وز عشق به شرح سوز و سازي راضي
سرد است اگر خاك ، تو سرگرمِ چهاي؟
اي از دو جهان به خاكبازي راضي
همه معلمهای من – قسمت چهارم
داشتم میگفتم که سال تحصیلی 63-1362 در دبستان شهید موسیکلانتری شهرری درس خواندم. چند وقت پیش با زن و بچه رفته بودیم پابوس حضرت عبدالعظیم. شب بود و من هوس کردم دبستانی را که در آن درس خواندهام، به پسرم محسن نشان بدهم. خوبیاش این بود که به راحتی میشد این کار را کرد چون دبستان سابق من خیلی به بازارچه قدیم نزدیک بود. همین خیابانی که از فلکه اصلی شهرری ، مستقیم به سمت حرم میرود، درست وقتی به مدخل بازارچه میرسد از سمت راست به یک خیابان دیگر باز میشود که موازی بازارچه است و درهای قبرستان مجاور صحن قدیم به همین خیابان باز میشود و انتهای آن هم میخورد به همین پاساژی که این سالها ساختهاند و یک سرش توی همین قبرستان در میآید و به اصطلاح امروزیها ویوی خوبی دارد و حسابی گنبدنماست. درست در ابتدای همین خیابان یعنی در مفصل این خیابان و خیابان منتهی به بازارچه قدیم یک بنبست هست که دبستان شهید موسی کلانتری داخل همین بنبست قرار دارد یعنی قرار داشت این را آن شب فهمیدم که دست پسرم محسن را گرفتم و گفتم: «بیا بریم بهت نشون بدم بابات کجا درس میخونده».
میگویند آدم یک نوار کاست خالی را 90 دقیقه گوش بدهد ودر زیرزمین بادبادک هوا کند و هزار تا کار احمقانه دیگر هم بکند ولی خیط نشود؛ کاشکی من خیط میشدم! انگار یک گالن آب یخ روی سرم خالی کردند از پنجرههای شکستهای که رو به کوچه باز ميشد و درست از کف زمین شروع میشد ، سرک کشیدم و اتاقهای متروکهای را دیدم که زمانی دفتر مدیر مدرسه و دفتر معلمان و آبدارخانه مدرسه واتاق دفتردار بودند.
اساسا ساختمان متروک، آدم را سرد میکند چه برسد به مدرسه متروک و از آن سردتر دبستان متروک، جایی که یک روز معدن شادی و بیغمی و بیخبری و صفا و معصومیت بوده، اکنون تبدیل به یک ساختمان نیمه خراب سوت و کوری شده باشد که سوسکها و موشها در آن شلنگ تخته میاندازند و تو میبینی که شگفتترین سال زندگیات سالی که به قول آن شاعره مغموم «لحظهی بزرگ عزیمت» تو بودهاست، نشانش از صفحه روزگار محو شده است و تنها یادگاری هفت سالگی که میخواستی آن را نشان پسرت بدهی، پیش چشمت هست و نیست که اگر آن ساختمان را کوبیده بودند و جای آن مجمتع آموزشی جدیدی ساخته بودند، شانهای بالا میانداختی و دست پسرت را میکشیدی و سر خر را کج میکردی سمت بازارچه قدیم و یک بستنی برای خودت و یک فالودهی مخلوط برای پسرت سفارش میدادی و نه خانی آمده بود نه خانی رفته ولی این پنجرههای شکسته، این دری که معلوم است مدتهاست بر پاشنه نچرخیده و آن پلهها که رو به پایین می رفت و تو را در ابر رها میکرد، دنیای جدیدی که بیرون از چهار دیواری خانه میدیدی و صدای زنگدار زنی را میشنیدی که صدای مادر نبود- یادت که هست زهیر؟-آن راهرو که دو طرفش اتاقهای کادر و معلمان مدرسه بود و از آن که رد میشدی به حیاط وسیع مدرسه قدم میگذاشتی و آن قدر در عالم خودت مستغرق بودی که یادت نیست کلاسهای بقیه پایهها کجای آن حیاط بودند ولی کلاس اول انتهای ضلع سمت راست حیاط، اتاقی تک بود که چند پله میخورد و میرفت بالا و یک ضلع آن پنجرههای بیبالکنی بودند که رو به حیاط دبستان باز می شدند و جاروی فراش گیلانی مدرسه که بالا و پایین میرفت از قاب پنجره پیدا بود آن روز که نوبت عصر کلاس داشتید و آن زنگ، شاید زنگ آخر بود و اواخر پاییز یا اوایل زمستان بود و هوا نیمه تاریک شده بود و فراش پسر بیچاره عقبماندهاش را با جارو میزد که لابد منت بر سرش گذاشته بودند تا مستمع آزاد سر کلاس بنشیند و آن روز خانم سمنانی را مستاصل کرده بود و اخراج شده بود و تو وحشتزده ترکههای جارو را از پنجره میدیدی که بالا و پایین میرود و دو صدا را میشنیدی که در هم رفته بودند و آمیزهای از رنج را بر بوم آسمان میپاشیدند: صدای دردمندانهای که از حلقوم پسر عقبمانده در میآمد و ناله و جیغ و التماس در آن بود و صدای مستاصل فراش که دشنام و ناروا بار آن طفل مفلوک میکرد و خودش مفلوکتر و بیچارهتر از پسرش بود.
آن در میخکوب شده و معلق شده بر دهلیز روزگار و آن پنجرههای شکسته و آن دیوارها که قلمرو عنکبوتها شده بودند و آن چند پلهای که صدای نفسهای غبارگرفتهشان را از پشت در میشنیدی، آیا همان دبستان شهید موسی کلانتری بودند که تو در هفت سالگی از پلکان ابرها پایین آمدی و از بهشت بیخبریات به آنجا هبوط کردی؟ پسری سنگ به دیوار دبستان میزد و پسری دیگر بود که آن شب در بنبستی که رو به بازارچه قدیم شاهعبدالعظیم باز میشد دست پسرش را گرفته بود و رنگ پریده عمرش را تماشا میکرد کاش میشد رنگ به دیوار آن دبستان زد که باد آن را با خود برده بود و این ساختمان متروک را برجای گذاشته بود.
هفته پیش از میدان حسنآبادی گفتم که دیگر نیست یعنی میدان نیست و زیرگذری از آن رد میشود و شده است چهار راه حسنآباد و من هر بار که از این چهارراه رد میشوم حس میکنم که بخشی از زندگیام را همین زیرگذر بلعیده است و فرو داده است و هشت سالگی تا سیزده سالگی مرا با حفرهای خالی بر جای گذاشته است. این هفته هم از فراموشکدهای گفتم که روزی دبستان من بود و هفته بعد از ساختمان چهارطبقه پرویز حکیم خواهم گفت که ما همه مستاجرش بودیم و اکنون متعلق به دانشگاه آزاد است و شش سال از کودکی من آنجا گذشت و یک بار دو سال پیش از نگهبان دم درش خواهش کردم که: آقا! اینجا خونه ما بوده اجازه میدی فقط یک توک پا برم بالا و برگردم؟ فقط میخوام ببینم» و او انگار با یک ابله مادرزاد روبهرو شده باشد، آنقدر خونسردانه و محترمانه جواب داد که: «نه آقا! ما مسئولیت داریم» که معلوم بود رعایت احتیاط در برخورد با چنین دیوانهای را میکند و میخواهد با این خونسردی و احترام،هرچه زودتر او را دک کند و چه بگوییم دیگر چه بگوییم که روزگار، مرگ ما را با تکتک این خاطرههایی که رد و نشانشان از کوچهها و خیابانها محو میشوند به ما یادآوری میکند ولی ما غافلیم.
****
خانم سمنانی، زنی بود متوسط القامه با عینکی ته استکانی و صورتی نه گرد نه کشیده و یک حلقه موی صاف و بیجعد که از مقنعهاش بیرون میزد و بالای پیشانیاش را میآراست، یک حلقه موی نقرهای یعنی همه اینها را گفتم که بدانید خانم سمنانی عزیز من، پا به سن گذاشته بود و احتمالا آن سالها سالهای آخر خدمتش بود.
یادم است که یک بار کنار نیمکت ما که جزو نیمکتهای نزدیک به تخته سیاه بود، ایستاده بود که دست برد و با انگشتانش موی سر مرا که چندی پیش تراشیده بودم و الان یک هوا بلند شده بود، کنار زد و گفت: «توکلی! تو هم مثل من سرت شوره میزنه؟». گفتم: «بله! خانم» گفت: «چه صابونی مصرف میکنی؟» فردایش مادرم دو عدد صابون زیتون را که کارکرد شامپوهای هد اند شولدرز ضدشوره امروزی را داشتند، در یک کیسه فریزر پیچید و گفت: «به خانمتون بگو اینو مادرم هدیه داد»
و نمیدانید که در آن عالم بچگی چقدر احساس غرور میکردم از اینکه «سر من هم مثل سر خانوم سمنانی شوره میزنه» و یادم هست خوب یادم هست شیرینی آن لحظه را که نخستین بارم بود که «هدیه دادن به معلم» را تجربه میکردم و لبخند شریف خانم سمنانی را و برق نگاهش را وقتی که محموله گرانبهایم یعنی یک كيسه فریزر حاوی دو عدد صابون زیتون را از کیفم در آوردم و گفتم: «خانوم اینو مادرمون داد که بدیم به شما» (داشت مشق هایمان را میدید و رسیده بود سرنیمکت ما که من این عمل قهرمانانه را با دلهرهای شیرین مرتکب شدم) گرفت و لبخندی خالص زد و (سفیدی دندانهای مرتبش پیش چشمم است) گفت: «از مادرت تشکر کن! ممنون پسرم!»
یک بار هم مرا زد. ریاضی درس میداد و تمرین به تمرین روی تخته مینوشت و ما میبایست حل کنیم و لابد از میان بچهها انتخاب میکرد و پای تخته میآورد. من یک مسالهای را گیج شدم و درست نفهمیدم که چطور حل شد و هول شدم و دفتر بغل دستیام را نگاه کردم درست در همین لحظه خانم سمنانی گفت: «توکلی!» و پیش آمد و گفت: «از روی اون مینویسی؟» من هاج و واج مانده بودم و به اصطلاح امروزی ها کپ کرده بودم. دستش را که تمام انگشتانش تا نزدیکی 18 روی کف دست از گچ سفیدِ سفيد شده بودند جوری به یاد دارم که انگار همین الان پایین میآید و آرام طوی که نشود اسمش را سیلی گذاشت روی صورتم مینشیند. خانم سمنانی عزیز! ای نخستین مادری که بیرون از خانه داشتم! ای کاش اکنون اینجا بودی و آن دست را غرق بوسه میکردم...