گفتيم بلي قصيدهات شد غزلي
آري ؛ غزلي كه مطلعش غار حرا
آري ؛ غزلي كه مقطعش تيغ علي
خطابه در باب كمپاني عجيبي
كه هيچ يك از ابركامپوترهايش
بهطور كامل شبيه هم نيستند
مجددا این هفته، نقل خاطراتم را درباره معلمهایم متوقف میکنم که در آستانه عید عظیم قرار داریم، عیدی که امام معصوم - عليهالسلام – آن را «شب تجلی اعظم» نامیده است:
اللهم انی اسئلک بالتجلی الاعظم فی هذه الیله من الشهر المعظم
بارخداوندا! از تو به حق تجلی اعظم در این شب از این ماه معظم میخواهم....
(مفاتیح الجنان، اعمال شب بیستو هفتم رجب، دعای شب مبعث)
***
فرض کنیم که بالاترین و پیشروترین مدل لپتاپ را از بازار خریدهایم. این دستگاه، امکانات و به قول امروزیها، آپشنهای فراوانی دارد. در کاتالوگی که به همراه دستگاه عرضه میشود، همه این آپشنها توضیح داده شده است ولی اکثر ماها انگلیسی بلد نیستیم تازه اگر هم بلد باشیم فهم آن توضیحات انگليسي،بدون دانستن مقدماتی درباره سختافزار و نرمافزار کامپیوتر ممكن نيست . حال فرض دیگری: من يا تو معتاد به بازی کامپیوتری هستیم و بخش عمدهای از وقتمان را روبهروی مونیتور چنین دستگاهی، صرف بازی میکنیم؛ اینجا دیگر سخن از اعتیاد به بازی کامپیوتری است، تو ممکن است مهندس کامپیوتر هم باشی ولی وقتی اعتیاد به بازی کامپیوتری داشته باشی، انگیزهای برای دانستن آن همه امکانات فراوان این لپتاپ فوق پیشرفته نخواهی داشت. حکایت ما و شناخت ما از خودمان نیز با همین مثال به ذهن نزدیک میشود. این وجودی که در اختیار من و تو قرار دادهاند، بسیار لذتها پیش رویش هست در این جهان رنگارنگ؛ ما با آن لذتها سرگرم میشویم و از امکانات بی پایان وجودیمان غافلیم. چندی پيش یکی از دوستانم با زن و بچهاش مهمان ما بود. پسر کوچکم یحیی که همین روزها چهار سالش تمام میشود، نسخه چندسال پیش پسر این دوستم بود یعنی هر دو آیتی از انرژی و بازیگوشی بودند: یحیای چهار ساله و محمد 10 ساله.
خب، بهحكم قاعده «الجنس مع الجنس یمیل» با آن که 6 سال اختلاف سنی میانشان بود، یحیی شد بچه مرشد و محمد شده بود مرشد و خانه را روی سرشان گذاشته بودند. آن روز گاهی وقتها میدیدم که صدايی بلند نمیشود. نگاه که میکردم، محمد تلفن همراه پدرش را گرفته بود و مشغول بازی بود و یحیا نشسته کنار او و شش دانگ حواسش، به این کار کرد غریب تلفن همراه جلب شده ، آخر ما در خانه، بازی با تلفن همراه یا لپتاپ را از همان بچگی مطلقا به برادر بزرگتر یحیا، محسن اجازه ندادیم و طبعا اين طفل معصوم يحيا ندیده بود چنین چیزی را.
از فردای آن روز یحیا مرتب پاپی من میشود که «موبایلتو بده میخوام بازی کنم» جواب من این است:« پسرم! عزیزم! موبایل، وسیله بازی نیست» عین همین استدلال را به پسرم محسن میگفتم؛ بچه که بود برایش پلیاستیشن خریدم تا بازی دیجیتال برایش عقده درست نکند و در عین حال این آموزش را به او داده باشم که پلیاستیشن برای بازی ساخته شده است ولی لپتاپ من وسیله کار من است و آن را برای بازی نخریدهام و این که لپتاپ ظریف است و بازی کامپیوتری با لپتاپ، آن را مستهلک میکند.
«حال» یکی نیست به من و تو بگوید که ظرفیترین دستگاه عالم، وجود انسانی من و توست با این تفاوت که برعکس این لپتاپهای ظریف که نمیشود با آنها بازی کرد، هم میشود این وجود انسان را در بستر تکرار و توالی ملالآوری از بازی و سرگرمی انداخت که ته ندارد هم میشود آن را مثل ابرکامپیوترهایی تلقی کرد که صرف تحقیقات نجومی میشوند و اصلا با آنها بازی نمیشود کرد ؛ این ابرکامپیوترها از ابتدا ساخته شدهاند برای «شناخت و دانستن» راز کیهان.
آنچه ابرکامپیوتری به نام انسان را متمایز میکند، این است که هم میشود با آن مثل یکی از آن ابرکامپیوترهای کیهانشناسی طي کرد هم میشود با آن به مثابه یک دستگاه پلياستيشن آن هم نه پلیاستیشن 4 و 3 بلکه پلیاستیشن ۱ یا حتی به منزله دستگاههاي از مد افتاده دوران بچگی ما مثل تیویگیم و آتاری برخورد کرد: به هر دو جواب میدهد. منتها قدم اولش این است که من و تو عشق بازی نباشیم والا میشود حکایت من و یحیا که هر قدر میگویم: «این تلفن همراه من اسباب بازی نیست» به خرجش نمیرود. بچه است دیگر! و کدام یک از ما بالغ و رشید هستیم؟ بچگی که به سن نیست، به این است که چقدر از فضای بازی و سرگرمی دور شده باشی و خودت را جدی گرفته باشی؛ منتها فرق بچهها با ما این است که آنها صادقانه و صمیمانه همه چیز را بازی تلقی میکنند و با همه چیز سرگرم میشوند ولی ما به بازیها و سرگرمیهایمان رنگی از جدیت و تعقل زدهایم. پس قدم اول این است که یکی بیاید و تو را از عالم بچگی و بازیگوشی در بیاورد تا اصلا بشود با تو از این همه امکانات و آپشنهای عجیب و غریب در ابرکامپیوتری که خود تو باشی صحبت کرد. قدم دومش این است که تو یک جوری با این امکانات و آپشنها آشنا شوی. البته میتوانی انگلیسی یادبگيری و بروی مقدماتی از سختافزار و نرمافزار کامپیوتر را هم بلد بشوی و کاتالوگ را بارها و بارها بخوانی و از روی کاتالوگ بارها و بارها کامپیوترت را آزمایش کنی و به شکل عملی با امکانات آن آشنا شوی ولی کمپانی توليد كننده وجود تو با بقیه کمپانیهای کامپیوتر فرق میکند. صاحب اين كمپاني ، شدیدا و به شکل بی پایانی ،تنوع طلب است و برای این که ابتکار و ابداع محیرالعقول خویش را نشان دهد هیچ یک از دو کامپیوتری که ميزند ، به طور کامل شبیه هم نیستند. تنها راهی که برای من و تو باقی میماند، این است که کاتالوگ را بخوانیم و مدام بخوانیم تا یادمان نرود که این ابر کامپیوتر اگرچه فوقالعاده برای بازی کامپیوتری جذاب است، اصالتا برای بازی ساخته نشده است و دیگر این که با کمپانی تماس بگیريم تا نماینده کمپانی را بفرستند و او کنار ما بنشیند و کار کردن با این ابرکامپیوتر را به ما بياموزد.كار ،كار یک بار و دوبار و سه بار هم نیست، بارها باید زنگ بزنیم و نماینده کمپانی که به شکل هولناکی، تک تک ابرکامپیوترهاي توليدي اين كمپاني را عليرغم تفاوتهايشان میشناسد، بیاید و راه را به ما نشان دهد تا در چاه لهو و لعب یعنی همان بازی و سرگرمی نیفتیم ؛این تنها راه است.
*****
این جوری که نمیشود نوکرتم! هزارتا حساب کتاب در کار است. شب که شد و زن و بچه كه خوابیدند، کاتالوگ را باز کن و بیخیال چک پاس نشده و قسط عقبافتاده و زیرآبزنی فلان همکار در اداره و هستهاي و احمدینژاد و چپ و راست و بالا و پایین بشو. بازی بس است،شب شده، درهای آسمان را باز کردهاند، کاتالوگ را باز کن و آرامآرام آیههایش را بخوان و ببین ميتواني يكجورهايي از آن بفهمي و دربياوري كه نسخهات چیست؟ بعد مفاتیح را باز کن و یکی از این همه دعا و زیارت و توسل را تصادفی هم که شده، شروع کن به خواندن تا صاحب کمپانی، یکی از اولیایش را سر وقت تو هم بفرستد و به سرقت دل تو هم يكي از آن زيباروحان را اعزام كند . تا کی می خواهی ابر کامپیوتر عظیم وجودت را عاطل و باطل بگذاری؟
****
محمد و علی یک روحند در دو بدن؛ روزی که مسیحیان نجران شاخ شدند و گاوبازی درآوردند و سرشان را انداختند پایین و آمدند مدینهالنبی و چون و چرا کردند و زیر بار حرف حساب نرفتند، صاحب کمپانی به نماینده دانايش پیام فرستاد: فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین.
پس هر کس در اینباره پس از دانشی که تو را حاصل آمد با تو محاجه کند پس بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و نفسهایمان (خودمان) و نفسهایتان (خودتان) را بخوانیم سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
فردا که مسیحیان نجران کم آوردند و بزرگشان گفت که این پنج نفری که من با این هیات و هیبت میبینم اگر دست به آسمان بردارند، اثری از ما و قوم و قبیله و شهر و دیار ما باقی نمیماند،به راستي كه بودند آن پنج نفر؟ فرزندان: حسن و حسین .زنان: فاطمه زهرا و آن «نفس» حضرت رسول، خودش بود و علی.
اول ،انبیا که معلم کلشان محمد مصطفاست، دوم، اوصیا که معلم کلشان علی مرتضاست و سوم ، اوليا که پنهان از چشم من و تو زیر قبای خدا هستند و گاهی برای آنکه روزی بهانه نداشته باشیم بعضی هایشان مثل بهجت و دولابی و قاضی و کشمیری آشکار میشوند. انبیاء، مبعوث میشوند و وحی میآورند اوصیا وحی را تفسیر و تاویل میکنند و اولیا آیینهای هستند که نور انبیاء و اوصیا در آنها تابیده است که نور آنها نور خداست و خدا هست و هیچ کس جز او نیست.
*****
نخست ما را از خواب بیدار میکنند و از بچگی در میآوردند و بازی و سرگرمی را بر دل ما سرد میکنند سپس بسته به میزان عطشی که ما برای به کار انداختن امکانات و آپشنهای ابرکامپیوتر وجود خود داشته باشیم، به ما سر میزنند، اینها نمایندههای صاحب كمپاني هستند و میانبرترین راه را که هرگز با خواندن تنهایی کاتالوگ به دست نمیآید، به ما یاد میدهند. قرآن این راه میانه را صراط مستقیم ناميده است، اینها نمیآیند مگر آن که ما با کمپانی تماس بگیريم ممکن است یکی در تمام عمرش یک بار به کمپانی زنگ بزند پس نماینده کمپانی همان یک بار به خانهاش میآید و ممکن است کسی هر لحظه به کمپانی زنگ بزند و نماینده کمپانی اصلا همخانه او شود : نرود و بیاید بلکه بیاید که بماند و او او شود: الذین هم فی صلاتهم دائمون ....