۱

باد سحری بانگ اذان را آورد

برخاست نسیم و بوی جان را آورد

یک آن ضربان قلب شب شدت یافت

اشک تو چکید و کهکشان را آورد

 

۲

قابل دانسته اند انگار تو را

از پیش نمی رود دگر کار،تو را

امروز به چشمت چه می آید این اشک

دعوتنامه آمده از یار،تو را

 

۳

آن پنجره باز و بادها بافته ها

سرکوفته ها تمام ،سرتافته ها

ناگه ضربان چشمه ای از دل سنگ

ناگه فوران یادها یافته ها

 

۴

دلخوشکنکی ندارم از این دنیا

جز تو ای محسن و به جز تو یحیا

این جان و جوانی ام معطر شده است

از نوکری شما دو تا شکر خدا

 

و یک مفرد:

در خانه سکوت بود گویا... آری

وان پنجره باز و بسته می شد در باد

 

عمو عبدی

مدتی این مثنوی تأخیر شد یعنی خاطراتم را ناتمام گذاشتم و اکنون به سر قصه می‌آیم.

سال 64-1363، پدر از ری به تهران بازگشت. روزنامه رسالت را به همراه دوستانش تأسیس کرده بود و لازم بود که منزل ،همان نزدیکی‌های دفتر روزنامه باشد که عملا همه کارها به روی دوش پدر بود. سیدمرتضا نبوی، مدیرمسئول و سردبیر روزنامه، آن سالها تازه دچار فقدان همسر مکرم خود مرحوم سیده عصمت السادات نصری شده بود. زنی که از زندان کشیده های پیش از انقلاب بود و به خاطر سرطان درگذشت. آقا مرتضا مانده بود با پسرش سیدمحسن -همبازی دوران بچگی من- و دو دخترش ؛ به خاطر همین وضع،  مقید بود که بعدازظهر به خانه برود و همه مسئولیت‌های شیفت عصر روزنامه به طور کامل روی دوش پدر قرار می‌گرفت که قائم‌مقام سردبیر بود. این شد که ما به آپارتمانی در خیابان حافظ درست پس از پل دوم حافظ و تقریبا روبه روی برج بانک تجارت با نمای آبی اش نقل مکان کردیم.آن وقت‌ها آن برج یکی از چند ساختمان مرتفع تهران بود و هنوز برج سپهر بانک صادرات را نساخته بودند. این نقل مکان باعث می‌شد که فاصله منزل تا دفتر روزنامه به حداقل برسد. دفتر روزنامه ساختمان چهارطبقه‌ای بود که در خیابان ویلا (استاد نجات‌اللهی فعلی) پس از چهارراه طالقانی قرار داشت و قبلا دفتر حزب جمهوری اسلامی بوده بود.

مشکل دیگری که نزدیک بودن محل کار پدر به منزل را ضروری می کرد،  درد مفاصل او بود که هم ریشه ژنتیک داشت هم مرده‌ریگ زندان محمدرضا پهلوی بود و او به خاطر این درد مفاصل، نمی‌توانست مدت زیادی سر پا بایستد و به خاطر همین جبهه هم نرفت  و نیز پس از چند ساعت پی در پی کارکردن حتما می‌بایست چرتی ولو کوتاه بزند والا عضلات صورتش کج می‌شد و حال بدی پیدا می‌کرد.

آپارتمان خیابان حافظ، خودش یک دنیا خاطره است، آپارتمانی که متعلق به یک هموطن کلیمی به نام پرویز حکیم بود و او سابقا آن را به دیوان محاسبات اجاره داده بود، سپس دیوان محاسبات به خاطر نقل مکان و عدم انقضای مدت قرار داد، با هماهنگی با پرویز حکیم، تصمیم گرفته بود واحدهای آن را اجاره بدهد و طبیعی است که برای چنین کاری دیوان محاسبات نمی آمد به بنگاه‌های ملکی منطقه بسپارد بلکه از طریق معرفی‌ها و آشنایی ها،  واحدهای این مجتمع مسکونی را اجاره داد. در آن آپارتمان ترکیب متنوعی زندگی می‌کردند که همه حزب‌اللهی بودند منتها از طیف‌های مختلف و شغل‌های مختلف و درآمدهای مختلف و پایگاه‌های اجتماعی مختلف؛ عباس عبدی، اصلاح‌طلب معروف سالهای بعد و رامین مهمانپرست سخنگوی کنونی وزارت خارجه ‌همسایه‌های طبقه چهارم ما بودند. مهندس حسین محمدی، عضو فعلی مجمع تشخیص مصلحت نظام و از دست‌اندرکاران بخش فرهنگی دفتر  رهبری، همسایه طبقه سوم ما بود. در کنار اینها مثلا ایرج صفری هم بود که ناشر بود و کار خصوصی داشت و ما با رنجرور قهوه‌ای سیرش صفا می‌کردیم. خانواده خطیب هم بودند که اصطلاحا جزو معاودین بودند. کسانی که صدام به خاطر ایرانی‌تبار بودنشان از عراق اخراجشان کرد و برخی از این خانواده‌ها مثل همین خانواده خطیب، جزو مبارزین عراقی  به شمار می‌رفتند. خانواده غفاری هم بودند که پدرشان سپاهی بود و با دوشکا میگ عراقی را زده بود و سپاه جایزه داده بود و آنها را به سوریه فرستاده بود. خلاصه همه دست همسایه‌ای داشتیم. آنجا بهشت کودکی‌های من بود. پارکینگ روباز بزرگی داشت که همیشه من و حنیف افخمی ستوده و سیدحسین خادمیان و محمد باقری آنجا پلاس بودیم. حنیف افخمی ستوده، بعدها مثل من به نوشتن و زمزمه روی آورد و اکنون مشغول نوشتن پایان‌نامه دکترای ادبیات در پژوهشگاه علوم انسانی است. او پسر جواد افخمی ستوده بود و خانواده‌شان از خانواده‌های اصیل و قدیمی تهران. پدرش آن زمان چپ بود و این طور که یادم است با آقای موسوی‌خوئینی‌ها در قوه قضائیه کار می‌کرد اما فوق‌العاده لوطی و داش مشدی بود. ما به او عمو جواد می‌گفتیم. او مرا عمو زهیر صدا می‌زد. خانه‌اش یکی از پاتوق‌های عارف معاصر مرحوم حاج اسماعیل دولابی بود و من بارها آن مرد بزرگ را در خانه افخمی‌ها دیدم.

روابط میان اعضای آن مجتمع، خیلی جالب بود. جواد افخمی ستوده و پدرم با آنکه در دو قطب متضاد بودند، هرگز هرگز این اختلاف‌نظر را نزد من و حنیف بروز نمی‌دادند و من و حنیف سال‌هایی شیرین را با هم در آن ساختمان می‌گذراندیم.

الان که بر می‌گردم و به آن بیست‌وهشت سال پیش فکر می‌کنم، به شگفت می‌آیم که چه جامعه‌ای داشتیم و چه گندی به آن زدیم. مجتمع بیست و پنج واحدی ما نمونه‌ای از آن جامعه بود. ما به هر که پدرم با او سلام علیکی داشت، عمو می‌گفتیم. آقای عباس عبدی برای ما عمو عبدی بود. چقدر سوار پیکان او شدیم و از مدرسه به خانه بازگشتیم. پدرهایمان یعنی پدر من و محمد توکلی و پدر حنیف افخمی ستوده (آقای جواد افخمی) و پدر مصطفا عبدی (آقای عباس عبدی) بچه‌هایشان را در یک دبستان ثبت‌نام کرده بودند: دبستان شاهد منطقه 11 که سال65-66حوالی چهارراه لشکر قرار داشت و سال بعدش که به خیابان شیخ هادی و به موقوفه سردار فیروزکوهی منتقل شد نام آن به شاهد فیروزکوهی تغییر یافت و هنوز هم با همین نام برجای است. خب، طبیعی بود که فاصله از پل حافظ تا پایین چهارراه لشکر، فاصله‌ای نبود که یک بچه دبستانی صلاح باشد تنهایی آن را بپیماید.

این سه پدر، با هم قرار گذاشته بودند و هر کدام به تعداد بچه‌هایشان نوبتی ما را به مدرسه می‌رساندند و به خانه باز می‌گرداندند یعنی پدر ما (من و برادرم محمد) دو روز، آقای افخمی یک روز و آقای عبدی یک روز و دوباره می‌چرخید و نوبت به پدرم می‌رسید. اینها هم که هرکدام برای خود هزار جور مشغله داشتند و با آن سن کمشان هر کدام برای خودشان یک رجل سیاسی بودند هزارجور مساله برای ما می‌تراشیدند،‌ چه روزهایی که مدرسه تعطیل شده بود و همه رفته بودند و ساعتی هم گذشته بود و هنوز کسی دنبال ما نیامده بود. باری؛ خاطره من از پیکان عباس عبدی به آن زمان باز می‌گردد. یادم نمی‌آید و از برادرم پرسیدم و او هم یادش نمی‌آید که حتی یک بار ولو به اشاره، پدرم از اختلاف‌نظر سیاسی شدید و حتی جداسری میان خود و عباس عبدی در آن سال‌ها پرده برداشته باشد. او همیشه در تمام آن سالها برای ما عمو عبدی بود و بچه‌هایش مصطفی و مریم  که از من کوچکتر بودند، جزو بچه‌های آپارتمان و طبعا دوست یا همبازی برادرم محمد و خواهرم زهرا بودند. سال‌ها بعد که نوجوان شدیم و پا‌ به جامعه  آدم بزرگ‌ها گذاشتیم، فهمیدم که چقدر در آن سال‌ها همین عمو عبدی عزیز ما علیه پدرم در روزنامه کیهان آن سال‌ها مطلب نوشته بوده و ما نمی‌دانستیم.

ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب

خیس حسرت پی رخت آن روزها می‌شتابم.

سهراب سپهری

به راستی خلق و خوی پدر و مادرم عجیب بود.بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر و مادرم چه اختلاف سلیقه ها و اختلاف‌نظرها و حتی گلایه‌هایی از برخی از خویشاوندان دور و نزدیک داشتند ولی هرگز پیش ما ولو به چین برپیشانی انداختنی یا چشم و ابرو بالا دادنی ، چیزی بروز نداده بودند و ما دوران بچگی مان واقعا عاشق بزرگترهای فامیل بودیم. سال‌ها سال بعد هنگامی که زهیر توکلی زخم خورده از دوران تحصیلش در حوزه علمیه قم و دل‌شکسته و آش‌ولاش از تناقض‌هایی که در برخی از آخوندهای آن شهر دیده بود، شده بود یک بشکه سیار و سیال نفرت و هرقدر زور می‌زد که این نفرت را نپراکند نمی‌شد و پسرش  با هوش مادرزادی عجیب با اینکه پنج شش سال بیشتر نداشت، همه چیز را می‌فهمید، یک روز پدر زهیر، او را کشید کنار و گفت: پسرم! بچه‌ها وقتی بزرگ بشوند به اندازه کافی فرصت دارند که زشتی ببینند بگذار در این سال‌های کودکی که پسرت مهمان‌ توست، هرچه می‌بیند و می‌شنود، خوبی و زیبایی باشد.

و ای کاش تا ابد مهمان پدر و مادر می‌ماندیم و از کودکی به دنیای پرازدحام بزرگسالان وارد نمی‌شدیم؛ ای کاش عباس عبدی هنوز هم برای من عمو عبدی بود. هرگز فراموشم نخواهد گشت که در آن سال‌های پس از دوم خرداد که در کمیته فرهنگی جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی کار می‌کردم، برای تکمیل یک سلسله مصاحبه درباره مساله خواص در نظام جمهوری اسلامی، از همان عمو عبدی سابق وقت گرفتم و به دفترش رفتم. همه چیز تغییر کرده بود، چقدر شکسته شده بود و چقدر آن روز خلقش تنگ و وقتش تلخ به نظرم رسید  و چقدر صورت هفت تیغ‌کرده‌اش برازنده‌اش نبود و چقدر دلم برای ریش توپی دوران جوانی‌اش و سرش که همیشه پایین بود و چشمش که هرگز به کسی زل نمی‌زد تنگ شده بود . دیدم یک دره هولناک میان آن زهیر توکلی نه - ده ساله و آن عمو عبدی و این آقای مهندس عباس عبدی و این زهیر توکلی سرگشته تیپاخورده متعارض متناقض فاصله افتاده است و ترجیح دادم که آشنایی ندهم اگرچه فکر می‌کنم او هم مرا شناخت و او هم به روی خودش نیاورد ولی دوست داشتم بغلش کنم. و ای کاش با همین بغل کردن همه فاصله‌ها از میان می‌رفت؛ نمی‌دانم چه باید کرد با جامعه‌ای که این همه در آن جدایی‌ها و دشمنی‌ها زاییده می‌شود؛ نمی‌خواهم تقصیر را گردن کسی بیندازم یا کسی را از تقصیر مبرا کنم، من به این کارها کاری ندارم من دلم برای بچگی‌هایم تنگ شده است و می‌ترسم که هرگز گرم نشوم.

دلتنگ ،غروبی خفه بیرون زدم از در

در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی

این کله پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خو‌ش‌آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف

تسکین دهم آلام دل جان به سرم را 

گفتم به سر راه همان خانه و مکتب

تکرار کنم درس سنین صغرم را

گرخود نتوانست زدودن غمم از دل

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره مادر

کان گهرم یابم و مهد هنرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی

می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه مانوس که در آن

باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود و لیکن

پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

می‌خواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند

چشم صغرم را و نقوش و صورم را

ناگه پسرم گفت چه می‌خواهی از این در؟

گفتم: پسرم! بوی صفای پدرم را

(نقل با تلخیص از دیوان استاد شهریار)

ادامه دارد...