كند:

« امروز اين احمد ابن وائل آمده بود سراغمان . پيشكار برادرم بوده يا راهنماي محلي او وتا لحظه دفن با او. مردي است سياه و دراز و قبراق و پنجاه ساله و بذله‌گو. او هم نمي دانست برادركم به چه دردي مرده . شب جايي مهمان بوده و صبح زنش او را خبر كرده كه خودت را برسان امّا كار از كار گذشته بوده.»

 و جلال با اين گزارش از مرگ او و ابهامي كه سايه بر مرگ او انداخته ، آيا نه اين است كه نانوشته مي‌خواهد همان چيزي را القاء كند كه خود و خانواده‌اش بوي آن را استشمام كرده بوده اند و بعدها خبرش را ولو آن‌كه هيچ مؤيد قطعي بر درستي آن نداشته‌اند ، شنيده بوده‌اند و دلشان مي‌خواست كه آن  را بپذيرند؟:

« خبر مرگ برادر بزرگم كه از مدينه رسيد پدرم بلند گفت : « لا اله الا الله » و ديگر هيچ. حتا گريه نكرد اما مدام مي‌گفت:«لا اله الا الله» نه يك دفعه نه ده دفعه...و اين قضايا بود تا زن و بچه برادر از مدينه آمدند و دانستيم كه ناگهاني و به مرضي ناشناخته مرده. شبي رفته بود مهماني به خانه يكي از نخاوله و دير برگشته بود و خوابيده بود و صبح ديگر برنخاسته بود.همين.اما مگر كسي باورش مي‌شد؟ تا عاقبت گير آمد. مستمسك گير آمد:«فلاني كه از كربلا آمده بوده از فلان ديگري كه از مدينه برگشته بوده نقل كرده بوده كه فلاني را ...چيزخور كردند» و چه زود قضيه پيچيد»

مجله آرش ، شماره 18 ، از مقاله آل احمد با عنوان « درباره صمد بهرنگي»،تهران،1347

و نقل مستقيم شاعر ارجمند معاصر آقاي حسين مهدوي سعيدي(م.مؤيّد) از پدرش فقيه فقيد آيت الله شيخ محمدمهدي لاهيجاني ، ما را بيشتر و نزديكتر با شمايل اين برادر آشنا مي‌كند:

« آقاي بروجردي پيغام داد يكي برگزيده شود و به نزد سادات نخاوله در مدينه برود.چند روز بعد آسيّد محمدتقي به من گفت : مي‌خواهم خودم بروم؛ بروم؟ گفتم : مي‌خواهي برو اما ممكن است كشته شوي. گفت : بدم نمي‌آيد كشته شوم»

حسين مهدوي سعيدي (م. مؤيّد) ، نرگس هنوز، صفحه 397 ،  تكا، تهران ، 1388

و اين احمد ابن وائل براي فردا ناهار آنها را يعني جلال و خواهرزاده‌اش جواد را دعوت مي‌كند و جالب است كه جلال  از خانه او هم بوي برادر را مي جويد :

« ظهر مهمان بوديم.خانه علي ابن وائل. خانه‌اي قديمي و تمام از گل. در محلّه نخاوله و با همان ادب قديم . تنها ابزار مدرن(!) در آن خانه ، يك بادبزن سقفي بود و يك لامپ دراز مهتابي و يك طبق ميوه پلاستيكي. انگور و موز و سيب. از در يك‌لت و كوتاه خانه كه وارد شديم ، دالاني بود تاريك و خنك كه چراغ را روشن كردند و صفّه‌اي در دست چپ. شاه‌نشين مانند و يك متري از زمين بلتدتر و مهمان‌خانه ؛ اما هيچ بويي از برادرم.»

در همان مدينه كسي را كه درمي‌يافته از نخاوله است ، آشنايي مي‌داده و سخن را به برادر مي‌كشانده :

 « عصر رفتم سراغ يكي از باغ‌هاي حومه مدينه ؛ شرقي محل اقامتمان. براي استحمام . پاي موتورهاي آب . اسكناس يك ريالي به دست، در زدم . جوانكي آمد. كوتوله و آفتابه به دست .« و السلام عليك ؛ جئت للاستحمام» خنده‌اي كرد و بعد « تفضل » كه اسكناس را دراز كردم. نگرفت . گفتم : چرا؟ معلوم شد شيعه است . گفتم : از نخاوله‌اي؟ گفت : آري ؛ اما سياه نبود و مختصركي فارسي مي‌دانست. عين همه آدم‌هايي كه در يك محيط زيارتي دو كلمه‌اي از زبان‌هاي بيگانه را مي‌آموزند و بعد ، انكشف كه برادرم را مي‌شناسد و احوال پسرش را مي‌گرفت. در سنّي بود كه مي‌توانست همبازي‌اش بوده باشد و اسمش عباس »

ذهنش تا وقتي كه در مدينه است به مجرد كوچك‌ترين چيزي بازمي‌گردد به غيابي كه  حس مي‌شود و اين به خاطر حضوري است كه ياد برادر در او دارد :

«  و اما گرما ؛ آن‌قدر هست كه امروز با سه تا كاسه آب كه به مداراي تمام به سرم ريختم-كه مبادا از كناره‌هاي حمام نشت كند و برود زير بساط هم‌سفرها- انگار بهترين دوش‌هاي آب سرد را گرفته‌ام و پس تابستان اين‌جا چطور است؟ پس برادركم براي مردن در اين شهر هيچ علت ديگري لازم نداشته »

مي‌بينيم كه مثل بسياري از داغ‌ديدگان كه تا مدت‌ها پس از فاجعه در شوك به سر مي‌برند و شايد تا آخر عمر از اين بهت‌زدگي بيرون نيايند ، هنوز پس از سيزده سال ، مرگ نابه‌هنگام برادر را هضم نكرده و حالا كه در جغرافياي فاجعه قرار دارد ، ذهن تحليلگر و كنجكاوش ، به چپ و راست مي‌زند تا مگر چيزي بيشتر و مشت‌پر‌كن‌تر از چگونگي فاجعه درك كند.  

چرا حضور برادر در اين سفرنامه اين همه پررنگ است ؟

فعلا اين  سوال رها مي‌كنيم و مقدمه دومي را مي‌آغازيم تا دوباره به همين سوال  برسيم .

تحليل‌هاي اجتماعي ،  تاريخي و سياسي نويسنده ،  آشكارا رنگ  نگاه يك روشنفكر را به اين سفرنامه زده است  با دغدغه‌هايي مابين بومي‌گرايي فارغ از ارزش احسان نراقي و بازگشت به خويشتن متراكم شده از ارزش‌هاي ايدئولوژيك شريعتي .  ( در اين زاويه است كه اين سفرنامه از سنت سفرنامه‌هاي حج فاصله مي‌گيرد) در كنار اين تحليل‌ها  ، تاويل‌هايي كه نويسنده از مناسك حج به دست داده است ( و اين در چهارچوب سنت سفرنامه‌هاي حج مي‌گنجد ) التقاطي است از زمينه‌هاي اسطوره‌شناسي ، جامعه‌شناسي دين با رويكرد نظريه تكامل اديان از  مبدا  آيين‌هاي بدوي ، تاريخ اديان ، عرفان و حتا كاركردگرايي و نوعي نگاه واقع‌گرايانه پراگماتيستي و نويسنده هر جا و در هر مشاهده‌اي به فراخور حالي كه در آن لحظه داشته و تداعي و يادآوري داشته‌هاي ذهني‌اش ، بر يكي از اين زمينه‌هاي تاويلي رانده است و بعضا نتيجه‌ها متناقض از كار درآمده‌اند . نقطه اوج و مي‌شود گفت منظر كلاني كه بر همه چشم‌اندازهاي تاويلي او از مناسك حج در اين سفرنامه اشراف دارد ، آشكارا از يك حسّ  عرفاني مايه گرفته است :

« ... و يكراست آمديم . تنها با يك توقف در «رابغ» و يكي هم همان اوايل حركت در مسجد « حلفه» براي محرم شدن. در تاريكي شب و نه آبي نه مستراحي و در شعاع نورافكن اتوبوس تطهيري كرديم.لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستاره ها چه پايين و آسمان عجب نزديك و عقرب سخت رو به رو نمايان و هي باد خورديم و هي مچاله شديم و مسئوليت پاييدن دايي پيرمرد كه چرتش مي‌برد و ممكن بود سرش بخورد به پشتي صندلي رديف پيش و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آسمان و آن ابديت ، هرچه شعر كه از بر داشتم خواندم –به زمزمه اي براي خويش- و هرچه دقيق‌تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است نه «كسي» و به «ميعادي» و ديدم كه «وقت» ابديت است »

وقتي مي‌گوييم اين تاويل بر همه تاويل‌هاي ديگر اشراف دارد به خاطر آن است كه تمام آن تاويل‌ها (از جمله تاويل كلّ مناسك حج به ملاقات دوباره‌اي با بدويّت كه بارها در اين سفرنامه تكرار شده است ) بر اساس خوانده ها و شنيده‌هاي نويسنده است ولي اين يكي ، دريافت شهودي اوست و خود او به نقص نهايي و مطلق اين قبيل تاويلات در انتهاي سفرنامه اشاره كرده است :

« ... يك آدم ، يك مجموعه زيستي و فرهنگي با هم است با لياقت‌هاي معين و مناسبت‌هاي محدود و به هر صورت ، آدمي يك آيينه صرف نيست بلكه آيينه‌اي است كه چيزهاي معيني در آن منعكس مي‌شود؛ حتا آن حاجي همداني كه هنوز پوستينش را دارد. بعد اين‌كه آيينه زبان ندارد و تو مي‌خواهي فقط زبان داشته باشي و آيا اين همان چيزي نيست كه چشم سر را از چشم دل جدا مي‌كند؟ و حسابش را كه مي‌كنم ، مي‌بينم من با اين چشم دل حتا خودم را و محيط مانوس زندگي تهران و شميران و پاچنار را هم نمي‌شناسم. پس اين چه تصويري است كه در آينه اين دفتر داده ام؟ و بهتر نبود كه مثل آن يك ميليون نفر ديگر مي‌كردم كه امسال به حج آمده بودند؟»

و اما در كنار اين دريافت شهودي و آن همه دريافت‌هايي كه- به قول شيخ بهايي- بر« اوراق كتاب‌هاي علم رسمي»(1) مبتني است ، نويسنده يك جا به تاويل  ديني خالص  از سنت نزديك شده است و آن اين است كه حج يك عبادت است و بس :

« ...سر صف كه بوديم به تشهد نشسته ، زنكي سياه‌‌پوش و بچه‌اش در دنبال ، از سر دوش مردها شلنگ‌زنان مي‌رفت به طرف حجر تا با دل سير استلام كند . حرم پر بود و سوزن‌انداز نداشت و صف پشت صف ؛ اما زنك انگار كه از ميان موانع سنگي يك بيابان دارد مي‌گذرد . نه هيبتي از خانه نه حرمتي براي صف نماز مردان و ديدم كه صاحب‌خانه اوست و نمي‌دانم چرا ياد آن داعي قبادياني افتادم. آن بزرگترين برادر كه از حوزه اقتدار خلافت بغداد به اين جا آمده بود تا اثر فاطميان را بجويد و اسماعيليان را و برمي‌گشت تا در گوشه‌اي از آن حوزه اقتدار ، تخم قيامي بكارد و زير جل بساط آن خلافت را دست‌كم در خراسان بروفد و بعد، ياد آن برادر بزرگتر افتادم كه تني بود و من به همان اندازه كم ديدمش كه آن بزرگترين را ؛ كه آمده بود اين‌جا تا در حوزه اقتدار وهابي‌گري ، الباقي تشيع را زنده نگه دارد و اكنون تنها خاطره‌اي در تو و اما تو ، اين برادر كهترين ، تو به چه كار آمده‌اي؟ تا در حوزه اقتدار «آرامكو» الباقي يك سنت را بجويي؟ و ببيني كه اين كعبه صخره‌اي است كه در برابر هر سيلي مقاومت خواهد كرد؟ و اصلا چه احتياجي به اين همه دعوي؟ مگر نديدي كه صاحب اين خانه آن زن بود؟ و راستي او به چه كار آمده بود؟ كه چنين بي‌محابا حضور زنانه خود را از ميان صفوف بسته مردان به نماز نشسته تا پاي حجر مي‌كشيد؟ و ديدم كه به برآوردن تنها يك حاجت اين زن(شكايتي از هوويي يا آرزويي براي سعادت فرزندي يا شفا جستني براي بيماري و الخ...) مي‌ارزد كه كعبه قرن‌هاي قرن همچو ديوار ندبه‌اي تكيه‌گاه هر خسته‌اي باشد براي اين بشريت تنها مانده درمانده به فقر و ظلم و نابساماني.»

اين‌جا كه جلال آل احمد خود را و برادر بزرگتر تني را و برادر ناتني ،  بزرگترين سه برادر يعني ناصر خسرو را در سه قاب و با سه نقطه عزيمت متفاوت از يك جنس مي‌بيند و هر سه‌شان را  نمونه‌هايي از شخصيت يك روشنفكر در داخل يك سنت استمرار يافته تاريخي-اقليمي تلقي مي‌كند ، دست‌ها را در برابر حقيقت جوهري دين و گوهر همه سنت‌هاي ديني بالا مي‌برد كه همانا ايمان ساده‌دلانه و اعتماد راستين و بسيط  عوام به امر قدسي باشد و نسبتي كه  بنده مضطر با آستان قدرت مطلق و اختيار محض و شفقت بي‌پايان برقرار مي‌كند و به راستي نويسنده مي‌بيند كه رمز تداوم اين سنت حج كه موضوع سفر و سفرنامه اوست و همه سنت هاي ديگر ديني ، در تداوم و توالي نسل به نسل اين نياز و اين ربط و نسبت با امر متعال در نوع بشر است و اين ، فارغ از همه دغدغه‌هاي روشنفكرانه و انقلابي نخبگان ، قرن به قرن و هزاره در هزاره  ادامه دارد  و خواهد داشت : « ... كه اين كعبه صخره‌اي است كه در برابر هر سيلي مقاومت خواهد كرد؟ و اصلا چه احتياجي به اين همه دعوي؟ »

حال آن  سوال را يك بار ديگر تكرار مي‌كنيم و البته از لوني ديگر : اگر فرض بگيريم -و ناچاريم از اين فرض چون او را راستگو مي‌دانيم –جلال همان طور كه خودش در آخر سفرنامه گفته ، در اين سفر به جستجوي برادرش بوده ، چرا نام اين كتاب را «خسي در ميقات» گذاشته و نام آن را « در جستجوي برادر» نگذاشته ؟

يك جواب را با ملاحظه بند نقل شده در سطور گذشته درمي‌يابيم : در برابر حقيقتي كه فارغ از ذهنيات و آرمان‌هاي نخبگان مسلمان ايراني ،  متن واقعيت را پر كرده است و حضورش در كالبد اين سنت‌ها هميشگي به نظر مي‌رسد ، من و برادرم و ديگر برادران كجاييم؟

و اما جوابي ديگر؛

برادر به اين سرزمين آمده با آگاهي به اين‌كه ممكن است كشته شود و نه تنها شبيه آن برادر ناتني بزرگتر سفرنامه اي از خود به جا ننهاده بلكه به مرگي نابه‌هنگام و مبهم مثل رازي سربسته رفته است و قبرش هم پيدا نيست و جلال اين برادر تني را همان‌قدر ديده كه ناصرخسرو را و اين شمايل مرگ‌آگاه شهيدواره حتا هنوز هم براي جلال معماست و در مدينه به بوي او مي گردد و هيچ نمي‌يابد  . بازگشت جلال در دوره چهارم زندگي‌اش به ارزش‌هاي بومي ، بيش از هر چيز بازگشت به سنت خانوادگي است كه نشانگان  كودكي او همه در چارچوب آن سنت خانوادگي بر ذهنش مرتسم شده‌اند و فراموش نكنيم كه جلال يك هنرمند است و به ياد بياوريم كه هنرمند چه نسبت بنياديني با كودكي دارد و از اين جا و با ملاحظه اين خاستگاه خانوادگي درمي‌يابيم كه چرا جلال در پروژه بازگشت به سنتش دست روي قشر روحانيت  آن زمان مي‌گذارد به عنوان قشري كه كمتر از ساير اقشار از غرب‌زدگي و تجدد آسيب ديده است : پدري كه از علماي معتبر تهران است آن‌قدر كه امام خميني در  مجلس ختمش حاضر مي‌شود  و همين ديدار ، طليعه  ديدار بعدي و  نامه‌نگاري‌هاي بعدتر جلال  با امام مي‌گردد و برادري كه فضل و دانش و مردم‌داري‌اش تا بدان پايه بوده كه به عنوان نماينده آيت الله العظمي بروجردي به حجاز مي‌رود و شمردن نام ساير نمايندگان آقاي بروجردي كافي است كه بفهميم اين نمايندگان و از جمله برادر بزرگ جلال در چه سطحي بوده‌اند : امام موسي صدر در لبنان ، دكتر بهشتي در آلمان ، دكتر مهدي حائري يزدي در آمريكا ...  . آن‌گاه ، اين برادر بزرگتر( كه جلال او را همان قدر كم ديده كه ناصرخسرو را) تكه‌اي گم‌شده از تاريخ و جغرافياي شخصي جلال است و او به حجاز مي‌آيد ولي برادر را نمي‌يابد هيچ اثري از او را حتي قبرش را و اين موقعيت تمثيلي به زبان حال به جلال مي‌گويد كه اين‌جا ميقات است نه ميعاد ؛ به دنبال كسي نگرد كه اين‌جا هركه آمده است و هركه مي‌آيد خسي است در ميقات...

پاورقي:

1-

نقد دل خود بهايي آخر سره كرد

در مجلس عشق ، عقل را مسخره كرد

اوراق كتاب‌هاي علم رسمي

از هم بدريد و كاغذ پنجره كرد

* برخي از اطلاعات مربوط به زمينه‌هاي جامعه‌شناسيك دو كتاب «غرب‌زدگي» و «در خدمت و خيانت روشنفكران» را مرهون مشورت با عضو محترم هيات علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران ، آقاي دكتر قاسم زائري هستم. بدين وسيله به ايشان اداي دين مي‌كنم.