آمار گلايههاي ما را دارد
دل ميشكند صداي ما را دارد
از دل نرود هواي آن يار كه او
در هر حالي هواي ما را دارد
گزارش يك شعر از استاد شهريار
اين هفته موقتا نقل خاطراتم درباره معلمهايم را كنار ميگذارم و شعري از استاد شهريار را در مدح حضرت مولي الموالي، امام اميرالمومنين عليابن ابيطالب – عليه السلام – نقل ميكنم با شرحي بر آن و گزارشي از آن. اين شعر، اگرچه به شهرت دو شعر معروف شهريار در ستايش آن حضرت نيست، (علي اي هماي رحمت.... + علي آن شير خدا شاه عرب....) هيچ دست كمي از آن دو ندارد. غلبه شعر، شديدا با الهام است. نميدانم شهريار اين داستان را از كدام منبع روايي يا تاريخي اقتباس كرده است و خود، تاكنون به اصل اين داستان برنخوردهام ولي في الجمله اين مكاشفهاي كه در اين شعر، روايت ميشود، مكاشفهاي است كه هم گزارشهاي عرفا مويد آن است هم در متون روايي ديده شده است.
مكاشفه از اين قرار است كه باطن دنيا به عارف نشان داده ميشود. همانطور كه ظاهر دنيا زيبا و شيرين است اما اين زيبايي و شيريني، عاقبت ندارد و دل بستن به آن، عين غفلت از اصل و بن و ريشه حيات يعني حيات معنوي / اخروي است و همانطوري كه در انتهاي هر لذت و كاميابي دنيوي، ملال و كسالت و تكرار و هراس و در يك كلمه «فنا و نيستي» خوابيده است، در اين مكاشفه، ظاهر لذت دنيا، به شكل دختري با زيبايي جادويي رويت ميشود و باطن آن به شكل گنده پيري بسيار زشت و بدتركيب ، پيرزني كه همه اعضاي دخترانه و باطراوتش، عاريتي بوده و اصالت نداشته، كنايه از اين كه هيچ يك از زيباييهاي دنيا يا لذات آن ، پايدار و ماندگار نيستند و هيچ يك از جذابيتهايي كه دنيا براي ما دارد مثل ثروت، شهرت، قدرت و... عمرشان بقا ندارد و انگار عاريه به نزد ما گذاشته ميشوند و روزي آن را از ما پس ميگيرند. مشابه اين مكاشفه در آثار عطار به حضرت عيسي مسيح – علي نبينا و علي آله و عليهالسلام – نسبت داده شده است و در كتاب الامالي شيخ صدوق، از كتب روايي معتبر شيعه نيز روايتش را من ديدهام. نكته ديگر در اين داستاني كه استاد شهريار روايت ميكند، اين است كه آن دختر جادويي يعني همان دنيا، خود را بر آن حضرت عرضه ميكند و عرض ميدارد كه براي تو از بارگاه عزّ و علا يعني از جانب خداوند، برات يعني مجوز آوردهام كه مرا به عقد خود درآوري. اين مضمون هم در روايات ما آمده است .روايتي هست بسيار مشهور از حضرت رسول گرامي - صليالله عليه و آله – حاكي از همين مضمون كه خداوند دنيا را بر آن حضرت عرضه كرد و او را مختار گذاشت كه اگر ميخواهد همه آنها را تصرف كند و از مقامش هم هيچ كم نشود ولي آن حضرت، نپذيرفت ( بحار الانوار ، جلد 16 ، صفحه 285) چرا؟ بايد بگويم كه آنچه استاد شهريار در اين شعر از زبان حضرت امير - عليهالسلام –آورده است از منبر هزار فقيه، اثرگذارتر و دقيقتر است؛ آنچه امير - عليهالسلام – به آن استدلال ميكند و بر پايه آن استدلال، دنيا را پس ميزند، اينهاست:
1- تو [اي دنيا] براي كسي باقي نميماني.
طبيعي است كه انسان كامل، به قول حافظ «رند» است و كلاه به سرش نميرود و جز به ذات خداوند كه باقي است، سرفرود نميآورد:
ببين چه گفت كه ابقا به هيچ نكته نكرد:
برو برو كه تو با كس نميكني ابقا
2 – دنيا به شكل دختري با زيبايي جادويي بر امير - عليهالسلام – پديدار ميشود. كسي به زيبايي يك دختر دل ميبندد كه دلش از هر چه جنس زن است، سير نباشد ولي علي دلش «به فضل خدا» سير است از جمال دنيا؛ «نفس» در مكاشفات عرفا، مادينه است و به شكل زن نمودار شده است امّا وليّ خدا، «مرد» و «مردانه» است. وليّ خدا مظهر «فعال مايشاء» است و تجانسي با «مفعوليت» ندارد:
برو تو گرسنهچشمان كوردل بفريب
كه من به فضل خدا سيرم از جمال شما
3 – علي از جهان به «قوت» يعني به غذايي كه با آن زنده بماند، قانع است؛ زيرا به فرض هم كه همه جهان در تصرف او باشد، نهايتا از اين «همه»، آنچه به او ميرسد، به قدر مصرف يك تن است به عبارت ديگر «مالكيت» ، يك اعتبار، يك جعل و يك قرارداد است اما تو در واقع مالك آن چيزي هستي كه آن را مصرف ميكني و مصرف تو بيش از مصرف يك تن نيست:
من از جهان به همين قوت، قانعم، آري
كجا رسد همه دنيا به يك تن تنها
4 – آنچه از دوست ميرسد نيكوست. همه دنيا را نميخواهم، آنچه او از دنيا به من ميدهد، آنچه از دست او به من ميرسد، برايم شيرين و خواستني است:
من از جهان شما جمله قانعم به كفاف
بدان قدر كه رضا داده كارگاه قضا
5 – حيات واقعي، در باطن و اندرونه اين عالم است؛ خود خربزه را ما ميخوريم و پوستش را الاغ اگرچه حتي همين مثال هم در اينجا مقصود را به طور كامل ادا نميكند. اين جهان، جسم است و جهان ملكوت يا همان آخرت، روح آن و جسم بيروح، مردار است و مردار، غذاي لاشخوران است نه غذاي سيمرغ:
از اين گذشته جهان خوان لاشخواران است
به ميهماني كركس نميرود عنقا
در عين حال، اين نكته واقعي و تجربي و ملموس را هم در اين بيت ميشود ديد: تاريخ نشان داده است كه هر قدر بهرهمندتر، پستتر و نيمنگاهي به زندگي فرعونها و هامانها و قارونها اين نكته را تاييد ميكند. آن كه كريم است بر سرسفرهاي كه لئيمان مهمان آن هستند، نمينشيند.
6 – به فرض هم كه همه جهان مال علي شد و علي از همهي همهي آن كام گرفت مگر نه اين است كه آخرش بايد مرد؟
گرفتم آن كه جهان را همه به من دادي
مگر نه سير و مسير جهان بود به فنا
7 – تو [اي دنيا] محل كامروا شدن نيستي: كدام كس را ميبيني از شاه تا گدا و از توانگر تا درويش و از عالم تا جاهل كه از زندگي راضي باشند و چه كسي بوده كه با هزار خون به جگر ، چشم از تو فرو نبسته باشد و حسرت به دل نرفته باشد:
چگونه كام علي را روا تواني ساخت
جهان نساخته هيچ آفريده كامروا
كدام عهد تو بستي كه باز نشكستي
كدام عاشق بي دل كه از تو ديده وفا
***
در اين شعر، روايت ، مبتني بر سر دوراهي قرار گرفتن قهرمان داستان، است. شاعر – راوي يعني استاد شهريار، ما را در مواجهه با موقعيتي قرار ميدهد كه همه كائنات ايستادهاند و مينگرند كه علي چه ميكند و انتخابش چيست و حتي دلهرهاي عظيم، همه هستي را فراگرفته است: «انسان رستگار ميشود يا نه؟»:
علي مخاطرهها ديده جنگها كرده
ولي چه بود كه اين جا عظيم يافت بلا
چه رخنه بود به اركان دين كه در ملكوت
فرشتگان همه برداشتند دست دعا
جهاد اكبر سردار دين و تقوي بود
درين مخاطره لرزيد عرش و فرش و سما
علي سفينه دل سخت در تلاطم ديد
ولي سكينه غيبي رسيد و گفت بيا
بلي، سفيه نوح و نجات امّت بود
كه بازيافت سكونت به عرشه اعلا
ممكن است به درستي اين ايراد وارد شود كه مگر اين علي همان علي نيست كه فرموده است: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا؛ اگر همه پردهها و حجابها از پيش برداشته شود، چيزي بر يقين من افزوده نمي شود.»
پاسخ اين است كه دنيا بر همه عرضه شده است و اصولا مكاشفه، امري نيست كه زمانمند باشد يعني عارف، وقتي به مرتبهاي از وجود رسيد حقايق مربوط به همان مرتبه را در وجود خود، وجدان ميكند و فارسياش اينكه آن حقايق را در خود درمييابد و اين حقايق، احاطه بر عالم زمان و مكان دارند. دنيا بر همه از رسول اكرم - صليالله عليه و آله – تا ابليس و از حسين-عليه السلام- تا عمر سعد-نفرين خدا بر او- عرضه شده است و امكان انتخاب به همه واگذاشته شده است، منتها آدمي در كمال نفساني به جايي ميرسد كه ممكن است مالكيت و تصرف در دنيا، هيچ فرقي به حالش نكند اما به خاطر «خدا» نميخواهد چون خدا خاطرخواه اوست؛ دعاي ندبه را به ياد ميآوريم:
اللّهم لك الحمد علي ما جري به قضائك في اوليائك الذين استخلصتهم لنفسك و دينك اذ اخترت لهم جزيل ما عندك من النعيم المقيم الذي لا زوال له و لا اضمحلال بعد ان شرطت عليهم الزهد في درجات هذه الدنيا الدنيّه و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم
پروردگارا تو را ستايش ميكنم براي هرچه (از بلا و نعمت و رنج و راحت) كه در قضا و قدر تقدير كردي براي خاصان و محبانت يعني بر آنان كه وجودشان را براي (شهود) حضرتت خالص و براي (تبليغ) دينت مخصوص گردانيدي چون بزرگ نعيم باقي بيزوال ابدي را كه نزد توست بر آنان اختيار كردي بعد از آنكه زهد در مقامات و لذات و زيب و زيور دنياي دون را بر آنها شرط فرمودي و آنها هم بر اين شرط، متعهد شدند و توهم ميدانستي كه به عهد خود وفا خواهند كرد پس آنان را مقبول و مقرب درگاه خود فرمودي.(به نقل از ترجمه استاد فقيد محيالدين مهدي الهي قمشهاي)
****
بله؛ درست است كه شاعر، به زبان شعر اين حقيقت را گفته است و در نتيجه، قضيه قدري حالت دراماتيك (و انساني) هم به خودگرفته است ولي يك سرّ از اسرار اين است كه آن دسته از اولياي خدا كه از فناي در ذات خداوند به مرحلهاي ديگر مي رسند و باقي بالله ميشوند، حالات و مراحل و مراتب همه آدميان را درك ميكنند و اين هم وجهي ديگر از حقيقتي است كه در بيان شاعرانه شهريار متجلي شده است يعني علي - عليهالسلام – در عين آنكه جز مخلوق بودن و بنده بودن هيچ تفاوتي با خداوند – عزّ و جل – ندارد، تمام لذتهايي كه يك انسان ميتواند از اين دنيا بچشد را ميفهمد و حس ميكند ولي از آن ميگذرد. اين خصوصيت آن دسته از اولياست كه باقي بالله هستند و الا فانيان، هيچ اعتنايي به ما سوي الله ندارند.
****
پيش از آنكه شعر را با هم بخوانيم، بايد درودي بر روان شهريار بفرستيم، سيدي كه شعرش را درباره پدرش ،علي با كلام عاشقانهاي درباره مادرش ، فاطمه ختم كرده است:
دوباره بيل علي شد بلند و ميداني
به گوش ديو چه ميگفت با زبان صدا؟:
برو به كار خود اي دون كه در ديار علي
به عالمي نفروشند مويي از زهرا
علي و دنيا
علی به باغ فدک، بیلِ زارعان بر دوش
چنان که چوب شبانان، عصاست با موسا
هوا تَفیده، دهن روزه، کار مردافکن
ولی چه حمله بیجا، به کوهِ پابرجا
عرق به طرفِ جبین، شدّه های مروارید
که موج ریخته باشد، به ساحلِ دریا
فتاد ناگهش از پیش دیده، پرده غیب
به چشم باز فرو رفت، در دلِ رؤیا
چه دید؟ فتنه فتّانهای است شهرآشوب
شکسته طَرفِ نقاب و، گُسسته بندِ قبا
به شیوه، چون قلم سِحرِ سامری فتنه
به غمزه، چون غزلِ قیس عامری غوغا
به بِنتِ عامره مانَد، که در بلادِ عرب
ستارهای است درخشان و شاهدی یکتا
ولی چو شعله، که از خشک و تر نیندیشد
سَلیطهای است، کجا پرده و کجا پروا؟
کمانه بسته، چو تیرِ شهاب می آمد
که موج سر همه کوبد، به سینه خارا
علی جوانِ یلی بود، نو خط و نورَس
ولی کجا سگ نفس و حریم شیر خدا؟
رسید در حرم حُرمت و عفافِ علی
به عشوه کرد سلامی و، گفت: من دنیا
مرا به عقد خود آور، که من برای علی
براتِ عِزّتم از بارگاهِ عِزّ و عُلا
قبولِ صیغه عقد و، کلیدِ گنج الست
نهفته زیر زبانت، یکی بگوی: بلا
بیا معامله کن، بیل دستِ مُزدوران
به من دِه و، بِسِتان تاج و تختِ استغنا
کلید هر چه خزانه است، با تو خواهم داد
جهیزِ من شجرِ الخُلد جنّتُ المأوا
علی مخاطره ها دیده، جنگها کرده
ولی چه بود که اینجا عظیم یافت بلا؟
چه رِخنه بود، به ارکانِ دین که در ملکوت
فرشتگان همه برداشتند، دست دعا
«جهاد اَکبرِ» سردارِ دین و تقوا بود
در این مخاطره لرزید عرش و فرش و سما
علی سفینه دل، سخت در تلاطم دید
ولی سکینه غیبی، رسید و گفت: بيا
بلی، سفینه نوح و نجاتِ اُمّت بود
که باز یافت سکونت، به عرشه اعلا
علی به چشم خدا، خیره شد به دختر و یافت
چروک سیرتِ زشتش، به صورتِ زیبا
ببین چه گفت؟ که ابقا به هیچ نکته نکرد
برو برو، که تو با کس نمی کنی اِبقا
برو، تو گرسِنِهچشمانِ کور دل بفریب
که من به فضلِ خدا، سیرم از جمالِ شما
من از جهانِ شما، جمله قانعم به کفاف
به آنقدر، که رضا داده کارگاهِ قضا
من از جهان به همین قوت قانعم، آری
کجا رسد همه دنیا، به یک تنِ تنها
از این گذشته، جهان خوان لاشخواران است
به میهمانی کرکس، نمیرود عنقا
من از جهانِ تو، یک گوشه خواهم و آن هم
پی مبادله، با زاد و توشه عقبا
گرفتم آن که جهان را، همه به من دادی
مگر نه سیر و مسیر جهان بُوَد، به فنا
چگونه کام علی را، روا توانی ساخت
جهان نساخته هیچ آفریده کامروا
کدام عهد تو بستی، که باز نشکستی
کدام عاشق بیدل، که از تو دید وفا
مگر نه پادشهان را و، پهلوانان را
به زیر خاک و گِل و تخته سنگ، دادی جا
مگر نه خاتم پیغمبران محمّد، مُرد
که بود سر گُل اولادِ آدم و حوّا
دهانِ گرگ اجل را، کجا توانی بست؟
مگر ندوخته چشم حریصِ گور، به ما
هوای آتش شوقم، به عالم دگر است
به آب و خاک خسیسان، چه جای نشو و نما؟
چنین رباط سپنجی، کجا سزای من است
سرای سرمدیام دِه، که آن مراست سزا
بدین جهان فنا، میتوان تجارت کرد
تجارتی که بُوَد سودِ آن، جهانِ بقا
مگر کنند به اَسعار آخرت تبدیل
وگرنه نقدِ جهان، قصّه بود و بادِ هوا
برو به دور، که دنیا به پیشِ چشم علی
همه کتیبه عبرت خوش است و دور نما
***
حریف باخته، تا رفت دور خود پیچد
فتاد، پردهاش از روی کید و مکر و ریا
عوارض از بَزَک و، زرق و برقها همه ریخت
حقایق آنچه که در پرده بود، شد پیدا
خدا به دور! چه عفریت بد هیولایی
عجوز و عاریتی، جمله بر تنش اعضا
چنان که، گیسو و پستان و چشم مصنوعی است
جمالِ پیر زنک های هرزه حالا
***
مظاهر حق و باطل، جدا شدند از هم
خدا گشادهجبین بود و، اهرمن رسوا
دوباره بیلِ علی شد بلند و، می دانی
به گوش دیو چه می گفت با زبان صدا:
برو به کار خود ای دون، که در دیارِ علی
به عالَمی نفروشند، مویی از زهرا