یحیا! چه شد که آخر در غسل خون شدی؟

 

آن مرد که تن نداد و باری نکشید

سر داد و ز خیل جور خواری نکشید

او بود و برادری که تا دستی داشت

در راه وفا دست ز یاری نکشید

 

****

امروز بعداز ظهر روز دوشنبه بیست‌ونهم خردادماه، مقارن با سالروز مبعث پیامبر گرامی –صلی‌الله علی و آله – هوا نیمه ابری و نیمه آفتابی است، نسیمی خنک درگرفته است و بارانی ریز در صحن ابری – آفتابی آسمان، به بشارت زمین آمده است. آری؛ باران تابستان .

در این ساعات ذهنم را متمرکز کرده‌ام که یادداشت این هفته‌ام را درباره «آن دو برادر» بنویسم و باران تابستان مرا به فکر فرو می‌برد. به راستی آیا روز عاشورا  کربلا گرم بوده؟

من که فکر می‌کنم آن روز روز خنکی بوده است، خیلی خنک. آنقدر خنک که نزدیک بود همه جا و همه چیز را سرما فروبگیرد. مگر آقای ما حسین ابن علی از جدش ابراهیم خلیل الرحمن کمتر بوده است؟ ابراهیم را آتش نسوزاند، آتش را ابراهیم «سرد با سلامت » کرد بر خودش. این خنکای یقین ابراهیم بود که به آتش هم رسید و آتش سوزنده را «سرد با سلامت» کرد. در دعایی از دعاهای مفاتیح خواندم: « اذقنی برد عفوک و غفرک: (خداوندا )خنکا و سردی گذشت و آمرزشت را به من بچشان.»

یقین، خنکا می‌آورد . ملامحسن فیض کاشانی در کنار «علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین » یک تعبیر دیگر هم برای توصیف حالات و مقامات اهل یقین افزوده است: برد الیقین یعنی سرما و خنکای یقین.

ماجرای آب و تشنگی کربلا از همین قرار است. در قرآن، تقریبا هرجا که توصیف بهشت آمده است، پای آب هم در میان است، این عبارت را که مکرر در مکرر در قرآن خوانده ایم، به یاد بیاوریم:

«جنات تجری من تحتها الانهار : باغهایی که پای درختهایش نهرها جاری است» در سوره اعراف آیه‌ای هست که در آن، از جنات یعنی باغ‌ها هم خبری نیست و آن نهرها از زیرپای خود بهشتیان روانه است:

و نزعنا ما فی صدورهم من غل تجری من تحتهم الانهار

و از سینه‌هایشان هر کینه‌ای که باشد، برمی‌کنیم، از زیرپایشان نهرها جاری است.

سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه 43

و در همین سوره، در ادامه می‌بینیم که دوزخیان از بهشتیان آب می‌خواهند:

و نادی اصحاب النار اصحاب الجنه ان افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله : و اهل دوزخ، بهشتیان را آواز می‌دهند که از آب یا از آنچه خدا روزیتان کرد بر ما فروریزید.

سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه 50

آب، مظهر حیات است:

و جعلنا من الماء کل شی حی.

و از آب ، هرچیزی را زنده و صاحب حیات قرار دادیم.

 قرآن کریم

 

راز این که تصویر بهشت و بهشتیان در قرآن ، این گونه با آب گره خورده است، این است که آن عالم، عالم حیات مطلق ، حیات بی شائبه است. این عالم فرودین (که اصلا ترجمه اسمش یعنی «دنیا» می شود «پست وپایین») عالم حیات مشوب است، مثل آب گل‌آلود. حیات در این دنیا با دگرگونی و ضعف و نقص و بیماری و مرگ همراه است ولی آن عالم، عالم حیات ابدی و زیستن ناب است پس طبیعی است که مهم‌ترین مظهر حیات یعنی آب، این همه در توصیف و تصویر آن عالم تکرار شود. حال به نکته‌ای دقت کنیم: باغ های بهشت و نهرهای بهشت انعکاس روح بهشتیان است. آن عالم، شفاف و لطیف است و همه چیز را منعکس می‌کند. آتش جهنم و آب چرکین و سوزان دروخ هم انعکاس روح دوزخیان است. در واقع در روز عاشورا آنکه تشنه بوده است، لشکر اشقیا بوده است و آقای ما حسین ابن علی و اولاد و اصحابش نه تنها تشنه نبودند، بلکه خود آب ، بلکه «آب آب» بوده اند؛ می‌خواهید به تجربه خودتان رجوع کنید؟ هر وقت زیر خیمه حسین سینه می‌زنید و اشک می‌ریزید، پس از آن که چراغ‌های هیات را روشن کردند، چه حالی دارید؟ حال پرواز؛  همان حال که یک سال انتظار می‌کشید تا محرم بیاید و آن را یک بار دیگر تجربه کنید؛ دیده‌اید که  وقتی سر سفره آقا می‌نشینند همه شادند؟ انگار نه انگار همانهایی بودند که تا دقایقی پیش با دل شکسته زار می‌زدند و چشمه اشکشان حق حق می‌کرد و می‌جوشید؛‌همه با هم شوخی می‌کنند و سر به سر هم می‌گذارند. این به خاطر نسیمی است که از همان ناحیه خنک زمین یعنی کربلا برخاسته است و بر قلب‌ها وزیده است؛ کربلا، کربلا، آنجا که از باران ملکوت، ثانیه‌ها خیسند:

رفتیم به شوق ناکجایی که تویی

گفتیم تو را به ‌هر بهایی که تویی

خفتیم چو برگ سبز بر‌آب روان

امّید به خاک کربلایی که تویی

 

از مقام شاه مظلومان کسی آگاه نیست

زان که کس آگه ز اسم اعظم الله نیست

ای دل ار خواهی خدا بینی برو در کربلا

از زمین کربلا تا عرش، چندان راه نیست

لا ادری

 

و اگر می‌خواهید از تجربه‌ای زندگی خودتان ، معنی آن تشنگی را که  عین آب است به یاد بیاورید، آن نیم ساعت آخر مانده به اذان مغرب و لحظه افطار را تجسم کنید.

در آن دقایق که تشنگی به اوج خود رسیده است و به لحظه‌ گشایش و «آنِ» رخ نمودن خداوند یعنی اذان مغرب نزدیک می‌شویم، آنچنان شادیم که سحرگاه دوباره به شوق‌ همان نیم ساعت آخر ، به تشنگی و گرسنگی می‌زنیم و این ، رمزی از حیات عاشقان است که هر لحظه، در فراق و وصال توامان شاهد ازلی به سر می برند و این است که راوی گفته است که روز عاشورا هرچه حسین بیشتر زخم می‌خورد، صورتش شکفته‌تر و خطوط رخسارش آزادتر می‌شد. امروز سخنم را با یک قصیده خاتمه می‌دهم.

****

ای پیشتر از آن که بیاغازد آدمی

برپا شده برای تو در عرش، ماتمی

هرجا دکان عشق است آنجاست کربلا

هرجا که قطره اشکی، ارزد به عالمی

تردیدناکتر ز تو ای عشق! هیچ نیست

یک دم محالی و دم دیگر مسلّمی

نزدیک می‌شوی و نفس می‌بُرَد مرا

از تو نفس مراست چو تیغ دمادمی

تالار آگهیّ و گواهی است جان من

درمن طنین تو که تو آن اسم اعظمی

شد صلح، برقرار در اقلیم جان من

در من قدم گذار به شادی و خرّمی

بیرون ز خویش آمده‌ام پیشواز تو

اول شما بفرما بر من مقدّمی

اینجا که نیست جز تو و یاد عزیز تو

بهر غریب منزوی ات یار محرمی

اینجا که هست خلوت و اشکی فراهم است

در پرده‌های اشک ، تو پیشم مجسّمی

قلبم کلون در به صدا درمی‌آورد

در باز کن به رحم نمودن تو ملزَمی

صیاد من! کمان بکش و رحم هم نکن

آهوی این حرم که شدی از که می‌رمی؟

***

 

هرجا که چهره‌ات بشود محو، کربلاست

هرجا که می‌برند سرت را محرّمی

ای پادشاهِ اشکِ روان ، تختگاه تو

ای عشق! ریشه ‌داری و ای ریشه! محکمی

ای زاده فتوت! عباس پهلوان!

ای کشته اخوت! شیدای عالمی

ای قلب من شکفته، ز داغ تو لاله‌ای

ای هر غروب، چکّه ز باغ تو شبنمی

وقتِ شهودِ خونِ تو از دست می روم

با خویش چون می‌آیم هستی و هستمی

یحیا! چه شد که آخر در غسل خون شدی؟(1)

رفتی به کربلا که نَمی ‌بودی از یمی (2)

ای عشق! ای خلاصه باران صبحگاه!

یک قطره درشتی، سردی و مبهمی

نابرده رنج، گنج روان می دهی به ما:

چشم مکرّمیّ و اشک معظّمی

تاریخ نیز از نفَسِ پاک پیر ماست

هر دور اگر برآرد زالی و رستمی

نیروی رستم و خرد زال، قطره‌ای است

در باد ، موج می‌زند انگار پرچمی

عباسِ بن علی است عَلَم برکشیده است

تا تیغ او سوا بکند جنس دَرهَمی

فرقان – به حق حق قسم – آن تیغ تیز توست

تنها گلوی شیفته را می‌برد همی(تنها گلوی عاشق را می برد همی)

دلبرده توایم اگر بَرده‌ی توایم

عباس ،دین ماست نه دینار و دِرهمی

از بال توست صبح درخشان علامتی

از بار این علامت ، پشت فلک خمی

***

 

با ما رفیق می‌شود آن شاه باوفا

در جمع دوستان چه گدایی چه حاتمی....

(1) یحیا پسر زکریا هر دو پیامبر خدا و سلام خدا بر هر دو، یحیای مُعَمِّدان، یحیای تعمید دهنده که مردم را بر ساحل رود اردن غسل می‌داد و می‌گفت: ایمان بیاورید که ملکوت آسمان نزدیک است.

راوی گفته است: در هر منزلی از منازل که فرود می‌آمدیم می‌شنیدیم که حسین می‌گفت: «در بی‌ارزشی دنیا نزد خداوند همین بس که سر یحیای نبی را برای زنازاده‌ای از بنی‌اسرائیل بردند».

(2) «یم» به تشدید «میم»‌و فتح یاء: دریا