ای نام تو ابتدای آزادی ها
یاد تو کلید گنج ها شادی ها
فانوس به راه تو برافروخته اند
در این برهوت اهل آبادی ها
***
تو گم شده ای و رد پایی ز تو نیست
وندر سر ما به جز هوایی ز تو نیست
وین غم که تو هستی و نمی بینیمت
وین درد که هیچ جا صدایی ز تو نیست
چرا باید این همه درباره او سخن بگوییم؟
این هفته هم با اجازه خوانندگان عزیز، خاطرات را مياندازم به هفته بعد و درباره مناسبت عظیمی که آن را پشت سر گذاشتیم، اشاراتی قلمانداز میکنم. کلمه «مناسبت» که در عرف ادبیات ، روزنامهنگاری و رسانه، اصطلاحاتی مانند شعرهای مناسبتی یا مطالب مناسبتی يا برنامههاي مناسبتي در ارتباط با آن به وجود آمدهاند، کلمهای است غلط|انداز.
مناسبتها چند جورند: برخی از مناسبتها مربوط به امر تاریخی هستند مثلا هفته دفاع مقدس یا دهه فجر یا سالروز ملی شدن صنعت نفت. برخی از مناسبتها قراردادیاند مثل روز جهانی کارگر یا روز جهانی بدون دخانیات. اما افزون بر این دو نوع مناسبت، مناسبتهایی هست که حالت دوگانه دارند. ما این مناسبتها را گرامی میداریم زیرا واقعا در تاریخ در چنان روزی اتفاقي شایسته گرامیداشت افتاده است مثلا سیزده رجب را جشن میگیریم زیرا در چنین روزی حضرت مولا – علیهالسلام – به دنیا آمدهاند یا روز عاشورا سوگواریم زیرا در چنین روزي امام حسين-عليه السلام- شهيد شدهاند اما همه مساله این نیست. آنچه کربلا را کربلا کرده است، امری نیست که مربوط به امروز و دیروز و فردا باشد، عاشورا صرفنظر از اتفاقی که روز دهم محرم سال شصتویک هجری رخ داد، یک فرهنگ است که هوای تنفس برای معتقدانش میسازد. عاشورا یک روز بوده است اما روزی به درازای کل تاریخ. پس اگر کسی واقعا عاشورا را دریافته باشد و آن را وجدان کرده باشد، تمام طول سال، «عاشورایی» است اگر چه نمود سوگواری او در روز عاشورا از همه ايام سال بیشتر است ولی اتفاقا فرق چنین شخصی با دیگران در بقیه روزهای سال است. آنها عاشورا را مناسبتی میدانند که باید حرمتش بنهند ولی آن دیگری از بابت همین عاشوراست اگر میان خود و حیات، مناسبتي میبیند، او در نسبت با عاشوراست که زندگی را میفهمد و ارزشگذاری میکند. حال من و شما که میخواهیم «به مناسبت» نیمه شعبان جشن بگیریم، چه نسبتی میان خود و آن بزرگمرد که در این روز زاده شده است، میبینیم؟
****
به راستی چرا؟ چرا باید این همه از «او» سخن بگوییم؟ سخن گفتن درباره کسی که هرگز نه او را دیدهایم نه او را اگر ديدهايم ، به جا آوردهايم نه میدانیم کجاست نه میدانیم کی میآید و نه حتی میدانیم که اگر بیاید، ما از زمره پیروان او خواهیم ماند – اینگونه که امروز ادعا میکنیم – یا از همانهایی میشویم که اتفاقا درست از مساجد پرچم دشمنی با او را بر میافرازند، سخن گفتن درباره چنین کسی، اصلا چه چیزی را عوض میکند تا وقتی که از میان جان خود نسبت واقعی با او برقرار نکرده باشیم؟
اويس قرنی هرگز حضرت پیامبر – صلیالله علیه و آله – را ندید ولی هرگاه نسیمی از سمت یمن میوزید، آن حضرت میفرمود: «اشمّ نفحات الجنه من طرف الیمن: بوی بهشت را از سمت یمن استشمام میکنم.» این بزرگوار كه تنها یک بار راه بیابان را برید و از قرن به مدینه آمد چون به مادر پیرش قول داده بود که همان روز بازگردد، پیامبر را ندیده بازگشت . او یکی از چهار نفری است که روز قیامت وقتی منادی ندا میدهد که «کجایند حواریون علی؟» صف خلایق ميشكافد و بیرون میآید ، او و میثم تمار و عمروابن حمق خزاعی و محمدابن ابي بکر.
محمد ابن ابي بکر از اسمش معلوم است، پسر ابوبکر است ولی مولایمان علی – علیهالسلام – در شان او فرموده است: محمد پسر من است از پشت ابوبکر. همین دو مثال کافی نیست؟ اويس قرنی را که هرگز در عمر خود حضرت پیامبر – صلیالله علیه و اله – را ندید، مقایسه کنید با عایشه که سالها با آن حضرت همبالین بود . قرآن صراحتا به همسران پیامبر دستور داده بود : « قرن فی بیوتکن: در خانههایتان مستقر باشید» ولي اين زن سوار شتر شد و دوره افتاد در شهرها و خلقی را علیه برادر و وزیر و وصی پیامبر شوراند و باعث خون آن همه مسلمان شد. محمد ابن ابي بکر را مقایسه کنید با جعفر کذاب . اين يكي پسر ابوبکر است ولی یکی از چهار حواری علی است و آن يكي پسر امام هادی – علیهالسلام – برادر امام حسن عسگری – علیهالسلام – و عموی حضرت ولیعصر – عجلالله تعالي فرجهالشریف – است ولی پس از ادعای «انا ربکم الاعلی» فرعون، بزرگترین دروغ تاریخ را بر زبان ميراند و ادعای امامت ميكند. پس دیدن امام زمان – علیهالسلام – فضیلت ذاتی ندارد. حتی سخن گفتن درباره آن بزرگوار نیز اگر از قلبی که تسلیم اوست برنیامده باشد، نه تنها بر روشنی نمیافزاید بلکه گمراهتر میکند. مگر خدا در قرآن نفرموده است که خود قرآن باعث گمراهی میشود: «یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و مایضل به الا الفاسقین: (خدا) گمراه میکند (به این مثال که زد) بسیاری را و هدایت میکند بسیاری را و گمراه نمیکند به آن مگر فاسقان را.»
***
فرض کنید خانوادهای را، پدری را و مادری را با چند دختر و پسر؛ (خوب حواستان را به من بدهید که این مثالی که میزنم یک مثال مأنوس است) در میان این دختران و پسران که مایه روشنی چشم و آرام دل پدر و مادرند، یکی هست بیش از همه در ظهور و بروز عواطف و پیش از همه در شیرین بیانی و چربزبانی ؛ مدام از گردن پدر و مادر آویز میشود و چلپچلپ آنها را میبوسد و قربان صدقهشان میرود. خلاصه نقل مجلس خانواده است. باز در میان این خواهران و برادران، یکی هست که تودار و سر در خود است ولی مرام دارد؛ او خیلی نمیتواند مهر و محبتي را كه در دل دارد، آن جور که هست، به پدر و مادرش بنمایاند. حال فرض كنيد كه دیروقت است و خریدی پیش آمده است . بچهها هر یک گرم کار خودند یکی بازی کامپیوتری میکند دیگری مشق مینویسد سومی مشغول گپ و گعده تلفنی با دوست صمیمیاش است و چهارمی ، شال و کلاه کرده است که همراه دوستش برود بیرون. از میان این چند فرزند اتفاقا تنها كسي که جواب سربالا به مادر نمیدهد يا بهانههاي موجه نمیآورد که از زیر کار در برود (تخصص همان بچه شر و شلوغ و خونگرم و چرب زبان)هموست همان بچه تودار سر در خود بامرام كه قرار بیرون رفتنش را با رفیق صمیمیاش لغو میکند و میرود پی فرمان مادر؛ او همین که پای عمل پیش بیاید از همه پیش است ولی خیلی اهل حرف زدن و ادا در آوردن نیست. معاشران قدیمی مادر که بچهها آنها را خاله صدا میزنند، بارها به او گفتهاند که همین یکی برای تو میماند. این يكي جنمش با همهشان فرق دارد.
حال، مثال ما شده است مثال همان بچه زبانباز پرسروصدای نمودناک، صبح تا شب درباره آن حضرت حرف میزنیم ولی پای عملمان لنگ است. کاش کمتر راجع به آن بزرگوار حرف بزنیم و بیشتر او را یاری کنیم. خیلیها میپندارند که وقتی در دعا میگوييم: «و اجعلنا اعوانه و انصاره: و ما رااز کمک کاران و یاران او قرار بده» مقصود آن است که ما دوران ظهور را درک کنیم و در رکاب او باشیم ولی این دعا مربوط به همین لحظه هم هست. مگر آن حضرت بیاید چه میکند؟ جز این که قرار است با آمدن آن حضرت، سلم و سلامت و صلح و صفا و عدل و داد برقرار شود؟ جز اين که قرار است دیگر یتیمی گرسنه نخوابد، بیوهزنی از فقر و بيكسي به ذلت و نكبت نيفتد ، پدری شرمنده زن و بچه اش نشود؟ جز اين که قرار است این خشم که افسار گسیخته است و ابنای نوع بشر را به جان هم انداخته است، مهار شود؟ جز اين که قرار است عزت آدمی به او باز گردد و بساط نزول خواران جهاني و وطنی که همه مردم همه عمرشان را مقروض آنها هستند برچیده شود؟
خب، اگر قرار است همه اینها اتفاق بیافتد هر یک از ما در حد خودمان – تاکید میکنم: در حد خودمان – همین الان برویم پي همین کارهای خوب، چراکه نه؟ او میخواهد به ما کمک کند و ما اگر به خودمان و به دیگران کمک کنیم، او را در کارش یاری کردهایم.
یک مثال دیگر میزنم. فرض کنید پسری همراه پدرش در خیابان راه میرود. اگر پسر به جای آنکه پیش پایش را نگاه کند و پا جای پای پدر بگذارد، مدام سر بلند کند و به صورت پدرش زل بزند، پدر به او چه میگوید؟ میگوید: «چرا اینقد به من نگا میکنی؟ جلوی پاتو بپا نخوری زمین» حال ما که این همه آه و ناله میکنیم که بشود که روزی چشممان به جمال بیمثال او روشن شود، بهتر نیست که پیش پایمان را نگاه کنیم و پی ردپای او را که واضح و روشن است، بگیریم و به خدا برسیم؟