X
تبلیغات
كنعان - سيد علي ميرافضلي
وبلاگ شخصي زهير توكلي

(1)

از سايه بيرون مي‌زنم

تا آفتاب بر دلم بتابد

 

(2)

خم مي‌شوم

گوش مي‌سپارم

به صداي امواج

از اين ريگ ريز

زير آفتاب سوزان

 

(3)

انگار این خاك است که می جنبد 

 گنجشك‌

روی چمن شخم خورده

 

(4)

در اين درياي گرد بر گِرد خاك

آدمي زاد

جزيره اي است

جزيره‌اي از اشك و خون

 

 

(۵)

ابرها

به شهادت  رسيدند

و خورشيد

تنها ماند

در كوير آبي

كوير آبي آبي

 

 (۶)

اي شاهد  قطره‌هاي باران

اي باعث خون دريا

اي خورشيد

 

 

گفتگویی با آقای سید علی میرافضلی

 توضیح لازم :  در آن روزها که این گفتگوی مکتوب به سفارش دفتر شعر مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری ، سر و سامان می یافت ، کار به دقیقه نود افتاده بود و  ایشان که شتاب ما را حس می کردند ، با بزرگواری هرچه تمام تر ، در زودترین فرصت ممکن لابلای مشغله های کاری و پژوهشی برای ما وقت باز کردند و لاجرم برخی از پرسش ها را به خاطر تنگنای وقت موکول به زمانی دیگر کردند.بنده از ایشان رخصت گرفتم و این پرسش های بی پاسخ مانده را هم گذاشتم که بماند .

1-     از خودتان بگوييد خانواده ، مولد يا به قول قدمايي‌تر مسقط الراس، تحصيلات و...

من زمستان سال 1348 در محله قطب آباد رفسنجان به دنیا آمدم. اما در شناسنامه‌ام تاریخ تولدم  20 شهریور قید شده که برای رفتن به مدرسه مشکل نداشته باشم. خانواده پدری‌ام، ریشه یزدی دارند و حدود نیم قرن قبل از تولد من از سریزد و مهریز یزد به رفسنجان کوچ کرده‌اند و به یزدی بودن خود افتخار می‌کردند. جد پدری من، سید رضا، پیشه قصابی داشت و شعر هم می‌گفت و متأسفانه شعرهایش جایی ثبت نشده است و مادر بزرگم، با آنکه سوادی نداشت، ذهنش سرشار از حدیث و حکایت و شعر و مثل بود. تا ده سالگی در رفسنجان بودم و از سال 58 به شهر سرچشمه که در 50 کیلومتری رفسنجان است و متصل به مجتمع مس سرچشمه، نقل مکان کردیم و تا سال 65 آنجا بودیم و مجدداً برگشتیم رفسنجان. شهر سرچشمه با 2500 واحد مسکونی ویلایی، معماری خاصی دارد. اسم گل‌ها را بر خیابان‌هایش گذاشته‌اند و من در آنجا، طی سه نوبت، در خیابان‌های رازقی، لاله، نسترن و یاس زندگی کرده‌ام. سرچشمه با اینکه یک شهر صنعتی محسوب می‌شود و معماری شهری مدرنی دارد، زندگی در آنجا، انس با طبیعت را به من آموخت. شهر سرچشمه در میان کوه‌ها و تپه‌ها بنا شده و اگر عزم کوهنوردی‌ کنی، پنج دقیقه بیشتر راه نیست. کودکی من با انواع خزنده و چرنده و پرنده گذشت. شما در رفسنجان، عمراً اگر بتوانید قورباغه ببینید. ولی در سرچشمه آن سال‌ها، بارها پیش می‌آمد که می‌دیدید یک قورباغه درشت خودش را به وان حمام رسانده است. انس و الفت من با طبیعت و محتوای آن، بعدها بسیار به کار من آمد.

دیپلم را در رفسنجان گرفتم. تا سال سوم، ریاضی خواندم و بعد که فهمیدم در مهندسی آینده‌ای ندارم، تغییر رشته دادم و با همه مخالفت‌ها، سر از ادبیات در آوردم. سال 65 و 66 جبهه رفتم و مؤانستی با آن فضای غریب تکرار نشدنی، به‌هم رساندم. سال 67 با رتبه زیر 50 در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران قبول شدم و به هر زحمتی بود، سال 73 فارغ التحصیل شدم و لیسانس زورکی گرفتم. در دانشگاه با اینکه استادان خوبی مثل دکتر مظاهر مصفا، دکتر حسین لسان، دکتر بحرالعلومی، دکتر فرشیدورد، دکتر درخشان، خانم دکتر کریمی داشتیم، اما واقعیتش این است که چیز زیادی از کلاس‌ها نیاموختم. من از کلاس گریزان بودم و در حین تحصیل، کار مطبوعاتی هم می‌کردم (بیشتر ویراستاری) و دو سال و نیم (از 69 تا 71) در مرکز گسترش آموزش رسانه‌ها در معاونت مطبوعاتی ارشاد کارمند بودم. بعد از ارشاد، همزمان با راه‌اندازی روزنامه همشهری، وارد تحریریه آنجا شدم که بیشتر از شش ماه دوام نداشت، اما برای من دوران خوبی بود و آنجا با آدم‌های عجیب و غریبی آشنا شدم، از جمله سید ابراهیم نبوی. سال 74 به خدمت سربازی گذشت. دوران آموزشی را در پادگان گهرباران ساری در مجاورت دریا بودم. یادم هست صبح زود روزي که می‌بایست خودمان را به پادگان معرفی کنیم، دم در دژبانی نشسته بودم و بوی دریا و صدای امواج از داخل پادگان به گوش می‌رسید. احساس مي‌كردم زمين زير پايم در حال سبز شدن است. همانجا این شعر کوتاه شکل گرفت:

بوی صدف است و جیک جیک دم صبح

در حال پرنده‌ام.

شعرهای بخش «با خاطرات ساحل و دریا» در کتاب «گنجشک ناتمام» محصول همین دوران است. مابقی خدمتم را کرمان بودم. سال 75 در مجتمع مس سرچشمه در بخش روابط عمومی مشغول به کار شدم و همان سال ازدواج کردم. حاصل ازدواجم، سه فرزند است، دو دختر و یک پسر. جز یک دوران شش ماهه در سال 81 که مرخصی بدون حقوق گرفتم و برای تکمیل کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» با خانواده به تهران آمدم و در مرکز نشر دانشگاهی کار موقتی پیدا کردم، ساكن سرچشمه و رفسنجان بوده‌ام.

 

2-     ظاهراً دو عمويتان شهيد شده‌اند و يكي از آن دو بزرگوار يعني شهيد سيد حميد ميرافضلي كه از مشهورترين شهداي استان كرمان است شديداً مورد علاقه شماست و يك وبلاگ  درباره او  به مديريت شما در فضاي مجازي اداره مي‌شود.

خانواده پدری من شش پسر و یک دختر بودند. عموی چهارم من سیدرضا که همنام پدربزرگش هم بود، قبل از انقلاب فعالیت مبارزاتی داشت و به نصایح شهربانی که او را از حضور در مجالس و محافل انقلابی و شرکت در راهپیمایی بر حذر می‌داشتند، توجهی نکرد و آخر الامر دو ماه مانده به پیروزی انقلاب در تظاهرات هدف تیر مستقیم یکی از نیروهای شهربانی قرار گرفت و شهید شد. روز شهادت او، تشییع جنازه باشکوهی در رفسنجان برگزار شد و من با اینکه 9 سال بیشتر نداشتم، خوب یادم هست که خون در رگ مردم به جوش آمده بود و یک مشروب فروشی را در مسیر گلزار شهدا به آتش کشیدند. این عمو که «آقا عمو رضا» صدایش می‌کردیم، با آن قامت بلند سرو گونه و نگاه عمیق و سخت، نقش مهمی در تربیت ذهنی من داشت و مرا با کتاب آشنا کرد و دغدغه کتاب خواندن را در جان من انداخت. یادم هست در آن سال‌ها کتاب‌های داستانی که به من می‌داد بخوانم، اغلب روح خشم و ایثار داشت. نام دکتر شریعتی را همان موقع شنیدم و تصویرش را که کلیشه کرده و بر در و دیوار شهر زده بودند.

مادر بزرگم در واقعه شهادت عمويم، بسیار زینب‌گونه عمل کرد و از همان زمان، مفهوم شهادت در ذهن ما بسیار مقدس جلوه کرد، همچون انتخابی آگاهانه و شجاعانه. عموی آخرین من، سید حمید اما در‌آن سال‌ها سر در کار خود داشت، مشغول پنجه بکس و سیگار. شهادت سید رضا، در ذهن و روح او زلزله عجیبی انداخت. انقلاب که پیروز شد به دانشسرای تربیت معلم رفت و فوق دیپلم ادبیات گرفت و قرار بود اول مهر 59 برود سر کلاس درس بدهد که قضیه جنگ پیش آمد و از خیر تدریس گذشت و تا اسفند 61 که در جزیره مجنون شهید شد، جایش یکسره در جبهه‌ها بود. سید حمید نه فقط برای ما، که برای بسیاری از مردم رفسنجان، اسطوره تحول روحی بود. آن چشمان خمار در سال 57، دو سال بعد چنان تلؤلویی یافته بود که در آینه آن، خیلی از نکات را می‌شد دید. بعید می‌دانم هیچ مکتب عرفانیی در دنیا باشد که بتواند که یک جوان 25 ساله را در عرض دو سال، به چنان بلوغ روحی برساند. روح سید حمید، آهن‌ربا داشت و جذبه او، بسیاری را با خود می‌برد. سید حمید می‌دانست که عملیات خیبر، پایان کار و به تعبیری آغاز کار اوست. او در حالی که شهید ابراهیم همت بر ترک موتور او بود، با گلوله توپ شهید شد. بعد از شهادت، او را «سید پابرهنه» لقب دادند و وصیت‌نامه او، اوج‌های عجیبی دارد. من او را همیشه در ذهنم با «بُشر حافی» مقایسه می‌کنم که داستان توبه او در تذکرة الاولیاء عطار هست. و گوید که چون پیغام خدا با او بگفتند، «همچنان شوریده و سر و پا برهنه بیرون آمد و توبه کرد و دیگر هرگز کفش در پای نکرد و از اینجا وی را حافی خواندندی. او را گفتند: چرا کفش در پای نمی‌کنی؟ گفت: حق تعالی می‌فرماید که زمین را بساط شما گردانیدم. بر بساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن». از سید حمید نیز نقل است که بر خاک خوزستان پابرهنه می‌رفت و می‌گفت: بر این خاک، خون‌های بسیار ریخته است. با کفش بر آن قدم نتوان زد.

 

3-     اين عمو چه تاثيري بر ذهن و زبان  شما گذاشته است؟ شعري خواندم  از شما در دفتر«دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» كه  واقعا تاثيرگذار است: «به باد تن ندهم / كه زخم  پيرهن تو هنوز بويش هست/ ازآن گلوله ناگاه/ در ميانه راه/ بر آب گل كردي/ وهور، مزّه خون تو در گلويش هست/ به برف دل نسپارم/ به باد تن ندهم» اين سوال را عمدا در همين ابتدا پرسيدم چون شعر جنگ يا شعر دفاع مقدّس در كارنامه شما چنداني نيست در حالي كه از همين شعر و از وبلاگ «پابرهنه چون گردباد» به وضوح برمي‌آيد كه دست‌كم «سيّد حميد ميرافضلي» براي «سيّد علي ميرافضلي» مساله است

4-     بد نيست همين جا بحث را توسعه بدهيم و از شما بپرسيم كه ادامه روند شعر جنگ پس از جنگ را به‌خصوص در هيات و هيبت كنگره‌اي آن ، چقدر مثمر ثمر مي‌دانيد؟ به نظر شما چيزي به نام شعر دفاع مقدس در اين 24 سال پس از اتمام جنگ : اولا چه دستاوردي براي فرهنگ مكتوب جنگ ثانيا چه دستاوردي براي شعر روزگار ما داشته است؟

 

5-     شعر را از چه سني و به تشويق چه كسي يا چه كساني شروع كرديد؟

اولین شعرهای من مربوط به سال‌های 60 و 61 است. از رباعی و دوبیتی گرفته تا غزل و مثنوی. شعرهای سال‌های 60 تا 62 را در دو دفتر آبی کوچک نوشته بودم و جز آنکه گاهی در جمع خانوادگی می‌خواندم، کسی را بر آن اطلاعی نبود. در یکی از شب‌های شعر رفسنجان که نمی‌دانم با حضور آقای مشفق کاشانی بود یا حمید سبزواری، با‌ حمید نیک‌نفس آشنا شدم که همشهری ماست و در مس سرچشمه کار می‌کرد. دامادمان ایشان را می‌شناخت و همکار بودند. یک روز نشانی خانه‌‌اش را گرفتم و دو دفتر شعرم را بردم و به آقای نیک نفس نشان دادم. این بزرگوار بعد از آنکه مطمئن شد که شعرها را کس دیگری نگفته، مرا بسیار تشویق کرد و به انجمن شعر رفسنجان برد و کار من آنجا رونق گرفت و دعوتم کردند به شب‌های شعر استانی و برون استانی و با توجه سن و سالم، تحویلم هم گرفتند و باورم شد که شاعرم. سال 63 دو دفتر شعر مرحوم سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور توسط حوزه هنری چاپ شد: «همصدا با حلق اسماعیل» و «در کوچه آفتاب». این دو دفتر شعر، بعد از دیوان حافظ، کتاب‌های دم دستي من بودند و تأثیر زیادی بر شکل‌گیری نگاه من به شعر داشتند و در حقیقت شعر مرا سمت و سو دادند. یادم هست سال 66 نامه‌ای به سید حسن حسینی نوشتم با یک غزل به همراهش، سید جوابی داد که هنوز دستخطش هست و مرا تشویق کرد و در انتهای آن، این بیت بیدل را یادآور شد:

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بی‌خبر! در هرچه هستی زود باش

آن غزلی که برای سید فرستادم، سر از مجله سروش هفتگی در‌آورد و جزو اولین شعرهای من است که چاپ شده.

 

6-     درباره «حميد نيك‌نفس» بيشتر برايمان بگوييد. ظاهراً او غير از آنچه به آن اشتهار يافته، يعني مدير عاملي باشگاه مس كرمان ، دستي در طنز و شعر هم دارد.

حمید نیک نفس از آن انسان‌های نادر روزگار است که همنشینی و دوستی با آنها روح آدم را غنی می‌کند. در این مدت 30 سال که از آشنایی ما می‌گذرد، هیچ‌گاه دیدار او تکراری نبوده است. نیک نفس کسی بود که مسئله شعر را برای من جدی کرد و در انجمن شعر رفسنجان، تنها شاعری بود که با جریان‌های شعر معاصر آشنایی داشت و مرا از تقلید زبان و فضای شعر قدیم که سایه‌اش بر اغلب انجمن‌های شعر سنگینی می‌کند، بر حذر داشت. ذهن او ذاتاً طنزآفرین است و شعر در ذهن او جاری است و محتاج به تأمل و تصنع نیست. غزل‌های او بسیار عاطفی و اثرگذار است و شعرهای کوتاه نیمایی‌اش اخیراً در یک مجموعه به نام «من، کودکی، کلاغ» چاپ شده است. نیک نفس، یک مدیر فرهنگی خوبي هم هست و در هر مسئولیتی که بوده، در حوزه خود آدم اثرگذاری بوده است. در اغلب جریان‌های فرهنگی استان کرمان، ایشان حضوری مؤثر دارد و قولش برای اغلب شاعران و هنرمندان حجت است. اما آنچه بیشتر رسانه‌ای شده است، دو دوره مدیر عاملی او در باشگاه ورزشی مس کرمان است. نیک‌نفس از نوجوانی فوتبال بازی می‌کرد و در میانسالی داور فوتبال بود و ایام مدیر عاملی او در مس، جزو دوران‌های بسیار خوب این باشگاه بود که هیچ گاه تکرار نشده است. متأسفانه، مدیران پاک جایی در ورزش فوتبال ندارند.

 

7-     شما متولد سرچشمه بوده‌ايد و بعدا وارد محافل شعري رفسنجان شده‌ايد . در اين سالها كتابي به قلم شما منتشر شده به نام «شاعران قديم كرمان» ؛ درباره شاعران جديد كرمان يعني معاصران برايمان بگوييد از رضا صفريان و محمد شريفي نعمت‌آباد و محمدعلي جوشايي تا نسل جوان مثل حامد حسين‌خانی و حسين سبزه‌صادقي و حامد عسكري ؛ جايگاه استان كرمان را در شعر سه دهه اخير چگونه مي‌بينيد؟ اين سوال را از شما با عنايت به اين نكته مي‌پرسم كه شما از سال 60-61 شعر گفتن را شروع كرده‌ايد و تا كنون به‌طور آهسته و پيوسته سرودن را ادامه داده‌ايد و ساكن همان‌جا هستيد و با شاعران سه نسل كرمان از نزديك آشناييد .

شعر کرمان در دهه پنجاه و شصت با نام‌های بزرگی همچون منوچهر نیستانی، طاهره صفار زاده، کیومرث منشی زاده و احمدرضا احمدی  خودش را در عرصه ملی مطرح کرد. در دهه هفتاد و هشتاد چهره‌های جدیدی وارد عرصه شدند. از گروه شاعران معنی‌گرا، رضا صفریان و محمد شریفی نعمت آباد بیش از همه معروفند. از شاعران جریان موسوم به پست مدرن، محمد حسن مرتجا، مازیار نیستانی، مهدی صمدانی و علی وزیری از همه معروف‌ترند و کسانی مثل مرتجا و نیستانی، در سطح ملی شناخته شده‌ترند. از شاعران اوایل دهه هفتاد، آقای حسن رجبی بهجت و مرحوم مهدی قهاری کتاب‌هایشان در زمان خود با حرکت شعر در کشور همسو بود. از نسل شاعرانی  که به جریان شعر انقلاب نزدیک هستند و کار خود را از دهه هفتاد آغاز کردند و هنوز هم ادامه دارد، محمد علی جوشایی، غلامرضا کافی و حامد حسینخانی و علی حیدری زاده در قالب‌های سنتی به خصوص غزل، آثار درخوری عرضه کرده‌اند. از شاعران جوان دهه هشتاد، می‌توان به حامد عسگری، منصور علیمرادی، مجتبی احمدی، مهدی گنجی گوهری، حسین سبزه صادقی، رضا غنی راینی، اکبر خدادادی و افسر فاضلی اشاره کرد. از شاعران توانمند کرمان که صاحب تألیف هستند، در غزل باید از مسعود سلاجقه یاد کرد و در شعر نیمایی و غزل، از مرتضا دلاوری پاریزی. از چهره‌های بارز شعر کرمان در دهه هشتاد، خانم شهین خسروی نژاد است که آخرین اثر او با عنوان «امپرسیون بیرون غار»‌ امسال توسط انتشارات نگاه منتشر شد. مجید رفعتی نیز با اولین کتابش «همه چیز عادی است» (نشر چشمه، 1389) همه را غافلگیر کرد. رفعتی، متعلق به جریان ساده‌نویسی است. و اما در بین شاعران سنتی، مرحوم «ارفع کرمانی» با مجموعه غزل «یاس‌ها و داس‌ها» چهره بارز شعر کرمان در دو سه دهه اخیر است. از نظر من، ارفع را می‌توان هوشنگ ابتهاج کرمان نامید. غزل‌های او با چاشنی عرفان، و نگاه انتقادی و اجتماعی، از نوآوری معتدلی برخوردار است و زبانی فخیم و نگاهی انسانی دارد و متأسفانه حق ايشان به درستی ادا  نشده است. در مجموع، شعر کرمان در دو دهه اخیر، همگام با اغلب جریانات شعر امروز پیش رفته و به دلیل نداشتن رسانه مناسب یا تنبلی خود کرمانی‌ها، در سطح ملی جایگاهش چنان‌که باید شناخته نشده است.

 

8-     يكي از خصوصيات استان كرمان به عنوان يك حوزه ادبي دور از پايتخت ، ظاهرا «صدور بي‌بازگشت» شاعران است ؛ نقدا به عنوان شاهد اين مدعا مي‌توانم از دو شاعر بسيار شاخص دهه 40 و 50 نام ببرم : طاهره صفارزاده و منوچهر نيستاني؛ اولي سيرجاني و دومي كرماني بوده است. در حالي كه اين خصوصيت در شاعران خراساني و تا حدودي شاعران اصفهان برعكس است يك شاعر خراساني مثل اخوان ثالث نه تنها خراساني بودن خود را از ياد نمي ‌برد ، ديگران را هم تحت تاثير خود قرار مي‌دهد توگويي هر آنچه هست از شعر فارسي ، در خراسان است .

 

9-     به نظر شما اين ادعا كه شاعران شهرستاني ديده نمي‌شوند ، چقدر درست است؟ هر موقع اين حرف را مي‌شنوم ، شاعران زيادي پيش چشمم مجسم مي‌شوند كه شهرستاني‌اند و هميشه اين شكايت بر زبانشان هست ولي در هر نشريه‌ ادبي اسمشان را مي‌بينيم و هر تريبوني كه  به نمايش گذاشتن شعر در آن شدني باشد، به سرعت توسط اينان شناسايي  مي‌شود و با پشتكار باشكوهي به سوي آن مي‌رانند و خلاصه كلام آن‌كه عبارت خاطره‌انگيز «زبل خان اين جا زبل خان اون جا زبل خان همه جا» انگار در شان همين عزيزان شهرستاني نازل شده است.

 

 

10-  اولين شعري را كه از شما در نشريه‌اي منتشر شد، به خاطر داريد؟

الآن دقيقاً خاطرم نيست كه اولين شعر من كجا چاپ شده. فكر كنم سال 64 يا 65 باشد، در مجله اطلاعات هفتگی. اما يادم است غزلي كه سال 66 در مجله سروش چاپ شد و باعث و باني آن مرحوم حسيني و امين‌پور بودند، تأثیر خوشایندی در کار من داشت.

 

 

11- ظاهرا دريك  آنتولوژي رباعي با عنوان «رباعي امروز» به قلم آقاي محمدرضا عبدالملكيان كه در دهه 60 منتشر شد ، از شما هم يك رباعي آمده بوده است.

اولين شعرهاي من رباعي و دوبيتي و غزل بودند. و متأثر از فضاي اوايل دهه شصت كه رباعي مورد توجه محافل ادبي بود، من هم بيشتر رباعي مي‌گفتم. منتها رباعيات من بيشتر به سبك رباعيات قديم بود و رنگ و بوي عرفاني داشت. چند رباعي من هم در بعضي نشريات چاپ شده بود كه يكي از آنها را آقاي عبدالملكيان براي كتاب خودش انتخاب كرده بود. ولي اسم مرا غلط تايپ كرده بودند كه توي ذوق من خورد و مزه چاپ رباعي در آن كتاب، از دهن افتاد. آن كتاب را حوزه هنري سال 66 چاپ كرده بود و نام شاعران زيادي در آن هست كه اسم من در بین آنها نمود چنداني هم نداشت. در آن سال‌ها، سيد حسن حسيني، قيصر امين‌پور، وحيد اميري، محمدرضا سهرابي نژاد، سهيل محمودي، ايرج قنبري، محمدرضا محمدي نيكو، ساعد باقري، سلمان هراتی، مصطفا عليپور، سياوش ديهيمي، میرهاشم میری، اکبر بهداروند، فرشاد منصوریان، و چند تن ديگر رباعي كار مي‌كردند. بسياري از نام‌هايي كه در آن كتاب هست، بعداً كار شعر را رها كردند و نامي از آنها در ميان نيست. اما در آن سال‌ها در مطبوعات و محافل ادبي فعال بودند.

 

12-   در آن سالها چقدر در سرودن رباعي جدّي و پركار بوديد؟ مي‌خواهم ببينم علاقه بعديتان به پژوهش درباره رباعي ، پيشينه‌اي از رباعي‌سرايي هم داشته است؟

در آن سال‌ها رباعي يكي از اصلي‌ترين قالب‌هايي بود كه كار مي‌كردم. اما بايد بگویم جز چند تايي، بقيه هيچ كدام رباعي متفاوت و اثرگذار و شاخصي نبودند و البته من تا حدود سال 74 به رباعي گفتن ادامه دادم و 20 تايي از آنها را تحت عنوان «رباعيات خاكستري» در كتاب «گنجشك ناتمام» هم چاپ كردم كه در تعدادي‌شان قصد فراروي از قالب رباعي را داشتم. الآن هم گاه گداري بعضي رباعيات طنز مي‌گويم و در وبلاگ «ابن محمود» منتشر مي‌شود. اما روي آنها حسابي باز نكرده‌ام و نمي‌كنم.

 

13- اساتيدتان؟

تربيت من در شعر يك تربيت خودرو و خودآموخته بود. اما دو نفر در روند شاعري من تأثير زيادي داشتند. نخست، آقاي نيك نفس كه ذكر خيرشان گذشت. ايشان ميل به نوجويي را در من تقويت كردند. در اوايل چون بيشتر در فضاي شعر كلاسيك سير مي‌كردم و مطالعاتم در اين حوزه بود، زبانم نيز يك زبان كهنه عراقي بود و نوآوري‌هاي من در حد رهي معيري و ابوالحسن ورزي و بهادر يگانه و بيژن اشتري و ازين قبيل شعراي رمانتيك دهه چهل بود و فضا و زبان شعری‌ام حتي به ساحت فريدون مشيري و نادرنادرپور و هوشنگ ابتهاج نزديك نشده بود. آقاي نيك نفس سعي كرد مسير شعر مرا تصحيح كند و مطالعات مرا به سمت شعراي نوپردازي مثل نيما و فروغ و شاملو و سپهري و اخوان ببرد. در دوران دانشگاه و طي سال‌هاي 67 تا 73،‌ کسی که تأثیر زیادی در شکل‌گیری شخصیت شعری من داشت، مرحوم قیصر امین‌پور بود. ایشان را در دفتر مجله سروش یا در دانشکده ادبیات یا در بعضی جلسات شعر و بیشتر در کوی دانشگاه تهران می‌دیدم. قیصر تا پیش از آنکه ازدواج کند، ساکن کوی دانشگاه بود و در ساختمان دانشجویان خارجی، در یک اتاق بزرگ زیر پله زندگی می‌کرد و ما وقت و بی‌وقت مزاحمش می‌شدیم. منظور از ما، من و صادق رحمانی و دکتر ترکی و سید مهدی طباطبایی بودیم که ساکن کوی دانشگاه بودیم و بسیاری اوقات هم تنهایی می‌رفتم و شعرهایم را می‌خواندم و از لطافت طبع و طراوت ذهن و نکته‌بینی‌های قیصر بهره‌مند می‌شدم. کدهایی که قیصر می‌داد برای من که مشغولیت ذهنی‌ام در آن روزها شعر نیمایی بود و داشتم از غزل رد می‌شدم، بسیار کارآمد و آموزنده بود. قیصر آن سال‌ها (70 تا 72)، حس و حال عاشقانه عجیبی داشت و پاره‌ای از بهترین شعرهای عاشقانه‌اش که بعداً در «آینه‌های ناگهان» و برخی در «گل‌ها همه آفتابگردانند» به چاپ رسید، در حال شکل‌گیری بود.

 

14- شاعران متقدّمي كه بيش از همه  از آنان آموخته‌ايد؟

از شاعران قدیم، بیشترین تأثیر را حافظ بر من داشته است. من با حافظ رشد کردم و با معماری شعرش، حدود 30 سال است که مأنوسم و هنوز هم در هر بار خواندن، چیزهایی هست که از حافظ بیاموزم. اولین مقاله پژوهشی من که سال 69 در دو شماره مجله «نشر دانش» چاپ شد، در مورد تأثیر پیشینیان بر حافظ بود که حاصل یادداشت‌های من در حاشیه دیوان حافظ در دوران دبیرستان بود. حافظ از نظر من، متعادل‌ترین شاعر زبان فارسی و خلاصه فکر و فرهنگ ایرانی اسلامی است. از حافظ آموختم که چگونه گفتن مقدم بر چی‌ گفتن است. یعنی بیان هنری در درجه اول اهمیت است. بعد از حافظ، بیدل دهلوی برای من جذابیت خاصی دارد و همیشه برای تقویت و اوج‌گیری خیال به بیدل دهلوی مراجعه می‌کنم. البته، برای من مطالعه جریان شعر فارسی از قرن چهارم تا دوران بازگشت نکات آموزنده داشته است.

 

15- و از معاصران؟

از معاصران، اخوان ثالث و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری و یدالله رؤیایی همیشه الهام‌بخش بوده‌اند. از خواندن شاملو لذت برده‌ام، ولی تأثیر کمی بر ذهن و زبان من داشته است. البته، از ترجمه‌های شاملو بویژه کتاب «هایکو» او بیش از شعرهای خودش چیز یاد گرفته‌ام. کتاب «هایکو» مدت‌ها کتاب بالینی من بود. از خواندن نیما کمترین لذت را برده‌ام. اما نکات آموختنی برایم داشته است. منوچهر آتشی و شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج نیز جزو شاعران مورد علاقه من هستند. اما در شعر کوتاه نیمایی، محمد زهری و علی الخصوص منصور اوجی مسیر مرا روشن کرده‌اند و همواره وامدار ایشانم. در شعر بعد از انقلاب نیز سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور بیشترین تأثیر را بر من داشته‌اند.

 

16- ظاهرا در دوره دانشگاه ، با مرحوم دكتر قيصر امين‌پور نشست و برخاست داشته‌ايد و اولين دفتر شعرتان هم به روايت خودتان « به پايمردي او » منتشر شده است . بد نيست اگر تمايل داشته باشيد قدري درباره قيصر و آن دفتر شعر حرف بزنيم.از خاطرات بگوييد.

در مورد مرحوم قیصر امین‌پور نمی‌توانم بگویم که جزو خواص ایشان بوده‌ام. قیصر، حوصله زیادی برای شنیدن و سخن گفتن با شاعران جوان داشت و به آنها اعتماد به نفس می‌داد. من در یک زمان سه چهار ساله (از 69 تا 72) بخت این را داشتم که از برکات همصحبتی با ایشان بهره‌مند شوم. حتا برای یک تکلیف درسی دوره دکترا که مربوط به تصحیح یک متن بود و ظاهراً درسی بود که ایشان با دکتر مهدی محقق داشتند، با ایشان یک همکاری کوچکی در حد معرفی و مقابله اولیه چند نسخه از رساله «نزهة العشاق» عثمان بن حاج بله تبریزی در مراجعه به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانه ملک که آن موقع در بازار تهران بود، داشتم. من این رساله را از قبل می‌شناختم و قیصر دنبال یک رساله کوتاه تصحیح نشده می‌گشت و وقتی پیشنهاد این رساله را دادم، به دلیل محتوای عاشقانه‌ و عرفانی‌اش، پسندید و کمک کوچکی هم در شناسایی تعدادی از گویندگان اشعار متن رساله به ایشان کردم و در همه این کارها، آنچه برای من مهم بود، درک همصحبتی آن بزرگوار بود. سال 72 به پیشنهاد ایشان مجموعه‌ای از شعرهای نیمایی و غزل‌ها و شعرهای کوتاهم را جمع‌آوری کردم. همین دفتر «تقویم برگ‌های خزان» و قیصر زمینه چاپ آن را در نشر زلال فراهم کرد که نهایتاً در سال 73 از چاپ درآمد. بعد از اینکه از تهران دور شدم (74 به بعد)، قیصر را کمتر دیدم. در حد چند دیدار گاه به گاه.

 

17-  شما اكنون يكي از چند شاعر معدودي هستيد كه در ميان شاعران نسل دهه 70 و 80  ، تجربه‌هايي فراتر از حد تفنن در شعر نيمايي داشته‌اند و بيشينه اشعار منتشر شده شما ، نيمايي است .نشست و برخاست شما در آن دوره با قيصر امين‌پور چقدر در روي آوردن شما به شعر نيمايي موثر بوده است؟

مهم‌ترین تأثیر قیصر در این قضیه این بود که با ظرافت‌ها و ظرفیت‌های شعر نیمایی بیشتر آشنا شوم و این قالب را که در دهه هفتاد رو به فراموشی گذاشته بود و رهرو جدی نداشت، به عنوان زمینه اصلی شعرهایم برگزینم. ممکن است در چند تا شعرهایم تأثیرهایی در حد لحن و زبان و فضا از شعرهای قیصر دیده شود، اما تأثیر مهم‌تر، نوع نگاه بود که فراتر از مشابهت الفاظ است. قیصر خودش به شعر بی‌وزن و منثور گرایش چندانی نداشت. اما توسعاتی که در شعر نیمایی‌اش مشهود است، و به تعبیر نیما دکلماسیون طبیعی کلمات گاه در عین موزونیت، خواننده را به این گمان می‌اندازد که با یک شعر منثور سر و کار دارد. خودش می‌گفت در اوایل شاعری شیفته اخوان بود و زبان شعری‌اش به زبان شعری اخوان نزدیکی زیادی داشت. اما به تدریج این تأثیرات کمتر شد و به زبانی دست یافت که خاص او بود. در یک کلام، قیصر با نیمایی‌هایش به من آموخت که ظرفیت‌های شعر نیمایی هنوز تمام نشده است.

 

18- يكي از دغدغه‌هاي شما در اشعار نيمايي‌تان ، توجه جدي به امكانات شعر نيمايي براي خلق شعر كوتاه است. البته شعر كوتاه نيمايي ، قدمتي به اندازه « از نيما تا كنون» دارد ولي به‌طور خاص، نيما و شاگرد بلافصلش كه از خودش از هر جهت سر بود يعني اخوان ، عمدتا دستاوردهايشان در شعرهاي بلند و منظومه‌هايشان است اگرچه محققان در كارنامه نيما به كارهايي مثل «هست شب آري شب» يا «شب‌پا» توجه كرده‌اند ، ولي آن كارها مصداق شعر كوتاه نيستند. شايد بشود در نيمايي‌سرايان نسل‌هاي متقدم بر نام مرحوم « محمد زهري» دست گذاشت با مجموعه‌هايي مثل «پير ما گفت» و « مشت در جيب» كه غالب شعرهايشان «نيمايي كوتاه» است و در نسل‌هاي متاخر ، بلاشك شادروان دكتر قيصر امين‌پور تعداد قابل توجهي شعر نيمايي كوتاه گفته است كه برخي از آنها مثل «و قاف ...» به تمام معني كلمه درخشانند. اگر مايليد  از تجربه شخصي خودتان در سرودن شعر كوتاه نيمايي  حرف بزنيد و رهاورد تجربي-تئوريك  خودتان را بيان كنيد.

دغدغه شعر کوتاه نیمایی برای من از سال 69 ـ 70 آغاز شد. بعد از رها کردن رباعی و گرایش به سمت شعرهای نیمایی، شعر کوتاه برای من پلی بود که ارتباط بین سنت شعر کوتاه فارسی و تجربه‌های نوگرایانه در شعر امروز را حفظ می‌کرد. بخصوص که الگوهای موفقی همچون مجموعه «کوتاه مثل آه» منصور اوجی و دو مجموعه محمد زهری پیش رویم بود. هرچه پیشتر رفتم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که این فرم می‌تواند محمل خوبی برای بیان درونیات من باشد. آذرخشی که در تاریکی لحظات می‌درخشد و یک گوشه از ناخودآگاه را روشن می‌کند و خاموش می‌شود. و حاصل آن شعری است که روایتگر اشراق‌های‌ آنی است. حدود 50 قطعه از شعرهای کوتاهم که در سال 70 گفته بودم، در کتاب «تقویم برگ‌های خزان» و بعضی نشریات آن زمان مثل «کیان» چاپ شد و بازتاب خوبی برایم داشت. بعد از چاپ این مجموعه شعر، سعی کردم این تجربه را گسترش بدهم. آن موقع، کتاب «هایکو» ترجمه احمد شاملو و ع. پاشایی مونس روز و شب من بود. یادم هست بعضی از اهل نظر، در مقایسه بین رباعی و هایکو، جانب هایکو را می‌گرفتند و می‌گفتند ایجاز در هایکو بیشتر و تصویرسازی آن قوی‌تر است. با توجه به غیرتی که نسبت به رباعی داشتم، به ذهنم رسید که تعدادی از هایکوهای ژاپنی را در فرم کوتاه نیمایی بازسرایی کنم و عیار ایجاز را این فرم بسنجم. برای من، تابستان 74 یکسره در این تجربه لذت‌بخش گذشت. حدود 200 هایکو را بازسرایی کردم که از بین آنها، ده سال بعد، 76 شعر کوتاه را در کتاب «گنجشک ناتمام» چاپ کردم.

همان طور که گفتم، هدف اصلی من از این بازسرایی، آزمودگی و آمادگی هرچه بیشتر در زبان فارسی بود برای گفتن شعر کوتاه. از طریق یاد گرفتن ایجاز و رسیدن به اصل اقتصار و اقتصاد در کاربرد کلمات. بنابراین، این کار در وهله اول برای من بیشتر جنبه آموزشی داشت. جنبه بعدی این کار، انتقال کامل حس و حال شعرهای کوتاه ژاپنی در زبان فارسی با استفاده از عناصر مأنوس در زبان شعر امروز و به کارگیری اوزان نیمایی بود.

نکته بعدی که برای من در این کار اهمیت بسیار داشت، ‌این بود که بعضی از صاحب‌نظران اظهار می‌داشتند ایجاز زبانی و فشردگی تصویری که فی المثل در هایکو هست، در زبان فارسی وجود ندارد و آن را به عنوان یک نقطه ضعف مطرح می‌کردند. بخصوص آنکه نگاه آنها در این مقایسه، بیشتر معطوف به قالب‌های کهن شعر فارسی از قبیل رباعی و دوبیتی بود. برای من مهم بود که بدانم آیا می‌شود یک تصویر، یک معنا، یک حادثه زبانی و یا یک حس و حال را به همان ایجاز و فشردگی که در شعر کوتاه ژاپنی (بالاخص هایکو) وجود دارد، در زبان فارسی اجرا کرد یا نه؟ به نظر من، این ظرفیت در زبان فارسی هست. در اینجا، من کاری به مبانی فکری فلسفی که هایکو بر آن استوار شده است، ندارم. نگاه من به شعریت هایکو است.

برای اجرای این شعرها در زبان فارسی، انتخاب من، شعر کوتاه نیمایی بود که پیش ازین خودم تجربه‌هایی درین نوع شعر داشتم. آزادی عملی که در شعر نیمایی وجود دارد، در کنار غنای موسیقایی آن، مرا به این سمت و سو سوق داد. به نظر من، استفاده از قافیه‌های درونی و بیرونی و حفظ ریتم و‌آهنگ، با رعایت ایجازی در خور که در فرایند ارتباط اخلال ایجاد نکند، باعث می‌شود که قوت القایی این شعرها دوچندان شود. یکی از اصلی‌ترین وزن‌های بکار گرفته شده در این نوع کارها، وزن رباعی است که تنوع افاعیلی خیره کننده‌ای دارد و یادآور سنت شعر کوتاه فارسی هم هست. ما می‌توانیم بدون آنکه الزامی به رعایت چهار مصراعی بودن شعرش داشته باشیم، با استفاده از پیشنهادهای شعر نیمایی، شعر کوتاهی بیافرینیم در نهایت فشردگی، و با حفظ آهنگی اثرگذار.

همینجا باید توضیح بدهیم هدف من از بازسرایی شعرهای کوتاه ژاپنی، گفتن هایکوی ایرانی نبود. چون معتقدم هایکو ویژگی‌ها و مشخصاتی دارد که در زبانی بجز زبان ژاپنی قابل اجرا نیست. بنابراین، آن دسته از منتقدانی که بر من خرده گرفته‌اند که چرا این شعرها موزون و گاهاً مقفا از کار در آمده‌اند، به این نکته اساسی توجه نداشته‌اند که قصد من، سرودن هایکو نبوده است.

 

 

19- سوال بعدي‌ام درباره همان تجربه يعني بازسرايي شعر كوتاه ژاپني در هيات شعر كوتاه نيمايي در «گنجشك ناتمام»اين است  در اين بازسرايي ، حاصل كار چه تفاوتي با اصل جنس پيدا كرده بود؟ از نظر خودتان آن شعرهاي كوتاه ژاپني «شعرتر» بودند يا بازسروده‌هاي نيمايي شما؟

من اسم این کار را اجرای مجدد شعرهای کوتاه ژاپنی می‌گذارم. در این اجرای مجدد، شعرهای کوتاه ژاپنی نقطه عزیمت من بودند نه نقطه پایان و بیشتر حالت الهامی داشتند. اگر ما به مفهوم «بازسرایی» توجه کنیم و تفاوت آن را با کاری مثل ترجمه بسنجیم، شاید راحت‌تر متوجه اتفاقی که در این مجموعه افتاده است، بشویم. در ترجمه، تلاش شما آن است که با وفاداری به متن اصلی، آن را به گونه‌ای به زبان مقصد برگردانید که در حد توان و تسلط شما، خصلت‌های آن در زبان مقصد منعکس گردد. در بازسرایی، وفاداری به متن اصلی در درجه دوم اهمیت قرار دارد و آنچه مهم است، وفاداری به بنیان «شعر» است، با توجه به تعاریفی که از شعر در ذهن شما هست. به عبارت دیگر، در ترجمه، شما بیشتر به زبان مبدأ تعهد دارید و در بازسرایی،‌ بیشتر به زبان مقصد. بنابراین، گفتن اینکه کدامیک شعرترند، کار صحیحی نیست. هدف من، یاد گرفتن ایجاز و آزمودن زبان شعری‌ام برای رسیدن به حد نهایی ایجاز بود و در ضمن این کار، متوجه شدم که می‌توان یک حس، یک تصویر یا یک کشف زبانی را حتا موجزتر از یک هایکوی ژاپنی در شعر فارسی باز‌آفرینی کرد. از نظر من، هر کدام از این قطعات بازسرایی شده، خودش یک شعر مستقل است و باید فارغ از هر پیش‌داوری آنها را ارزیابی کرد که آیا در بیان خود، موفق بوده‌اند یا خیر.

 

 

20- آيا اين دفتر شما كه با تاخيري 7-8 ساله منتشر شد ، واكنشي در لباس يك پيشنهاد عملي و تجربي به هايكو سرايان فارسي نبود؟

«گنجشک ناتمام» در زمانی منتشر شد که نسل جدیدی از شاعران پا به عرصه گذاشته بودند و شعر کوتاه را مجال مناسبی برای بیان حالات و تلقیات خود می‌دانستند. پدیده وبلاگ‌نویسی در بین شاعران جوان به جریان تبدیل شده بود و در این عرصه، کوتاه نویسی یکی زمینه‌های مقبول بود. بسیاری از این شاعران جوان، شیفته هایکو بودند و سادگی بیان و بی‌پیرایگی هایکو که غلط انداز و گمراه کننده هم می‌نمود، آنها را جذب این قالب کرده بود. از طرفی، جریان رباعی نیز بود که از اواخر دهه هفتاد جانی دوباره گرفته بود و هواداران خودش را داشت. در آن زمان، احساس کردم که تجربه قبلی من در تلفیق هایکو با وزن رباعی در قالب شعر کوتاه نیمایی می‌تواند پیشنهاد خوبی برای نزدیک کردن این دو جریان باشد. در واقع، اصلی‌ترین پیشنهاد این مجموعه، همین بود که می‌توان با استفاده از وزن رباعی در قالب شعر کوتاه نیمایی، به فرمی رسید که در عین ایجاز و فشردگی، یادآور سنت شعر کوتاه فارسی هم باشد. با اینکه، شعرهای این کتاب از طرف مخاطبان آن بویژه شاعران کوته‌سرای حاضر در فضای مجازی مورد توجه قرار گرفت، اما به پیشنهاد اصلی آن توجه چندانی نشد و تنها دوست عزیزم آقای صادق رحمانی سعی کرد این تجربه را در کتاب «سبزها، قرمزها» ادامه و گسترش دهد. رحمانی، نام شعرهای کوتاهش را «رباعی نیمایی» گذاشت که تا حدودی نمایانگر روح این پیشنهاد است.

 

21- اگر بخواهم مبنايي‌تر و مبسوط‌تر سخن بگويم ، خواهم گفت كه هايكو مبتني بر تجربه اشراقي ذن-بوديستي شكل مي‌گيرد و نمونه‌هاي كلاسيك هايكو هنوز سروده‌هاي سالكان اين طريقت عرفاني از قبيل ايسّا و باشو است . بساطتي كه در هايكو هست و سكوتي كه در پس پشت واژه‌ها در هايكوهاي اوليه استشمام مي‌شود ، هايكوسرايان ايراني و حتا شايد بسياري از هايكوسرايان امروزی در ديگر نقاط جهان را به اين اشتباه مي‌اندازد كه صرف بسيط بودن و ساده و بي‌پيرايه بودن كلمات ، هايكو مي‌سازد در حالي كه آن تجربه اشراقي كه منجر به خلق شعر عرفاني در زبان فارسي شده است و در آثار مولوي و عطار و سنايي  نمود يافته است ، به گونه‌اي ديگر و البته در چهارچوب آموزه‌هاي بنيادين عرفان اسلامي  و نيز با پيش‌فرض‌هاي سنت ادبي زبان فارسي ، ، همان بي‌‌پيرايگي و بساطت و برهنگي در وصف را كه در پرتو نور اشراق شكل مي‌گيرد ،عرضه كرده است. شايد – و اين‌جا دوست دارم از زبان خودتان به تفصيل بشنوم- شما مي‌خواستيد استفاده از امكانات بومي «شعر كوتاه» را به نسل تازه‌نفس و احيانا خامدست كوتاه‌سرايان و هايكو سرايان فارسي ، پيشنهاد بدهيد.

قبل از هرچيز يك توضيح بدهم. آنچه موجب فراگير شدن هايكو و جهاني شدن آن شده، علاوه بر جذابيت‌هاي معنوي و هنري اين قالب شعري، فرموله شدن آن است. الآن دستور العمل‌های بسيار مشخصي براي سرايش هايكو وجود دارد كه راهنماي نوآموزان است. با ذكر جزييات كامل. يك جور نقشه مكانيكي كه اغلب ریزه‌کاری‌ها در آن تعيين شده است. سهل الوصول بودن هايكو از همين مسئله ناشي مي‌شود. مضافاً اينكه ذات هايكو نيز به سادگي گرايش دارد. همين امر، در ايجاد اين توهم كه همه مي‌توانند هايكو بگويند، نقش مهمي داشته است. الآن بسياري از هايكونويسان ايراني بدون داشتن هيچ پشتوانه فكري و فرهنگي و تسلط بر زبان، وارد اين عرصه شده‌اند و طبق همان فرمول، شاعر هايكو نويس محسوب مي‌شوند. همه هايكوهاي آنها را که روي هم بريزي، يك شعر واقعي از توي آن در نمي‌آيد. بعد، ما با اين غناي فكري و پيشينه عظيم فرهنگي، با اين سنت ديرينه كوتاه نويسي كه من شرحش را در مقاله «پيشينه شعر كوتاه در ايران» به صورت مفصل داده‌ام، بايد سرسپرده صورت هايكو شويم و مُشتي كلمات فاقد روح و عمق، به اسم هايكو تحويل خلق الله بدهيم. صنعت مونتاژ هايكو كه نيم قرن است اصلي‌ترين محصول صادراتي شعر ژاپن به ملل ديگر است، در زبان‌هاي ديگر تبديل به شيء بي‌جاني شده است كه فقط به لطف سهل الوصول بودن، نياز دروني بسياري از جوانان را به داشتن اسم و عنوان شاعر، بدون زحمت خاصي، برطرف مي‌كند. كم هستند هايكو نويساني كه در عين بهره گيري از پيشنهادهاي معنوي هايكو، در روح زبان فارسي وطن داشته باشند و نه زباني ترجمه زده و بي رمق. از نظر من، تنها هايكوهاي سيروس نوذري و چند شاعر انگشت شمار ديگر، از اين آفت در امان است و با خواندن آنها احساس مي‌كنيم كه با شعري فارسي سر و كار داريم.

 

22-  در همان دفتر «گنجشك ناتمام» بازسروده‌هاي نيمايي شما از شعر كوتاه ژاپني، در وزن رباعي است. اين‌جا چند سوال در كار است؛ اول:  اكنون  حدود 15 سال از كار سرايش آن دفتر و حدود 8 سال از انتشار آن مي‌گذرد؛ در اين فاصله كه پژوهش‌هاي شما درباره رباعي يكي پس از ديگري منتشر مي‌شوند، آيا وقتي به عقب مي‌نگريد حس نمي‌كنيد كه آگاهانه يا به شكل غريزي، وزن رباعي را به عنوان يك تراز براي افاده شعر كوتاه در زبان فارسي، شناسايي كرده بوده‌ايد؟

همان طور كه در توضيح سؤالات قبل گفتم، و شما به خوبي متوجه ابعاد اين پيشنهاد شده‌ايد، وزن رباعي -  و نه ضرورتاً قالب رباعي –  با آن انعطاف و تنوع افاعيل، ظرفيت خوبي براي رسيدن به شعر كوتاه ايراني دارد. ضمن اينكه، شعر كوتاهي كه وزن رباعي داشته باشد، بصورت ناخودآگاه در ذهن مخاطب يادآور سنت شعر كوتاه فارسي هم هست. این پیشنهاد یا شناسایی به هیچ وجه جنبه غریزی نداشته و محصول سال‌ها مؤانست و مطالعه و تأمل من در فرم رباعی است.

 

23- بعداً صادق رحماني هم دفتري از شعرهاي كوتاه منتشر كرد با عنوان «سبزها قرمزها» و زيرعنوان كتاب، اين بود: «رباعي‌هاي نيمايي». او ظاهرا به اين تجربه شما نظري داشته است و نيمايي‌هاي آن دفتر را بر وزن رباعي  سروده است و البته به نظر من دفتر شعري دلنشين و به ياد ماندني از كار درآمده است، ولي من با اين اصطلاح رباعي نيمايي مشكل دارم همان‌طور كه با اصطلاح غزل نيمايي .

اگر دقت كرده باشيد، كتاب «سبزها قرمزها» چند مؤخره دارد كه يكي از آنها مقاله‌اي است از من در تبيين همين موضوع. در آن مقاله، ضمن اشاره به پيشينه شعر كوتاه در ادب فارسي، پيشنهاد استفاده از وزن رباعي در قالب‌هاي نيمايي مطرح شده و فوايد و مزاياي چنين طرحي را نوشته‌ام. خوشبختانه، در كتاب آقاي رحماني نمونه‌هاي ارزنده‌اي از چنين شعري موجود است و مفاهيم با مصاديق مناسب آن همراه است.

 

24- دوم : بعدها در «دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» شعرهاي «نه كوتاه» نيمايي در همين وزن رباعي از شما مي‌خوانيم. استفاده از وزن رباعي براي سرودن غزل، سابقه‌دار است؛ يكي مثلا غزل مرحوم امين‌پور در «آينه‌هاي ناگهان» كه مطلعش اين است: از غم خبري نبود اگر عشق نبود / دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود » شاعر احترام‌برانگيز آقاي محمدعلي سپانلو هم نمونه‌هايي از همين آزمايش را ارائه كرده است. درباره اين تجربه برايمان بگوييد.

استفاده از وزن رباعي در قالبي غير از رباعي سابقه بسيار زيادي در ادب فارسي دارد. از قديم‌ترين نمونه‌هاي آن، قصيده‌اي از فرخي سيستاني و مسمطي از منوچهري دامغاني است كه وزن رباعي دارد و بعضي قطعات در دواوين شعراي متقدم و متون عرفاني (مثل سداسي‌هاي عين القضاة همداني). من مقاله مفصلي با ذكر شواهد متعدد در اين باب دارم و هنوز چاپ نشده و مي‌توانم بگويم كه در زبان فارسي، بيشترين ميل به فراروي از قالب‌ها و ايجاد فرم‌هاي جديد در همين وزن رباعي صورت گرفته است كه به دليل آنكه نتوانسته به جريان تبديل شود، منجر به ايجاد قالب‌هاي نوين نشده است. مستزاد رباعي از قرن هفتم هجري در ديوان شاعراني مثل علاءالدوله سمنانی، ابن يمين فریومدی و خواجوي كرماني ظهور کرد با تنوعات عجيبي كه گاه يادآور اولين حركت‌ها نوآورانه‌اي است كه در دوران معاصر براي شكستن حصر قالب‌هاي سنتي صورت گرفته است. پاره‌هاي اضافه در بعضي از اين مستزادها داراي اركان متنوعي است كه شعرها را دو وزني مي‌كند. بعضي مستزادها، در هر مصراع داراي دو پاره اضافي به جاي يك پاره است كه نمونه آن در مقدمه‌اي كه خواجه عبدالله مرواريد بر ديوان حافظ نگاشته، موجود است. يا در همين قرن هفتم و هشتم، ما با رباعيات به‌هم پيوسته مواجهيم كه مي‌توان آنها را شكل قديمي چهارپاره امروزي دانست. اين ميل به تنوع، متأسفانه در سده‌هاي بعد پيگيري نشد و عقيم ماند.

پيشنهاد نيما در كاهش و گسترش اركان عروضي شعر فارسي، در حوزه وزن رباعي نمود چنداني نيافت. خود نيما، چند شعر نو در وزن رباعي دارد كه در آنها، ما با كاهش اركان مواجهيم، اما خبري از افزايش آن نيست. يعني نيما برنامه و پيشنهادي براي گسترش وزن رباعي در شعر خودش نداشت. نسل‌هاي بعدي شاعران نوپرداز هم كمتر به سراغ وزن رباعي رفتند و اگر هم رفتند، دستاوردي بيشتر از نيما كسب نكردند و قدم در حيطه گسترش اركان نگذاشتند. واقعيتش اين است كه گسترش وزن رباعي در شعر نيمايي ظرافتي دارد كه همه كس را پرواي آن نیست. ضمن آنكه، مواهبي هم به شاعر اين نوع شعر عطا مي‌كند كه قابل وصف نيست. اين وزن انعطافي دارد كه مي‌تواند در تصوير و ترسيم جميع حالات مد نظر يك شاعر و فضاسازي‌هاي زباني و القائات موسيقايي، او را كمك دهد. به شرط آنكه كسي بر ظرايف اين فن آگاه باشد. علاوه بر اين، در حين گسترش وزن رباعي، امكان بكارگيري افاعيل همخوان و هخانواده با وزن رباعي و ايجاد شعرهاي چند وزني وجود دارد كه دست شاعر را باز مي‌گذارد كه به تغيير فضا  و لحن متناسب با نياز دروني متن بپردازد.

همان طور كه شما به درستي اشاره كرديد، آقاي سپانلو در ميان شاعران نوپرداز بيشترين توجه را به وزن رباعي در شعر نيمايي دارد و در بعضي از اين شعرها، وارد حيطه گسترش وزن رباعي هم شده و گاهي هم گوشه چشمي به امكان پل زدن به وزن‌هاي نزديك داشته است. اين عمل، تا حدودي در نيمايي‌هاي رؤيايي هم اتفاق افتاده است. در شعرهاي نيمايي جواد مجابي نيز توجه به وزن رباعي ديده مي‌شود. با اين تفاوت كه مجابي ميل به رها كردن وزن در بعضي بندها دارد كه آن هم امكان جديدي است. در كتاب «دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» و «خواب گنجشك‌ها» به اين ظرفيت‌ها توجه ويژه شده است و نمي‌گويم كه براي اولين بار است كه در شعر نيمايي چنين اتفاقي افتاده، ولی اگر شما شعرهای نیمایی این دو کتاب را که در وزن رباعی هستند، با نمونه‌های پیشین مقایسه کنید، تفاوت محسوس آنها را در آرایش و تلفیق ارکان و شیوه بسط وزن شعر متوجه خواهید شد. من معتقدم كساني كه مي‌خواهند به امكانات شعر نيمايي بپردازند، اگر شعرهاي اين دو كتاب را در نظر بگيرند، شايد نكاتي بيابند كه قبلاً چندان به آن توجه نشده باشد.

 

25-  اگر بخواهم براي نزديك شدن ذهن به درك فعاليت حرفه‌اي شما  ، يك كلمه كليدي بگويم اين است : سيّد علي ميرافضلي « پروژه» دارد . اين اصطلاح را از جامعه‌شناسان  شنيده‌ام ؛ مثلا مي‌گويند : پروژه سيد جواد طباطبايي احياي سياست‌نامه‌هاي فارسي از منظر استخراج سياست‌ورزي ايراني است. شما مرا به ياد سيد حسن حسيني مي‌اندازيد . او هم در هر دوره‌اي از كار شعرش يك پروژه را تعقيب مي‌كرد : «نوشداروي طرح ژنريك» حاصل يك پروژه و«گنجشك و جبرييل» حاصل يك پروژه ديگر است .شما در كار پژوهش و سرايش يك پروژه را در چند جبهه مختلف پيش مي‌بريد و آن شعركوتاه است . يك پروژه ديگر هم داريد و آن ، شعر نيمايي و ظرفيت‌هاي جديدي است كه شما در اين صورت شعري جستجو مي‌كنيد. اين كه شاعر براي شعر گفتنش طرح و برنامه‌اي داشته باشد و اين كه آن را كار بداند و مثل هر كار ديگري تخصصي به آن نگاه كند ، چه فوايد و چه آفاتي دارد؟

واقعيتش اين است كه من اين كار را به عنوان پيشنهاد يك نظريه یا تعریف یک پروژه نمي‌بينم. از نظر من، نوعي تمرين است براي غني‌ كردن زبان و توانمندسازي خودم در بحث فرم و ساختار. اين كار، هرچه هست اسمش را پروژه و پیشنهاد خاص نمي‌توان گذاشت. ممكن است از رهگذر انجام تمرين‌هاي مختلف، آدم به كشفي هم نايل شود يا ظرفيت تازه‌اي را پيدا كند. چندی پيش آقاي سعید سلطانی صارمي در مجله اينترنتي «دينگ دانگ» نقدي بر مجموعه شعر «خواب گنجشك‌ها» داشت و ضمن الطاف بي‌شمارش به اين مجموعه، نقطه ضعف بعضی از شعرها را عدم ارتباط بیرونی بندها دانسته است و با اینکه سابقه چنین کاری را در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ نشان داده، متوجه ساختار متفاوت این دسته از شعرها نشده است و می‌گوید که «هرکدام از این قطعات را می‌شود شروعی خوب برای یک شعر مستقل به حساب آورد. برخی از شاعران دربه‌در دنبال یک شروع مناسب می‌گردند و میرافضلی ده‌ها شروع خوب را این‌چنین با اسراف مصرف می‌کند». به نظر من، اين يكي از تكنيك‌هاي خاص تعدادي از شعرهاي نيمايي من است براي رسيدن به ساختاري متفاوت كه شكلي پازل گونه دارد. يعني با كنار هم گذاشتن اين قطعات به ظاهر مجزا و پراكنده، در نهايت، تصوير كلي شعر بر ملا مي‌شود و خواننده در نهايت به دركي از آن كليت مي‌رسد و ربط و انسجام آن قطعات را در مي‌يابد. و البته، اين شعرها همواره قطعاتي گمشده دارد كه در ذهن مخاطب تمكيل مي‌شود. من از توانايي و تجربه خود در شعر كوتاه، براي ايجاد اين ساختار مدد گرفته‌ام. براي من راحت بود كه با تغييرات جزيي، هر بندي از اين شعرها را به يك شعر كوتاه تبديل كنم و بجاي يك شعر نيمه بلند، ده پانزده شعر كوتاه داشته باشم. رسالت و چشم انداز شعر كوتاه متفاوت از چيزي است كه در اين شعرها مي‌بينيم. باز كردن اين مسئله براي من چندان خوشايند و راحت نيست و ترجيح مي‌دهم كه ديگران در مورد آن صحبت كنند و ببينند اتفاق تازه‌اي افتاده يا نه؟ و اگر افتاده، چقدر موفق بوده است؟

 

26- مثلاً در مورد خود شما؛ اگرچه من تا اين لحظه – بي‌تعارف مي‌گويم - شعر تصنعي، شعر تكنيك‌زده و شعر تئوري‌زده از شما نخوانده‌ام، حس مي‌كنم كه شعري كه آدمي را به هيجان بياورد و چنگ بر تار دل بزند، شعري كه نتواني براي ديگران به راحتي بخواني چون نمي‌خواهي وسط خواندن شعر اشكت را ديگران ببينند، اين جور شعري در كارنامه شما كم است. نظرتان چيست؟

قبول دارم كه به دليل تلاش براي زبان‌ورزي، اجراي موسيقي متناسب، ايجاد يك ساختار حساب شده و منسجم و در نهايت، رسيدن به فرم دلخواه، نقش عاطفه در بعضي شعرها كمرنگ شده باشد یا عنصر برجسته بعضي از اين شعرها تلقي نشود. من خودم را در ميانه راهي مي‌بينم كه هدفش استفاده از ظرفيت‌هاي مغفول شعر نيمايي و تعادل بخشيدن به عوامل و عنصر مؤثر در شكل‌گيري يك شعر است. سعي من اين است كه اين تلاش آگاهانه، سرانجام منجر به رسوب اين داشته‌ها در ضمير ناخودآگاه من و تجلي طبيعي اين تكنيك‌ها در جان و جریان شعر شود. با اين همه، گمان مي‌كنم آن مقدار عاطفه مورد نياز هر شعر، در اغلب شعرهاي من بويژه در شعرهاي كوتاه هست كه نقطه شروع اغلب آنها، همين تأثرات عاطفي است كه تكنيك را با خود همراه مي‌كند.

 

27- اگر بخواهم دقيقتر بگويم ظاهرا شما به انتشار و توزيع عاطفه شعر در تار و پود ظرايف و دقايق زبان شعر و حتا در پس انتخاب «ريتوريك» آگاهانه پيشييني ، بيشتر علاقه نشان مي‌دهيد تا ابراز صريح عاطفه در شعر.

بسياري از شعرهاي نيمايي كتاب «خواب گنجشك‌ها» و اغلب شعرهاي اخير من، به گمان خودم، جوشش عاطفي بالايي دارند. و شايد نظر شما را تا حدودي تأمين كند. اما بايد توجه داشت كه يكي از بزرگ‌ترين ضعف‌هاي شعرهاي نيمايي دو سه دهه اخير، بويژه در ميان شاعران نسل انقلاب، هيجاني بودن بيش از حد آنهاست و از ضعف انديشه و ساختار و تكنيك مناسب رنج مي‌برند. گويي شاعر احساس عريان خود را به تمامي صرف شعر كرده و همين عاطفه غليظ، شعر را پيش برده و نهايتاً بي‌سرانجام به حال خود رها كرده. فراز و فرود آن، احساسي است و هيچ ساختاري در آن مشهود نيست. نوآوري‌ خاصي ندارند و مسير شعر، يكنواخت و تخت و قابل پيش بيني و در نتيجه پر ملال است. يعني، در عين اينكه هيجان زيادي صرف گفتن اين شعرها شده، از تحرك در آنها خبري نيست. و در يك كلام، فوران عاطفه سعي در پوشاندن ضعف‌هاي بي‌شمار شاعر مي‌كند. آن هم، نه عاطفه‌اي غني و عميق. به همين دليل، شعر نيمايي نتوانسته در سال‌هاي اخير منجر به خلق اثري متفاوت شود و هنوز هم بايد براي خواندن شعرهاي نيمايي خوب، به سراغ نسل قديم رفت و نگاه به دست شاعران بزرگواري چون سپانلو و اوجي داشت.

 

28- در دفترهاي اخير ، نوعي فراروي از سنت اخوان ثالثي شعر نيمايي نشان داده‌ايد و آن ، عبوري بسيار حساس و خطير و بااحتياط امّا آشكار از فخامت زبان به نفع خلق طنز است . نوعي برهم زدن آگاهانه يكدستي زبان شعر و وارد كردن :1- زبان نثر 2- گونه گفتاري زبان به صحن و سراي شعر. در اين راه ، استفاده شايان توجهي از امكانات اين دو گونه زباني در كارهاي شما ديده مي‌شود ، اين استفاده به اصطلاحات و تكيه كلام‌ها محدود نمانده است بلكه جملات اصلا مربوط به زبان گفتار يا مربوط به نثرند هم‌چنين است « لحن‌» ديالوگ‌‌ها :« راستش كلافه‌ام/حرف و حركتم،سكون و سرعتم/حالت قيافه‌ام/بوي جذبه و جنون گرفته است/آتشي كه سالها/زير خاك بود و خواب رفته بود/باز هم/جوان شده است و/جون گرفته است/گوش كن به تيك‌تاك قلب من/ضامنش كشيده است/زود باشد/انفجار من/تمام خانه‌هاي شهر را/زير و رو كند/در مسير من نيا/سيل آتشم زبانه از درون گرفته است/موج انفجار اگر رسيد/خشت و آهن و امان و عافيت/سرش نمي‌شود/هرچه هست خاك مي‌كند/خانه‌هاي شهر را/نقشه‌هاي عقل را/در سه سوت پاك مي‌كند/دست بر دلم نذار/ضامنش اگر رها شود/آن‌چنان هلاك مي‌كند/كه هيچ‌كس/باورش نمي‌شود/در مسير من نيا/دست بر دلم نذار/ضامنت نمي‌شوم/اگر رها شوم/هرچه هست آتش است/هرچه هست خون گرفته است » به عبارتي ، طنز در چنين نمونه‌هايي يك جور نمايش غيرمستقيم جنوني است كه گوينده شعر به آن دچار است زيرا اين جنون ، كلا  زبان را به هم ريخته است.  «زود باشد انفجار من تمام خانه‌هاي شهر را زير و رو كند» يك  ساخت نحوي مكتوب و مربوط به زبان ادبي است( زود باشد كه...شود/كند) و اين ساخت،در كناراين ساخت ، كنتراست كاملي ايجاد مي‌كند:« راستش كلافه‌ام»  كه ساختي دستوري است برگرفته از زبان گفتار يا « موج انفجار اگر رسيد خشت و آهن و امان و عافيت سرش نمي‌شود» كه لحن آن لحن زبان گفتار و ساخت نحوي آن از تبار نثر است نه شعر.در عين حال ، يك تخيل مركزي كلّ اين جملات موزون معلق ميان زبان گفتار و نثر را به سطح شعريت ارتقا داده است امّا به نظر من در نهايت آنچه اين شعر را شعر كرده است، آشنايي‌زدايي شاعر از يك سنت شعري با در هم ريختن معايير زباني آن است يعني ظاهر شعر قر و اطواري دارد كه به ياد آورنده سنت اخوان ثالثي است و خواننده با اين عادت ، شعر را مي‌خواند ولي دقيقا با بيرون‌زدگي‌هاي زبان شعر ، جنون شاعر القا مي‌شود. اين يك نمونه از تحليل شعرهاي نيمايي شما از نظر من بود . حال خودتان –خواهشمندم- به تفصيل بفرماييد كه : اولا در يك دسته‌بندي اجمالي، شعر نيمايي ، چه نقشه‌هاي ژنتيكي دارد؟

 

29- ثانيا شعر نيمايي شما از نظر خودتان در كدام يك از اين دسته‌بندي‌ها جاي مي‌گيرد؟

 

 

30- با تحليل من چقدر موافقيد؟

 

 

31- از يك منظر ديگر در آن تحليل من خواستم نسبت طنز و شعريت و به‌ويژه زبان شعر را در شعر نيمايي شما توضيح بدهم .حال اگر بخواهيد قدري درباره مقوله طنز در شعر كه به‌ويژه بعد از تكانه شعر دهه 70 ، در شعر امروز ، به يك امر جدي و احيانا يك سوء تفاهم بلاهت‌بار بدل شده است ، صحبت كتيم .اين بحث از آنجا اهميت دارد كه در دفترهاي شعر شما پيش مي‌آييم ، گرايش به طنازي بيشتر ديده مي‌شود.

از دوران دبيرستان طنز براي من مسئله جدي بود. هم مطالعه مي‌كردم و هم مي‌نوشتم. ولي بعداً فترتي در اين كار افتاد و با اينكه پيگير سختكوش مجلات طنز و كاريكاتور و كتاب‌ها و سالنامه‌ها و مطالعه جدي طنز قديم و جديد بودم، وارد اين عرصه نشدم. سال 84 موقعيتي پيش آمد كه به كار طنز بپردازم و وبلاگ «ابن محمود» را راه انداختم كه سمت و سوي طنز آن، بيشتر مسايل و جريانات ادبي بود و آنجا شعرهاي كوتاه و بلند نيمايي و بعضاً غزل و مثنوي و رباعي با زباني طنزآلود مي‌گذاشتم. اين وبلاگ تا امروز هم حيات دارد. اما اوج كارش سال‌هاي 85 تا 88 بود. الآن ديگر به دليل فضاي سياسي جامعه و شاید کم‌حوصلگی خودم، اين وبلاگ آن تپش قبلي را ندارد. در همين سال‌هايي كه ذهن من درگير طنز بود، بعضي شعرهاي جدي نيز از اين فضا تأثير گرفت و به‌صورت ناخودآگاه چيزهايي در آن بروز پيدا كرد كه شما به آن اشاره كرديد. منتخبي از اين طنزواره‌ها در مجموعه شعر «تمام ناتمامي‌ها» درج شده و در بعضي جُنگ‌ها و گزیده‌ها و مجلات هم آمده است. بعضي از دوستان مرا از كار در اين عرصه برحذر مي‌دارند و مي‌گويند در شأن شما نيست و از شخصيت شما اين كارها بعيد است! بعضي نيز تشويق مي‌كنند و مي‌گويند ادامه بدهيد. فعلاً دل و دماغی برای ادامه‌‌اش ندارم.

 

32- يك گرايش ديگر كه شعر نيمايي شما را متمايز مي‌كند، بسامد بالاي شعر عاشقانه است . اگرچه اين گرايش در شعر نيمايي، نوظهور نيست و كارنامه هريك از سرآمدان شعر نيمايي، از شعرهاي عاشقانه خالي نيست.  ولي به هر حال شعر نيمايي از ابتدا تا كنون بيشتر سويه‌اي اجتماعي يا روايي يا حسب حال‌گويانه داشته است و خطاب عاشقانه در شعر نيمايي كم است. در اين‌باره بفرماييد.

 

 

33- چه شد كه به پژوهش درباره رباعي رو آورديد؟

علاقه به رباعي و تحقيق در تاريخ و متون رباعي، از سال 65 با من بود، ولي تمركزي در اين موضوع نداشتم. سال 70 كه سال چهارم تحصيل من در دانشگاه تهران بود، رباعي را به عنوان موضوع اصلي پژوهش خود انتخاب كردم و از آن تاريخ تا امروز، حدود 50 مقاله من و 6 فقره از كتاب‌هايم مختص اين حوزه است. رباعي يك قالب اصيل ايراني است كه انعطاف موسيقايي و تنوع محتوايي ويژه‌اي دارد. با اينكه بعضي از پژوهشگران عرب سعي دارند رباعي را به خودشان بچسبانند، ولي همين اسم «دو بيت» كه بر رباعي‌هايشان مي‌گذارند برهان آشكاري بر ريشه ايراني اين قالب است. من فعلاً كاري به اين مسئله ندارم و معتقدم كه ايراني يا عربي بودن رييشه رباعي مهم نيست. مهم نتايج كار و فراورده‌هاي آن است. مهم آن اتفاقي است كه در رباعي فارسي رقم خورده و در عرصه‌ جهاني مطرح شده، مثل رباعيات خيام و مولوي. طبق برآورد من، از آغاز تاريخ رباعي فارسي تا سده دوازدهم هجري (پايان عصر بيدل)، چيزي حدود 200 هزار رباعي خلق شده كه حدود يك سوم آن هنوز به چاپ نرسيده و در مورد مابقي نيز كار پژوهشي و تحليلي كافي صورت نگرفته است. ما حتي در تصحيح و تنقيح رباعيات شاعران سرآمد اين عرصه كار مهمي صورت نداده‌ايم. اين نقايص باعث شد كه كار رباعي را به‌صورت جدي دنبال كنم. در ابتداي كار سراغ جُنگ‌ها و مجموعه‌هاي خطي رفتم و ديدم بخشي از ميراث رباعي فارسي در دل اين نسخه‌ها كه كمتر مورد توجه بوده‌اند، نهفته است. آن موقع فكر مي‌كردم كه ديوان‌هاي چاپ شده براي تحقيق در اين عرصه كافي است و نياز به رجوع به منبع ديگر نيست. اما در ميانه كار متوجه شدم كه ديوان‌هاي چاپي نيز نقايص زياد دارد و بسياري از رباعيات شاعران مطرح در اين كتاب‌ها نيست. في المثل، من در جستجوهاي خود با 200 رباعي نويافته از سنايي روبرو شدم و 300 رباعي تازه از امير معزي نيشابوري (شاعر همعصر و همشهري خيام) و 400 رباعي از قلم افتاده از اثير اخسيكتي (شاعر قرن ششم هجري) و حدود 600 رباعي از مجد همگر (شاعر همعصر سعدي) و بي‌شمار رباعيات ديگر. در ديوان شرف‌الدين شفروه (شاعر قرن ششم و از اقران جمال‌الدين اصفهاني) حدود 600 رباعي وجود دارد كه چاپ نشده و در بين آنها، آثار درخشاني هم وجود دارد. رفع اين نواقص، و انتشار اين سرمايه‌هاي ارزشمند، تاريخ رباعي فارسي و مطالعات مربوط به آن را دگرگون خواهد كرد و آن وقت متوجه مي‌شويم اين گزيده‌هاي بي در و پيكر كه با علامت زدن رباعیات موجود در چند ديوان و تذكره چاپي فراهم شده، چقدر فقير و حقيرند. خوشبختانه در سال‌هاي اخير بحث احياي متون كهن مورد توجه محققان و مؤسسات پژوهشي قرار گرفته و دسترسي به منابع خطي نيز بسيار راحت‌تر شده است. 20 سال پيش كتابخانه‌ها به سختي يك نسخه خطي در اختيار پوهشگران قرار مي‌دادند. من يادم است براي ديدن و يادداشت‌برداري از جُنگ قديمي كتابخانه مجلس، كلي سختي كشيدم و آخرش هم تصويرهاي مورد نيازم را ندادند. الآن بحمدالله حدود 30 هزار نسخه خطي كتابخانه مجلس از طريق وب‌سايت اين كتابخانه در اختيار همگان است و در سراسر جهان قابل دسترسي است. دامنه پژوهش در حوزه رباعي فارسي آن قدر وسيع است اكه اگر يك نفر 50 سال از عمر خودش را صرف اين موضوع كند، حق مطلب بطور كامل ادا نخواهد شد.

 

 

34- «گوشه تماشا: رباعي پس از نيما» و «رباعيات خيام در منابع كهن». اين دو كتاب شما هر يك در موضوع خود، ممتاز و از كتب مرجع به‌شمارند. اگر مايل باشيد درباره اين دو كتاب بيشتر از زبان خودتان بشنويم. جايي ديدم كه مرحوم استاد ايرج افشار از «رباعيات خيام در منابع كهن»  تجليل كرده بود و به آن ارجاع داده بود.

«گوشه تماشا» به بررسی جریان رباعی امروز از زمان نیمایوشیج تا آغاز دهه هشتاد (1300 تا 1380) اختصاص دارد و و علاوه بر گزارش تاریخی این جریان، گزیده رباعیات 192 شاعر معاصر را عرضه کرده است. این اولین اهتمام جدی در معرفی رباعی امروز است. بر خلاف بسیاری از پژوهشگران متون قدیمی که با دوران معاصر کاری ندارند و از قرن 12 این طرف‌تر نمی‌آیند، رباعی امروز را هم به دلیل علاقه شخصی و هم پیگیری جریان تاریخی رباعی دنبال می‌کنم. با توجه به اقبال دوباره‌ای که در اواخر دهه هفتاد به رباعی شد، تصمیم گرفتم گزارشی از وضعیت رباعی به خواننده امروز بدهم که بداند کار از کجا شروع شده و به اینجا رسیده است. ضمن آنکه، این کتاب بخشی از طرحی است که من در معرفی تاریخ رباعی فارسی دارم و می‌توان گفت «گوشه تماشا» جلد ششم آن است. البته، در اين كتاب به دليل تاريخ انتشارش جاي جريان‌هاي رباعي در دهه هشتاد خالي است و اگر قصد چاپ مجدد آن باشد، اين نقيصه جبران خواهد شد.

و اما «رباعیات خیام در منابع کهن». این کتاب، حاصل ده سال تلاش مستمر من در حوزه خیام‌پژوهی است و در آن، 120 رباعی خیام از 28 منبع کهن (از قرن هفتم تا اوایل قرن نهم هجری) گرد آمده است. «رباعیات خیام در منابع کهن» بعد از انتشار توسط مرکز نشر دانشگاهی در سال 82، در اغلب پژوهش‌های مربوط به رباعیات خیام مورد استناد قرار گرفته و آقایان جواد بشری  و علیرضا ذکاوتی قراگزلو مقالاتی در مورد آن نوشته‌اند. و البته، اظهار لطف دکتر شفیعی کدکنی و مرحوم ایرج افشار در مورد این کتاب، واقعاً برای من ارزشمند و دلگرم کننده و محرّک است. بعد از انقلاب، خيام‌پژوهي دچار رخوت و تكرار شده بود و حرف جديدي در اين عرصه زده نمي‌شد. كسي حوصله مراجعه به منابع خطي و جستجو در كتابخانه‌ها را نداشت و كار در حد همان كتاب‌هاي صادق هدايت و علي دشتي و محمد علي فروغي متوقف بود. البته الآن هم در اغلب موارد وضع به همين منوال است و پژوهشگران به نتايج تحقيقات قبلي بسنده مي‌كنند. در كتاب «رباعیات خیام در منابع کهن»، سعي من بر اين بود كه هيچ امري را مسلّم  ندانم و همه منابع را دقيق بازبيني كنم. خوشبختانه در جريان اين پژوهش، تعدادي از منابعي كه تا كنون براي محققان ناشناخته بود، معرفي و بررسي شد. و منابع قبلي نيز مورد ارزيابي مجدد قرار گرفت. البته، در فاصله 9 سالي كه از چاپ اين كتاب مي‌گذرد، بازنگري اساسي در بعضي بخش‌هاي مختلف كتاب صورت گرفته است. در اين مدت، منابع جديدي نيز توسط محققان شناسايي شده است كه حركت رو به جلويي در عرصه خيام‌پژوهي محسوب مي‌شود.

 

 

 

 

 

35-   و ديگر اين‌كه چطور شد كه اصلا به دوبيتي نپرداخته‌ايد؟ اين سوال از آنجا نشات مي‌گيرد كه به خلاف برداشت مبتديانه ، رباعي و دوبيتي تفاوت زيادي دارند هم به لحاظ اغراض و مقاصد شعري هم به لحاظ خاستگاه تاريخي-اجتماعي (مثل اين‌كه گويندگان زبانزد دوبیتی از قبيل  بابا طاهر يا فايز اصلا جزو شاعران رسمي نبوده‌اند و اصلا دوبيتي  به فولكلور بيشتر نزديك است) ولي با توجه به اين‌كه زمينه پژوهشي عام شما «شعر كوتاه» است،  اين سوال جا دارد كه چرا به دوبيتي نپرداخته‌ايد؟

همان طور که قبلاً گفتم شروع کار من با رباعی و دوبیتی و غزل بود. حتا در اولین کتابم «تقویم برگ‌های خزان» سه دوبیتی هست که قوت چندانی هم ندارند. من خیلی زود دوبیتی را رها کردم. همان طور که به درستی اشاره کرده‌اید، دوبیتی و رباعی به رغم شباهت ظاهری (چهار مصراعی بودن و ترتیب قوافی)، دو دنیای متفاوت دارند. يكى از پژوهشگران ، خاستگاه دوبيتى را مغرب ايران (مادستان) و خاستگاه رباعى را مشرق ايران (خراسان) دانسته است. از همان آغاز، دوبيتى در بين عامه مردم رواج و مقبوليت بيشترى داشته و وجه غالبش «فهلوى» بوده و رباعى مقبول طبع خواصِ شاعران و وجه غالبش «درى» بوده است. یک مرور سطحی در ديوان شعرا، از قديمترين دوران تا امروز، به ما می‌گوید که اغلب شاعران فارسی چند رباعى دارند که همگى به زبان فارسى درى ـ يعنى زبان رسمى و ادبى مردم ايران ـ است، اما شعر در قالب دوبيتى كه بيشتر در فهلويات تجلّى مى‏يافته و رسميّت ادبى نداشته، تعداد اندکی دیده می‌شود. دوبیتی یک قالب مردمی مقبول عامه بوده و بیشتر با عواطف سر و کار دارد و موضوعات مشخصی را بازتاب می‌دهد که در جای خود ارزشمند است. در دوبیتی از پیچیدگی‌های اندیشه خبری نیست. بر عکس رباعی که عرصه تفکرات تلخ فلسفی و تأملات عارفانه و عاشقانه است. تنوع موضوعی در رباعی بسیار زیاد است و وزن رباعی نیز این قابلیت را دارد که هر گونه‌ معنایی را به‌خوبی بازتاب دهد. این کشش و توانایی در وزن دوبیتی نیست.

در مورد پژوهش در حوزه دوبیتی، این نکته را بگویم که من مطالعاتی عامی در این حوزه داشته‌ام و حتی مقاله‌ای دارم با عنوان «رونق دوبیتی در دوره صفوی» که به معرفی دوبیتی سرایان قرن یازدهم می‌پردازد و در آنجا چند موضوع فرعی دیگر هم که خالی از تازگی نیست، مطرح شده است. بسیاری از این دوبیتی‌سرایانی که در این مقاله معرفی شده‌اند، در کتاب‌های مربوط به تاریخ دوبیتی جایشان خالی است. همچنین مدخل «دوبیتی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی که تا الآن چهار جلدش را فرهنگستان منتشر کرده است، به قلم من است. اما نکته مهم اینجاست که تاریخ دوبیتی با فهلوی گره خورده و پرداختن به فهلویات محتاج دانش‌هایی است که در تخصص من نیست. تسلط بر زبان‌شناسی و شناخت علمی گویش‌های محلی ایران از جمله بایسته‌های دوبیتی‌پژوهی است. در مورد فهلویات، مقالات ارزشمندی از دکتر علی اشرف صادقی و مرحوم دکتر تفضلی و ادیب طوسی و پرویز اذکایی منتشر شده و بحث دوبیتی بدون پرداختن به فهلوی غیر ممکن است.

در مورد باباطاهر همدانی که مشهورترین شاعر دوبیتی‌گوی تاریخ ادب فارسی است، همین قدر بگویم که پیچیدگی مباحث مربوط به دوبیتی‌های او چند برابر مسئله رباعیات منسوب به خیام است. و دستاوردهای پژوهشگران در این حوزه، پر برگ هست، اما چندان پربار نیست. هنوز شخصیت تاریخی باباطاهر در پرده ابهام است و از طرف دیگر، دوبیتی‌های منسوب به او آن قدر مدعی و معارض دارد و آن قدر دچار تغییرات و تحریفات شده که ابهام موضوع را چند برابر کرده است. با این حال، کسی باید همت کند و این پروژه پیچیده را روزی به سرانجامی برساند. این شخص باید چندین تخصص داشته باشد؛ کسی مثل دکتر علی اشرف صادقی که در حال حاضر، بیش از همه صلاحیت این موضوع را دارد و در مورد فهلوی، مقالات ارزشمندی به چاپ رسانده است.

 

 

 

36-   ظاهرا شاعري را با غزل شروع كرديده‌ايد و وجه غالب در شعرهاي دفتر اولتان غزل است . چطور شد كه بعدا اين تمركز بر غزل را آگاهانه يا جبرا از دست داديد؟

با اینکه در ابتدای کار، شاعری غزل‌سرا محسوب می‌شدم و بعضی از دوستان آینده خوبی برای من در غزل پیش‌بینی می‌کردند و هنوز هم هستند کسانی که افسوس می‌خورند چرا غزل را جدی ادامه ندادم، از وقتی با امکانات شعر نیمایی آشنا شدم، احساس کردم با ذهن و ضمیر من همخوانی بیشتری دارد و می‌توانم در این فرم و قالب، کاری متفاوت عرضه کنم. اگر دقت کرده باشید، در همان اولین دفتر شعرهای من، یازده غزل آن در انتهای کتاب جای گرفته است و شعرهای نیمایی و شعرهای کوتاهم جلوتر از آن‌هاست. این یعنی اینکه شعر نیمایی، چه کوتاه و چه بلند، اولویت من است. البته، دلبستگی من به غزل حتی در مجموعه «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» هم خودش را نشان داده، اما در مجموعه بعدی، یعنی «خواب گنجشک‌ها»، هیچ غزلی نیست و صرفاً به نیمایی‌های من اختصاص دارد. الآن ذهنم برای گفتن غزلی متفاوت، هیچ آمادگی ندارد و غزل‌های معمولی که اغلب شاعران از عهده گفتن آن بر می‌آیند، گیرم با یکی دو بیت خوب، مرا اقناع نمی‌کند. من فعلاً متعهدم که تجربه خودم را در شعر نیمایی کامل کنم و تا آنجا که استعداد و توان درونی من اجازه می‌دهد، به نقطه کمال خودم در این حوزه نزدیک‌تر شوم.

 

37- تجربه انتقال از يك قالب به قالب‌هاي ديگر و تنوع‌طلبي و طبع‌آزمايي در قالب‌هاي گوناگون ، از نظر فن شاعري چگونه است؟ مقصودم اين است كه بعضي مي‌پسندند كه شاعر تخصصي يك قالب باشند و بعضي اتفاقا برعكس ، دوست دارند طبعشان را در قالب‌هاي متنوعي بيازمايند. شما غزل ، نيمايي بلند و  نيمايي كوتاه را تجربه كرده‌ايد . به نظر خودتان تنوع‌طلبي در قالب، خوب است يا بد؟ منافع و مضارّ آن چيست؟

ببینید در این مورد هیچ حکم کلی نمی‌توان داد و قضاوت در مورد خوب یا بد بودن آن، دشوار است. هر شاعری بسته به توانایی‌هایش ممکن است یکی از این دو مسیر را برگزیند. در تاریخ شعر فارسی، ما شاعری مثل سنایی داریم که در غزل و قصیده و مثنوی و رباعی، قدرتمند وارد شده و در همه این قوالب، شاعری مؤسس و مؤثر بوده است. همچنین است عطار یا مولانا. از آن سو، نظامی گنجوی را هم داریم که بیشترین و مهم‌ترین آثارش در قالب مثنوی است و معدود اشعاری که ازو در قالب قصیده و غزل و رباعی بجا مانده، اهمیت و ارزش خاصی ندارد. خیام با تعداد اندکی رباعی یک شاعر جهانی محسوب می‌شود و حافظ با غزل‌هایش ماندگار شده است و قصاید و قطعات و رباعیات او، هم کم‌شمارند و هم کم عیار. در دوران معاصر، و در همین روزگار خودمان، مرحوم قیصر امین‌پور، در غزل و رباعی و مثنوی و شعر نیمایی بلند و کوتاه آثار ارزنده‌ای خلق کرده است و مرحوم منزوی، فقط با غزل‌هایش شناخته می‌شود. گرچه شعر نو و سپید و رباعی و مثنوی هم دارد. به نظر من، آنچه مهم است این است که شاعر بتواند شاخص بودن و تأثیرگذاری خود را در هر قالبی حفظ کند و اگر نمی‌تواند، سعی کند در یک شاخه به تشخص و تعیّن برسد و از این شاخه به آن شاخه پریدن، بپرهیزد. البته، اغلب شاعران میل به تنوع دارند و گاه پیش می‌آید کارهای تفننی آنها، به دلایل خاصی، مورد توجه قرار می‌گیرد. مثل همان تک غزل فروغ یا دو مثنوی کوتاه او که به خاطر تازگی لحن و نگاه، به تشخص نسبی دست یافته است.

 

38- از نظر بررسي ويژگي‌هاي جريان‌شناسانه شايد بشود گفت كه نسل شاعران دهه 60 كه جريان موسوم به شعر انقلاب را پيشتازي كردند، جزو دسته دومند و بررسي كارنامه شاعراني چون امين‌پور ، حسيني ، ميرشكاك ، هراتي ، عزيزي و... نشان مي‌دهد كه انگار اين خصوصيت تجربه كردن فالب‌هاي مختلف يك ويژگي مشترك آن نسل است

 

 

 

سه شنبه 6/4/91

 


برچسب‌ها: سيد علي ميرافضلي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت   توسط زهير توكلي  |