۱

با تيغ خورشيد

كوه، پهلوان خسته‌اي است

با گيسوي صخره‌ها

و چشمه‌ها و يادها

 

۲

ميوه‌ي ممنوع

روي گندمگون توست

كه ما را  از ديدنش

محروم كرده‌اند

 

۳

با بوي گونه‌هاي تو آمدند

بابونه و بنفشه و شب بو

با طرح چشم‌هاي تو آهو

با ياد تو گروه گريزان بادها

ويران نمي‌كنند جهان را ...

 

۴

چه بيابان سوت و كوري

چه نوري

 

۵

 گنجشك

عرض خيابان را پريد

بي‌التفات به شاخشانه كشيدن گاوميش‌هاي آهني

 

و یک مفرد:

در خود بپوسد يا نميرد؟

هيزم چرا آتش نگيرد؟

 

 

گور بابای هرچه ناظم  صلوات

مي‌گفتم كه سال دوم ابتدايي يعني سال تحصيلي 63-64 مرا و برادرم محمد را در دبستان رسالت ثبت نام كردند .دبستان رسالت نرسيده به چهارراه سپه بود ، چهارراهي كه آن طرفش يكي از كاخهاي دوره پهلوي قرار داشت ، كاخي كه در آن سالهاي كودكي ، نامش هميشه مرا به عالم تخيل پرتاب مي‌كرد: كاخ مرمر . به مقياس اين زمانه ، بسياري از آن كاخها ديگر كاخ حساب نمي‌شوند . چندي پيش در اوج گرما به ويلاي يكي از بستگان در ميگون از توابع فشم رفته بوديم . ويلاهايي در اين منطقه ساخته شده اند كه به كاخهاي شاه مي گويند : زكي. يك ويلاي چندطبقه عظيم در همين ميگون هست كه آدمي از ديدن آن انگشت به دهن مي ماند. ورودي اين عمارت شاهانه از جاده شمشك است ولي پنجره‌ها و ايوان‌هاي وسيع آن به دره ميگون باز مي‌شوند . عمارت ، روي لبه پرتگاه ساخته شده ؛  كوه را كنده‌اند و پي‌هاي آن را در جگر خاك فرو برده‌اند . آسانسورهاي آن هم طبعا رو به پايين مي‌روند نه رو به بالا يعني طبفه اول عمارت ، طبقه‌اي است كه كنار جاده قرار دارد و طبقه دوم ، يك طبقه پايين‌تر از جاده و به همین ترتیب طبقات بعدی روي كمركش كوه پایین می رود . وقتي در اين منطقه يا –چرا راه دور برويم-در شميرانات قدم مي‌زني ، پيش خودت مي‌گويي : باز هم صد رحمت به آن محمد رضاي عليه ما عليه ! او حداقل شاه  بود و مثلا بر تاج و تخت چند هزار ساله شاهنشاهان ايران تكيه زده بود ولي اينها كه اكثرشان  بعد از انقلاب و عموما بعد از جنگ ، كيسه‌هايشان را پر كرده‌اند و چيزي بيش از يك كارخانه دار يا يك رييس شركت صادرات و واردات يا يك مدير بدنه حكومت نيستند ، اگر جاي محمدرضا بودند ، چه مي‌كردند؟ اين خوي كاخ‌نشيني كه ديگر در اين طبقه تبديل به يك شان عرفي شده است و براي نمايش  آن  مسابقه مي‌دهند ، محمدرضا پهلوي تكثير شده را در دها و صدها نسخه پيش چشم آدمي مي آورد. «كاخ مرمر» ؛ هميشه در آن عوالم بچگي فكر مي‌كردم كه حتما سر تا پاي اين كاخ از مرمر است و لابد مرمر به كار رفته در آن مرمر عادي هم نبايد باشد ؛احتمالا يك جور مرمر عجيب‌غريب و جادویی . هنوز هم نمي دانم آن تو چه خبر است و اصلا شايد  فلسفه كاخهاي عظيم شاهان و آن دورباش و كورباشي كه به رعيت مي‌دادند ، به همين نكته بازگردد ، به اين كه تو هرگز نمي‌فهمي كه آن طرف اين ديوار و اين گماشتگاني كه تفنگشان را به سمت تو قراول رفته‌اند ، چه خبر است و  همين كنجكاوي كه هرگز ارضا نمي‌شود ، به تو يادآوري مي‌كند كه : آهاي! تو رعيتي ؛ آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه سر به سوراخت نزنه و باقي قضايايي كه پس از سر به سوراخ زدن آقا گربه‌هه پيش مي‌آد ...بگذريم. كاخ مرمر و پس از آن  چهارراه سپه وپس از آن  صد قدم بچگانه به سمت ميدان حسن‌آباد : دست راست يك تورفتگي در پياده‌رو هست ؛ همين‌طور كه رد مي‌شويد اگر سرتان را يك لحظه به سمت چپ برگردانيد، در بزرگ دبستان ما را در اين فرورفتگي مي‌بينيد.اگر روزهاي زمستان و موسم بارانهاي كثيف تهران باشد، شايد مرا و محمد را ببينيد كه باباي مدرسه دستمان را گرفته و از عرض خيابان رد مي‌كند و ميله‌اي به دست دارد كه سر آن دايره‌ شكل است و داخل دايره يك ضربدر كشيده‌اند و آن ميله را شبيه افسر راهنمايي به ماشين‌ها نشان مي‌دهد تا نيش‌ترمزي بزنند و آينده‌سازان كشور اسلامي بي‌خطر از خيابان بگذرند. باباي مدرسه ، باباي مدرسه ، باباي مدرسه... نه اسمش را مي‌دانم نه اسمش را مي‌دانستم. او براي همه بچه‌ها و اولياي آنها  «باباي مدرسه»  بود .  يكي از كارهايش همين بود كه از حوالي ساعت هفت صبح  برود آن طرف خيابان بايستد و دست بچه‌ها را يكي يكي و چند تا چند تا بگيرد و با خود به آن طرف خيابان ببرد . صورتي مربع و دماغي  گوشتالو و   داشت با سوراخ‌هايي كه به چشم مي‌آمدند  چون نوك دماغش پهن مي‌شد  و رو به پايين مي‌خميد. چشم هايش درشتي دهاتي‌واري داشت ولي نگاهش گنگ بود و هميشه كمي خسته و كمي بي‌تفاوت و كمي جدي. موهايش كم‌پشت بود و سفيدي‌اش بر سياهي‌ مي‌چربيد.  پيشاني كوتاه  و گوشتآورده‌اي داشت  با چين‌هاي واضح و حجم‌دار.بلند‌قد و پت و پهن بود . يك كاپشن ضخيم هم هميشه تنش بود از اين كاپشن‌هايي كه احساس مي‌كني باد دارند ولي به خاطر دوختشان اين جوري به نظر مي‌رسند.  در آن آينده‌اي كه براي ما ساختند ، جاي خالي دستهاي بزرگ پدرانه‌اش هرگز در دلم پر  نشده است . آن زمستانهاي سرد هنوز هستند و اين بارانهاي تهران سال به سال كثيف‌تر مي‌شوند ولي دست من آن دست كوچك نيست كه با چند دست كوچك ديگر در ميان مشت باباي مدرسه جا مي‌شد و پاي من آن پاي كوچك نيست كه پا به پاي او از عرض خيابان سپه مي‌گذشت و به هياهوي نمناك  مدرسه پاييز مي‌پيوست.

دبستان سپه عبارت بود از دو قواره زمين مستطيل شكل كه به هم چسبيده بودند و طول يكي از اين دو مستطيل  بيش از ديگري بود و ميان اين دو قواره، ديواري نبود بلكه يك رديف چنار ، حائلي طبيعي ميان دو حياط كشيده بود. ساختمان مدرسه هم دور تا دور اين دو حياط به هم چسبيده بنا شده بود ، ساختماني دوطبقه كه طبقه اولش ، همكف حياط مدرسه بود و در كلاس‌هاي آن به حياط باز مي‌شد و طبقه دومش سقف شيرواني  داشت و كلاس‌هايي كه به ايوان  باز مي‌شدند و ايوان ، مشرف به حياط.   وقتي از در مدرسه وارد مي‌شدي، يك راهروي عريض  مسقف را پشت سر مي‌گذاشتي . دفتر مدبر دو در داشت و يك درش به همين راهرو باز مي‌شد . انتهاي اين راهرو سر از حياط درمي‌آورد . وقتي پا به حياط مي‌گذاشتي دست چپت دفتر مدير و كنار آن دفتر ناظم‌ها و معلم بهداشت و پس از آن مجموعه باشكوه آبريزگاه بود . اين قسمت ، تنها قسمتي از از ساختمان مدرسه بود كه فقط يك طبقه داشت . پس از آن، ساختمان دوطبقه مي‌شد با همان ترتيبي كه گفتم و نخستين اتاقي كه زير ايوان طبقه دوم و رو به حياط ، در داشت  اتاق معلمان بود . در آن دبستان  سي معلم در سي كلاس درس مي‌دادند و طبعا مي‌بايست خود اتاق دبيران به تنهايي به بزرگي يك كلاس باشد كه بود.بلافاصله پس از آن ، كلاس ما بود ؛ يكي از كلاس‌هاي دوم كه الآن يادم نيست دوم چند بود.از در كلاس كه بيرون مي‌آمدي سمت راست رديف چنارها را مي‌ديدي و سمت چپ راه‌پله‌اي بود كه به طبقه بالا مي‌رفت. يك اتاق زيرپله‌اي هم بود كه به معلم ورزش مدرسه اختصاص داشت و پوستري از بروسلي  با لباس چسباني به رنگ زرد بر تن در حالي كه گارد گرفته بود ، از پنجره بالاي در اين اتاق بر سينه ديوار ديده مي‌شد(اين پوستر را سال بعد ديدم كه سوم بودم و كلاسمان طبقه بالا بود و  هر روز چند بار هنگام بالا رفتن از پله‌ها زور مي‌زديم به شكل اريب و از بالا و همان طور كه با صف در حال حركتيم ، از آن پنجره بالاي در ، آن اتاق  زيرپله‌اي را ديد بزنيم و لاجرم هر بار در اين كنجكاوي ناكام با بروسلي ديدار تازه مي‌كرديم ).

معلم سال دوم من خانم خلوصي بود. هيچ خاطره خاصي از او در ذهنم نمانده است الا اين كه يك بار به يكي از بچه‌ها در زنگ آخر اجازه نداد براي دست به آب از كلاس بيرون برود .  اكنون سيزده سال است كه من درمدارس غيرانتفاعي تهران درس مي دهم. من در مقام يك معلم  ، هم اشكالاتي دارم كه به خودم بازمي‌گردد هم مشكلاتي با دست‌اندركاران مدارس دارم كه مساله آنهاست و بايد يك جوري با آنها كنار بيايند . يكي از اين مشكلات اين است كه من هرگز جواب نه به درخواست دانش‌آموز براي  دست به آب نمي‌دهم (مگر اين كه واقعا چيزي به زنگ نمانده باشد) و آقايان ناظم‌ها مرتب بر سر اين رفتار  به من تذكر مي‌دهند و اعتراض دارند كه چرا اين همه راحت دانش‌آموز را بيرون مي‌فرستيد و اين كه اين‌ها راهش را ياد گرفته‌اند و چون مي‌بينند شما دلرحم هستيد به بهانه دست به آب كلاس را مي‌پيچانند و پنج دقيقه كمتر هم براي اين تنبل‌ها پنج دقيقه است...ولي من هرگز به اين دوستان نگفته‌ام كه ماجرا بازمي‌گردد به 27 سال پيش وقتي كه زهير دانش‌آموز پايه دوم ابتدايي بود و بغل‌دستي‌اش تنگش گرفته بود و زنگ آخر بود و معلم ده  دقيقه آخر را استراحت داده بود و اين بيچاره بغل‌دستي زهير به خود مي‌پيچيد ولي رويش نمي‌شد به معلم بگويد كه خانم محترم!شما كه الآن درس نمي‌دهي! من هم كه جاي دوري نمي‌روم ! اين در بغلي كه دفتر شما معلم‌ها باشد نه، در بعدي ، همان جايي است كه  در اين لحظات من بودن در آن جا را با پادشاهی هفت اقلیم عوض نمي‌كنم! كيف و كتابم اين جا پيش شما گرو! بگذاريد بروم !به خدا تنگم گرفته است! اوضاع ، اسهالي است ...ولي آن بچه كم‌رو بود و هيچ نگفت و نگفت  تا آن كه زنگ خورد و من نفهميدم كي غيبش زد انگار آب شد و رفت توي زمين بس كه سريع رفت.من هميشه وقتي مدرسه تعطيل مي‌شد، آن قدر  احساس خوشي و راحتي مي‌كردم كه بازگشتم به خانه دو برابر آمدنم به مدرسه طول مي‌كشيد. هنوز هم وقتي مدرسه تعطيل مي‌شود دوست دارم دست‌دست كنم و از مزه‌ كردن دقايقي كه ديگر مال خودم است لذت ببرم.آن روز هم اين بغل‌دستي ما گذاشت و رفت و من داشتم سلانه سلانه كيفم را مي‌بستم كه ديدم اي واي! روي نيمكت ، جايي كه آن بيچاره نشسته بوده، كاملا زرد است و تازه فهميدم كه آن بوي تندي كه سه چهار دقيقه آخر پيچيده بود و ما فكر مي‌كرديم  يكي باد معده‌اش را رها كرده و زيرزيركي مي‌خنديديم چه ماجراي خردكننده‌اي براي اين بدبخت داشته است .دلم برايش سوخت و فردا هم به رويش نياوردم و همان شد تا الآن كه هرگز محل به اعتراضات ناظم‌ها نمي دهم و به محض اين كه دانش‌آموز دستش را بالا مي‌برد و اشاره‌ مي‌كند كه يعني كاري دارد كه نگفتنش بهتر، من هم با اشاره دستي مرخصش مي‌كنم و تقريبا يقين دارم كه آن معلم مهربان هم مثل الآن من از ناظم‌هاي مدرسه مي‌ترسیده است...