X
تبلیغات
كنعان -
وبلاگ شخصي زهير توكلي

 مرد را دردي اگر باشد خوش است

 

اين هفته مي‌خواهم شما را با شاعري كه كمتر شناخته شده است، آشنا كنم:

ملامحمدجعفر قراگوزلو كبودرآهنگي همداني معروف به مجذوبعلي شاه.

نخست اطلاعاتي پراكنده و اندك كه درباره او موجود است، نقل مي‌كنم، سپس قدري درباه ويژگي‌هاي سبكي‌اش سخن مي‌رانم و سرانجام گزيده‌اي از ديوان او تقديم محضرتان خواهد شد.

****

او از ترك‌هاي منطقه‌ كبودرآهنگ همدان بوده است؛ چنان كه از نام طايفه‌اش «قراگوزلو» پيداست.

در سال 1175 هجري قمري متولد شده است. پدرش حاج صفرخان نيز اهل معنويت بوده است. چنانكه خود مجذوبعلي شاه در «رسائل مجذوبيه» گزارشي مي‌دهد ، پدر از شاگردان «سيدابراهيم رضوي» بوده است، (رضا قليخان هدايت در رياض العارفين، از او باعنوان «سيد محقق، سيدابراهيم رضوي قمي» ياد كرده است) و  در اكثر سال‌ها به زيارت عتبات عاليات مشرف مي‌شده است تا آنكه در يكي از اين سفرها در كربلا، به رحمت حق مي‌پيوندد و در رواق مقدس به خاك سپرده مي‌شود. ديگر اينكه از گزارش مجذوبعلي شاه، برمي‌آيد كه در خانواده‌اي صاحب تمكن مالي مي‌زيسته است.

مجذوبعلي شاه، در حوزه‌هاي علميه اصفهان، كاشان و قم درس ‌خوانده است و اجازه اجتهاد از ميرزاابولقاسم قمي، صاحب كتاب «قوانين» كسب كرده است.

او چهارسال هم در خدمت نراقي اول، حاج ملامحمد مهدي نراقي، صاحب كتاب جامع‌السعادات تلمذ كرده است.

از شاگردان معروف مجذوبعلي‌شاه يكي «حاج‌زين‌العابدين شيرواني» صاحب كتاب معروف «بستان السياحه» است.

مجذوبعلي شاه، در سال 1239 هجري مسافرتي به تبريز كرده است و همان جا مريض شده است و روحش به آشيان مراجعت كرده است و مزارش در بقعه سيدحمزه تبريز است.

او لقب مجذوبعلي شاه را از نورعليشاه اصفهاني دريافت كرده است. نورعليشاه فرزند ملاسلطان محمد گنابادي است. ملاسلطان محمد گنابادي، بنيانگذار طريقت عرفاني موسوم به گنابادي يا طاووسيه است. او صاحب تفسير معروف «بيان السعاده» است كه بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي، امام خميني –رحمته‌ الله عليه – در تفسير سوره حمد، يكي از تفاسيري كه علاقه‌مندان به معارف قرآني را به خواندن آن توصيه كرده‌اند، همين بيان السعاده است. سلسله گنابادي، به واقع از انشعابات طريقت عرفاني شيعي «نعمت‌اللهي» است. از خصوصيات طريقت گنابادي، تقيد و توصيه اكيد پيران اين طريقت (كه مجذوبعلي شاه هم سومين پير اين طريقت بوده است) به رعايت «شريعت» بر مبناي فقه شيعه اثني‌عشري است. ديگر از خصوصيات آنان اين است كه خانقاه ندارند بلكه حسينيه دارند.

برگرديم به سخنمان.

از آثار مجذوبعلي شاه، چند عنوان را ذكر مي‌كنم:

1- شرح لمعه دمشقيه در فقه

2- مرآه الحق

3 – تعليقات بركفايه المقتصد

4 – تعليقات بر مدارك الاحكام

5 – رساله در سير و سلوك با عنوان مراحل السالكين

 

مجذوبعلي شاه را با شعر معروفي* كه شهرام ناظري آن را خوانده است، مي‌شناسيم:

يك شب آتش در نيستاني فتاد

سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم كار خويش شد

هر ني‌اي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت كاين آشوب چيست

مر تو را زين سوختن مطلوب چيست

گفت آتش: بي‌سبب نفروختم

دعوي بي‌معني‌ات را سوختم

زان كه مي‌گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي كه بود

با چنين دعوي چرا اي كم عيار

برگ خود مي‌ساختي هر نو بهار

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي‌دردي علاجش آتش است

البته اين مثنوي در ديوان مجذوبعلي شاه كه غزليات او را در بر مي‌گيرد، موجود نيست. حال، لختي درباره شان شاعري مجذوبعلي شاه، قلم مي‌زنم.

پيش از ورود به بحث، نكته‌اي را خاطرنشان مي‌كنم: برعكس قول مشهور كه شعر دوره بازگشت ادبي را مشتي شعر تقليدي و فاقد ارزش مي‌دانند، بنده برآنم كه اين دوره ادبي نيز اگرچه قله‌اي در قياس با امثال حافظ و سعدي و فردوسي و انوري و خاقاني نداشته است، درحد ادعاي شاعران رسمي اين دوره، دستاوردهايي قابل توجه داشته است. ادعاي بنيانگذاران اين جريان ادبي كه حدود صدوپنجاه سال، شعر كلاسيك فارسي را زير سايه خود گرفت، ادامه دادن راه اساتيد متقدم پيش از دوره صفوي (سبك اصفهاني يا هندي) بود و در حد و حدود اين ادعا، در ديوان هر يك از شعراي مشهور اين دوره، شعرهاي به يادماندني هست كه به مرزهاي خلاقيت اساتيد متقدم نزديك شده است و احيانا چند دفتر شعر درست و حسابي مي شود به عنوان جنگ، از شعر اين دوره برگزيد، شعرهايي كه در مواردي «شاهكار» تلقي مي‌شوند، مثل ترجيع‌بند هاتف اصفهاني. از جمله موارد ديگري كه مي‌شود در شعر اين دوره بر آن انگشت نهاد، ميراث شعري عرفا و متصوفه در اين دوره است، آثاري مثل زبده‌الاسرار صفي عليشاه، گنجينه الاسرار عمان ساماني، آتشكده نيّر تبريزي، غزليات رفعت سمناني و... است. اين ميراث در برخي از موارد مثل گنجينه الاسرار عمان ساماني، پهلو به پهلو شاهكارهاي شعر عرفاني پيش از صفويه مي‌زند. ديوان مجذوبعلي شاه هم نمونه‌اي از همين ميراث ارجمند است.

طبعا خصوصيات همه شعرهايي كه بيان مواجيد عرفاني هستند، درباره شعرهاي مجذوبعلي شاه هم صادق است مثل غلبه حال بر قال و كم توجهي‌هاي عمدي به بوطيقاي رايج شعر معاصران. از جمله اثرات اين خصوصيت در شعر مجذوبعلي شاه، تكرار دوباره و چندباره قافيه در غزل‌هاي اوست و جالب اين است كه در برخي از اين موارد ذره‌اي حس تكراري بودن قافيه به خواننده دست نمي‌دهد بس كه «حال» عرفاني بر شعر غلبه دارد و شعر را اصولا از افق ‌شعرهاي طبق معمول فني فراتر برده است. قلندريات و خمريه‌هاي عرفاني در غزل‌هاي مجذوبعلي‌شاه، فراوانند و ذوق‌عرفاني او را شبيه به حافظ‌ نشان مي‌دهند. سبك شعري او سبك عراقي با تمايلي رقيق به سبك هندي است. در غالب غزل‌هاي او ابتداي غزل، اوج دارد و بيشتر در مايه عراقي است و در ادامه انگار او بعدا بيت‌ها را افزوده باشد، بيت‌ها حالت پند و اندرز و حكم‌اندازي‌هايي شبيه مضمون‌پردازي سبك هندي را به خود مي‌گيرند. زبان شعر او زباني نزديك به زبان محاوره است و لحني خودماني دارد و مطلقا در بند بيان فاخر ادبي نيست. در ذيل چند غزل برگزيده از ديوان مجذوبعلي شاه تقديم مي‌شود. اين ديوان به تصحيح كاظم كاظم‌زاده ايرانشهر در شال 1387 توسط موسسه چاپ و انتشارات اقبال براي نوبت پنجم منتشر شده است.

***

هر شيشه‌اي كه گشت به سنگ آشنا شكست

غير از دلم كه تا ز دلت شد جدا شكست

گفتي «دلت كجاست؟» چه دانم كه شيشه اي

افتاد در كجا به زمين در كجا شكست

زلفت شكن به روي شكن ‌گر نمي‌فتاد

كي مي فتاد اين همه در كار ما شكست

اين بحر بيكران چه بلا شد كه زد رقم

هر سو كه رفت رنگ رخ ناخدا شكست

مجذوب! فتح ما همه جا در شكست ماست

مي خور كه شيشه دل ما هم به جا شكست

***

اگر زلفت به هر تاري اسير تازه‌اي دارد

مبارك باشد اما دلبري اندازه‌اي دارد

تغافل برد از حد شوخ‌چشم من، نمي‌داند

جفا قدري، ستم حدي و ناز اندازه‌اي دارد

چه حسن است اين _ بناميزد _ كه در آيينه دلها

خيالت هر نفس در جلوه روي تازه‌اي دارد

نپاشد در قيامت دفتر جمعيتش از هم

دلي كز تار زلفت رونق شيرازه‌اي دارد

محبت را لب خاموش و گويا هر دو يكسان است

چو بلبل آتش پروانه هم آوازه‌اي دارد

اگر سوداي ليلي بر سرت افتاده مجنون شو

كه هر شهري به صحراي جنون دروازه‌اي دارد

تعجب نيست گر عاقل ز مرگ خود نمي‌ترسد

خمار زندگاني يك‌نفس خميازه‌اي دارد

دل مجذوب خود را با تغافل بيش از اين مشكن

كه در قانون خوبان امتحان اندازه‌اي دارد

 

 

***

ديده پرخون شد به دل ديگر نمي‌دانم چه شد

آب اين سرچشمه را از سر نمي‌دانم چه شد

گردش چشمي به يك پيمانه هوشم برد و رفت

تا به دور افتاد آن ساغر نمي‌دانم چه شد

گفتمش: تا ديدمت عقل و دل و دين باختم

گفت: ديگر؟ گفتمش: ديگر نمي‌دانم چه شد

در محبت، محضر عاشق، دل پرداغ اوست

من از آن داغم كه آن محضر نمي‌دانم چه شد

اضطراب روز محشر را شبي ديدم به خواب

چون به ياد آمد غمت محشر نمي‌دانم چه شد

تيغ اسكندر، سراسر، ملك دنيا را گرفت

ملك، آن ملك است، اسكندر نمي‌دانم چه شد

خيمه درويش را در سايه طوبي زدند

چتر شاهنشاهي سنجر نمي‌دانم چه شد

پيش از اين مجذوب! آهت داشت تاثيري دگر

 تيغ آن تيغ است آن جوهر نمي‌دانم چه شد

***

 

نه تنها فارغم كرد از جهان درد

ز قيد جان خلاصم كرد، جان درد

كسي با درد بي‌دردي چه مي‌كرد

اگر پيدا نمي‌‌شد در جهان درد

علاج مرگ تا هركس نداند

چو خضر از چشم مردم شد نهان درد

به غير از درد، هيچم در ميان نيست

چو مغزم كرده جا در استخوان درد

به دست آرند صد دل را به يك تير

نبيند دست و بازوي بتان درد

تو بي‌دردي و از دردت خبر نيست

چه گويم تا تو را آيد از آن درد

نگويم درد عاشق را دوا نيست

اگر با كس نمي‌گويي، همان درد

تواند درد گردد عين درمان

اگر از دل نيايد بر زبان درد

علاج ناله مي‌كرديم مجذوب

اگر مي‌داد يك ساعت امان درد

****

از دامن خود دست كشيديم و گذشتيم

از غير تو مردانه برديم و گذشتيم

ديديم گراني همه از خاك‌پرستي است

چون شعله سر از خاك كشيديم و گذشتيم

راهي كه در او ريگ روان شيشه دل‌هاست

هرگام به صد كعبه رسيديم و گذشتيم

از باغ تمنا كه دورنگي ثمر اوست

چون بوي گل آهسته پريديم و گذشتيم

هر بوالهوسي دامني از غنچه گل چيد

ما دامن از اين طايفه چيديم و گذشتيم

در پرده آن نور كه پيدا و نهان است

پيدا و نهان همه ديديم و گذشتيم

در باديه گاهي كه رسيديم به مجذوب

هويي به هم از دور كشيديم و گذشتيم

****

به صد آشفتگي چون موج هر سو بي‌قرار افتم

كز اين درياي طوفان‌خيز شايد بر كنار افتم

غزال فيض پُر وحشي است كو آن جام كثرت‌سوز

كه بي‌خود گردم و تنها به دنبال شكار افتم

چرا پوشم در اين ميخانه چشم از روي آن ساقي

كه چشم مست او هرگز نخواهد در خمار افتم

هواي عشرت افزا، جوش گل مپسند اي ساقي

كه گل‌گل بشكفد گلزار و من در خارخار افتم

در آن ميخانه شوقم را تمنا در كنار افتد

كه مست از پاي خم بر خيزم و در پاي يار افتم

شعور عقل را چون نيست ننگ از عار ناداني

روم در عالم مستي به فكر ننگ و عار افتم

شدم در باغ و از آشفتگي بي‌او ندانستم

به ني چون  ناله پيچم با چو آتش در چنار افتم

 

جنون از داغ‌هاي سينه‌ام آن لحظه گل چيند

كه با ياد رخت ،مستان به طرف لاله‌زار افتم

دلم آن لحظه خاطرجمع گردد از پريشاني

كه در پاي تو چون زلف دوتا بي‌اختيار افتم

بهشت نقد اين ويران سرا مجذوب آن باشد

كه دائم در ديار دل به فكر درد يار افتم

 

 


 

* : در نظرهای این یادداشت محقق ارجمند، جناب سید اکبر میرجعفری مطلبی را درمورد شاعر این شعر معروف متذکر شدند که با توجه به مستنداتشان من نیز آن را می پذیرم :

1
سلام
ظاهرا تنظیم کنندگان کاست آتشی در نیستان هم دچار این اشتباه شده اند_می گویم ظاهرا چون خود نیز هنوز یقین ندارم-مجذوب تبریزی را با مجذوب علی شاه یکی دانسته اند.
و باز ظاهرا حدس می زنم که این شعر از مجذوب تبریزی است نه مجذوب علیشاه.
البته حدسم در حوالی یقین است.
این نکته را در حاشیه ی دیوانی در کتابخانه ی مجلس خواندم .
بقیه ماجرا باشد تا خصوصی خدمت برسم

2
بعد التحقیق!:
در ریحانه الادب یک بیت از این مثنوی ذیل نام مجذوب تبریزی امده است.
و در لغتنامه ی دهخدا بیشتر مثنوی ذیل نام مجذوب تبریزی آمده است .
احتمالا لغتنامه نیز از ریاض العافین این شعر را اخذ کرده است.
دیگر این که خودتان فرمودید در دیوان مجذوب علیشاه این مثنوی نیست . این هم دلیلی دیگر که این شعر را از علیشاه ندانیم.
ضمنا می دانید ما چندین و چند نفر به نام مجذوب علیشاه داریم . از بس خانقاه ها کریم اند!.



برچسب‌ها: شعر عرفاني, شعر دوره بازگشت, مجذوبعلي‌شاه, طريقت گنابادي
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت   توسط زهير توكلي  |