X
تبلیغات
كنعان
وبلاگ شخصي زهير توكلي
مطلب شگفتی امروز در سایت الف خواندم، درباره یک منطقه روستایی فارسی زبان در ارتفاعات هیمالیا در غرب چین!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

(۱)

جانم  به تمناي تو تا كي ماند؟

 تا كي ماند تو را و تا كي خواند؟

غیر از تو چه كس مشتري قلب من است؟

غیر از تو چه كس قدر مرا مي‌داند؟

 

(۲)

 اين شيفته‌ي لايعقل ، مستِ خراب

اين تشنه‌ي آب ديده هر بار به خواب

اين خسته ز پيمودن صحرا و سراب

اين صيد خلاصش كن و اين دل درياب

 

(۳)

 تو قال بيار زود حالش برسد

برخيز كه مرغ قاف ، بالش برسد

 ما را خردي ز نزد او مي‌بايد

كز عشق ، جواب ، بي‌سوالش برسد

 

در باب برخي شبهات

قسمت ششم

 

دو هفته پيش آغاز كرديم در پاسخ به شبهه‌اي ديگر . شبهه اين است :   فرهنگ گذشته ايران يعني ايران باستان ، فرهنگ شادماني بوده است و پس از اسلام و به طور خاص ، پس از صفويه ، به خاطر غلبه تشيع ، اين همه عزاداري در كشور ما رواج يافته است .

گفتيم كه اين شبهه ، مبتني بر سه ادعاست :

1-     فرهنگ ايران پيش از اسلام ، فرهنگ شادي بوده است

2-     فرهنگ اسلامي و به طور خاص ، فرهنگ شيعه ، غم‌زا است و با شادي ميانه‌ چنداني ندارد

3-     آيين‌هاي سوگ در شيعه و به‌ويژه عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – نقش اصلي را در اندوه‌محور بودن فرهنگ شيعي دارد

هفته پيش ، قبل از بررسي اين سه ادعا ، يك سؤال كليدي را طرح افكنديم : آيا خود غم و شادي ، بالذات و في نفسه ارزشمند هستند ؟

آنجا به تفصيل درباره اين سؤال ، انديشيديم و به اين نتيجه رسيديم كه غم و شادي ارزش ذاتي ندارند و شرافت غم يا شادي ، بستگي به عواملي دارد كه به تفصيل درباره آن سخن گفته آمد و خوانندگان را به مثلث دو هفته پيش ارجاع مي‌دهم .  سپس هفته پيش ، بازنموديم كه اين شبهه صورتي نو از شبهه‌اي قديمي است ، از اين قرار كه وقتي مي‌گويند كه فرهنگ اسلامي و به ويژه فرهنگ شيعي ، غم‌زا و غم‌ستا بوده است ، مي‌خواهند به واقع اين ادعا را طرح كنند كه اين فرهنگ ، خشنودي و خرسندي براي ايرانيان به ارمغان نياورده است . ايرانيان ، پيش از ورود اسلام ، خوشبخت بوده‌اند و پس از اسلام ، بدبختند و اين همه دعوت به ترك دنيا و اين همه مذمت دنيا در ادبيات فارسي ، نوعي مبارزه منفي با اين بدبختي تاريخي است و اين همه تقديس غم در ادبيات فارسي ، بازتاب همين فاجعه‌ديدگي تاريخي بوده است و اين همه آيين‌هايي كه محورشان غمگنانگي است و در راس همه آنها آيين‌هاي سوگ در فرهنگ شيعي ، از نظر ژرفناي تاريخي – اجتماعي ، ريشه در همين ناكامي تاريخي ايرانيان دارد . اين شبهه از نظر تبارشناسي شبهه‌هايي كه در اين دوران جديد طرح افكنده‌اند ، از تبار شبهه‌هايي است كه از اردوگاه ملي‌گرايان افراطي بيرون آمده است ، ملي‌گرايي با سمت و سوي تقديس ايران باستان و نژاد آريايي كه لاجرم و بالمآل ، آن روي ديگر سكه اين نوع ملي‌گرايي ، چنين پديده‌هايي خواهد بود : اسلام‌ستيزي ، عرب‌ستيزي ، ترك‌ستيزي . اين خلاصه مباحث اين دو هفته بود و اكنون به خود شبهه مي‌پردازيم.

***

يكي  ديگر از اغلوطه‌هاي اين شبهه اين است : « غم ، همان افسردگي است »  در حالي كه هر شخص غمگين يا هر جامعه غمگيني لزوما افسرده نيستند . افسردن در فارسي دري يعني فارسي فردوسي و مولوي و سنايي و عطار و ... به معني يخ بستن است . آب فسرد يعني آب يخ بست . افسردگي به معني يك اختلال رواني نيز مهم‌ترين خصوصيتش ، همين يخ بستن رواني است . به عبارت ديگر ، مهم‌ترين وجه كلان يك بيمار افسرده ، همين انسداد و فروبستگي عاطفي – هيجاني است . پس غمناكي و اندوه ، به خودي خود و به تنهايي ، علامت افسردگي نيست . يك مثال مي‌زنم . پدري مرده است . فقدان او ضربه بزرگي بر پيكره خانواده وارد كرده است . اين پدر يك پسر داشته است  و يك دختر . اكنون كه بيش از يك سال از درگذشت پدر گذشته ،  پسر ، هنوز گاهي ، عصر پنج‌شنبه‌اي سر خاك پدر مي‌رود و اشكي  مي‌ريزد و سپس به خانه و زندگي‌اش بازمي‌گردد. او در طول هفته غمگين است و گاهي دو سه هفته طول مي‌كشد تا لابلاي برنامه‌هايش وقتي باز كند و سر خاك پدر برود ولي هر بار خودش را ضبط و ربط مي‌كند و زندگي‌اش را مي‌گذراند تا باز در يكي از پنج‌شنبه‌ها بر آرامگاه پدر بنشيند و عقده دل وا كند . اما دختر كه به پدر وابسته‌تر بوده است ، هرگز سر قبر پدر نمي‌رود و عموما يادي هم از پدر نمي‌كند و اگر برادر يا مادر يادي به ميان بياورند ،  همراهي با آتها نشان نمي‌دهد مثلا به بهانه‌اي حرف را عوض مي‌كند يا برمي‌خيزد و مي‌رود پشت ميز كامپيوتر مي‌نشيند و صفحه اينترنت را باز مي‌كند . خب ، در ظاهر ، آن كه بيشتر غمگين است ، پسر است . اوست كه هنوز پس از گذشت سالگرد پدر هم  نتوانسته دل بكند و گاه و بيگاه مي‌رود سر وقت پدري كه ديگر نيست ، يك سنگ قبر است و بس و آن جا اشك مي‌ريزد و وقت و بي‌وقت از او ياد مي‌كند . درست است ؟ نخير ؛ درست نيست ؛ كاملا غلط است . از نظر يك روان‌شناس ، آن كه سالم است ، پسر است و آن كه رفتارش ، نشانه‌هاي خطرناك باليني به دست مي‌دهد ، دختر است . پسر ، سالم است ؛ حسگرهاي هيجاني و عاطفي‌اش فعالند و به تحريكات و انگيزش‌هاي بيروني ، واكنش نشان مي‌دهند . پدر نيست و اين نبودن به چشم مي‌آيد و جا به جاي زندگي ، خود را نشان مي‌دهد و اين حسّ فقدان ، واكنشي هيجاني – عاطفي در پسر ايجاد مي‌كند كه همان غم است . همان واكنشي كه بايد در دختر هم شديدتر برانگيخته شود ولي نمي‌شود زيرا او يخ بسته است ، او « افسرده » است .

كساني كه مي‌گويند اسلام براي مردم ايران ، يادگاري جز غم نگذاشت ، مقصودشان از غم ، افسردگي و دل‌مردگي است . اينها بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه چگونه يك سنت از فاجعه سهمناكي به نام حمله چنگيز و پس از آن  حمله هولاگوخان و پس از آن حمله تاتارها ( تيمور لنگ ) عبور مي‌كند و نه تنها به حيات خود ادامه مي‌دهد بلكه درست در فاصله همين سه فاجعه تاريخي ، يعني در يك مقطع صد و پنجاه ساله سه شخصيت‌ بزرگ را به بشريت تقديم مي‌كند : مولوي ، سعدي و حافظ . اگر پويايي و خلاقيت را ملاك زنده بودن يك سنت  بدانيم ، آيا وجود همين سه شخصيت بزرگ ، براي نقض ادعاي پان‌ايرانيست‌ها كافي نيست؟ من فقط همين سه را نام بردم والا در همين مقطع تاريخي بزرگاني چون شهاب الدين ابو حفص سهروردي ، نجم الدين رازي ، صدر الدين قونوي ، فخر الدين عراقي ، خواجه نصيرالدين طوسي ، خواجه رشيد الدين فضل الله همداني ، صائن الدين علي ابن تركه ، قطب الدين شيرازي ، مير سيد علي شريف جرجاني ، سعد الدين تفتازاني ، قطب الدين رازي ، بابا افضل كاشاني ، صفي الدين ارموي ، عبد القادر مراغي ، زكرياي قزويني ، حمد الله مستوفي و ... در علوم مختلفي چون عرفان نظري ، فلسفه ، رياضيات ، موسيقي ، طب ، منطق ، كلام ، علوم ادبي ، تاريخ ، جغرافيا و ... در حوزه تمدني ايران- اسلام مي‌زيسته‌اند و به فارسي و عربي امهات آثار اين علوم را تاليف كرده‌اند . در حوزه عملي تمدن‌سازي فقط اشاره به دو مورد مي‌كنم : 1- رصدخانه مراغه كه تا آن روز در جهان بي‌نظير بود و به همت خواجه نصير الدين طوسي بنا شد و صرفا يك رصدخانه نبود بلكه يك فرهنگستان علوم  به تمام معني كلمه بود . 2- ربع رشيدي كه وزير بزرگ روزگار ايلخانان ، خواجه رشيد الدين فضل الله همداني بنا كرد و يك شهرك دانشگاهي با تمام استانداردهاي لازم بود .

اين دوره تاريخي ،  يك مثال بود والا تاريخ ايران پس از اسلام تا پيش از دوران جديد ، دو چرخه موازي را نشان مي‌دهد :  1-مصايب تاريخي  كه يا  به خاطر شرايط اقليمي بر مردم تحميل مي‌شد مثل قحطي‌هاي بزرگ از قبيل قحطي خراسان در آستانه قرن پنجم هجري يا به واسطه شرايط سياسي بر سر مردم آوار مي‌شد از قبيل هجوم اقوام بيگانه يا گير‌و‌دارهاي  حكامي كه در قلمرو فلات ايران يا قلمرو زبان فارسي كشاكش قدرت داشتند . 2- بازتوليد مدام ميراث گذشته ايران و اسلام  و تعامل مدام با ميراث حوزه‌هاي تمدني يا زباني ديگر كه اتفاقا يكي از عجايب ، همين است يعني  همين خصوصيت اقليمي ايران كه آن را در معرض بزرگترين فجايع تاريخي يعني هجوم مداوم بيگانگان ( غزها ، مغول‌ها ، تاتارها ، ازبك‌ها ، خزرها ، افغان‌ها ، عثماني‌ها و ...) قرار مي‌داد ، وقتي با آن چرخه مداوم «خلق و شرح و جرح» فرهنگي / علمي / معنوي تلاقي مي‌كند ، آورده‌هايي را از سنت‌هاي ديگر مثل سنت شرق دور به خصوص چين در اختيار سنت ايراني – اسلامي قرار مي‌دهد و همين آورده‌ها در كارگاه ذوق و انديشه نمايندگان سنت اسلامي – ايراني ، رنگ بومي به خود مي‌گيرند.

بعيد است كه مردم ايران در هيچ يك از مقاطع تاريخي ، به اندازه دوران محنت مغول و تاتار ، غمگين بوده باشند ولي چنان‌كه ديديم از نقطه نظر حيات فرهنگي/ علمي / معنوي ، مطلقا انسداد و فروبستگي در كار نبوده و آثار بزرگ و بعضا يكّه و منحصر به فردي مثل  غزليات حافظ شيرازي و مثنوي مولوي خلق شده است. اين همان فرق غمگين بودن و افسردگي است . حال مي‌پرسيم اين چه سنتي است كه از غمبارترين فجايع تاريخي عبور مي‌كند و امتداد و استمرار خود را از دست نمي‌دهد ؟ بزرگي يك سنت ، به مظاهري مثل آيين‌هاي جشن و سوگ يا نمودها و نمادهاي شاديانه يا غمگنانه نيست ؛ بزرگي يك سنت به قدرت آن سنت در توضيح معنا و توزيع مبادي و مباني معرفتي‌ در مواقف و موقعيت‌هاي  متضاد تاريخي و اجتماعي است ؛ آن انسداد و فروبستگي جمعي ، آن يخ‌زدگي و افسردگي تاريخي وقتي پيش مي‌آيد كه سنت در قبال موقعيت‌هاي تازه ، قدرت تاويل و توانايي بازيابي معنا را از دست مي‌دهد و انحطاط و زوال آن آغاز مي‌شود  . نمونه اعلاي درآميختگي اندوه تاريخي و يكپارچگي معناي زنده كه از آن عصر به يادگار مانده است ، ديوان حافظ شيرازي است . در كمتر كتابي و شايد بشود گفت در هيچ كتابي ، به اندازه اين كتاب ، زنگ و طنين اندوه و درد به گوش نمي‌رسد و نيز در كمتر كتابي اين همه نشاط وجودي و تسكين خاطر فراهم آمده است . در اين كتاب ، كلان‌ترين مناظر و مراياي معرفتي تاريخ ايران كه هر يك در كالبد مسلك و مشربي خاص  ، تشخص و تعين اجتماعي – تاريخي داشته‌اند ، در حال ديالوگ‌هاي پارادوكسيكال هستند و در دنياي اين كتاب و به واقع در عالمي كه حافظ دارد ، به نوعي وحدت در عين كثرت رسيده‌اند و اين نيست مگر به خاطر زاويه ديد تازه‌اي  كه حافظ با خلاقيتي قريب به حدّ اعجاز بر سنت و تاريخ خود گشوده است .

حال مي‌گوييم كه هر سنت زنده‌اي براي بازيابي معنا و تجديد ملاقات با مبادي خويش ، ساز‌و‌كارهايي دارد . اگر آن سنت ، واقعا متصف به صفت « زنده » باشد ، آن ساز‌و‌كارها ، در دل آن سنت  و با توجه به مجموعه دلالت‌هاي پيشين  و پيراموني ، زندگي‌بخش هستند حتي اگر مضمون و مفاد آنها ، موجد اندوه باشد و آيين‌ سوگ امام حسين – عليه السلام -  در سنت ايراني – اسلامي ، از بنيادي‌ترين مصاديق اين ساز‌و‌كارهاست . درباره اين موضوع ، به اميد خدا در هفته‌هاي آينده سخن خواهيم گفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

یک قصیده

  شب بارانی

 

باز سر زد به دلم گريه پنهاني

باز باران و دلم رفته به مهماني

 

باز برق است كه آيينه در آيينه

قطره در قطره و اين آينه‌گرداني

 

زنگ زد رعد و دويدند ز در بيرون

قطره‌ها يك يك چون طفل دبستاني

 

زان همه كودك شادان و شتابان آه

آسمان گشت يكي كوچه باراني

 

قطره در مدرسه ابر چه آموزد ؟

درك جان باختن و ترك تن‌‌آساني

 

پرتگاهيّ و سقوطي به چه آزادي

ابري و اين همه قطره همه قرباني

 

قطره قربان شده تا خاك برويد سبز

اينت دلدادگي و اينت سرافشاني

 

قطره قربان شده تا سرخ برآيد گل

از شب تيره خاك اين همه نوراني

 

خاك ، هر ذرّه به هر قطره خوشامدگو

قطره و ذرّه سرآغاز فراواني

 

خاك آغوش گشوده است به هر قطره

گرم آن كار كه من دانم و تو داني

 

آسمان بود و يكي كلبه كه نامش ابر

قطره بود آن‌جا بر تخت سليماني

 

كلبه‌اي رنگ گل ياس به فروردين

كلبه‌اي رشك دل برف زمستاني

 

نه در آن‌جا اثر از خاكي و خاشاكي

نه در آن‌جا خبر از انسي و نسياني

 

آسمان جمع شده در دل يك قطره

بهجت قطره از اين است و تو حيراني

 

دختري يا پسري؟ قطره نوباوه!

از كدامين گهري؟ اي دم ربّاني

 

آفرين بر تو اي قطره توانستي

كه فلك را در خويش بگنجاني

 

ابر بخشيده به اين خاك پذيرنده

حرف‌هاي دل خود را به چه آساني

 

حرف مي‌بخشد هرچند كه خاموش است

نه سخن‌باني داند نه سخنراني

 

سوسوي قطره باران سر هر برگي

گشته بستان همه سو شمع شبستاني

 

سرو را بنگر بر هر مژه‌اش اشكي است

جشن آزادي  و او غرق  چراغاني

 

باغ بي‌برگي و او آيت بي‌مرگي

مانده او باقي از آن باغ كه شد فاني

 

آمده باران انگشت زده بر سقف

تا تو خوابت بپرد چشم نخواباني

 

زين همه عشق كه گشته است به تو عرضه

زين همه شوق كه گشته به تو ارزاني

 

خواب را از سر و چشمت بتكان برخيز

پاي بگذار در اين بهت خياباني

 

پاي بگذار در اين عشق كه باريده

پاي باران بنشين در شب طولاني

 

لاله گوش رها كن بچكد از ابر

قطره قطره مي خم‌خانه كيهاني

 

بي‌كله بي‌چتر از خانه بزن بيرون

شانه باران بر زلف پريشاني

 

سر تو آن‌سري است اين سر و آن بالا

بلكه باران بزند بوسه بر پيشاني

 

فرّخ آن فرّه كه بگرفته از او نطفه

ابر آبستن آواره آباني

 

واژه هر قطره و هر قطره به يك معنا

معني ساده يكساني و همساني

 

صاعقه تا بكشد باز يكي كبريت

آه كو تا برسد حادثه‌اي آني

 

صفحه ابر سفيد است اگر بي‌خط

مثل خاك است همين خاك بياباني

 

قلم صاعقه در جنبش اگر آيد

مي‌توان ديد در آن حال درخشاني

 

همه اين قطراتند يكي قطره

الفي آمده باران و الفبا ني

 

ساقه هر علفي يك الف ديگر

باقي هر صدفي گوهر يزداني

 

الف قامت آن يار اگر ديدي

الف آه ز لبهات بروياني

 

همچو باران ز الفبات الف ماند

الفي مي‌شنوم لب كه بجنباني

 

آه بوده است يكي آه از آن اول

آب ظاهر شده در منزل پاياني

 

همه يك قطره از آن گم‌ شده درياييم

ترك و تازي و عراقي و خراساني

 

در باب برخي از شبهات

قسمت پنجم

 

هفته پيش آغاز كرديم در پاسخ به شبهه‌اي ديگر . گفتيم كه گفته مي‌شود  فرهنگ گذشته ايران يعني ايران باستان ، فرهنگ شادي بوده است و پس از اسلام و به طور خاص ، پس از صفويه ، به خاطر غلبه تشيع ، اين همه عزاداري در كشور ما رواج يافته است .

گفتيم كه اين شبهه ، مبتني بر سه ادعاست :

1-     فرهنگ ايران پيش از اسلام ، فرهنگ شادي بوده است

2-     فرهنگ اسلامي و به طور خاص ، فرهنگ شيعه ، غم‌زا است و با شادي ميانه‌ چنداني ندارد

3-     آيين‌هاي سوگ در شيعه و به‌ويژه عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – نقش اصلي را در اندوه‌محور بودن فرهنگ شيعي دارد

هفته پيش ، قبل از بررسي اين سه ادعا ، يك سؤال كليدي را طرح افكنديم : آيا خود غم و شادي ، بالذات و في نفسه ارزشمند هستند ؟

آنجا به تفصيل درباره اين سؤال ، انديشيديم و خوانندگان عزيزي را كه از اين شماره به اين بحث ، ملحق شده‌اند، به يادداشت هفته پيش ارجاع مي‌دهم . به طور خلاصه تكرار مي‌كنم كه ارزش غم يا شادي به اين سه عامل وابسته است :

الف -  از چه چيزي غمگين يا شاديد ؟

ب –  ارزش غم يا شادي ، بستگي دارد به ميزان خودآگاهي . هم خودآگاهي شخص در اثناي آن حال غم يا شادي هم ميزان خودآگاهي كه آن حال در شخص مي‌افزايد . چه بسا شادي كه آدمي را از تمركز بر خود و هوشياري نسبت به خود بازمي‌دارد و  بر عكس ، چه بسا غمي كه آدمي را از هرج و مرج ذهني و نوسان احساسات و افكار ،  به خود معطوف مي‌كند و دقيقا به خاطر همين ، از بسياري از شادي‌ها شريفتر است .

ج – سوم اين‌كه ارزش شادي يا غم ، بستگي دارد به اين‌كه در گذار از آن چه رفتاري پيشه مي‌كني ؟ چگونه غم يا شادي را ابراز مي‌كني ؟  نوع واكنش نشان دادن ما به غم يا شادي ، تعيين‌كننده است .

اين هفته باز هم مي‌خواهم پيش از ورود به بحث اصلي ، يك نكته مبنايي ديگر را باز كنم .

1-     به نظر مي‌رسد كه طراحان و بازگوكنندگان اين شبهه ، وقتي مي‌گويند فرهنگ ايران باستان ، شاد بوده است ، مقصودشان اين است كه مردمان ايراني پيش از اسلام مردماني خرسند و خشنود بوده‌اند كه نمودش آن همه جشن‌هاي ادواري در فرهنگ ايران پيش از اسلام بوده است . وقتي هم مي‌گويند كه فرهنگ اسلامي و به ويژه فرهنگ شيعي ، غم‌زا و غم‌ستا بوده است ، مي‌خواهند به واقع اين ادعا را طرح كنند كه اين فرهنگ ، خشنودي و خرسندي براي ايرانيان به ارمغان نياورده است . ايرانيان ، پيش از ورود اسلام ، خوشبخت بوده‌اند و پس از اسلام ، بدبختند و اين همه دعوت به ترك دنيا و اين همه مذمت دنيا در ادبيات فارسي ، نوعي مبارزه منفي با اين بدبختي تاريخي است و اين همه تقديس غم در ادبيات فارسي ، بازتاب همين فاجعه‌ديدگي تاريخي بوده است و اين همه آيين‌هايي كه محورشان غمگنانگي است و در راس همه آنها آيين‌هاي سوگ در فرهنگ شيعي ، از نظر ژرفناي تاريخي – اجتماعي ، ريشه در همين ناكامي تاريخي ايرانيان دارد .

با اين تبيين و تقرير ، مي‌بينيم كه اين شبهه ، به ظاهر شبهه‌اي بر آيين عزاداري امام حسين – عليه السلام – است  ولي در واقع ، بيان نو و تازه‌اي از نظرات  پان‌ايرانيست‌هاست . سابقه اين گرايش افراطي ايران‌گرايانه  به پيش از مشروطه و آثار نويسندگاني چون فتحعلي آخوندزاده ، ميرزا آقاخان كرماني و جلال الدين ميرزاي قاجار بازمي‌گردد ؛  صورت اصلي و كلان اين شبهه در آثار اين نويسندگان وجود دارد . چنان كه ديديم ، شبهه حاضر در ظاهر مربوط به عاشورا و آيين عزاداري امام حسين – عليه السلام – است ولي در آثار نويسندگاني از قبيل ميرزا آقاخان كرماني ، مي‌بينيم كه صراحتا بدبختي و فلاكت را در فرهنگ ايراني ، عارضه و زاييده اسلام مي‌دانند . اين گرايش افراطي كه ملي‌گرايي را با نژادگرايي ، باستان‌گرايي ، زرتشتي‌گرايي و بالمآل ، عرب‌ستيزي ، ترك‌ستيزي و اسلام‌ستيزي ، درمي‌آميزد ، چنان كه گفتيم ، از نيمه دوم قرن سيزدهم هجري و حدود دو دهه پيش از مشروطه آغاز مي‌شود و در دهه‌هاي اول تا سوم اين قرن در آثار نويسندگاني مثل ابراهيم پورداود و صادق هدايت به اوج مي‌رسد . بعدها در تطور جريان ملي‌گرايي ، اين افراط ، رفته رفته تعديل شد . در اين تعديل ، اتفاقات و جريان‌هاي مختلفي نقش داشت :

1-     رفتن رضاخان به عنوان شخص اول و در واقع يگانه شخصي كه نظرات و سليقه‌هاي شخصي‌اش را بر همه شئون كشوربا نهايت خشونت ، تحميل مي‌كرد . يكي از گرايش‌هاي اصلي او اين بود كه اسلام و سنت‌هاي برآمده از آن مثل آيين‌هاي عزاداري ، و نيز نهادهاي برآمده از سنت اسلامي مثل روحانيت ، مانع پيشرفت ايران هستند . او اسلام را متعلق به اعراب مي‌دانست و به همين جهت در دوره پادشاهي او، از اين گرايش افراطي ايران‌گرايانه ، حمايت مي‌شد و طبيعي است كه پس از رفتن او ،  پشتوانه سياسي اين گرايش كم شود و زمينه براي برآمدن آلترناتيوهاي گرايش ايران‌گرايي افراطي و رقابت آنها با آن و در نتيجه حركت اين افراط به سمت تعديل ، فراهم آيد

2-     از جمله اين گرايش‌هاي آلترناتيو براي ايران‌گرايي افراطي ، گرايش‌هاي ملي‌گرايانه ديگري است كه آن ناسازي با اسلام را نداشتند يعني يا ملي – مذهبي بودند يا در بدترين حالت ، سر ناسازگاري با اسلام نداشتند و به نوعي دموكراسي و لااقتضايي نسبت به جريان‌هاي فعال مذهبي و غيرمذهبي قائل بودند( مرحوم دكتر محمد مصدق ، تا حدودي اين گونه بود ) . در نهضت نفت كه سويه ملي‌گرايانه پررنگي داشت ، در كنار نيروهاي مذهبي ، جبهه ملي وجود داشت كه در آن ، طيفي از نيروهاي سنتي / مذهبي تا ملي‌گرايان سكولار حضور داشتند . نكته مهم اين است كه تشكل و تكوين اين طيف از ملي‌گرايان كه آلترناتيو ايران‌گرايان افراطي به شمار مي‌آمدند ، بلافاصله پس از رفتن رضاخان شروع شد و به موازات ادامه فعاليت‌هاي پرشور و عنادورزانه  ايران‌گراياني مثل سيد احمد كسروي در دهه بيست ، اين جريان در حال شكل‌گيري بود .

3-     جنگ جهاني اول و دوم را ژرمن‌ها بر پايه نظرات نژادگرايانه‌اي برپا كردند كه از اواسط قرن نوزدهم در اروپا طرح شده بود . شعار برتري نژاد آريايي كه هيتلر آن را سرلوحه برانگيختن مردمان كشورش قرار داده بود ، با شكست نهايي آلمان و آشكار شدن مصايب و فجايع جنگ ، رنگ باخت و بدين ترتيب يكي از بنيان‌هاي ايران‌گرايي باستاني/ نژادي در برابر علامت پرسشي بسيار جدي قرار گرفت و به واقع يكي از منابع ارتزاق اين رويكرد در ايران ، گسسته شد . بعدها در خود غرب ، اين فرضيه كه نژادي به نام نژاد آريايي اصلا وجود داشته است ، از پايه ، مشكوك و محل ترديد تلقي شد . اصل اين كه اقوامي بوده‌اند كه در دشتهاي آسياي شمالي و محدوده‌اي از جنوب سيبري تا شمال درياي خزر مي‌زيسته‌اند و زبان‌هاي هم‌خانواده و اساطير مشابه داشته اند ، درست است اما اين كه اينها يك نژاد واحد داشته‌اند ، فرضيه‌اي بوده كه در نيمه دوم قرن نوزدهم به خصوص در آلمان پي افكنده شد و بعدها دستمايه اهل سياست شد و به يكي از پشتوانه‌هاي نظري دو جنگ جهاني به خصوص جنگ دوم تبديل گشت .

4-     با رشد علوم انساني در ايران و عموما به واسطه آشنايي با نحله‌هاي مختلف شرق‌شناسان و ايران‌شناسان و اسلام‌شناسان باختر زمين ، چهارچوب‌هاي نظري ديگري براي تفسير تاريخ و فرهنگ ايران ،  نظر پژوهشگران و نظريه‌پردازان ايراني را به خود جلب كرد . به عنوان مثال ، مي‌شود رويكرد مرحوم هانري كربن را مثال زد . او  ميراث معنوي تشيع را برآيندي تكامل يافته از تلاقي گوهر معنوي / حكمي دين زرتشتي ، آموزه‌هاي متصوفه و فلسفه اسلامي و تاويل و بازتعريف  و هضم نهايي اين سه جريان در دل تشيع  مي‌دانست . طبيعي است كه با چنين رويكردي نه تنها اسلام و ايران باستان تضادي با هم ندارند ، بلكه در يك ديالوگ و زايش ديني كه آن هم در طي سده‌ها اتفاق افتاده ، اين هر دو در ميراث معنوي تشيع ، به اوج تعالي رسيده‌اند . اين يك نمونه از رويكردهايي است كه پس از دهه بيست آرام آرام در صدد يافتن نقطه جمع ميان ملي‌گرايي و اسلام بودند و در دهه چهل و پنجاه ، اتفاقا اين گرايش ، گرايش غالب ميان ملي‌گرايان بود . براي نمونه مي‌شود از استاد فقيد ، مرحوم دكتر ذبيح الله صفا نام برد . او فقط يك اديب نبود بلكه يكي از مهم‌ترين كساني است كه اعتقاد داشتند نظام سلطنت ، نظام مطلوب و بومي ايرانيان از دوران باستان تا همين روزگار است و كتاب‌هايي كه براي طرح اين نظريه نگاشته ، از جمله مهم‌ترين كتاب‌هاي اين رويكرد نظري است . بنا بر اين او يكي از تئوريسن‌هاي دوران پهلوي بود و هيچ ربطي به جمهوري اسلامي و آخوندها ندارد . اتفاقا يكي از پايه‌گذاران پژوهش درباره شاهنامه و اصولا حماسه‌هاي ملي ، همين استاد بزرگ يعني دكتر ذبيح الله صفا بوده است و كتاب « حماسه‌سرايي در ايران » كه او در نيمه دهه سي ( حوالي سال 1325 ) نگاشته است ، هنوز هم كتاب مرجع دست اول به شمار مي‌رود. آن‌گاه چنين محققي ، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران مي‌گويد : « خلاف آن‌چه تصور مي‌رود همين كه مسلمين ايران را تصرف كردند ، آيين اسلام سراسر اين سرزمين را فرانگرفت بلكه در آغاز كار جز عده‌اي از كشاورزان و اهل حرف و صنايع ، باقي ، دين خود را حفظ كردند و به تدريج تا اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم ، به جهات مختلف به دين اسلام درآمدند . »  ( صفحه 41 )  او درباره فردوسي مي‌نويسد : « بايد دانست كه فردوسي در عقيده ديني خود ثابت‌قدم بود و خلاف آن‌چه بعضي انديشيده‌اند ، به آيين زرتشت ميل و علاقه‌اي نداشت و به عبارت ديگر وطن‌دوستي وي دليل تعلق او به آيين زرتشت نبود » ( صفحه 487 )  در جاي ديگري باز درباره شاهنامه مي‌نويسد : « مطالعه در شاهنامه و علاقه فردوسي به آوردن مفردات پارسي و عدم افراط در ايراد مفردات عربي ، بر خواننده ثابت مي‌كند كه شاعر ، زبان عادي و عمومي اهل زمان را كه در خراسان رايج بوده است ، مورد استفاده خود در شاعري قرار داده بود و ابدا تعمدي در آوردن كلمات پارسي يا خودداري از ايراد مفردات عربي نداشته و ضمنا تحت تاثير مآخذ كار خود نيز قرار داشته است و به همين سبب در داستان اسكندر ، تحت تاثير يك ماخذ عربي يا ترجمه آن كه طبعا حاوي مفردات بيشتري از عربي بوده ، لغات تازي بيشتر به كار برده است » ( صفحه 497 )  چنان كه مي‌بينيم در اولين نقل قول از مرحوم استاد صفا ، تهمت پان‌ايرانيست‌ها مبني بر اجبار ايرانيان بر اسلام  و نقش تازيانه و شمشير اعراب در مسلمان شدن ايرانيان نفي شده است . در نقل قول دوم ، گرايش فردوسي به دين زرتشتي ، به طور مطلق رد شده است و به واقع ، در برابر ادعاي ديگر پان‌ايرانيست‌ها مبني براين كه شاعران بزرگي مثل فردوسي يا حافظ ، گرايشي پنهاني  به دين زرتشتي  يا ميتراييسم ( مهرپرستي ) داشته‌اند ، موضع‌گيري شده است . در نقل قول سوم نيز باز هم بر يكي از مشهورات كه از فرط تكرار تبديل به يكي از مسلمات شده است و اين هم از كيسه پان‌ايرانيست‌ها بيرون آمده ، خط بطلان كشيده شده است  و آن عبارت از همين ادعاست كه فردوسي براي مبارزه با زبان عربي يا به خاطر نفرت از اعراب ، سعي داشته كه هيچ كلمه عربي در شاهنامه نياورد .  ما از دوران كودكي اين را در مدرسه مي‌شنيديم و هنوز هم اين سوال را بنده از دانش‌آموزانم مي‌شنوم . 

اين يك مثال بود تا نشان دهيم كه جريان ايران‌گرايي باستاني / نژادي / ديني ، به مرور در ميان خود ملي‌گرايان نقد شد و مشهورات و مسلمات آن زير سوال رفت .

يكي از بهترين راه‌ها براي مواجه شدن با شبهه‌ها و اصولا نظرات به ظاهر جديد همين است كه پرده از پيشينه بحث برداريم و نشان دهيم كه سابقه اين بحث چه بوده و آيا اين شبهه يا اين نظر كه به خاطر شكل بيان تازه‌اش ، مرعوب‌كننده به نظر مي‌رسد ، واقعا تازه است يا اين‌كه برعكس ، در زمان هايي پيش از اين ، عين همين شبهه‌ يا نظر عرضه شده بوده و پاسخ درخور يافته و تطورات و تكاملات به خود ديده . من هم همين قصد را داشتم . خواستم به خواننده عزيز نشان دهم كه اين شبهه كه امروز در قالب يك بيان جديد ، عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – را زير سوال مي‌برد ،‌ صرف نظر از مادّه و مفاد آن ، شكل جديدي است از يك شبهه كلان درباره نسبت اسلام و ايران كه عمري در حدود 120 سال دارد و روزگاري سكّه بوده است و سپس از رونق افتاده و حتي خود ملي‌گراها هم آن را پشت سر گذاشته‌اند اگرچه هنوز هم طرفداراني دارد چه در مقلدان چه در محققان .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

   

( ۱ )

مي‌پنداري مگر تواش آوردي؟

يا او را بر  دست خودت پروردي؟

لبخند زده به روي تو كودك تو

دنبال كدام آسمان مي‌گردي؟

 

( ۲ )

اي بي تو جهان ، مترسكي پوشالي

اي با تو وجود ، بي غم و خوشحالي

پر ساز مرا ز نام‌هايت اي دوست

اين جدول و اين تو : خانه‌خانه خالي

 

( ۳ )

انگار پرنده از قفس در‌رفته

من هستم و دل به جاي ديگر رفته

هم‌چون شب طوفاني دريا انگار

ديگر ز خودم حوصله‌ام سر رفته

 

در باب برخي از شبهات 

 قسمت چهارم

 

در ادامه سه يادداشت پيش ، شبهاتي ديگر را مطرح مي‌كنم كه اين روزها زياد مي‌شنوم . گفته مي‌شود كه فرهنگ گذشته ايران يعني ايران باستان ، فرهنگ شادي بوده است و پس از اسلام و به طور خاص ، پس از صفويه ، به خاطر غلبه تشيع ، اين همه عزاداري در كشور ما رواج يافته است . آنهايي كه دلسوزند ، عنوان مي‌كنند كه ما فقط براي مراسم و آيين‌هاي سوگ اهل‌بيت ، مايه مي‌گذاريم ولي جشن‌هاي شاد ما مثل اعياد فطر و قربان و غدير و مبعث  و نيز زادروزهاي چهارده معصوم ، به پرمايگي و تنوع آيين‌هاي سوگ نيست و بايد فكري به حال اين معضل كرد .

در پاسخ بايد چند مقدمه طرح شود . به نظر مي‌رسد كه در اين‌جا چند نكته با هم درآميخته‌اند و به اصطلاح ، « خلط مبحث » شده است . در اين گفتار ، يكي از اين نكته‌هاي مغفول را مطرح مي‌كنم كه يكي از چند مقدمه لازم براي پاسخ به اين شبهه خواهد بود و به علت قلت مجال ، پاسخ به اين شبهه در چند قسمت و پس از چند مقدمه ، پي افكنده خواهد شد .

 فرض كنيم كه همه اين ادعاها درست باشد يعني :

1-    فرهنگ ايران پيش از اسلام ، فرهنگ شادي بوده است

2-    فرهنگ اسلامي و به طور خاص ، فرهنگ شيعه ، غم‌زا است و با شادي ميانه‌ چنداني ندارد

3-    آيين‌هاي سوگ در شيعه و به‌ويژه عزاداري بر امام حسين – عليه السلام – نقش اصلي را در اندوه‌محور بودن فرهنگ شيعي دارد

به فرض كه اين سه ادعا هر سه درست باشد ، پيش از همه اين ادعاها كه در قسمت‌هاي بعدي اين مقاله آنها را بررسي خواهيم كرد ، بايد به يك سؤال كليدي بپردازيم : آيا خود غم و شادي ، بالذات و في نفسه ارزشمند هستند ؟

در پاسخ بايد گفت كه غم و شادي ، دو حال از حالات بشري است و هيچ يك به خودي خود ، ارزش ذاتي ندارد . ارزش يا بي‌ارزشي غم و شادي به عواملي و مؤلفه‌هايي وابسته است :

الف -  بستگي دارد به اين كه از چه چيزي غمگين يا شاديد ؟ اتفاقا يكي از ملاك‌هاي ارزيابي افراد ، همين است . هرقدر آدمي بزرگتر باشد ، غم‌ها و شادي‌هايش ، بامعناتر است . آب حوض با  نرمه‌نسيمي ، آشفته مي‌شود ولي دريا با تندباد . دانشمندي كه چند سال بر سر يك پژوهش وقت گذاشته و اكنون پس از تلاشي طاقت‌سوز توانسته پرتوي بر يكي از حيطه‌هاي تاكنون مبهم مانده مساله مورد بحث بيفكند ، شاد و شورمند است و سرمايه‌گذاري كه در يك مزايده نان و آبدار ، برنده شده نيز از شادي در پوست نمي‌گنجد ولي تصديق مي‌كنيد كه چقدر شادي آن دانشمند ، شريف‌تر است . يك مثال ديگر : در ادبيات فارسي ، شادتر از فرخي سيستاني و غمگين‌تر از خيام كمتر شاعري پيدا مي‌كنيد اما باز هم تصديق بفرماييد كه تا باشد غم خيامي باشد و تا باشد ، شادي فرخي‌وار نباشد  زيرا اولي ،  درد درك معماي هستي دارد كه غمگين است و دومي ، از بابت مدح سلطان غزنوي ، در شاهدبازي و غلامبارگي و نوشخواري ، غرق است اگر شاد است . اساسا غم و شادي به سرشت آدمي وابسته است ؛ از روي غم‌ها و شادي‌هاي يك فرد مي‌شود پي برد كه آدم خوبي است با آدم بدي است . غم و شادي بين بدان و نيكان مشترك است ولي موضوع آن فرق مي‌كند.

ب – ديگر اين‌كه ارزش غم يا شادي ، بستگي دارد به ميزان خودآگاهي . هرقدر شخص ، رشديافته‌تر باشد ، اشراف و وقوف بيشتري بر حالات خود دارد و به خاطر همين حالات خود را آگاهانه‌تر مي‌پذيرد و به همين سبب ، غم يا شادي او را اسير خود نمي‌كند و « يكپارچگي شخصيت » او را بر هم نمي‌زند . چنين شخصي ، ممكن است غمگين يا شاد شود ، ممكن است غم يا شادي او دائمي باشد ولي او تلاش دارد كه  اين حال خود  را هرچه شفافتر و واضح‌تر در درون خود ادراك كند و ربط و نسبت آن را با ساير ادراكات و احساسات خود دريابد   مثلا پسر عزيزي داشته و او را ناگهان در مرگي نامنتظر و فاجعه‌بار از دست داده ؛ او هرگز پس از اين داغ ، آن شخص سابق نمي‌شود و از اين پس ، غم ، مهمان هميشگي قلب اوست ولي نكته آن است كه او از همان ابتدا عليرغم سنگيني كمرشكن مصيبتش ، آن را پذيرفته است و اگرچه شديدا با آن درگير است ، گريه خود را فرو نمي‌خورد و سعي نمي‌كند به زور آن را در نظر خود كم‌اهميت جلوه دهد ، بر خود تكليف نمي‌كند كه غمش را نديد بگيرد و خود را هرچه زودتر به فراموشي بزند و از طرف ديگر ، سيرداغ و پيازداغ آن را هم زياد نمي‌كند و به آن دامن نمي‌زند و مدام نيشتر برنمي‌دارد و سر زخمش را از نو باز نمي‌كند  ؛ براي او مهم اين است كه اين غمي كه با آن دچار آمده است ، او را اسير خود ن‌كند ؛ او با غم مي‌زيد و آرام آرام آن را بازتعريف مي‌كند ؛  پيش از اين مصيبت ، او از غم  درك و دريافتي  داشت ولي به ناگاه با رخداد ناگوار ، با چيزي روبرو ‌شده است  كه اگرچه  مي‌داند اسمش غم است ، تاكنون در اين ابعاد عظيم تجربه‌اش نكرده بوده است پس در اين تجربه تازه و بسيار دردناك ، او از همان قدم اول ، سعي كرده « خودآگاهي » خود را از دست ندهد و در پرتو اين خودآگاهي كه از آن پاسداري شده است ، رفته رفته آن غم ناگهاني ، آن پرسش دردآلود  فقدان ، از شكل يك تجربه بيگانه ، از هيات يك مهمان ناخوانده ، به تجربه‌اي آشنا بدل مي‌شود و او « داغ » را در خانه قلبش ، در كنار ساير تجربه‌هاي زندگي و ادراكات و احساسات متاثر از آنها ، به عنوان يكي از اهل خانه مي‌پذيرد و روابط اين عضو جدبد خانه قلبش را با ساير اعضاي خانه ، سامان‌مند و سازوار مي‌كند.

ج – سوم اين‌كه ارزش شادي يا غم ، بستگي دارد به اين‌كه در گذار از آن چه رفتاري پيشه مي‌كني ؟ چگونه غم يا شادي را ابراز مي‌كني ؟ مساله اين است كه نوع واكنش نشان دادن ما در برابر غم يا شادي ، تعيين‌كننده است ؛ مثلا گاهي يك نوع خاصي از ابراز شادي ، در آن ساعت ، شادي را شديدا لذت‌بخش‌تر مي‌كند ولي سپس بلافاصله پس از اين فرآيند ، نوعي خلا و ملال شديد جاي آن را مي‌گيرد : در دانشگاه قبول شده‌اي و يك مهماني برگزار مي‌كني و در آن مهماني بزن‌بكوبي به راه مي‌اندازي ؛ باده پيموده  مي‌شود و دختر و پسر با هم دست مي‌افشانند و پاي مي‌كوبند و شبي در بخار الكل و دود تنباكو و علف و ضرباهنگ پرتنش موسيقي‌هاي تند و رقص‌آور سپري مي‌شود : « اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم » ولي بنده به مشاهده حال كساني كه فرداي آن پارتي شبانه ديده‌امشان ، دريافته‌ام كه حال فرداي اينان خوب نيست نه فقط به خاطر سردرد و خماري بلكه حس من اين بوده كه اينها پس از چنين بزم‌‌هاي شبانه‌اي، به گونه‌اي از كرختي و ملال و در نهايت يك جور غيظ شديد آماده انفجار دچار مي‌شوند زيرا در آن بزم ، با انواع روش‌هاي غافل شدن از زمان و رهايي از فكر كردن ، به شادي خود دامن زده بودند يا از غم خود گريخته بودند و حال كه به جريان طبيعي زندگي بازگشته‌اند و مجبورند در زمان حال به سر برند و با واقعيت مواجه شوند ، درد شديدي مي‌كشند . مثالي ديگر ؛ زياد ديده‌ام كساني را كه «غم‌بازي» مي‌كنند ؛ اين عبارت را از روي اصطلاح « خون‌بازي » ساختم و در اين كار تعمدي داشتم . برخي از معتادان تزريقي ، سرنگ حاوي ماده مخدر را در رگشان فرو مي‌برند ولي آن را يكباره خالي نمي‌كنند بلكه به دفعات خونشان را به داخل سرنگ مي‌كشانند و دوباره آرام آن را به داخل رگشان پمپاژ مي‌كنند و از اين كار ، لذتي چند برابر مي‌برند . به اين نوع از عمل مي‌گويند « خون‌بازي » . مبتلايان و معتادان به « غم‌بازي » زياد ديده‌ام و به خصوص در ميان كساني كه با متون ادبي يا عرفاني سر و كار دارند ، اين غم‌بازي شايع است . در پديده غم‌بازي ، فرد به مفهوم باليني كلمه افسرده است ولي به جاي پذيرفتن اين عارضه ، اين اختلال ، اين بيماري ( هرچه مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد ) چون ذهنش از توجيهات زيباي ادبي / فلسفي / عرفاني براي غمگين بودن ، انباشته است ،  با ربط دادن افسردگي‌شان با ذهنيات زيبا ، پرمعني و شكوهمندش ، به يك جور خلسه تخديرآور  دست مي‌يابد و در نتيجه هرگز به دنبال درمان افسردگي‌اش نمي‌رود حتي شايد متوجه نشود كه افسرده‌ است . اگر عرفا در متون عرفاني اصيل از درد دم مي‌زنند ، اصلا اين درد ،  يك جور مشترك لفظي است با دردي كه ما در عرف زبان به كار مي‌بريم  . دكتر شفيعي كدكني در شرح آثار عطار ، درد را در متون عطار ، عبارت از تمام نشدن حوصله و ظرفيت سالك و قابليت دائما نو شونده او براي پذيرش حقايق الهي مي‌داند . مي‌بينيم كه اين درد اصلا ربطي به استعمال روزمره درد ندارد اگرچه ممكن است در برخي از منازل سير و سلوك ، نمود اين درد طلب ، غمي باشد كه حال سالك در آن منزل است نه مقام او ولي در منازل والاتر ، چه بسا درد طلب ، نيرومندتر باشد ولي اصلا هيچ نمودي از غم در سالك نبيني . نشان به آن نشان كه عرفا عموما افرادي آزاد و رها و بي‌خيال و بي‌باكند. پس بروز غم و شادي و شيوه تخليه آن ، در تعالي بخشيدن به آن يا در انحطاط آن تاثير مستقيم دارد و نكته آن است كه از روي شكل و شيوه ابراز غم و شادي ، مي‌شود به جنس آن پي برد يعني غم و شادي هرچه شريفتر و انساني‌تر و فرهيخته‌تر باشد ، خود به خود نمودي متمايز از خود به جا مي‌گذارد .

خلاصه آن‌كه غم و شادي ذاتا ارزشمند نيستند كه ما بتوانيم با استناد به آنها يك فرهنگ را بكوبيم و فرهنگي ديگر را بستاييم . بايد ديد جوهره غم و شادي در هر فرهنگي چيست و كاركردهاي آن در آن فرهنگ چيست تا بشود قضاوتي منصفانه ارائه كرد . در قسمت‌هاي بعدي ، ساير ادعاهايي كه پيكره اين شبهه را ساخته بررسي خواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

(۱)

اي آن‌كه تو اختصاص داري به همه

هرقدر تو را دوست بداريم كمه

يك بار بگو خدا و آرام بگير

آزادت مي‌كند همين يك كلمه

 

(۲)

هر دم پس ديوار دلم سيلي هست

جان را به هواي تو اگر ميلي هست

با من تو چه كرده‌اي ؟ نگو مي‌دانم

زين دست ، نگفته در دلم خيلي هست

 

(۳)

زان روز كه شيرخواره‌اي در مهدي

تا سنگ لحد بر  سر اين يك عهدي :

هر كس به جهان در پي حق مي‌گردد

الحق كه به حق نمي‌رسد بي مهدي

 

 

در باب برخي شبهات

قسمت سوم

آن عزيز گفت : من ديگر رغبتي به شركت در اين مجالس عزاداري ندارم . گفتم : چرا ؟ گفت : چون حس مي‌كنم ما به بهانه امام حسين – عليه السلام – براي خودمان گريه مي‌كنيم ؛  امام حسين بهانه شده كه سالي يك بار دور هم جمع شويم و چراغ‌ها را خاموش كنيم و بي‌خجالت ، دلي از عزاي گريه بياوريم . گفتم : چطور و از روي كدام قرائن و نشانه‌ها به اين نتيجه رسيده‌ايد ؟ گفت : بالاخره هر كسي را ، يك مصيبتي ، زده است ؛ يكي پدرش را از دست داده ، يكي  داغ اولاد ديده ، يكي همسرش از دنيا رفته ، يكي دلتنگ برادر مرده‌اش است ؛ اين زمانه ما هم كه زمانه افسردگي است و اگر كسي مصيبت‌ديده هم نباشد ، آن‌قدرها غم و غصه در دلش روي هم تلنبار هست كه بدش نيايد ساعتي در مجلسي كه همه دم به دم همديگر مي‌دهند تا بيشتر گريه كنند ، حضور به هم برساند و تخليه عاطفي – هيجاني شود . گفتم : اول بياييم و فرض كنيم كه حرف شما كاملا درست باشد به اين ترتيب كه بگوييم همه كساني كه در مجالس سوگ امام حسين – عليه السلام – شركت مي‌كنند ، آگاهانه با انگيزه – به قول شما – تخليه عاطفي – هيجاني پا به اين مجالس مي‌گذارند ؛ يعني من يك پله بالاترش را گفتم ؛ چون شما ادعا نداريد كه اين تخليه عاطفي – هيجاني ، آگاهانه صورت مي‌گيرد ؛ داريد ؟ گفت : نه ؛ من مي‌گويم كه امام حسين – عليه السلام – بهانه است ولي چه بسا بيشتر يا همه اين آدم‌ها به قصد ثوابش به اين مجالس مي‌آيند ؛ به خصوص كه شنيده‌اند هركس بگريد يا بگرياند يا حتي خود را به گريستن بزند ، آمرزيده مي‌شود ؛ ولي در اصل ، همان لذتي كه از غمگين شدن و تخليه عاطفي – هيجاني به آنها دست مي‌دهد ، انگيزه واقعي‌شان است . گفتم : خيلي خوب ؛ من بالاترش را فرض مي‌گيرم و مي‌گويم همه اينها اصلا مي‌آيند كه دلشان را سبك كنند و از خودشان هم اگر بپرسي ، سرشان را بالا مي‌گيرند و مي‌گويند : « آره قربونت ما اومديم اين‌جا چون دلمون گرفته چون توي هيچ جايي مث اين خيمه حسين ، غم آدم پايين نمي‌ريزه » به فرض كه اين‌گونه هم باشد ، چه اشكالي دارد؟ روي اين كره خاكي ، يك نفر را نشانم بده كه حالش خراب نباشد ؟

بعد چون مي‌دانستم كه خيلي اهل گوش سپردن به موسيقي است ، پرسيدم : آن ترانه معروف را كه يادت هست :

مثل تموم دنيا حال منم خرابه خرابه خرابه

مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

گفت : آره  گفتم : خدا سراينده اين ترانه را رحمت كند . لبخندي زد و گفت : شما چرا ؟ شما كه نبايد از اين جماعت خوشتان بيايد؟ گفتم : حرف حق از هر دهني شنيدني است . خداوند خودش در كتاب گفته است : « لقد خلقنا الانسان في كبد ؛ همانا كه چنين است ما انسان را در رنج خلق كرديم » دقت كن كه خدا نگفت : ما انسان را با رنج خلق كرديم بلكه گفته است : « در رنج خلق كرديم » يعني از اساس ، آفرينش انسان و سرشت او اقتضا مي‌كرده است و مي‌طلبيده است كه او رنجي بردارد كه هيچ يك از موجودات ديگر كشيدن بار آن را تاب نمي‌آورند . اين هم كه شما زمانه ما را زمانه افسردگي عنوان مي‌كنيد ، هم درست است هم غلط . گفت : چرا ؟ گفتم : درست است به خاطر اين‌كه در هيچ دوراني بشر با اين همه تضاد روبرو نبوده است و غلط است زيرا غم ، هميشه بوده است ؛ شاهدش اين است كه هرچه در ادبيات همه ملتها به عقب مي‌رويم ، اين دردمندي و بي‌قراري را كماكان مشاهده مي‌كنيم ؛ در ادبيات فارسي  از ابوالحسن شهيد بلخي ، شاعر هزار سال پيش بگير كه گفته :

اگر غم را چو آتش ، دود بودي

جهان تاريك بودي جاودانه

در اين گيتي سراسر گر بگردي

خردمندي نيابي شادمانه

تا همين ترانه‌اي كه هم من شنيده‌ام هم تو و مال روزگار خودمان است . گفت : اين چه ربطي به بحث ما دارد؟ اتفاقا تو داري حرف مرا مستحكم‌تر مي‌كني ؛ من هم همين را مي‌گويم ؛ مي‌گويم اينها غم خودشان را دارند نه غم امام حسين را .  گفتم : فرق من با تو اين است كه من مي‌گويم به فرض هم كه همه اينها براي فرونشاندن سالانه بغض از گلويشان و براي تكاندن سالي يك باره غم و غصه از دلشان به مجلس عزاي امام حسين بيايند ، تازه  مي‌شوند مثل بقيه مردم . گفت : براي چه مثل بقيه مردم ؟ گفتم : مگر سفرنامه ناصرخسرو را نخوانده‌اي؟ گفت : مقدمه‌اش را مي‌گويي ؟ گفتم : آره ؛ گفت : همان‌جا كه تعريف مي‌كند چطور توبه كرد؟ گفتم : بله ؛ همان‌جا را مي‌گويم . گفت : سالها پيش خوانده‌ام . رفتم و از كتابخانه سفرنامه ناصرخسرو را بيرون كشيدم و خواندم :

« پس از آن‌جا ( يعني از پنج ديه مرو الرود ) به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم و شراب ، پيوسته خوردمي... شبي در خواب ديدم كه يكي مرا گفت : چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند؟ اگر به‌هوش باشي بهتر . من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند . جواب داد كه در بيخودي و بي‌هوشي ، راحتي نباشد . حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بي‌هوشي رهنمون باشد . بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را بافزايد . گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت : جوينده يابنده باشد . و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت . »

گفت : تو هنوز نگفتي از اين همه مقدمه‌چيني چه نتيجه‌اي مي‌خواهي بگيري . لابد مي‌خواهي بگويي در كنار همه روش‌هايي كه بشر براي فرار از اندوه در پيش گرفته است ، يك روش هم پناه آوردن به دين است . گفتم : قربان آدم چيزفهم . البته همين است كه گفتي اما در تفسير حرف من يك جا را اشتباه كردي . گفت : كجا ؟ گفتم : ما يك فرار از غم داريم و يك پالايش و تصعيد غم . اين دو ممكن است ظاهرشان يكي باشد ولي نتيجه ، متفاوت است . آن‌كه غمگين مي‌شود و عرق مي‌خورد ، دارد از دست غمش فرار مي‌كند ؛ عرق مي‌خورد تا ساعتي هوش و حواسش به جا نباشد و لختي بياسايد اما وقتي نشئه شراب از سرش پريد و سردرد و خماري بعدي به سراغش آمد ، همان غم پيشين را به شكل دردناكتري در خود حس مي‌كند . حكايت مسكرات و مخدرات و اين اواخر مواد روان‌گردان اين است : بنيان اين روش «‌ فرار از آگاهي » است . ولي يك راه ديگر ، اين است كه تلاش كني آن غم را در درون خودت تعالي بدهي و آن را به تهذيب و پالايش برساني. ارسطو در رساله فن شعر ( بوطيقا ) در بحث از تراژدي ( نمايشي كه ناكامي فاجعه‌بار قهرمان در برابر تقدير را ترسيم مي‌كند ) فايده آن را كاتارسيس عنوان مي‌كند . مترجمان ، كاتارسيس را « تهذيب و پالايش » ترجمه كرده‌اند . ارسطو مي‌گويد كه همذات‌پنداري خواننده نمايش‌نامه يا بيننده آن با قهرمان باعث مي‌شود كه او دو عاطفه « اندوه » و « ترس » را تجربه كند و همين باعث تهذيب و پالايش اين دو عاطفه در او مي‌شود . اين را هم بايد اضافه كرد كه هرقدر قهرمان تراژدي ، ستايش‌ برانگيزتر و دوست‌داشتني‌تر باشد ، اين كاتارسيس ، اين تهذيب و پالايش شديدتر خواهد بود زيرا تو در جريان هم‌ذات‌پنداري با كاراكتر ( شخصيتي ) قرار مي‌گيري كه او را از خود بالاتر مي‌داني و شوقي و گرايشي به او داري و در نتيجه بليّه‌اي كه در جريان تراژدي بر سر او مي‌آيد ، نزد تو به مثابه يك آزمون ، تجربه مي‌شود . با اين توضيحات ، بياييم و يك بار ديگر به شكلي كاملا سكولار و صرفا از منظر كاركردگرايانه به آيين‌هاي عزاداري امام حسين – عليه السلام – نگاه كنيم . مردم مي‌آيند و در مجلسي شركت مي‌كنند كه قصه‌اي در آن بازگو مي‌شود . اين قصه در طول سده‌هاي متوالي ، صيقل خورده ، طرح و تراش پيدا كرده ، جنبه‌هاي دراماتيك آن برجسته شده ، شخصيت‌هايي ( كاراكترهايي ) در صدف اين قصه پرورده و مثل گوهر از بازگو كردن سال به سال و قرن به قرن آن استخراج شده ( شخصيت‌هايي كه در طرح و پيرنگ قصه ، هريك آشكار كننده ضلعي از اضلاع عاطفي/انساني/اخلاقي/داستاني  هستند و به همين علت است كه در هر شب از شب‌هاي دهه محرم ، داستان يكي از شخصيت‌ها بيان مي‌شود ؛ والا چرا در ده شب ، روايت خطي واقعه بازگو نمي‌شود؟ ) . اين قصه ، چون پس‌زمينه‌اي از واقعيت تاريخي با خود دارد ، رنجي را كه قهرمانان آن مي‌كشند ، كاملا در دسترس شنونده قرار مي‌دهد تا خود را به جاي قهرمانان بگذارد و همان غم و هراسي را كه ارسطو در تراژدي ، بر آن انگشت مي‌نهد ، به مثابه يك رنج بشري ( بشري با گوشت و خون و استخوان ) در عالم خيال تجربه كند و از طرف ديگر ، چون قهرمانان قصه ، در زمره قديسان هستند و شنونده ، يك شنونده خنثا نيست بلكه شنونده باورمند است ، حس شفقت را در بالاترين درجه در او بيدار مي‌كند و او را براي  پذيرش رنج و بردن باري به نوبه خود ( حداقل در مرتبه تصور و تصديق ذهني )  آماده مي‌سازد . آن‌گاه بايد توجه داشت كه اين قصه صرفا بازگو نمي‌شود بلكه باز هم در طي قرن‌هاي متمادي ، به تمام هنرهاي جانبي كه تاثير آن را به توان مي‌رسانند ، آراسته شده است يعني شعر ، آواز ، احيانا موسيقي ( در سنت‌هايي مثل تعزيه يا دسته‌هاي زنجيرزني يا سنج و دمام جنوبي‌ها ) ، هنرهاي تجسمي از قبيل طراحي دكور ( design ) مجالس و همه هنرهايي كه در دكوربندي مجالس دخيلند مثل خوشنويسي ، گرافيك و... هنرهاي كلامي/ارتباطي مثل دكلاماسيون ، خطابه ، قصه‌گويي / نقالي و... هنر نمايش يا به كار گيري شگردهاي نمايشي مثل تعزيه يا برخي اجراها در فن مقتل‌گويي و روضه‌خواني .

در مرحله سوم ،  اين قصه در قالب يك آيين و مناسك دسته‌جمعي بازگو مي‌شود و مثل هر آييني كه روزگاراني دراز بر آن گذشته ، مجموعه‌اي درهم تافته از نمادها آن را پيكره بخشيده است و اساسا نفس آن هم‌سرايي و هم‌گرايي در برپايي مناسك و آيين‌هاي دسته‌جمعي ، تاثير مضمون و مفاد آيين و مناسك را به توان n   مي‌رساند .

حال با ملاحظه همه اين طرفيت‌ها ، گيرم كه اين مردم نه براي عمل به دستور پيشوايانشان مبني بر زنده نگه داشتن ياد واقعه عاشورا و نه براي اجر اخروي كه بابت گريستن يا گرياندن يا گريه‌نمايي بر مصيبت حسين وعده داده شده و نه براي  ابراز وفاداري به ولي‌نعمت معنوي‌شان حسين ابن علي بلكه فقط و فقط به مثابه يك مراسم سنتي كه در آن غم دل را مي‌نشانند ، در مجلس عزاي حسين شركت كنند ؛ چه ايرادي دارد؟ چه محملي براي تخليه غم از يادآوري رنج‌هاي حسين ، بهتر ؟ اصلا شما فرض كنيد كه اين ، تنها يك قصه است ؛ مگر نه اين است كه ما اين همه قصه را در قالب رمان  مي‌خوانيم و در جريان قصه پا به پاي قهرمانان قصه مضطرب مي‌شويم ، مي‌افتيم و برمي‌خيزيم و هيچ‌كس نمي‌گويد كه من كار لغوي كردم كه رمان خواندم و براي سرنوشت يك قهرمان خيالي اين همه خون به جگر شدم  . و چه بسا قهرماناني كه برايشان اشك‌ها مي‌ريزيم  و تا مدتها پس از اتمام رمان و شايد تا آخر عمر ، از تاثير فكري و عاطفي زندگي‌نامه خيالي آن قهرمان بيرون نياييم. چه بسا يك رمان را بارها و بارها بخوانيم و هر بار،  انگيختگي ادراكات و احساسات خود را بار ديگر بيازماييم . پس چرا آن‌جا اين تكرار و تاثير هرباره برايمان عجيب به نظر نمي‌رسد ؟ به همان دليلي كه ارسطو گفت و خودماني‌اش اين مي‌شود كه در هر بازخواني ، يك بار ديگر تو به بهانه قهرمان داستان ، به سير و  سفري در خود مي‌روي و با قهرمان ، همراه مي‌شوي تا خودت به يافتي از خود برسي . ماجراي آيين‌هاي عزاداري در ميان شيعيان و به خصوص ايرانيان را از اين زاويه كاملا كاركردي هم مي‌شود ديد .

آن عزيز ، سكوت كرد و هيچ نگفت . من هنوز حرف‌هاي زيادي داشتم كه با او بزنم ولي مجلس مهماني بيشتر از اين مجال نداشت. به اميد خدا در هفته‌هاي آينده آن حرف‌ها را با شما در ميان خواهم نهاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

(۱)

اي جان به فداي تو حسين ابن علي

عشق تو خداي تو حسين ابن علي

مي‌كشت تو را قاتل و خون مي‌گرييد

شمشير براي تو حسين ابن علي

 

(۲)

ماه شب چارده زمين می افتد

يا زلزله در عرش برين می افتد

ديدار به روز واپسين می افتد

عباس علي ز روي زين می افتد

 

(۳)

اي تشنه‌لبت چشمه و دريا عباس

اي خنده به لب رفته ز دنيا عباس

اي روي تو و رؤيت رؤيا عباس

اي يل ! اي ناممكن زيبا عباس

 

در باب برخي شبهات

 قسمت دوم

 

 در یکی از مهمانی‌های خانوادگی ، يكي از خويشاوندان می‌گفت: من اعتقادم را به مجالس عزاداری از دست داده‌ام. گفتم:  چرا؟ گفت: من نمی‌فهمم چرا باید بر امام حسین – علیه السلام – گریست. گفتم: چطور؟ گفت: امام حسین خودش این راه را انتخاب کرده بود؛ او که می‌دانست چه می‌شود و چه بلایی سرخودش و همراهانش می‌آید؛ مگر نمی‌دانست؟ وقتی که او خودش آگاهانه و با اختیار این راه را برگزیده بوده است ، چه معنی دارد که ما بنشینیم و مدام گریه کنیم؟ وقتی ما گریه می‌کنیم، معنی‌اش این است که ناراحتیم که این اتفاق افتاده است، این اتفاق را اتفاق بدی می‌دانیم و افسوس می‌خوریم که ای‌کاش ماجراها این‌گونه رقم نمی‌خورد. درحالی که ا یقین داریم  امام حسین ،  شکست نخورده است زیرا به کسی «شکست‌خورده» می‌گویند که قصد پیروزی یا احتمال پیروزی را می‌داده ولی به آن نرسیده است در صورتی که امام حسین ازهمان قدم اول ،  تا آخر قصه را می‌دانسته است. گفتم: این‌که امام حسین – علیه السلام – می‌دانسته‌اند برحق هستند، به اين معنی  نیست که آن بزرگمرد و همراهان با وفایش رنج نکشیده‌اند؛ آنها هم آدمیانی بوده‌اند مثل من و شما با پوست و گوشت و خون؛ اتفاقا آدمی هرچه روحش بزرگتر شود، عواطفش لطیفتر می‌شود و رنج‌های انسانی را با ژرفتر درک می‌کند؛ فرق امام حسین – علیه‌السلام – و خواهر صبور و استوارش، حضرت زیب – سلام الله علیها – با من و شما این است که آنها علاوه بر اين‌كه رنج را دقیق تر و حساستر و عمیقتر درک می‌کرده‌اند ، معنی زیبای  رنج را هم مشاهده می‌کرده‌اند؛ تمام عظمت کربلا به این وجه دوگانه آن است؛ والا از نظر وجه ظاهری و عینی و ملموس ماجرا، واقعه روز عاشورا نه اولین قتل عام وحشیانه تاریخ بوده است نه آخرین آن. در همین زمانه خودمان در همین قرن بیستم مگر جنایات آلمانی‌های هیتلری در جنگ جهانی دوم و صرب‌های نژادپرست صلیبی را در جنگ بوسنی و فالانژهای مسیحی  و اسرائیلی‌های صهیونیست را در سال‌های آغازین دهه 80 میلایدی در بیروت ندیده‌ایم؟ منتها واقعه‌ديدگان  کربلا به پیشباز واقعه رفته‌‌اند و رنج آن را مثل امانتی ، مثل  بار بلور در سنگستان بر دوش کشیده‌اند و بی‌آن‌که بلور رنج در مسیر سنگستان، خراشی یا ترکی بر‌دارد ، آن را به مقصد رسانده‌اند.

این، فرق واقعه عاشورا  با سایر وقایع فاجعه‌بار و دردناک تاریخ است.  آگاهی و اگر دقیق‌تر بگوییم، خودآگاهی شهدای کربلا و  بازماندگان شجاعشان یعنی کاروان اسرا، بوده است که تصویر این رنج را آنقدر عظیم و پرشکوه کرده است، آنقدر عظیم و پرشکوه که یادآوری رنج‌های آنها در آن روز، هر انسان طبیعی سالمی را به فکر فرو می‌برد و گونه‌ای غریب از اهتزاز روح را به او هدیه می‌کند؛ لازم نیست که حتما شیعه باشی بلکه ممکن است مثل گاندی، هندوباشی ولی وقتی که با متن تاریخی مواجه می‌شوی ، عاشورا تو را به خودش دچار مي‌كند بی‌وساطت آیین‌های سوگ، بی‌آنکه روضه‌‌ای برایت بخوانند و در مراسم عزاداري  از ده‌ها و صدها نفر ديگر انرژي بگيري ،، تاثیری آنچنان شدید که برایت الگوی عمل می‌سازد، چنان که این جمله مشهور از گاندی را همه شنیده‌ایم که؛ الگوی من در مبارزه منفی با دشمن، حسین ابن‌علی بوده است.

این مبارزه منفی تعيبر دیگری است از همان مظلومیت سربلندانه و پذیرش آگاهانه قربانی شدن و به‌عهده گرفتن مسئولیت رنج برای روشن شدن حقیقت ؛ کاری که گاندی به آن اقتدا کرد؛ دستور او به مردمانش آن بود که خشونت و سرکوب بریتانیایی‌ها را تحمل کنند اما به شیوه اعتراض بدون خشونتشان ادامه دهند.

در مقاتل معتبر آمده است که یک بار نه در جریان جنگ بلکه پیش  از آن، شمر که نفرین خدا بر او باد، پیش می‌آید و نزدیک می‌شود و آغاز  ژاژخایی و بیراه‌گویی و گستاخی می‌نهد. حبیب‌ابن مظاهر به امام حسین - علیه‌السلام – عرض می‌کند که اجازه بده، همین جا کارش را تمام کنیم زیرا او از ریشه‌های این فتنه است. حبیب ابن مظاهر کاملادرست می‌گفت زیرا تا وقتی که شمر به کربلا نیامد و پیام از  عبیدالله ابن زياد  نیاورد که ای عمر ابن سعد یا جنگ را آغاز کن یا سپاه را به شمر واگذار، عمر سعد به قول خودمانی، دست دست می‌کرد و آغاز جنگ را به تأخیر می‌انداخت و از نظر منطق انسانی و زمینی معمولي جنگ ، چه بسا  اگر همان دم شمر را به تیری از پای در می‌آوردند، سرنوشت عاشورا می‌شد ولی می‌دانید پاسخ آن پیشوای آزادگان چه بود؟ فرمود: من نمی‌خواهم آغازگر جنگ باشم. حکایت مسلم ابن عقیل علیه‌اسلام را هم همه شنیده‌ایم. او می‌توانست در منزل جناب هانی ابن عروه،  عبیدالله نفرین شده را که در ظاهر به عیادت‌ هانی آمده بود، ترور کند و در نتيجه  کل پرونده به لحاظ دو دو تا چهارتای ما آدمیزادگان، همان‌جا مختومه می‌شد ولی  این کار را نکرد و استدلالش آن روایت نبوی بود که در اسلام ترور نداریم.

من می‌گویم که جناب مسلم ابن عقیل این روایت را به عنوان یکی از استدلال‌های ممکن برای خودداری‌اش از ترور ابن‌زیاد، طرح کرد والا اصل ماجرا این است که منطق امام حسین - علیه‌السلام – این بود که آغازگر جنگ نباشد و مسلم ابن عقیل این را می‌دانست و  بسا كه حضرت امام - علیه‌السلام – به او در اين زمينه سفارش کرده بوده‌اند.

باز می‌گردم به سر سخنم؛ داشتم می‌گفتم که به آن خویشاوند عزیزم چه پاسخ دادم.  به او گفتم: بر حق بودن امام حسین و آگاهی آن حضرت به حقانیت راهش و درستی تصمیمش به جای خود و رنج عظیمی که او و همراهان رشیدش در آن روز برخود هموار کردند، به جای خود؛ پس این استدلال شما دلیل نمی‌شود که دوستداران آن حضرت، از یادآوری آن واقعه متأثر نشوند زیرا نفس یادآوری آن واقعه آن مصائب آسمانفرسا و طاقت‌سوز را پیش چشم می‌آورد و طبیعی است که دل آدم بشکند و گریه‌اش بگیرد هر قدر هم دلت قرص باشد که آن بزرگوار پیروز بوده است و شکست را قاتلان او خورده‌اند نه او ؛ و اگرچه مثل روز برايت روشن‌تر باشد كه آن‌كه در روز دهم محرم سال شصت و يكم هجري مرد ، يزيد و عبيد الله و ابن سعد و شمر و سنان و خولي و حرمله بوده‌اند و آن كه هميشه زنده است ، همان عزيز بزرگواري است كه تشنه‌لب سرش را بريدند كنار آب روان...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

نامش بر لب ، ذكر مكرّر ، ما را

يادش در دل ، رزق مقدّر ، ما را

الله الله ما كه آيينه شديم

دنيا ز شما و نور حيدر ، ما را


الله ، تهي كرد ز چون و چندت

زان معدن تسليم و صفا آكندت

انوار الهي به دلت تابيده

كاين‌گونه سكوت مي‌كند خرسندت


درباره برخي شبهات – قسمت اول


اين روزها از اين گوشه وآن گوشه، پرسش هايي حول و حوش تاريخ عاشورا و كم و كيف آيين هاي عزاداري به گوش مي رسد. اين شبهه ها گاه بديهيات تاريخي را نشانه مي رود. به نظر مي رسد كه فضاي سياست زده ايران معاصر و اصرار برخي بر سياسي كردن همه چيز و گره زدن كليه امور مقدس به مسائل روز، باعث واكنش افراطي قشري از تحصيل كردگان جامعه شده است. چندي پيش يكي از همين عزيزان كه خويشاوند من است و مي دانم كه فردي است معتقد، شبهاتي را با من درميان مي گذاشت حاكي از اينكه اصلاً امام حسين(ع) و همراهانش تشنگي نكشيده اند و اين از مجعولات روضه خوان هاست. استدلال مي كرد كه كربلا اصلاً بيابان نيست، جلگه است و رودخانه از آن جا مي گذرد، كلي درخت نخل در عكس هاي امروز كربلا ديده مي شود، هزار سال پيش زمين خنك تر از الآن بوده است  و مي‌شود تصور كرد كه كربلا از امروزش هم سرسبزتر بوده است . بنا بر اين  در روز عاشورا گرمايي آنچناني وجود نداشته است . تازه از همه اين ها گذشته، امام حسين(ع) و حضرت عباس(ع) مي توانسته اند قدري بيشتر اسب بتازند و از جايي دورتر آب بردارند ، به فرض هم كه لشكر يزيد بخشي از ساحل رود را سد كرده بوده اند، همه ساحل رود فرات كه غير قابل دسترس نبود؟ پس با اين تفاسير، روضه عطش ساختگي است.

وقتي آدمي با چنين پرسش هايي مواجه مي شود، پيش از پاسخ، خار حرمان و حسرت را احساس مي كند كه چگونه در دلش مي خلد.  حرمان و حسرت بر اینکه  نفور کردن و گریز دادن جوانان از انقلاب و جمهوری اسلامی به جایی رسیده است که  تركش‌هايش به اعتقادات سنتي هزار ساله و بدیهیات تاریخ مقدس هم می‌گيرد اما  ما هنوز در کش و قوس فحش دادن به فتنه‌گران و ساکتین فتنه و ترّهاتي از اين قبيل مانده‌ايم

به او پاسخ دادم  اولا جلگه‌ای بودن یک اقلیم، دلیلی بر گرم نبودن آن نمی‌شود و مثال آن، بسیاری از مناطق جنوب ایران است. ثانیا اردوگاه امام حسین – علیه‌السلام – در محاصره بود ثالثا از هر نقطه رودخانه نمی‌شد آب برداشت  همان‌طور كه الآن هم نمي‌شود براي آشاميدن از هر جاي رودخانه آب برداشت ؛ كلماتي مثل آبشخور در زبان فارسي و منهل در زبان عربي براي همين وضع شده‌اند كه دلالت كنند بر نقاط خاصي از يك رودخانه يا نهر آب كه مي‌شود از آن آب برداشت . رابعا وقتی درحالت جنگ و گریز هستی و در محاصره‌ای، نمی‌توانی از حدی بیشتر از اردوگاه خود دور شوی حتي  اگر در اوج بی‌آبی باشی زیرا احتمال فاجعه‌های بدتر می‌رود.

خامسا اصل قضیه بی‌آبی و تشنگی مربوط می‌شود به ساعاتی از صبح روز عاشورا  به بعد؛  بنا بر شهادت مقاتل معتبر، حتی شب عاشورا هم آب در خیمه‌گاه شریف بوده است، نشان به آن نشان که روایت می‌کنند که برخی از اصحاب امام حسین – علیه‌السلام – آن شب، با سهم آبي كه در اختيار داشته‌اند ، غسل شهادت کرده‌اند ؛ البته درآن روزگار، اصولا با کمترین مقدار آب  ، غسل مي‌كرده‌اند چنان که در روایتي از حضرت رسول – صلی‌الله علیه و آله – ، كسي كه با بیش از یک من آب (یعنی سه لیتر آب) غسل کند، مورد سرزنش قرار گرفته  است

از ساعاتی پس از اذان صبح، آب در خیمه‌گاه شریف تمام شده است. بنابراین باید دفت کرد که چه بر سر آن بزرگواران رفته است که خود مساله تشنگی ، به یکی از ابعاد ناراحت‌كننده  واقعه تبديل شده است . نکته نخست ،  وجه ناجوانمردانه این کار است؛ کاری که کافر با کافر نمی‌کند بلکه آدمی با سایر جانوران روا نمی‌دارد، چنانکه یکی از این اشقیا خطاب به امام حسین - علیه‌السلام – گفت که چرندگان و درندگان بیابان را می‌گذاریم از این آب بخورند اما تو را نه، می‌خواهم بگویم که خود آنها هم با کمال بدذاتی و خباثتی که از اولاد زنا انتظار می‌رود، می‌دانستند چه می‌کنند و وقوف داشتند به این که با این کار بیش و پیش از جنبه فیزیکی آن که رنج تشنگی است، دارند دل امام حسین – علیه‌السلام – و خانواده‌اش و آن بچه‌های معصوم را می‌سوزانند. ( زهی خیال باطل که آنان داشتند و چه گواهی بر شکست آنان بهتر از آن جمله  حضرت زینب - علیه‌السلام – که فرمود: ما رأیت الا جمیلا من جز خداوند جمیل و زیبا هیچ چیز ندیدم. ) نکته دوم این است که آن عزیزان، درحال نبرد بودند و در کشاکش  جنگ و گریز و زخم و خونریزی و در این حالت ،  تشنگی  دهها و صدها برابر می‌شود نکته سوم این است که آمی درحال هیجان و استرس، نیازش به آب چندين برابر مي‌شود.

 در نظر بگیريد کودکانی را که نباید از خیمه‌ها بیرون  بیایند ؛ خیمه‌هایی که بنابر گواهی مقاتل معتبر، با ریسمان به هم وصل شده بودند و پشتشان هم به شکل هلالی خندق کنده شده بود و در خندق از ساعتی پیش از آغاز جنگ، خار و بوته و هیزم افکنده بودند و آتش زده بودند تا مبادا آن حرامزادگان آكنده‌شكم  از پشت به زن و بچه هجوم ببرند، گرمای اواسط مهرماه منطقه گرمسیری و نسبتا شرحی کربلا را هم بیفزایید و از همه مهمتر هلهله و حشیانه چند هزار دشمن درنده خوی وقیح را و سوگواری زنانی که را که مادران و خواهران این کودکان بوده‌اند برجنازه‌های پاره پاره مردانی که پدران و برادران و عموها و پسرعموهای این کودکان بوده‌اند؛ در چنین حالتی این کودکان را چگونه می‌شود از فرجام قطعی  جنگ منصرف کرد و به چه شیوه‌ای و با چه شگردی و به كدامين ترفند می‌شود کاری کرد که آنها این صحنه‌ها را نبینند و آن صداها را نشوند؟ آیا خیمه‌ای مخصوص نگهداری و سرگرم کردن کودکان در نظر گرفته شده بود؟ آیا همت و توجه برخی از بانوان خیمه گاه شریف تا پیش از لحظه عروج امام حسین - علیه‌السلام – معطوف به نگهداری و سرگرم کردن بچه‌ها بوده است؟  تا آنکه آن لحظه فرا برسد که شاعر گفته است:

عصر ماتم زده عاشوراست *

کاری از دست کسی ساخته نیست

به فرض هم که خیمه‌ای برای نگهداری و سرگرم کردن کودکان در کار بوده و به فرض هم که برخی از بانوان بزرگوار حرم حسینی، علیرغم تکان‌ها و تنش‌های ثانیه به ثانیه آن روز، از بچه ها پرستاری می‌کرده‌اند و می‌خواستند و تلاش می‌کردند  كه سر آنان را گرم کنند،‌آیا با چه وسیله‌ای؟ آبی بود؟ غذایی بود؟ (که اگر غذايي هم بود به خاطر بی‌آبی نمی‌شد به بچه‌ها داد تا مبادا تشنه‌تر شوند) . فضایی برای بازی بچه‌ها وجود داشت؟ اصلا آن بچه‌ها  اگر از بني‌هاشم بودند ،؛ خون  پیامبر و مولا علی  در رگ‌هايشان بود و اگر از فرزندان اصحاب امام حسين بودند ، خون بزرگترین مردان آن روزگار از اصحاب پیامبر و جنگاوران بزرگ کوفه و بصره و یمن درخونشان بوده. آيا چنين كودكاني از چنان نسلي ، زیر بار شگرد و شیوه و ترفند براي منصرف شدن حواسشان  می‌رفتند؟ چنان بچه‌هایی را  اصلا می‌شد در آن بحبوحه سرگرم کرد؟

 این بچه‌ها آدمیزاد بودند و هرقدر هم که بچه  شیربه شیر برود، آخر بچه بودند و دیدن ان همه مصیبت ،  در یک روز ، چه حجمی از هیجان درد بر قلب این کودکان وارد می‌کرد و آب، آب، آب که عنصر تسلی بخش و تسکین دهنده هیجانات عصبی و روانی است  ، كجا بود ؟  بزرگترها دم فرو بسته بودند و تشنگی را مثل بار امانت می‌کشیدند ولی بچه‌ها شايد  ناله العطش را بهانه کرده بودند و شايد  این کار ناخودآگاه صورت می‌گرفت تا مثلا به روی خودشان نیاورند که آنها هم می‌دانند اینجا چه خبر است و چه می‌گذرد. اینها همه قابل حدس و قابل درک است.

این توضیحات را که برای آن خویشاوند عزيزم  دادم، قدری راضی شد ولی بلافاصله شبهات بعدی را یکی پس از دیگری در میان می‌گذاشت و من در دل می‌گریستم بر غربت امام حسین - علیه‌السلام –  كه دشمنان آن خاندان پاك از يهود و نصارا و بدتر از يهود و نصارا يعني  وهابی‌ها و بهایی‌ها از یک طرف ودوستان نادان و نااهل از طرف دیگر، کاری کرده‌اند  كه  ما امروز حتی با برخی از جوانان معتقدمان باید درباره اولیات و بدیهیات تاریخی بحث کنیم. در ادامه ، قدری درباره برخی از این شبهات، سخن خواهیم گفت.

* بيت آخر از غزلي سروده جناب آقاي علي شمس عليزاده ، شاعر پيش‌كسوت كرمانشاهي

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

۱

رسيدن اين سیب

به رسايي صداي تو بسته است

 خورشيدا  ای خورشید

 

۲

و تنها پرتوي آبي مي‌ماند

پس از مرگ ابر

 

۳

كار فرياد بالا مي‌گيرد

هر بار كه دريا

نزديكي خاك را حس مي‌كند

 

۴

مهي سپيد بر آرامش دريا

 ساعتي ديگر

شايد برخيزد باز

با طوفاني در چشم و باراني در دهان

 

۵

اين همه رنگ در رگ خاك چه مي‌كرد؟

تو به گل‌ها از وريد و شريان نزديكتري

 خودتي

 

 

 

ملاحظاتی بر سفرنامه حج جلال آل احمد

به جستجوي برادر

 

 

جلال آل احمد «خسي در ميقات» را در سال 1343 پس از انتشار «غرب‌زدگي» نگاشته است. اين سفرنامه حج ، مربوط به دوران چهارم زندگي اوست بدين ترتيب كه دوره اول با متر و معيار پدر به جهان مي‌نگريسته و به نجف اشرف هجرت كرده و مشغول تحصيل علوم ديني شده. دوره دوم توده‌اي شده . دوره سوم به همراه خليل ملكي و داريوش آشوري از حزب توده منشعب شده و سرانجام دوره چهارم به گزارشي از نسبت ميان سنت و تجدد رسيده.حاصل اين دوره آخر كتاب‌هايي از قبيل «غرب‌زدگي»، «در خدمت و خيانت روشنفكران» و «نون والقلم» است. آل احمد در اين دوره اخير زندگي‌اش هرگز به يك شخصيت متشرع يا حتا مذهبي تبديل نشد و نيز ساده‌انگاري است اگر فكر كنيم از آثار دوره چهارم زندگي او چيزي فراچنگ مي‌آيد مناسب حال حاميان نظري و عملي نظام جمهوري اسلامي ؛ همان‌طور كه اين انگاره درباره مرحوم دكتر علي شريعتي درست نيست. به عبارت ديگر به همان ميزان كه از خلال آراء و نظرات اين دو نويسنده ، مي‌شود گزارش‌هايي از دين ،تاريخ ،  سنت ، مليت و نسبت ما با غرب استخراج كرد كه با گزارش نظريه‌پردازان نظام جمهوري اسلامي سازگار يا نزديك باشد ، امكان برداشت ها و دريافت‌هايي از آثار اين دو تن وجود دارد كه  خواننده را به يك روشنفكر منتقد معترض عصبي و ستيهنده بدل كند؛ اين ظرفيت به‌راستي در آثار اين دو نويسنده هست و تجربه هم همين را نشان داده است يعني در ميان طرفداران آل احمد و شريعتي هم حزب  اللهي‌هاي تحصيل‌كرده پر و پا قرص مي‌بينيم هم مخالفان جدي نظام.

در مورد جلال ، دو مساله وجود دارد ؛ يكي تاثيري است كه قلم او از نظر القاي يك منش خاص بر خواننده دارد. جلال آل احمد بزرگي‌اش در عالم نويسندگي به اين است كه نه تنها صاحب رويكردي شخصي است در مشاهده و گزارش پيرامونش  ، اسلوب نثر او نيز شديدا و حتا بيشتر از خود مادّه و ملات نوشته‌اش آن روحيه را كه منشا آن رويكرد شخصي است ، درخواننده مي‌دمد. رويكرد شخصي او اين است كه زير بار هيچ چيز نمي‌رود مگر وقتي كه خودش آن را تجربه كرده باشد يا دست‌كم گزارشي يعني تفسير و تاويلي متناسب با جهان ذهني خودش از آن به دست آورده باشد . او در اين مسير ابايي ندارد از اين‌كه گزارش‌هاي نهايي‌اش از اجزاي يك روند يا برآيند ، از يك متد يا از يك چهارچوب نظري يگانه برنخاسته باشند و حتا احيانا متناقض از آب درآمده باشند. مهم براي او تداوم منش نقادانه و مبتني بر درك و دريافت شخصي است . اسلوب نثر او نيز كاملا با اين روحيه متناسب است . نثري شديدا فردگرا و مبتني بر لحن و لهجه شخصي خودش تا جايي كه براي حفظ اين لحن و لهجه شخصي از كنار بسياري از قواعد يا عرفيات سليس‌نويسي و فصيح‌نويسي نثر فارسي حتا نثر معاصر فارسي بي‌اعتنا مي‌گذرد . در عين حال اين نثر نثري است خودماني و به سرعت خواننده را با خود همراه و همراز مي‌كند يعني در مواجهه با اين نثر ، يا به سرعت آن را پس مي‌زني يا علي الاغلب ، احساس  نزديكي با نويسنده به تو دست مي‌دهد ؛ هنر او اين است كه در همان حال آن صداي مشرف بر متن ، آن لحن غالب بر مخاطب كه احيانا حالت تك‌گويي پيدا مي‌كند ، همانا صداي خود اوست . اين اقتدار نويسنده يا شاعر بر مخاطب از مشخصه‌هاي ادبيات متعهد و روشنفكرانه دهه‌هاي چهل و پنجاه است ولي چنان‌كه گفتيم هنر آل احمد در خلق يا اگر دقيق‌تر بگوييم كشف اسلوبي از نثر است كه فاصله عاطفي نويسنده با مخاطب را به حداقل مي‌رساند، نثري كه تكانه‌هاي هيجاني آل احمد را مثل نبضي زير انگشت ، ملموس مي سازد  و بدون آن‌كه به ورطه احساسات بلغزد ، نهايت حساسيت را در خواننده ايجاد مي كند و اين نكته‌ ، غوري دارد بس عظيم ؛ متني كه احساسات را برمي‌انگيزد ، تكيه اش بر عنصر عاطفه است و بس ولي متن حسّاسيت‌برانگيز ، متني است كه خواننده را با خود درگير مي‌كند آن هم نه فقط با ادراكات عاطفي بلكه خواننده را از زاويه ديدي ديگرگونه و آشنايي‌زدوده  روياروي موضوع مي‌نشاند و در اين حالت ، برانگيخته شدن عاطفه ، حاصل  اين زاويه ديد ويژه است نه صرفا حاصل دست گذاشتن بر گرانيگاه ها و گره‌گاه هاي عاطفي او ؛ مخلص كلام آن‌كه در متن حسّاسيت‌برانگيز ، تاثر عاطفي توام با آگاهي و گواهي جديدي است كه متن در قبال موضوع به خواننده موهبت مي كند و چه بسا لحن نويسنده در چنين متني به ظاهر اصلا لحني گرم وعاطفي نباشد و در مورد جلال آل احمد اين گونه است . پرهيبي كه از او در ذهن مخاطب –مخاطبي كه فقط از طريق متن با آل احمد آشنا بشود- نقش مي‌بندد ، چنين است : عصبي ، ريزبين و تيزبين ، اهل فكر و تامل و سخت و استوار و مصر بر نظرگاهي كه دارد ، مغرور و اهل مضحكه و در عين حال حرص‌بخور و دلسوز و حساس . به هم برآمدن اين دو صفت به ظاهر متضاد اخير در او، در گزارش‌هايي كه او  از روز و روزگار مردمانش ارائه كرده ، به اين صورت بازتابيده كه سردي طنز و طعن و تسخر در كنار شوري غريب و نيازمندانه براي فهم  موقعيت‌هاي دشوار و متناقض ديده مي‌شود ؛ اين موقعيت ها در آن واحد هم در او واكنشي از جنس طنز ايجاد مي‌كنند كه معمولا با زباني نيش‌دار و گذرا ادا مي‌شود هم او را به تامل در حوالي و حواشي انسان شرقي و جهان سومي و به‌طور خاص، انسان ايراني برمي‌انگيزند ، انساني كه  در برزخ سنت و تجدد وامانده است و اين آخري يكي از مهم‌ترين جنبه‌هاي كتاب خسي در ميقات است :  به يكباره همه موجوديت سنتي كشورهاي اسلامي كه نيز جهان سومي هستند در اين سفر پيش چشم كاونده او قرار مي‌گيرد و بارها و بارها در گزارش برش‌هاي  اين سفر ،  دوگانه «طنز و تامل» ساختار روايي /تحليلي كار را سامان مي‌دهد.

جلال آل احمد  در انتهاي  كتاب ، انگيزه اين سفر را چنين عنوان كرده است :

« روشنفكر جماعت در اين ماجراها دماغش را بالا مي‌گيرد و دامنش را جمع مي‌كند كه : «سفر حج؟ مگر جا قحط است؟» غافل از اين‌كه اين يك سنت است و سالي يك ميليون نفر را به يك جا مي‌خواند و به يك ادب وامي دارد و آخر بايد رفت و بود و ديد و شهادت داد كه از عهد ناصرخسرو تاكنون چه‌ها فرق كرده يا نكرده...

ديگر اين‌كه اگر اعتراف است يا اعتراض يا زندقه يا هر چه كه مي‌پذيري ، من در اين سفر بيشتر به جستجوي برادرم بودم –و همه آن برادران ديگر- تا به جستجوي خدا كه خدا براي آن‌كه به او معتقد است ، همه جا هست »

و اما اين برادر كه باشد؟ :

« امروز صبح جوانك سياهي آمده بود به ديدن حمله‌دارمان . از« نخاوله».(به قول محدث،يعني نخل‌كاران يا نخل‌بندان...) و برادر مرا مي‌شناخت كه سزده سال پيش هم در اين مدينه مرده . نماينده مرحوم بروجردي بود اين‌جا... اقليت شيعه اهل مدينه كه برادرم مامور روحاني ميان ايشان بود و دو سال بيشتر دوام نياورد و در همين بقيع خاكش كردند. فردا سراغ قبرش خواهم رفت»

و فردا سراغ قبر برادر مي‌رود:

« صبح رفتم بقيع. آفتاب كه مي‌زد من اثر سنت را در خاك مي‌جستم و قبل از همه اثر برادرم را اما هيچ اثري و علامتي . وقتي گور چهار امام شيعه و گور عثمان و زنان و فرزندان پيغمبر بي‌نشان افتاده ، برادر من ديگر كيست؟ اكنون ذرّه بي‌نشان خاكي در اين سفره سنت...»

 سپس در يك آمد و شد ذهني و با پيش كشيدن سوال‌هايي تلاش مي‌كند كه حتا خوش‌بينانه انگيزه‌هاي وهابيان را از تخريب قبور بقيع تحليل كند  و سپس دوباره ذهنش به سر وقت برادر مي‌رود:

«مشغول به اين فكرها قدم مي‌زدم و ياد برادرم افتاده بودم كه به چه خون دلي توانسته بود دور گور چهار امام را فقط سنگ‌چين كند و چه عكس ها كه از ماجرا گرفته بود و چه گلي كه خود به دست ماليده بود و چه غيرمنتظر بود خبر مرگش كه در تهران به ما رسيد و آن روز چه فحشي به پدرم دادم و چه كفرها كه نگفتم ...»

 و در ادامه، اطلاعات ديگري از برادر و نشانه‌هايي ديگر از حضور او در مدينه ، حضوري كه اكنون در عالم واقع به غياب بدل شده ولي برادر در جلال قدم مي زند و زندگي مي‌كند:

« امروز اين احمد ابن وائل آمده بود سراغمان . پيشكار برادرم بوده يا راهنماي محلي او وتا لحظه دفن با او. مردي است سياه و دراز و قبراق و پنجاه ساله و بذله‌گو. او هم نمي دانست برادركم به چه دردي مرده . شب جايي مهمان بوده و صبح زنش او را خبر كرده كه خودت را برسان امّا كار از كار گذشته بوده.»

 و جلال با اين گزارش از مرگ او و ابهامي كه سايه بر مرگ او انداخته ، آيا نه اين است كه نانوشته مي‌خواهد همان چيزي را القاء كند كه خود و خانواده‌اش بوي آن را استشمام كرده بوده اند و بعدها خبرش را ولو آن‌كه هيچ مؤيد قطعي بر درستي آن نداشته‌اند ، شنيده بوده‌اند و دلشان مي‌خواست كه آن  را بپذيرند؟:

« خبر مرگ برادر بزرگم كه از مدينه رسيد پدرم بلند گفت : « لا اله الا الله » و ديگر هيچ. حتا گريه نكرد اما مدام مي‌گفت:«لا اله الا الله» نه يك دفعه نه ده دفعه...و اين قضايا بود تا زن و بچه برادر از مدينه آمدند و دانستيم كه ناگهاني و به مرضي ناشناخته مرده. شبي رفته بود مهماني به خانه يكي از نخاوله و دير برگشته بود و خوابيده بود و صبح ديگر برنخاسته بود.همين.اما مگر كسي باورش مي‌شد؟ تا عاقبت گير آمد. مستمسك گير آمد:«فلاني كه از كربلا آمده بوده از فلان ديگري كه از مدينه برگشته بوده نقل كرده بوده كه فلاني را ...چيزخور كردند» و چه زود قضيه پيچيد»

مجله آرش ، شماره 18 ، از مقاله آل احمد با عنوان « درباره صمد بهرنگي»،تهران،1347

و نقل مستقيم شاعر ارجمند معاصر آقاي حسين مهدوي سعيدي(م.مؤيّد) از پدرش فقيه فقيد آيت الله شيخ محمدمهدي لاهيجاني ، ما را بيشتر و نزديكتر با شمايل اين برادر آشنا مي‌كند:

« آقاي بروجردي پيغام داد يكي برگزيده شود و به نزد سادات نخاوله در مدينه برود.چند روز بعد آسيّد محمدتقي به من گفت : مي‌خواهم خودم بروم؛ بروم؟ گفتم : مي‌خواهي برو اما ممكن است كشته شوي. گفت : بدم نمي‌آيد كشته شوم»

حسين مهدوي سعيدي (م. مؤيّد) ، نرگس هنوز، صفحه 397 ،  تكا، تهران ، 1388

و اين احمد ابن وائل براي فردا ناهار آنها را يعني جلال و خواهرزاده‌اش جواد را دعوت مي‌كند و جالب است كه جلال  از خانه او هم بوي برادر را مي جويد :

« ظهر مهمان بوديم.خانه علي ابن وائل. خانه‌اي قديمي و تمام از گل. در محلّه نخاوله و با همان ادب قديم . تنها ابزار مدرن(!) در آن خانه ، يك بادبزن سقفي بود و يك لامپ دراز مهتابي و يك طبق ميوه پلاستيكي. انگور و موز و سيب. از در يك‌لت و كوتاه خانه كه وارد شديم ، دالاني بود تاريك و خنك كه چراغ را روشن كردند و صفّه‌اي در دست چپ. شاه‌نشين مانند و يك متري از زمين بلتدتر و مهمان‌خانه ؛ اما هيچ بويي از برادرم.»

در همان مدينه كسي را كه درمي‌يافته از نخاوله است ، آشنايي مي‌داده و سخن را به برادر مي‌كشانده :

 « عصر رفتم سراغ يكي از باغ‌هاي حومه مدينه ؛ شرقي محل اقامتمان. براي استحمام . پاي موتورهاي آب . اسكناس يك ريالي به دست، در زدم . جوانكي آمد. كوتوله و آفتابه به دست .« و السلام عليك ؛ جئت للاستحمام» خنده‌اي كرد و بعد « تفضل » كه اسكناس را دراز كردم. نگرفت . گفتم : چرا؟ معلوم شد شيعه است . گفتم : از نخاوله‌اي؟ گفت : آري ؛ اما سياه نبود و مختصركي فارسي مي‌دانست. عين همه آدم‌هايي كه در يك محيط زيارتي دو كلمه‌اي از زبان‌هاي بيگانه را مي‌آموزند و بعد ، انكشف كه برادرم را مي‌شناسد و احوال پسرش را مي‌گرفت. در سنّي بود كه مي‌توانست همبازي‌اش بوده باشد و اسمش عباس »

ذهنش تا وقتي كه در مدينه است به مجرد كوچك‌ترين چيزي بازمي‌گردد به غيابي كه  حس مي‌شود و اين به خاطر حضوري است كه ياد برادر در او دارد :

«  و اما گرما ؛ آن‌قدر هست كه امروز با سه تا كاسه آب كه به مداراي تمام به سرم ريختم-كه مبادا از كناره‌هاي حمام نشت كند و برود زير بساط هم‌سفرها- انگار بهترين دوش‌هاي آب سرد را گرفته‌ام و پس تابستان اين‌جا چطور است؟ پس برادركم براي مردن در اين شهر هيچ علت ديگري لازم نداشته »

مي‌بينيم كه مثل بسياري از داغ‌ديدگان كه تا مدت‌ها پس از فاجعه در شوك به سر مي‌برند و شايد تا آخر عمر از اين بهت‌زدگي بيرون نيايند ، هنوز پس از سيزده سال ، مرگ نابه‌هنگام برادر را هضم نكرده و حالا كه در جغرافياي فاجعه قرار دارد ، ذهن تحليلگر و كنجكاوش ، به چپ و راست مي‌زند تا مگر چيزي بيشتر و مشت‌پر‌كن‌تر از چگونگي فاجعه درك كند.  

چرا حضور برادر در اين سفرنامه اين همه پررنگ است ؟

فعلا اين  سوال رها مي‌كنيم و مقدمه دومي را مي‌آغازيم تا دوباره به همين سوال  برسيم .

تحليل‌هاي اجتماعي ،  تاريخي و سياسي نويسنده ،  آشكارا رنگ  نگاه يك روشنفكر را به اين سفرنامه زده است  با دغدغه‌هايي مابين بومي‌گرايي فارغ از ارزش احسان نراقي و بازگشت به خويشتن متراكم شده از ارزش‌هاي ايدئولوژيك شريعتي .  ( در اين زاويه است كه اين سفرنامه از سنت سفرنامه‌هاي حج فاصله مي‌گيرد) در كنار اين تحليل‌ها  ، تاويل‌هايي كه نويسنده از مناسك حج به دست داده است ( و اين در چهارچوب سنت سفرنامه‌هاي حج مي‌گنجد ) التقاطي است از زمينه‌هاي اسطوره‌شناسي ، جامعه‌شناسي دين با رويكرد نظريه تكامل اديان از  مبدا  آيين‌هاي بدوي ، تاريخ اديان ، عرفان و حتا كاركردگرايي و نوعي نگاه واقع‌گرايانه پراگماتيستي و نويسنده هر جا و در هر مشاهده‌اي به فراخور حالي كه در آن لحظه داشته و تداعي و يادآوري داشته‌هاي ذهني‌اش ، بر يكي از اين زمينه‌هاي تاويلي رانده است و بعضا نتيجه‌ها متناقض از كار درآمده‌اند . نقطه اوج و مي‌شود گفت منظر كلاني كه بر همه چشم‌اندازهاي تاويلي او از مناسك حج در اين سفرنامه اشراف دارد ، آشكارا از يك حسّ  عرفاني مايه گرفته است :

« ... و يكراست آمديم . تنها با يك توقف در «رابغ» و يكي هم همان اوايل حركت در مسجد « حلفه» براي محرم شدن. در تاريكي شب و نه آبي نه مستراحي و در شعاع نورافكن اتوبوس تطهيري كرديم.لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستاره ها چه پايين و آسمان عجب نزديك و عقرب سخت رو به رو نمايان و هي باد خورديم و هي مچاله شديم و مسئوليت پاييدن دايي پيرمرد كه چرتش مي‌برد و ممكن بود سرش بخورد به پشتي صندلي رديف پيش و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آسمان و آن ابديت ، هرچه شعر كه از بر داشتم خواندم –به زمزمه اي براي خويش- و هرچه دقيق‌تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است نه «كسي» و به «ميعادي» و ديدم كه «وقت» ابديت است »

وقتي مي‌گوييم اين تاويل بر همه تاويل‌هاي ديگر اشراف دارد به خاطر آن است كه تمام آن تاويل‌ها (از جمله تاويل كلّ مناسك حج به ملاقات دوباره‌اي با بدويّت كه بارها در اين سفرنامه تكرار شده است ) بر اساس خوانده ها و شنيده‌هاي نويسنده است ولي اين يكي ، دريافت شهودي اوست و خود او به نقص نهايي و مطلق اين قبيل تاويلات در انتهاي سفرنامه اشاره كرده است :

« ... يك آدم ، يك مجموعه زيستي و فرهنگي با هم است با لياقت‌هاي معين و مناسبت‌هاي محدود و به هر صورت ، آدمي يك آيينه صرف نيست بلكه آيينه‌اي است كه چيزهاي معيني در آن منعكس مي‌شود؛ حتا آن حاجي همداني كه هنوز پوستينش را دارد. بعد اين‌كه آيينه زبان ندارد و تو مي‌خواهي فقط زبان داشته باشي و آيا اين همان چيزي نيست كه چشم سر را از چشم دل جدا مي‌كند؟ و حسابش را كه مي‌كنم ، مي‌بينم من با اين چشم دل حتا خودم را و محيط مانوس زندگي تهران و شميران و پاچنار را هم نمي‌شناسم. پس اين چه تصويري است كه در آينه اين دفتر داده ام؟ و بهتر نبود كه مثل آن يك ميليون نفر ديگر مي‌كردم كه امسال به حج آمده بودند؟»

و اما در كنار اين دريافت شهودي و آن همه دريافت‌هايي كه- به قول شيخ بهايي- بر« اوراق كتاب‌هاي علم رسمي»(1) مبتني است ، نويسنده يك جا به تاويل  ديني خالص  از سنت نزديك شده است و آن اين است كه حج يك عبادت است و بس :

« ...سر صف كه بوديم به تشهد نشسته ، زنكي سياه‌‌پوش و بچه‌اش در دنبال ، از سر دوش مردها شلنگ‌زنان مي‌رفت به طرف حجر تا با دل سير استلام كند . حرم پر بود و سوزن‌انداز نداشت و صف پشت صف ؛ اما زنك انگار كه از ميان موانع سنگي يك بيابان دارد مي‌گذرد . نه هيبتي از خانه نه حرمتي براي صف نماز مردان و ديدم كه صاحب‌خانه اوست و نمي‌دانم چرا ياد آن داعي قبادياني افتادم. آن بزرگترين برادر كه از حوزه اقتدار خلافت بغداد به اين جا آمده بود تا اثر فاطميان را بجويد و اسماعيليان را و برمي‌گشت تا در گوشه‌اي از آن حوزه اقتدار ، تخم قيامي بكارد و زير جل بساط آن خلافت را دست‌كم در خراسان بروفد و بعد، ياد آن برادر بزرگتر افتادم كه تني بود و من به همان اندازه كم ديدمش كه آن بزرگترين را ؛ كه آمده بود اين‌جا تا در حوزه اقتدار وهابي‌گري ، الباقي تشيع را زنده نگه دارد و اكنون تنها خاطره‌اي در تو و اما تو ، اين برادر كهترين ، تو به چه كار آمده‌اي؟ تا در حوزه اقتدار «آرامكو» الباقي يك سنت را بجويي؟ و ببيني كه اين كعبه صخره‌اي است كه در برابر هر سيلي مقاومت خواهد كرد؟ و اصلا چه احتياجي به اين همه دعوي؟ مگر نديدي كه صاحب اين خانه آن زن بود؟ و راستي او به چه كار آمده بود؟ كه چنين بي‌محابا حضور زنانه خود را از ميان صفوف بسته مردان به نماز نشسته تا پاي حجر مي‌كشيد؟ و ديدم كه به برآوردن تنها يك حاجت اين زن(شكايتي از هوويي يا آرزويي براي سعادت فرزندي يا شفا جستني براي بيماري و الخ...) مي‌ارزد كه كعبه قرن‌هاي قرن همچو ديوار ندبه‌اي تكيه‌گاه هر خسته‌اي باشد براي اين بشريت تنها مانده درمانده به فقر و ظلم و نابساماني.»

اين‌جا كه جلال آل احمد خود را و برادر بزرگتر تني را و برادر ناتني ،  بزرگترين سه برادر يعني ناصر خسرو را در سه قاب و با سه نقطه عزيمت متفاوت از يك جنس مي‌بيند و هر سه‌شان را  نمونه‌هايي از شخصيت يك روشنفكر در داخل يك سنت استمرار يافته تاريخي-اقليمي تلقي مي‌كند ، دست‌ها را در برابر حقيقت جوهري دين و گوهر همه سنت‌هاي ديني بالا مي‌برد كه همانا ايمان ساده‌دلانه و اعتماد راستين و بسيط  عوام به امر قدسي باشد و نسبتي كه  بنده مضطر با آستان قدرت مطلق و اختيار محض و شفقت بي‌پايان برقرار مي‌كند و به راستي نويسنده مي‌بيند كه رمز تداوم اين سنت حج كه موضوع سفر و سفرنامه اوست و همه سنت هاي ديگر ديني ، در تداوم و توالي نسل به نسل اين نياز و اين ربط و نسبت با امر متعال در نوع بشر است و اين ، فارغ از همه دغدغه‌هاي روشنفكرانه و انقلابي نخبگان ، قرن به قرن و هزاره در هزاره  ادامه دارد  و خواهد داشت : « ... كه اين كعبه صخره‌اي است كه در برابر هر سيلي مقاومت خواهد كرد؟ و اصلا چه احتياجي به اين همه دعوي؟ »

حال آن  سوال را يك بار ديگر تكرار مي‌كنيم و البته از لوني ديگر : اگر فرض بگيريم -و ناچاريم از اين فرض چون او را راستگو مي‌دانيم –جلال همان طور كه خودش در آخر سفرنامه گفته ، در اين سفر به جستجوي برادرش بوده ، چرا نام اين كتاب را «خسي در ميقات» گذاشته و نام آن را « در جستجوي برادر» نگذاشته ؟

يك جواب را با ملاحظه بند نقل شده در سطور گذشته درمي‌يابيم : در برابر حقيقتي كه فارغ از ذهنيات و آرمان‌هاي نخبگان مسلمان ايراني ،  متن واقعيت را پر كرده است و حضورش در كالبد اين سنت‌ها هميشگي به نظر مي‌رسد ، من و برادرم و ديگر برادران كجاييم؟

و اما جوابي ديگر؛

برادر به اين سرزمين آمده با آگاهي به اين‌كه ممكن است كشته شود و نه تنها شبيه آن برادر ناتني بزرگتر سفرنامه اي از خود به جا ننهاده بلكه به مرگي نابه‌هنگام و مبهم مثل رازي سربسته رفته است و قبرش هم پيدا نيست و جلال اين برادر تني را همان‌قدر ديده كه ناصرخسرو را و اين شمايل مرگ‌آگاه شهيدواره حتا هنوز هم براي جلال معماست و در مدينه به بوي او مي گردد و هيچ نمي‌يابد  . بازگشت جلال در دوره چهارم زندگي‌اش به ارزش‌هاي بومي ، بيش از هر چيز بازگشت به سنت خانوادگي است كه نشانگان  كودكي او همه در چارچوب آن سنت خانوادگي بر ذهنش مرتسم شده‌اند و فراموش نكنيم كه جلال يك هنرمند است و به ياد بياوريم كه هنرمند چه نسبت بنياديني با كودكي دارد و از اين جا و با ملاحظه اين خاستگاه خانوادگي درمي‌يابيم كه چرا جلال در پروژه بازگشت به سنتش دست روي قشر روحانيت  آن زمان مي‌گذارد به عنوان قشري كه كمتر از ساير اقشار از غرب‌زدگي و تجدد آسيب ديده است : پدري كه از علماي معتبر تهران است آن‌قدر كه امام خميني در  مجلس ختمش حاضر مي‌شود  و همين ديدار ، طليعه  ديدار بعدي و  نامه‌نگاري‌هاي بعدتر جلال  با امام مي‌گردد و برادري كه فضل و دانش و مردم‌داري‌اش تا بدان پايه بوده كه به عنوان نماينده آيت الله العظمي بروجردي به حجاز مي‌رود و شمردن نام ساير نمايندگان آقاي بروجردي كافي است كه بفهميم اين نمايندگان و از جمله برادر بزرگ جلال در چه سطحي بوده‌اند : امام موسي صدر در لبنان ، دكتر بهشتي در آلمان ، دكتر مهدي حائري يزدي در آمريكا ...  . آن‌گاه ، اين برادر بزرگتر( كه جلال او را همان قدر كم ديده كه ناصرخسرو را) تكه‌اي گم‌شده از تاريخ و جغرافياي شخصي جلال است و او به حجاز مي‌آيد ولي برادر را نمي‌يابد هيچ اثري از او را حتي قبرش را و اين موقعيت تمثيلي به زبان حال به جلال مي‌گويد كه اين‌جا ميقات است نه ميعاد ؛ به دنبال كسي نگرد كه اين‌جا هركه آمده است و هركه مي‌آيد خسي است در ميقات...

پاورقي:

1-

نقد دل خود بهايي آخر سره كرد

در مجلس عشق ، عقل را مسخره كرد

اوراق كتاب‌هاي علم رسمي

از هم بدريد و كاغذ پنجره كرد

* برخي از اطلاعات مربوط به زمينه‌هاي جامعه‌شناسيك دو كتاب «غرب‌زدگي» و «در خدمت و خيانت روشنفكران» را مرهون مشورت با عضو محترم هيات علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران ، آقاي دكتر قاسم زائري هستم. بدين وسيله به ايشان اداي دين مي‌كنم.


برچسب‌ها: جلال آل احمد, سفرنامه‌هاي فارسي
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

۱

چه سخت است آسمان‌ هاشور خورده‌ي قفس

درخت در باران چه كوچك است

 

۲

در واپسين بدرود به نظر مي‌رسيد صدايش تير خورده

بر آستان غروبي دلگير، در واپسين بدرود

حركاتش پير شده بود

 

۳

مردي بود كه سايه‌اش هرگز دراز نمي شد

 شبی خواب ديد كه ايستاده است يك وجبي خورشيد غروب 

به عقب نگریست

به انتظار آنكه سايه‌اش

 تا بي‌نهايت رفته باشد

از خواب پريد

و سايه‌اي در بسترش باقي ماند

سايه‌اي به رنگ خون

 

 

۴

تنها و تنها ستاره‌اي مي‌توانست بود

كه ميليون‌ها سال پس از سقوط

در هيات مردي از گودال خود برخاسته

و با پيشاني خندان، چشم خندان، لب خندان از روياي كوچه‌ي تاريك مي‌گذرد

 

 

 گفتگو با آقای سید حمیدرضا برقعی

 

اول از كارهاي جديدتان بفرماييد؟

كار جدي كه اين روزها درگيرآن هستم،  يك مثنوي است كه نزديك به ٨ ماه است  آن را شروع كرده‌ام. اين منظومه  از ولادت اميرالمومنين آغاز مي‌شود و به ليله المبيت‏، عروسي حضرت زهرا و حضرت علي، جنگ احد، غديرخم، ماجراي كوچه و بعد از آن ٢٥ سال سكوت حضرت علي و جنگ جمل و صفين و نهروان واگر توفيق داشته باشم ادامه بدهم روايت شهادت حضرت مولاست و سرانجام آن را با اشاراتي به بحث ظهور حضرت قائم خواهم بست.هنوز اين كار تمام نشده اما نيتم اين است كه  يك مثنوي روايت‌دار از كار دربيايد  و به صورت يك مجموعه چاپ شود. اين مثنوي بين غزل مثنوي و ترجيع‌بند است. زيرا در پايان هر قصه اين بيت ترجيع كه:

مي‌رود قصه ما سوي سرانجام آرام

قصه عشق ورق مي‌خورد آرام آرام

وجود دارد كه بعد از آن به قصه بعدي پرداخته مي‌شود.

تا به حال چند بيت از اين مثنوي را سروده‌ايد؟

حدود٨٠ بيت  

 

در اين 80 بيت كه تا به حال سروده‌ايد، به كجاي قصه رسيده‌ايد؟

البته برخي از اين مراحل و منازل تكميل نشده. روايت ولادت، ليله الميبت، غزوه احد و واقعه غديرخم تا حدودي تكميل شده اما موضوعات ديگر كامل نشده است و تنها چند بيت از آنها را گفته‌ام.

 

در اين كار شما قصد داريد به تاريخ منظوم بپردازيد يا تعبير شاعرانه‌اي از زندگي حضرت امير-عليه السلام- است؟

من فكر مي‌كنم كه كه بعدها بايد منتقدان ادبي در مورد كار نظر بدهند كه تا چه حد كار شاعرانه و موفق بوده. اما نيتم اين است كه يك كار بينا‌بيني  ارائه كنم.  از همان ابتدا كه به شعر  به صورت جدي پرداختم ،نگاهم به شعر اين بود كه زبان شعری‌ام يك فضاي عام‌فهم خاص‌پسند داشته باشد. يعني هم مداحان بتوانند در هيات‌ها از آن استفاده كنند و هم مخاطبان جدي شعر ،آن را  به عنوان يك كار جدي فاخر بپذيرند كه داراي آرايه‌ها و صنايع ادبي هست.

 

سئوال قبلي ، ناظر به اين واقعيت است كه سرودن شعر زندگينامه‌اي يا تاريخ منظوم در ادبيات شيعي ، سابقه دارد  مثل منظومه  الهامي كرمانشاهي درباره عاشورا يا علي‌نامه .شما چقدر به اين تجربه‌هاي قبلي نظر داشته‌ايد؟

قصد داشتم در همان فضاهاي كلاسيك كار را پيش ببرم كه با تحميديه شروع مي‌شود و با مدح و منقبت‌ پيامبر و ادامه پيدا ميكند اما ديدم كار خيلي گسترده مي‌شود . من واقعا جاي اين نوع كارها را در شعر معاصر خالي مي‌دانم خصوصا در شعر مذهبي . حوصله‌ها كم شده و بيشتر قالب‌هايي كه دوستان ما دارند كار مي‌كنند رباعي و غزل است. كمتر به  منظومه‌‌سرايي پرداخته مي‌شود. من فكر مي‌كنم دوستان شاعر بر اين گمان هستند كه مخاطب نمي‌پسندد يا اينكه حوصله شعر بلند را ندارد. در حالي كه من فكر مي‌كنم كه دوستان مداح از شعر بلند در جلسات استقبال كنند. آنجا  زمان ، بيشتر است و چه بسا شعر بلند بيشتر به كار مداح بيايداصلا مستمع آمده تا شعر بشنود . گاهي وقت‌ها شده كه ما براي دوستان مداح غزلي را مي‌خوانيم مي‌گويند كه اين كار كوتاه است و زود تمام مي‌شود. افزون بر اين،نكته ديگري هم هست ؛ در يك غزل چهار پنج بيتي باتوجه به بيت‌محور بودن غزل، زياد نمي شود روايت كرد. در مثنوي بهتر مي‌توان اين كار را انجام داد.در شعر كلاسيك  ما چند منظومه معروف درباره حضرت امير-عليه السلام- داريم مثل خاوران نامه ابن حسام خوسفي كه البته هنوز هم كامل چاپ نشده.

ولي يك مقدار كه جلو تر بياييم آقاي معلم دامغاني در شعر معاصر يك منظومه‌اي دارد كه پرداخته به داستان پيامبران .

 

فكر مي‌كنم منظورتان منظومه هجرت باشد ؟

 

بله. آن كار هم همين‌طور است يعني يك مثنوي است كه بيت ترجيع مي‌خورد. يا درباره جنگ  احد آقاي محمد كاظم كاظمي با اسلوبي شبيه آقاي معلم دو مثنوی معروف دارند که دارای نگاهی متفاوت است . اما زبان آقاي معلم زباني نيست كه بتوان در هيات‌ از آن استفاده كرد.  خاص پسند است اما عام فهم نيست.

 

به نظر شما شعري كه مي‌شود در هيات‌ها استفاده كرد چه نوع شعري است؟

اول من يك نكته را عرض كنم كه فكر مي‌كنم   كمتر به آن پرداخته شده. آن هم اين است كه بعد از دوره صفويه شعر مذهبي ما به سمت مرثيه‌سرايي صرف حركت كرد. وكار به جايي رسيد كه حتي كلماتي  كه تداعي‌كننده خواري و زبوني هستند با بسامد بالا به مراثي اهل بيت راه يافت . متاسفانه امروز كه نگاه مي‌كنيم  رويكرد اكثر شعرهاي آئيني معاصر ما كه در برخي هيات‌ها خوانده مي شود صرفا مرثيه است. تا آنجا که این روزها با ترکیب غزل مرثيه آشنا می شویم. من فكر مي‌كنم كه بعد عرفاني وحماسی عاشورا تا حدودي در شعرعاشورايي مغفول مانده. از اين نمي‌گذرم كه مرثيه باعث ماندگاري عاشورا شده اما بايد به بعد عرفاني هم بيشتر پرداخته شود.

يكي ازدوستان مداح كه صحبت مي‌كرد مي‌گفت :علت اين كه جلسات دوستان آذري زبان اين‌قدر ديگران را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد، اين است كه ابتدا مدح حضرت سيدالشهدا و حضرت عباس را مي‌خوانند. مخاطب وقتي مي‌بيند كه براي چه شخصيت بزرگي چه اتفاقي افتاده بيشتر تحت تاثير قرار مي‌گيرد.

اما ما مي‌آييم و از باي‌بسم‌الله با غزل و مرثيه و مصيبت آغاز مي‌كنيم واصلا از گودال قتلگاه شروع مي‌كنيم و رويكردمان گريه گرفتن است. پرداختن به موضوعات حماسي و ارزشي و مخصوصا مكتبي و عرفاني كم شده. من مي‌خواهم بگويم كه بايد در كنار اينها پنديات و بحث‌هاي اخلاقي باشد كه قبلا در هيات‌هاي ما بوده و امروزه حذف شده. يك دغدغه‌اي چند سالي است كه در ذهن من هست ؛ يك شخصيتي بی نظیری مثل حضرت رقيه كه بايد بيشتر از اينها هم به او پرداخته شود امروزه اصلا جاي حضرت سكينه عليها سلام را گرفته. شخصيتي كه كاملا حماسي بوده و پابه‌پاي حضرت زينب خطبه مي‌خواند و مردانه وارد عمل مي‌شود. دقيقا آن شبي كه در گذشته به حضرت سكينه پرداخته مي‌شد الان به حضرت رقيه پرداخته مي شود. چرا؟ چون كه عاطفي‌‌تر و احساسي‌تر است.

من معتقدم كه وقتي اين شخصيت نازنين وارد هيات مذهبي ما مي‌شود و به مردم معرفي مي‌شود نبايد شخصيت حماسي كه تاثير بيشتري در اين تاريخ داشته كنارگذاشته شود.سالهاست دل تنگ شنیدن روضه و ماجرای حضرت سکینه هستم  شعر مذهبي ما دارد وارد اين فضا بيش از پيش مي‌شود. باز هم تاكيد مي‌كنم كه سوگ بايد باشد اما نه اينكه جاي حماسه و عرفان گرفته شود.

 

وارد بحث  آسيب‌شناسي شديد . من اين گونه فهميدم كه به خاطر غلبه فضاي سوگ و مرثيه در هيات‌ها ، شاعراني كه دوست دارند شعرشان در هيات‌ها خوانده شود و ناچار شعرشان بايد به كار مداح بيايد ،بالتبع مي‌روند به اين سمت ؛ به هرحال شعرقرار است جايي خوانده شود و قرار است بلافاصله تاثيرش ديده شود  يعني مداح خودش مي‌گويد كه اين شعر مجلس را تكان نمي‌دهد و يا اينكه با اين شعر نمي‌توان گريه گرفت. من فرمايش شما رااين طور احساس كردم

 

خلاصه آن شايد اينطور باشد كه امروزه روز ،تفكر شاعر برمداح تاثير نمي‌گذارد تفكر مداح بر شاعر تاثير مي‌گذارد. درحالي كه بايد دقيقا برعكس باشد.

 

شما داريد در مورد حضرت امير شعر بلند مي‌نويسيد . در چنين كاري نقش پژوهش  شاعر بسيار مهم است. شاعر مذهبي بايد ديد وسيعي نسبت به موضوعي كه در رابطه با آن شعر مي‌گويد داشته باشد. اين غيراز  اشراق و الهام و فيض خود اهل بيت است يعني  ظرف بايد قابليت داشته باشد كه مظروف در آن جا بگيرد. شما با توجه به اين مثنوي چقدر كار پژوهشي انجام داده‌ايد و چه كتاب‌هايي را خوانده‌ايد؟

من يك درد دلي دارم. يك مقدار هم كار شعرا در اين قضيه سخت شده است. بيشتر دوستان شاعر ما يافته‌ها و شناختشان از دوستان مداح است. يعني مطالعه شخصي ندارند. همان چيزهايي را كه از مداح شنيده‌اند در يك قالب ديگر و يابه يك زبان و نگاه ديگر تحويل مداح مي‌دهند.

منابع دست اول ما خيلي زياد است ولي به برخي از موضوعات بسيار مهم ، بسيار كم پرداخته شده است.

به عنوان مثال همين موضوع ليله المبيت اگر تورق بكنيد شايد چندتا شعر در اشعار آقاي سازگار پيدا كنيد و بس يا بحث مباهله كه شيعه به اين مسئله افتخار مي‌كند. شعب ابي‌طالب و حضور حضرت خديجه، حضرت علي و حضرت زهرا در شعب ابي‌طالب. اينها مسائلي است كه حلقه مفقوده ماست و  بيشتر به موضوعات احساسي پرداخته شده و اين مسائل كمتر توجه شده است.

يك حقي هم به بعضي از شعرا مي‌دهم. من اين را با افتخار عرض مي‌كنم كه دو يا سه شعر براي حضرت علي‌اكبر دارم و شفاف و صميمي بگويم كه اين شعرها را تقديم مي‌كنم به آقاي سيدمهدي شجاعي و دكتر سنگري به خاطر كتاب « پدر ،عشق ،پسر»  آقاي شجاعي و «دوباره پيامبر» آقاي سنگري. چرا؟ واقعا براي شاعر خيلي سخت است كه مثلا منتهي‌الامال یا لهوف را بخواند با آن زبان قديمي و كلاسيك و بخواهد با آن، يك حال و هواي شاعرانه بگيرد و آن را تبديل به شعر كند. اما وقتي همان اطلاعات تاريخي تبديل به نثر شاعرانه معاصر مي‌شوند كتاب كشتي پهلو گرفته به وجود مي‌آيد. يا آفتاب در حجاب يا سقای آب و ادب و براي شاعر خيلي راحت‌تر است نوشتن شعربا استفاده از چنين كتاب‌هايي.

من در پاسخ به پرسش شما  سئوال مي‌كنم : منبعي كه شاعر دارد چيست؟ منبع همان منتهي‌الآمال  و نفس المهموم است ؟  که قلم سنگینی دارند . چه برسد به اينكه بخواهم حس شاعرانه هم بگيرم ولي كتاب «آيينه‌داران آفتاب» آقاي دكتر سنگري بر من خيلي تاثيرداشت و توانستم به وسيله آن ،شخصيت‌هاي كمتر ديده شده در كربلا را بهتر ببينم و شاعرانه‌تر به آنها نگاه كنم.

خلاصه اين  نكته هم هست. يك قدم آن كتاب‌ها به شعر نزديك شود تا شاعرهم ده قدم به حقايق و دقايق تاريخي نزديك شود . اگر اين كار توسط بعضي از دوستان كه دست به قلم هستند ، صورت بگيرد  كار شاعر راحت‌تر مي‌شود.خلاصه اینکه من فکر می کنم اگر کتابهایی با نثر شاعرانه به شخصیت هایی همچون امام هادی  و امام حسی عسکری پرداخته شود شعر های فراوانی در باره این ائمه غریب هم سروده خواهد شد

 

به نظر مي‌رسد در اين ١٠ سال اخير يك نسل جديد  به تبار شاعراني كه شعرشان در هيات‌ها خوانده مي‌شود، افزوده شده است . اگر تمايل داريد درباره اين نسل جديد شاعران هياتي با هم صحبت كنيم

خوشبختانه و شكرخدا، اولين اتفاقي كه اين سال‌ها افتاده و چشم‌گيرترين اتفاق ،همين بحث پوست‌اندازي زبان شعر هيات‌هاست. به روز شدن و نزديك شدن به زبان معاصر است. و بدون هيچ شك و شبهه‌اي نزديك شدن به زبان شعري قيصر امين‌پور،‌ سلمان هراتي و سيدحسن حسيني مثلث بي‌بديل شعر فارسي در ادبيات معاصر. اين پوست‌اندازي لازم هم بود  نه فقط در زبان بلكه در مضمون هم لازم بود . تعابير  و تمثيل‌ها و استعاره‌ها كه براي اهل بيت هم در مرثيه و هم در حماسه استفاده مي شد يك مقدار كهنه و تكراري شده بود . من چون ارتباط مستقيم دارم از زبان مداحان مي‌گويم. خيلي‌ها مي‌گويند كه ما اگر امروز آن شعرهاي قديم را  در هيات ها بخوانيم از ما نمي‌پذيرند. مداح، مخاطبش جوان است و زبان جوان‌پسند مي‌خواهد. اما يك مقدار اين قضيه باعث شده كه شعر كه يك بعدش جسارت است‏، گاهي از بعضي از خط ‌قرمز‌ها عبور كند. يعني اينكه در بعضي از مجالس نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم شاعر به خاطر استفاده كردن از يك مضمون جديد فراموش كرده كه در مورد چه ساحتي و چه آستاني دارد صحبت مي‌كند. و فدا مي‌كند همه چيز را به پاي  آن مضمون. گاهي دوستان مداح هم بدون توجه آنها را مي‌خوانند. زياد شدن اين اتفاق رفته رفته يك آفتي را به وجود مي‌آورد .من سئوالي از دوستان هميشه مي‌پرسم و آن اين است كه  امروز اين روضه را در مورد حضرت زهرا از خودت ساختی و خواندي سال ديگر چه مي‌خواهي بگويي؟

مطمئنا مخاطب تو سال ديگر چيز جديدتري از تو مي‌خواهد. هميشه سوال من اين بوده كه اين تا كجا مي‌خواهد پيش برود. بالاخره ما يك توقفي بايد بكنيم و نگاهي به گذشته بيندازيم.

اما شعر مذهبي ما دو سطح و دو نوع استفاده و دو نوع مخاطب  دارد :يكي شعرهاي مذهبي كه در كنگره‌ها استفاده مي‌شود و ديگر، شعرهايي كه در هيات‌ها استفاده مي شود. شعرهايي كه در هيات‌هاي ما استفاده مي شود يك مقدار اين خط‌ قرمز‌ها را رد كرده ،چيزهايي كه حتي در مثال هم نمي‌توان آن را اينجا بيان كرد. اوضاع از اين نظر واقعا  وخيم است.

یادم هست یکی از اساتید ما می گفت . همان اوايل كه ما وارد بحث شعر هياتي شده بوديم، يك بار از ايشان شنيدم كه مي‌گفتند :  كسي كه برمي‌دارد قرآن  را منظوم مي‌كند يا  نهج‌البلاغه را منظوم مي‌كند ،بايد به چنين كسي گفت كه  تو از اين زيباتر كه چيزي نمي‌تواني بگويي. مقتل هم اگر قرار است بگويي صرفا اگر منظوم باشد بدون بحث شاعرانگي آن باز هم چيزي نگفته‌اي. اگر توانستي يك روضه و مرثيه را با كنايه و ايهام بگويي هنر كرده‌اي. اگر نمي‌تواني نگو. هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

 

پس شما زبان كنايي را در مرثيه‌هاي مذهبي خيلي مهم مي‌دانيد؟

بنده معتقدم كه مهم‌ترين آرايه ادبي كه در  مرثيه سرايي بايد از آن استفاده شود، كنايه و ايهام و استعاره است.

 

چرا اين سه آرايه را بيشتر از همه آرايه‌ها در مرثيه مهم مي‌دانيد؟

لابد آن مثال قديمي را شنيده‌ايد كه اگر به سيبل نزنيد و به بغل آن بزنيد خود نقطه، پررنگ‌تر و واضح‌تر مي شود. يك مثال از روي تجربه خودم بزنم. شعري گفته بودم كه فكر مي‌كردم  در هيات به هيچ وجه جواب نمي‌دهد. من اسمش را مي‌گذارم شعر اجتماعي .شعر اين بود:

زيرباران دوشنبه بعدازظهر

اتفاقي مقابلم رخ داد

وسط كوچه ناگهان ديدم

زن همسايه بر زمين افتاد

 

سيب‌ها روي خاك غلطيدند

چادرش در ميان گردوغبار

قبلا اين صحنه را نمي‌دانم

در من انگار مي‌شود تكرار

 

آه سردي كشيد حس كردم

كوچه آتش گرفت از اين آه

تا سرآسيمه گريه در گريه

پسر كوچكش رسيد از راه

 

من اين شعر را با اين نيت گفتم كه اگر در همين روزگار ما نه با ابعاد آن اتفاق درد اور در تاريخ اسلام ولي با مشابهت‌هايي حداقلي براي يك زن ديگري چنين  اتفاق ساده‌اي رخ دهد  ، چقدر ناراحت كننده است.طبعا اين شعر در بر دارنده  اشاره‌اي  به ماجراي حضرت زهرا بود و هيچ تصريحي به آن نداشت.جالب است بدانيد كه  هيچ كدام از شعرهايي که تا به امروز گفتم به اندازه اين شعر تاثيرگذار نبوده‌ است.

كنايه مطمئنا تاثيرش از مستقيم‌گويي بيشتر است.  البته معتقدم روز عاشورا بايد از روي مقتل خواند و اين سفارش مقام معظم رهبري هم هست اما اگر قرار باشد هر روز مستقيم به اين ماجرا بپردازيم و تازه يك مقدار هم  پرو بال به آن بدهيم و هيچ شاعرانگي هم در آن نباشد ، زمينه براي تحريف كاملا مهيا مي‌شود چون مدام مجبوريم بيشترش بكنيم. به خدا قسم خود قضيه آنقدر سنگين بوده كه ما نياز نداشته باشيم چيزي به آن اضافه كنيم. ما چون در قم زندگي مي‌كنيم سالها در روضه‌هاي مراجع كه مي‌رفتيم و شركت مي‌كرديم مي‌ديديم همان شعر محتشم را مي‌خواندند و همان جمله‌اي كه حضرت زينب روي تل زينبيه فرمود  خطاب به رسول خدا. يعني همان را مي‌خواندند و گريه هم مي‌كردند. دنبال روضه جديد هم نبودند.

يك كسي مي گفت كه يك مداحي را دعوت كردند به  يكي از اين شهرها . يك روضه و شعري را خواند. يكي از مستمعين  گفت اين روضه را پارسال هم خواندي پولش را هم گرفتي. امسال چه آورده‌اي براي ما؟ مداح اگر قرار باشد به اين سمت مخاطبش را ببرد در نهايت اين اتفاق مي‌افتد.

دنبال يك روضه جديد مي‌گردند مردم. اما خود آن اتفاق و واقعه اوليه و اصيل كه در مقاتل معتبر چندان پرحجم هم نقل نشده آن قدر ظرفيت دارد كه از زواياي جديد و با بيان‌هاي شاعرانه جديد روايت شود و نيازي به روضه جديد نداريم.

 

بعد از اينكه موسيقي پاپ در سال‌هاي دهه 70 باب شد و مجاز اعلام شد و بعدتر  هم فضاي ارتباطي گسترده شد و سي ‌دي و اينترنت و ماهواره آمد ، اين روي نغمات عزاداري تاثيرگذ اشت و  فراتر از آن ، نوع عزاداري تغيير كرد. البته اين موضوع، تنها مولفه دخيل در تغيير شيوه عزاداري  نيست. اما سهم اين مؤلفه يعني موسيقي پاپ در تغيير زبان و مضامين اشعار هياتي به نظر خيلي مهم مي‌آيد .  آن نغمات سنتي كه در هيات‌ها ايراد مي شد ،كنار گذاشته شد و ملودي‌هاي  ترانه‌هاي پاپ ،مورد توجه قرار گرفت.متقابلا موسيقي  پاپ هم بايد با شعر پاپ بيايد. مي‌خواهم بدانم اين بليه در چند سال اخير كمتر شده يا نه؟ حس مي كنم در اين چند سال توجه‌ها بيشتر شده و خيلي از مداحان فهميده‌اند كه  به سمت اشتباه مي‌روند. زماني كه مابچه بوديم پدر ما را مي‌برد به يك هياتي به اسم هيات انصار الحسين درحسينيه احمديه خيابان ايران كه صدسال سابقه داشت. مدل عزاداري اينطوري نبود. ظهر عاشورا كه ديگر سنگين‌ترين روز است،قسمت سينه‌زني مراسم ،نهايتا يك ساعت طول مي‌كشيد. قبل از سينه‌زني ،سخنراني‌ بود  تا وقتي موقع عزاداري مي شد. نزديك به نيم ساعت روضه و ذكر مصيبت بود. در نهايت لخت مي‌شدند و ٤٥ دقيقه الي يك ساعت سينه مي زدند و تمام مي‌شد.

نقش اين ريتم‌ها ‌ و تكرارها اينقدرپررنگ  نبود در هيات‌هاي سنتي ما. اصلا احساس مي شود كه اين سبك جديد عزاداري شعر فاخر را پس مي‌زند.

 

اول اينكه من خودم  شخصا به هيچ وجه با نوآوري مخالف نيستم. اگر آن خط قرمز‌ها را نوآوري زيرپا نگذارد و در چارچوب سنت باشد اتفاقا خيلي هم قشنگ و به جاست.  نمي‌شود توقع داشته باشيم كه همه چيز تحت تاثير دوران جديد عوض شده باشد به جز مداحي و سبك عزاداري. ديدگاه من اينطور نيست. احساس مي‌كنم كارهاي جديدي مي‌شود انجام داد كه مخاطب جديد و جوان امروز را بيشتر به هيات‌ها بكشاند.

اما باید این را هم بگویم که هرچند شايد اين حرف خيلي تكراري باشد اما مي‌گويم كه قرار نيست با يك كار حرام ، يك كار مستحب كنيم. مطمئنا يك دوره‌اي اين اتفاق خيلي شديد شد و بدون تعارف سرم را هم بالا مي گيرم و اين را مي‌گويم كه چشم مداحان ما به دهان خوانندگان آن‌طرف آبي بود.

 

تا اين حد؟

 

بله در اين حد. واقعا غيرت من اجازه نمي‌داد اين را بپذيرم و خودم را به راه ديگر مي زدم ولي مي‌ديديم كه خيلي راحت دوستان مداح ما از ترانه‌هاي روز لوس‌آنجلسي كپي مي‌كنند . ولي بالاخره دستگاه ،دستگاه سيدالشهداست و هميشه خود آن بزرگواران  مراقب نوكرانشان  هستند  و اين سال‌هاي اخير احساس مي‌كنم كه آن فضا خيلي تعديل شده.

 الان  در بعضي از هيات‌هاي معتبر  از شعرا دعوت مي‌كنند در جلسات بين منبر و مداحي  ، شعربخوانند. اين در گذشته  اگر هم بود تا این حد نبود. اگرچه شما معتقديد كه در گذشته سبك عزاداري‌ها بهتر بود. بله خوبي‌هاي بسيار زيادي داشت ولي يكي از نكات مثبتي كه اين سالها اضافه شده اين است كه خيلي از دوستان شاعر ما را دعوت مي‌كنند در مراسم‌ متفاوت بين منبر و مداحي شعر مي‌خوانند. اين اتفاق بسيار قشنگي است.

البته  تاكيد مقام معظم رهبري را در اين زمينه بي‌تاثير نمي‌دانم. ايشان هر ساله در سالروز ولادت حضرت زهرا با مداحان ديدار دارند و بر يك سري دغدغه‌ها  تاكيد متناوب  داشته‌اند من خاطرم هست عين جمله ايشان را كه اصلا ملاكتان چرا گريه است؟ چرا نمي‌خواهيد درك و شعور مخاطب و مستمع را بالا بياوريد.

بازهم عرض مي‌كنم كه سفارش اهل بيت به گريه بوده اما شما نگاه كنيد ؛ دعبل خزاعي كسي است كه  پيش امام رضا شعر مي‌خواند و  حضرت پيراهن مباركشان را به او هديه مي‌دهند . اين شخص يكي از اسطوره‌هاي شعر شيعي است . حالا مفاهيم شعر دعبل  را استخراج كنيم  و با مفاهيم شعرهاي امروزي هيات‌ها مقايسه كنيم و ببنييم ما كه ادعاي نوكري در اين دستگاه را داريم چه نسبتي با كساني مثل دعبل كه مورد تاييد خود حضرات معصومين بوده‌اند به هم مي‌رسانيم. شورها را هم كه نگاه مي‌كنيم و مضاميني كه در آن استفاده مي‌كنند ، فراتر از دلتنگي براي كربلا و بين الحرمين نيست . مطمئنا همه دلتنگ هستند و دوست دارند به آن صحن و سرا برسند. اما اگر قرار باشد ساعت‌ها با همين ذكر سينه بزني و مضامين ايده‌آل مخاطب و مستمع همين باشد، مطمئنا يك جايي يك فضاي مهم‌تري تعطيل مي‌ماند ؛ با خودت كه فكر كني مي‌بيني كه به شخصيت حضرت سيدالشهدا با آن همه كرامت  پرداخته نشده است.

البته من خودم خيلي تخصصي در مورد سبك‌هاي نوحه و مداحي ندارم اما با چند تا از دوستان در قم مثل آقاي  سلحشور وآقاي  ميرداماد كار مي‌كنم آن هم به خاطر بركت آن در ماه محرم. سبكي را به من مي‌دهند و اگر از سبك خوشم بيايد چند بندي را  از باب تبرك برايشان كار مي‌كنم. امروز خدارا شكر خوشبختانه توقع مستمع و از مداح  درباره شعر بالا رفته؛ به شرط اين كه دوستان شاعر ما هم قدر اين موقعيت را بدانند. اينطوري بگويم كه شاعر به سمت خواسته‌هاي مداح نرود.

 

 

 

اخيرا اين نقد و نظر را از برخي از دوستان شاعر مي‌شنوم كه مي‌گويند شعر عاشورايي ، اشارات سياسي و اجتماعي ندارد و ارتباطي با زمان حال پيدا نمي‌كند. لبّ كلامشان اين است كه شعر عاشورايي ما مدام در يك فضا مي‌چرخد و از اول تا آخر  ذكر مصيبت است. مي‌گويند كه شعر مذهبي بايد ناظر به وقايع سياسي اجتماعي زمانه هم باشد. ديد شما نسبت به اين موضوع چيست؟ البته خوب مي‌دانيد كه من  با اين موضوع  يعني ملزم دانستن شاعر عاشورايي به گريز زدن به وقايع سياسي-اجتماعي عصر مخالفم .  شما ممكن است شعر اجتماعي سياسي بگوييد كه تلميح داشته باشد به وقايع كربلا و در جاي خودش هم بسيار ارزشمند است. اما شعر عاشورايي شعري است كه اهل بيت  ترويج كرده‌اند و هدفش ذكر و به ياد آوردن آن اتفاق عظيمي است كه در روز عاشورا افتاد.  اتفاقا خود اهل بيت بر ذكر مصيبت و بر گريستن و گرياندن بر مصيبت حسين-عليه السلام-تاكيد كرده‌اند .البته گريه ، مراتب دارد ممكن است كسي اشك معرفت بريزد و گريه‌اش گريه شوق و شهود باشد ؛ همه كساني كه در مجلس ذكر مصيبت امام حسين شركت مي‌كنند در يك افق معرفتي نيستند. ممكن است كسي با ذكر مصيبت امام حسين از عظمت و شكوه حماسي و اوج مناعت و بي‌نيازي آن حضرت و اهل بيت او و ياران او روحش به اهتزاز دربيايد و اشك بريزد و ممكن است كسي هم باشد كه صرفا جنبه فاجعه‌بار ماجرا متاثرش كند. اين‌ها همه در يك مجلس نشسته‌اند و يك چيز را استماع كرده‌اند و آن «ذكر مصيبت آقا ابا عبد الله الحسين» است . مقصودم اين است كه شعر عاشورا جوهره‌اي دارد كه «ذكر مصيبت» يعني ياد كردن از مصيبت است

اصلا خود اشك انواع متفاوت دارد كه مرحوم علامه ميرجهاني در كتاب«البكاء للحسين» مفصلا به آن پرداخته‌اند.واقعيت هم اين است  كه گاهي انسان براحوال خودش گريه مي كند نه برامام حسين.

راستش را بخواهيد من نه نگاه خيلي بسته سياسي را قبول دارم نه جسارتا اينكه بگوييم شعر عاشورايي فقط بايد مستقيم درباره حضرت باشد. در ابتداي همين گفتگو عرض كردم  كه ثقيل شدن جنبه سوگ و سنگين شدن كفه حزن و اندوه در شعر عاشورايي از صفويه شروع شد و ادامه داشته تا امروز و اتفاقا تنها مقطعي كه  يك تكاني شعرهاي عاشورايي ما خورده و به سمت حماسه سرايي رفته ،همان سال‌هاي انقلاب و جنگ است كه اصطلاحاتي مثل  يزيد زمان و حسين زمان  و كربلاي زمان را استفاده كردند. اگر قرار بود عاشوراي امام حسين در همان سال باشد و به روزگار ما كشيده نشود  چه فايده‌اي داشت؟ من معتقدم دفاع مقدس و انقلاب ما ادامه همان عاشوراست و در اين هيچ ترديدي ندارم. اما زاويه نگاه را نمي‌خواهم ببندم. من گاهي شده در جلسات شعر كه در همين قم هم هست به دوستان مي‌گويم به موضوع شعر قرار نيست ما كاري داشته باشيم. در بساط شعر آييني ما شعر عاشقانه و عريان هم خوانده مي‌شود ولي مي‌گوييم چقدر شاعرانه است.

اين بحثي كه شما مي‌گوييد به نظر من برمي‌گردد به تفاوت زاويه ديد شاعران . يك كسي روحيه‌اش اجتماعي‌تر است و درد جامعه و درد روزگارخودش را دارد و اين دو را با هم مقايسه مي‌كند عاشوراي ديروز و امروز را. امروز  برادران شيعه ما را  در بحرين  دارند مي‌كشند و  اين واقعا ادامه همان عاشوراست. همانطور كه يزيد و افراد ناپاكش خاندان رسول خدا را كشتند امروز هم وهابيون  به خاطر كينه ای که  از اميرالمومنين دارند شيعه‌ها را مي‌كشند و من در اين شكي ندارم و اين را ادامه همان مي‌دانم. همان حسادتي كه به مولايمان اميرالمومنين داشتند و كينه‌اي كه به فاطمه زهرا داشنتند ادامه پيدا كرده  و رسيده تا به امروزكه شيعيان را در بحرين مي كشند.

 

 اما يك كسي هم هست كه زاويه نگاهش اينطور نيست. خود من شايد شعرهايم صرفا بحث اميرالمومنين و عاشوراي آن زمان باشد. معتقدم اگر من احد را امروز به تصوير بكشم ذهن روشن و ذهني كه آزاد و باز است خودش مقايسه مي‌كند با آن روزگار و از تاريخ عبرت مي‌گيرد. در واقع نفس زنده كردن ياد اهل بيت سازنده و تعالي‌بخش است.

 

 

 يك جمله مشهوري هست كه مي‌گويد كل يوم عاشورا كل ارض كربلا. بعدا معلوم شد اين جمله اصلا حديث هم نيست و خود اهل بيت برعكس آن را گفته اند:لايومك يومك يا اباعبدالله. عاشورا فقط يك روز بوده در تاريخ و كربلا يك جا بوده و تكرار نمي‌شود. ممكن است جلوه‌هايي از كربلا را در وقايع تاريخي ديگر ببينيم ولي نظيره‌سازي به نظر من غلط است

 

البته آقاي استاد ميرباقري يك تفسيري بر اين دارد كه من سوادم آنقدري نيست كه بخواهم توضيح بدهم. اما برداشت من اين است كه هرروز اين ماجرا دارد در عالم ملكوت اتفاق مي‌افتد و هر روز دارد امام زمان بر اين ماجرا گريه مي‌كند و يك ارتباطي به اين قضيه مي‌دهند. دليل آن را گريه روز و شب امام زمان مي‌دانند كه گوشه ای از آن  در زيارت ناحيه آمده است.من معتقدم كه ريشه بسياري از مشكلات  اجتماعي و سياسي ما   در جامعه امروز اين است كه در آن بعد اصلي قضيه كم گذاشته‌ايم و اهل بيت را خوب و زيبا  معرفي نكرده‌ايم و به خود عاشورا زياد نپرداخته‌ايم. ما شخصيت مولا را به مردم خوب معرفي نكرده‌ايم. اگر مردم  شخصيت اميرالمومنين و حضرت زهرا و امام حسين را باور كنند ، اگر  در شعر و مداحي و عزاداري ما  شعور حضور داشته باشد و فقط شور نباشد ، آن دل روشني كه به باور اصيل رسيده است ، خود به خود در پرتو همان معرفتي كه در آيين عزاداري توام با عشق و ايمان دريافت كرده،  مسائل سياسي و اجتماعي را  تطبيق مي‌دهد و تشخيص مي‌دهد. من ذهنيتم اين است. كاري در اين وقايع اخير نوشتم شعر بحرين بود كه آن هم واقعا با اعتقادم گفتم كه مي‌ديدم وهابيت در ميدان است و دارد شيعه را از بين مي‌برد. اينجا من هيچ جايگزين غير از اين نديدم كه اين اتفاق همان ماجراست و كينه‌اي است كه از اميرالمومنين داشتند و الان سر باز كرده است.

 

 

 آخرين سوالي كه دارم اين است : ما متهم هستيم كه در شعر مذهبي غلو مي‌كنيم. شما مرز غلو را چه مي‌دانيد؟

 

 يك حد ومرزي  داريم كه خط قرمز ماست و آن، توحيد است. به قول یکی از اساتید  :اينها كه مولا را خدا مي‌دانند ارزش قضيه را پايين مي‌آورند . اگر مولا علي خدا بود و اين كار ها را مي‌كرد كه هنر نكرده بود. هنر اين است كه مولا علي بنده بود و كار خدايي مي‌كرد.

من فكر مي‌كنم اين مرز مشخص شده است. در زيارت جامعه كبيره هم هست كه : لافرق بينك و بينهم الا انّهم عبادك

‌يعني اينكه ما فقط نمي‌توانيم سجده كنيم به آنها. حالا بعضي از اين غلو‌ها صرف نظر از مساله مفهومي آن ، از جنبه شاعرانه  هم  زيبا در نمي‌آيد. مثلا  ما يك روايت دور بدون سنديپیدا می کنیم در مورد مولا علی  نه عقلاني است  نه زيبا. البته من بازهم اين را صادقانه مي‌گويم اين بحث در حد سواد من نيست. من در «قبله مايل به تو» يك بيتي آورده‌ام كه خطاب به اميرالمومنين-عليه السلام- مي‌گويد: كدام بنده خداتر از تو. من چطوري جواب بدهم وقتي آقاي استاد گرمارودي در مقدمه كتاب اين بيت را  غلو مي‌دانند و مي‌گويند كه  برقعي نزديك شده به شيعيان غالي  از آن طرف آقاي استاد مجاهدي مي‌گويند اين چيزي نيست براي اميرالمومنين.

 

 

 

يكي از گرفتاري‌هاي كساني كه شاعران مذهبي را متهم مي‌كنند به غلو اين است كه با زبان شعر آشنايي ندارند. اصلا زبان شعر اصالتا جايگاه مبالغه و اغراق  براي  برجسته‌كردن مفاهيم است.

 

مثلا آقای كاظمي گفت اين بيت تو غلو است. و انگار همين بيت هم بود كه به آن ايراد گرفته بودند:

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي است

كهكشان‌ها نخي از وصله نعلين علي است.

به نظر من ، تازه شأن اميرالمومنين را پايين آوردم اما به نظر حضرات غلو است حال اینکه من این شعر را نزدیکی از مراجع خواندم و ایشان بسیار تشویق کردند.

 

 

اين كه اصلا ربطي به الهيت و ربوبيّت ندارد. خود امير المومنين فرمودند:  لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا :‌اگر تمام پرده‌ها برداشته شود و همان راز خلقت آشكار بشود چيزي بر يقين من اضافه نمي‌شود. يعني من مي‌بينم آنچه را كه بايست ببينم.

 

من فكر مي‌كنم اگر يك بزرگي اين بحث غلو را در يك كتاب، نوشته يا مقاله‌اي يك مقدار باز كند و به يك نتيجه‌گيري برسد خيلي راه براي شعراي جواني مثل من باز مي‌شود

 

 

 

قستمی از غزل -مثنوی علوی آقاي برقعي

 

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود

چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست

جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند

همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند

جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده

دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ کجا خار و خسی می ماند

جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون

آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

ان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک شمه بگویم دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده

شب معراج به من سیب تعارف کرده

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر در غفلت همواره خود آسوده

کوچه آذین شده با چادر خاک آلوده

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد

در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

 

 


برچسب‌ها: شعر مذهبي
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

(1)

از سايه بيرون مي‌زنم

تا آفتاب بر دلم بتابد

 

(2)

خم مي‌شوم

گوش مي‌سپارم

به صداي امواج

از اين ريگ ريز

زير آفتاب سوزان

 

(3)

انگار این خاك است که می جنبد 

 گنجشك‌

روی چمن شخم خورده

 

(4)

در اين درياي گرد بر گِرد خاك

آدمي زاد

جزيره اي است

جزيره‌اي از اشك و خون

 

 

(۵)

ابرها

به شهادت  رسيدند

و خورشيد

تنها ماند

در كوير آبي

كوير آبي آبي

 

 (۶)

اي شاهد  قطره‌هاي باران

اي باعث خون دريا

اي خورشيد

 

 

گفتگویی با آقای سید علی میرافضلی

 توضیح لازم :  در آن روزها که این گفتگوی مکتوب به سفارش دفتر شعر مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری ، سر و سامان می یافت ، کار به دقیقه نود افتاده بود و  ایشان که شتاب ما را حس می کردند ، با بزرگواری هرچه تمام تر ، در زودترین فرصت ممکن لابلای مشغله های کاری و پژوهشی برای ما وقت باز کردند و لاجرم برخی از پرسش ها را به خاطر تنگنای وقت موکول به زمانی دیگر کردند.بنده از ایشان رخصت گرفتم و این پرسش های بی پاسخ مانده را هم گذاشتم که بماند .

1-     از خودتان بگوييد خانواده ، مولد يا به قول قدمايي‌تر مسقط الراس، تحصيلات و...

من زمستان سال 1348 در محله قطب آباد رفسنجان به دنیا آمدم. اما در شناسنامه‌ام تاریخ تولدم  20 شهریور قید شده که برای رفتن به مدرسه مشکل نداشته باشم. خانواده پدری‌ام، ریشه یزدی دارند و حدود نیم قرن قبل از تولد من از سریزد و مهریز یزد به رفسنجان کوچ کرده‌اند و به یزدی بودن خود افتخار می‌کردند. جد پدری من، سید رضا، پیشه قصابی داشت و شعر هم می‌گفت و متأسفانه شعرهایش جایی ثبت نشده است و مادر بزرگم، با آنکه سوادی نداشت، ذهنش سرشار از حدیث و حکایت و شعر و مثل بود. تا ده سالگی در رفسنجان بودم و از سال 58 به شهر سرچشمه که در 50 کیلومتری رفسنجان است و متصل به مجتمع مس سرچشمه، نقل مکان کردیم و تا سال 65 آنجا بودیم و مجدداً برگشتیم رفسنجان. شهر سرچشمه با 2500 واحد مسکونی ویلایی، معماری خاصی دارد. اسم گل‌ها را بر خیابان‌هایش گذاشته‌اند و من در آنجا، طی سه نوبت، در خیابان‌های رازقی، لاله، نسترن و یاس زندگی کرده‌ام. سرچشمه با اینکه یک شهر صنعتی محسوب می‌شود و معماری شهری مدرنی دارد، زندگی در آنجا، انس با طبیعت را به من آموخت. شهر سرچشمه در میان کوه‌ها و تپه‌ها بنا شده و اگر عزم کوهنوردی‌ کنی، پنج دقیقه بیشتر راه نیست. کودکی من با انواع خزنده و چرنده و پرنده گذشت. شما در رفسنجان، عمراً اگر بتوانید قورباغه ببینید. ولی در سرچشمه آن سال‌ها، بارها پیش می‌آمد که می‌دیدید یک قورباغه درشت خودش را به وان حمام رسانده است. انس و الفت من با طبیعت و محتوای آن، بعدها بسیار به کار من آمد.

دیپلم را در رفسنجان گرفتم. تا سال سوم، ریاضی خواندم و بعد که فهمیدم در مهندسی آینده‌ای ندارم، تغییر رشته دادم و با همه مخالفت‌ها، سر از ادبیات در آوردم. سال 65 و 66 جبهه رفتم و مؤانستی با آن فضای غریب تکرار نشدنی، به‌هم رساندم. سال 67 با رتبه زیر 50 در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران قبول شدم و به هر زحمتی بود، سال 73 فارغ التحصیل شدم و لیسانس زورکی گرفتم. در دانشگاه با اینکه استادان خوبی مثل دکتر مظاهر مصفا، دکتر حسین لسان، دکتر بحرالعلومی، دکتر فرشیدورد، دکتر درخشان، خانم دکتر کریمی داشتیم، اما واقعیتش این است که چیز زیادی از کلاس‌ها نیاموختم. من از کلاس گریزان بودم و در حین تحصیل، کار مطبوعاتی هم می‌کردم (بیشتر ویراستاری) و دو سال و نیم (از 69 تا 71) در مرکز گسترش آموزش رسانه‌ها در معاونت مطبوعاتی ارشاد کارمند بودم. بعد از ارشاد، همزمان با راه‌اندازی روزنامه همشهری، وارد تحریریه آنجا شدم که بیشتر از شش ماه دوام نداشت، اما برای من دوران خوبی بود و آنجا با آدم‌های عجیب و غریبی آشنا شدم، از جمله سید ابراهیم نبوی. سال 74 به خدمت سربازی گذشت. دوران آموزشی را در پادگان گهرباران ساری در مجاورت دریا بودم. یادم هست صبح زود روزي که می‌بایست خودمان را به پادگان معرفی کنیم، دم در دژبانی نشسته بودم و بوی دریا و صدای امواج از داخل پادگان به گوش می‌رسید. احساس مي‌كردم زمين زير پايم در حال سبز شدن است. همانجا این شعر کوتاه شکل گرفت:

بوی صدف است و جیک جیک دم صبح

در حال پرنده‌ام.

شعرهای بخش «با خاطرات ساحل و دریا» در کتاب «گنجشک ناتمام» محصول همین دوران است. مابقی خدمتم را کرمان بودم. سال 75 در مجتمع مس سرچشمه در بخش روابط عمومی مشغول به کار شدم و همان سال ازدواج کردم. حاصل ازدواجم، سه فرزند است، دو دختر و یک پسر. جز یک دوران شش ماهه در سال 81 که مرخصی بدون حقوق گرفتم و برای تکمیل کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» با خانواده به تهران آمدم و در مرکز نشر دانشگاهی کار موقتی پیدا کردم، ساكن سرچشمه و رفسنجان بوده‌ام.

 

2-     ظاهراً دو عمويتان شهيد شده‌اند و يكي از آن دو بزرگوار يعني شهيد سيد حميد ميرافضلي كه از مشهورترين شهداي استان كرمان است شديداً مورد علاقه شماست و يك وبلاگ  درباره او  به مديريت شما در فضاي مجازي اداره مي‌شود.

خانواده پدری من شش پسر و یک دختر بودند. عموی چهارم من سیدرضا که همنام پدربزرگش هم بود، قبل از انقلاب فعالیت مبارزاتی داشت و به نصایح شهربانی که او را از حضور در مجالس و محافل انقلابی و شرکت در راهپیمایی بر حذر می‌داشتند، توجهی نکرد و آخر الامر دو ماه مانده به پیروزی انقلاب در تظاهرات هدف تیر مستقیم یکی از نیروهای شهربانی قرار گرفت و شهید شد. روز شهادت او، تشییع جنازه باشکوهی در رفسنجان برگزار شد و من با اینکه 9 سال بیشتر نداشتم، خوب یادم هست که خون در رگ مردم به جوش آمده بود و یک مشروب فروشی را در مسیر گلزار شهدا به آتش کشیدند. این عمو که «آقا عمو رضا» صدایش می‌کردیم، با آن قامت بلند سرو گونه و نگاه عمیق و سخت، نقش مهمی در تربیت ذهنی من داشت و مرا با کتاب آشنا کرد و دغدغه کتاب خواندن را در جان من انداخت. یادم هست در آن سال‌ها کتاب‌های داستانی که به من می‌داد بخوانم، اغلب روح خشم و ایثار داشت. نام دکتر شریعتی را همان موقع شنیدم و تصویرش را که کلیشه کرده و بر در و دیوار شهر زده بودند.

مادر بزرگم در واقعه شهادت عمويم، بسیار زینب‌گونه عمل کرد و از همان زمان، مفهوم شهادت در ذهن ما بسیار مقدس جلوه کرد، همچون انتخابی آگاهانه و شجاعانه. عموی آخرین من، سید حمید اما در‌آن سال‌ها سر در کار خود داشت، مشغول پنجه بکس و سیگار. شهادت سید رضا، در ذهن و روح او زلزله عجیبی انداخت. انقلاب که پیروز شد به دانشسرای تربیت معلم رفت و فوق دیپلم ادبیات گرفت و قرار بود اول مهر 59 برود سر کلاس درس بدهد که قضیه جنگ پیش آمد و از خیر تدریس گذشت و تا اسفند 61 که در جزیره مجنون شهید شد، جایش یکسره در جبهه‌ها بود. سید حمید نه فقط برای ما، که برای بسیاری از مردم رفسنجان، اسطوره تحول روحی بود. آن چشمان خمار در سال 57، دو سال بعد چنان تلؤلویی یافته بود که در آینه آن، خیلی از نکات را می‌شد دید. بعید می‌دانم هیچ مکتب عرفانیی در دنیا باشد که بتواند که یک جوان 25 ساله را در عرض دو سال، به چنان بلوغ روحی برساند. روح سید حمید، آهن‌ربا داشت و جذبه او، بسیاری را با خود می‌برد. سید حمید می‌دانست که عملیات خیبر، پایان کار و به تعبیری آغاز کار اوست. او در حالی که شهید ابراهیم همت بر ترک موتور او بود، با گلوله توپ شهید شد. بعد از شهادت، او را «سید پابرهنه» لقب دادند و وصیت‌نامه او، اوج‌های عجیبی دارد. من او را همیشه در ذهنم با «بُشر حافی» مقایسه می‌کنم که داستان توبه او در تذکرة الاولیاء عطار هست. و گوید که چون پیغام خدا با او بگفتند، «همچنان شوریده و سر و پا برهنه بیرون آمد و توبه کرد و دیگر هرگز کفش در پای نکرد و از اینجا وی را حافی خواندندی. او را گفتند: چرا کفش در پای نمی‌کنی؟ گفت: حق تعالی می‌فرماید که زمین را بساط شما گردانیدم. بر بساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن». از سید حمید نیز نقل است که بر خاک خوزستان پابرهنه می‌رفت و می‌گفت: بر این خاک، خون‌های بسیار ریخته است. با کفش بر آن قدم نتوان زد.

 

3-     اين عمو چه تاثيري بر ذهن و زبان  شما گذاشته است؟ شعري خواندم  از شما در دفتر«دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» كه  واقعا تاثيرگذار است: «به باد تن ندهم / كه زخم  پيرهن تو هنوز بويش هست/ ازآن گلوله ناگاه/ در ميانه راه/ بر آب گل كردي/ وهور، مزّه خون تو در گلويش هست/ به برف دل نسپارم/ به باد تن ندهم» اين سوال را عمدا در همين ابتدا پرسيدم چون شعر جنگ يا شعر دفاع مقدّس در كارنامه شما چنداني نيست در حالي كه از همين شعر و از وبلاگ «پابرهنه چون گردباد» به وضوح برمي‌آيد كه دست‌كم «سيّد حميد ميرافضلي» براي «سيّد علي ميرافضلي» مساله است

4-     بد نيست همين جا بحث را توسعه بدهيم و از شما بپرسيم كه ادامه روند شعر جنگ پس از جنگ را به‌خصوص در هيات و هيبت كنگره‌اي آن ، چقدر مثمر ثمر مي‌دانيد؟ به نظر شما چيزي به نام شعر دفاع مقدس در اين 24 سال پس از اتمام جنگ : اولا چه دستاوردي براي فرهنگ مكتوب جنگ ثانيا چه دستاوردي براي شعر روزگار ما داشته است؟

 

5-     شعر را از چه سني و به تشويق چه كسي يا چه كساني شروع كرديد؟

اولین شعرهای من مربوط به سال‌های 60 و 61 است. از رباعی و دوبیتی گرفته تا غزل و مثنوی. شعرهای سال‌های 60 تا 62 را در دو دفتر آبی کوچک نوشته بودم و جز آنکه گاهی در جمع خانوادگی می‌خواندم، کسی را بر آن اطلاعی نبود. در یکی از شب‌های شعر رفسنجان که نمی‌دانم با حضور آقای مشفق کاشانی بود یا حمید سبزواری، با‌ حمید نیک‌نفس آشنا شدم که همشهری ماست و در مس سرچشمه کار می‌کرد. دامادمان ایشان را می‌شناخت و همکار بودند. یک روز نشانی خانه‌‌اش را گرفتم و دو دفتر شعرم را بردم و به آقای نیک نفس نشان دادم. این بزرگوار بعد از آنکه مطمئن شد که شعرها را کس دیگری نگفته، مرا بسیار تشویق کرد و به انجمن شعر رفسنجان برد و کار من آنجا رونق گرفت و دعوتم کردند به شب‌های شعر استانی و برون استانی و با توجه سن و سالم، تحویلم هم گرفتند و باورم شد که شاعرم. سال 63 دو دفتر شعر مرحوم سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور توسط حوزه هنری چاپ شد: «همصدا با حلق اسماعیل» و «در کوچه آفتاب». این دو دفتر شعر، بعد از دیوان حافظ، کتاب‌های دم دستي من بودند و تأثیر زیادی بر شکل‌گیری نگاه من به شعر داشتند و در حقیقت شعر مرا سمت و سو دادند. یادم هست سال 66 نامه‌ای به سید حسن حسینی نوشتم با یک غزل به همراهش، سید جوابی داد که هنوز دستخطش هست و مرا تشویق کرد و در انتهای آن، این بیت بیدل را یادآور شد:

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بی‌خبر! در هرچه هستی زود باش

آن غزلی که برای سید فرستادم، سر از مجله سروش هفتگی در‌آورد و جزو اولین شعرهای من است که چاپ شده.

 

6-     درباره «حميد نيك‌نفس» بيشتر برايمان بگوييد. ظاهراً او غير از آنچه به آن اشتهار يافته، يعني مدير عاملي باشگاه مس كرمان ، دستي در طنز و شعر هم دارد.

حمید نیک نفس از آن انسان‌های نادر روزگار است که همنشینی و دوستی با آنها روح آدم را غنی می‌کند. در این مدت 30 سال که از آشنایی ما می‌گذرد، هیچ‌گاه دیدار او تکراری نبوده است. نیک نفس کسی بود که مسئله شعر را برای من جدی کرد و در انجمن شعر رفسنجان، تنها شاعری بود که با جریان‌های شعر معاصر آشنایی داشت و مرا از تقلید زبان و فضای شعر قدیم که سایه‌اش بر اغلب انجمن‌های شعر سنگینی می‌کند، بر حذر داشت. ذهن او ذاتاً طنزآفرین است و شعر در ذهن او جاری است و محتاج به تأمل و تصنع نیست. غزل‌های او بسیار عاطفی و اثرگذار است و شعرهای کوتاه نیمایی‌اش اخیراً در یک مجموعه به نام «من، کودکی، کلاغ» چاپ شده است. نیک نفس، یک مدیر فرهنگی خوبي هم هست و در هر مسئولیتی که بوده، در حوزه خود آدم اثرگذاری بوده است. در اغلب جریان‌های فرهنگی استان کرمان، ایشان حضوری مؤثر دارد و قولش برای اغلب شاعران و هنرمندان حجت است. اما آنچه بیشتر رسانه‌ای شده است، دو دوره مدیر عاملی او در باشگاه ورزشی مس کرمان است. نیک‌نفس از نوجوانی فوتبال بازی می‌کرد و در میانسالی داور فوتبال بود و ایام مدیر عاملی او در مس، جزو دوران‌های بسیار خوب این باشگاه بود که هیچ گاه تکرار نشده است. متأسفانه، مدیران پاک جایی در ورزش فوتبال ندارند.

 

7-     شما متولد سرچشمه بوده‌ايد و بعدا وارد محافل شعري رفسنجان شده‌ايد . در اين سالها كتابي به قلم شما منتشر شده به نام «شاعران قديم كرمان» ؛ درباره شاعران جديد كرمان يعني معاصران برايمان بگوييد از رضا صفريان و محمد شريفي نعمت‌آباد و محمدعلي جوشايي تا نسل جوان مثل حامد حسين‌خانی و حسين سبزه‌صادقي و حامد عسكري ؛ جايگاه استان كرمان را در شعر سه دهه اخير چگونه مي‌بينيد؟ اين سوال را از شما با عنايت به اين نكته مي‌پرسم كه شما از سال 60-61 شعر گفتن را شروع كرده‌ايد و تا كنون به‌طور آهسته و پيوسته سرودن را ادامه داده‌ايد و ساكن همان‌جا هستيد و با شاعران سه نسل كرمان از نزديك آشناييد .

شعر کرمان در دهه پنجاه و شصت با نام‌های بزرگی همچون منوچهر نیستانی، طاهره صفار زاده، کیومرث منشی زاده و احمدرضا احمدی  خودش را در عرصه ملی مطرح کرد. در دهه هفتاد و هشتاد چهره‌های جدیدی وارد عرصه شدند. از گروه شاعران معنی‌گرا، رضا صفریان و محمد شریفی نعمت آباد بیش از همه معروفند. از شاعران جریان موسوم به پست مدرن، محمد حسن مرتجا، مازیار نیستانی، مهدی صمدانی و علی وزیری از همه معروف‌ترند و کسانی مثل مرتجا و نیستانی، در سطح ملی شناخته شده‌ترند. از شاعران اوایل دهه هفتاد، آقای حسن رجبی بهجت و مرحوم مهدی قهاری کتاب‌هایشان در زمان خود با حرکت شعر در کشور همسو بود. از نسل شاعرانی  که به جریان شعر انقلاب نزدیک هستند و کار خود را از دهه هفتاد آغاز کردند و هنوز هم ادامه دارد، محمد علی جوشایی، غلامرضا کافی و حامد حسینخانی و علی حیدری زاده در قالب‌های سنتی به خصوص غزل، آثار درخوری عرضه کرده‌اند. از شاعران جوان دهه هشتاد، می‌توان به حامد عسگری، منصور علیمرادی، مجتبی احمدی، مهدی گنجی گوهری، حسین سبزه صادقی، رضا غنی راینی، اکبر خدادادی و افسر فاضلی اشاره کرد. از شاعران توانمند کرمان که صاحب تألیف هستند، در غزل باید از مسعود سلاجقه یاد کرد و در شعر نیمایی و غزل، از مرتضا دلاوری پاریزی. از چهره‌های بارز شعر کرمان در دهه هشتاد، خانم شهین خسروی نژاد است که آخرین اثر او با عنوان «امپرسیون بیرون غار»‌ امسال توسط انتشارات نگاه منتشر شد. مجید رفعتی نیز با اولین کتابش «همه چیز عادی است» (نشر چشمه، 1389) همه را غافلگیر کرد. رفعتی، متعلق به جریان ساده‌نویسی است. و اما در بین شاعران سنتی، مرحوم «ارفع کرمانی» با مجموعه غزل «یاس‌ها و داس‌ها» چهره بارز شعر کرمان در دو سه دهه اخیر است. از نظر من، ارفع را می‌توان هوشنگ ابتهاج کرمان نامید. غزل‌های او با چاشنی عرفان، و نگاه انتقادی و اجتماعی، از نوآوری معتدلی برخوردار است و زبانی فخیم و نگاهی انسانی دارد و متأسفانه حق ايشان به درستی ادا  نشده است. در مجموع، شعر کرمان در دو دهه اخیر، همگام با اغلب جریانات شعر امروز پیش رفته و به دلیل نداشتن رسانه مناسب یا تنبلی خود کرمانی‌ها، در سطح ملی جایگاهش چنان‌که باید شناخته نشده است.

 

8-     يكي از خصوصيات استان كرمان به عنوان يك حوزه ادبي دور از پايتخت ، ظاهرا «صدور بي‌بازگشت» شاعران است ؛ نقدا به عنوان شاهد اين مدعا مي‌توانم از دو شاعر بسيار شاخص دهه 40 و 50 نام ببرم : طاهره صفارزاده و منوچهر نيستاني؛ اولي سيرجاني و دومي كرماني بوده است. در حالي كه اين خصوصيت در شاعران خراساني و تا حدودي شاعران اصفهان برعكس است يك شاعر خراساني مثل اخوان ثالث نه تنها خراساني بودن خود را از ياد نمي ‌برد ، ديگران را هم تحت تاثير خود قرار مي‌دهد توگويي هر آنچه هست از شعر فارسي ، در خراسان است .

 

9-     به نظر شما اين ادعا كه شاعران شهرستاني ديده نمي‌شوند ، چقدر درست است؟ هر موقع اين حرف را مي‌شنوم ، شاعران زيادي پيش چشمم مجسم مي‌شوند كه شهرستاني‌اند و هميشه اين شكايت بر زبانشان هست ولي در هر نشريه‌ ادبي اسمشان را مي‌بينيم و هر تريبوني كه  به نمايش گذاشتن شعر در آن شدني باشد، به سرعت توسط اينان شناسايي  مي‌شود و با پشتكار باشكوهي به سوي آن مي‌رانند و خلاصه كلام آن‌كه عبارت خاطره‌انگيز «زبل خان اين جا زبل خان اون جا زبل خان همه جا» انگار در شان همين عزيزان شهرستاني نازل شده است.

 

 

10-  اولين شعري را كه از شما در نشريه‌اي منتشر شد، به خاطر داريد؟

الآن دقيقاً خاطرم نيست كه اولين شعر من كجا چاپ شده. فكر كنم سال 64 يا 65 باشد، در مجله اطلاعات هفتگی. اما يادم است غزلي كه سال 66 در مجله سروش چاپ شد و باعث و باني آن مرحوم حسيني و امين‌پور بودند، تأثیر خوشایندی در کار من داشت.

 

 

11- ظاهرا دريك  آنتولوژي رباعي با عنوان «رباعي امروز» به قلم آقاي محمدرضا عبدالملكيان كه در دهه 60 منتشر شد ، از شما هم يك رباعي آمده بوده است.

اولين شعرهاي من رباعي و دوبيتي و غزل بودند. و متأثر از فضاي اوايل دهه شصت كه رباعي مورد توجه محافل ادبي بود، من هم بيشتر رباعي مي‌گفتم. منتها رباعيات من بيشتر به سبك رباعيات قديم بود و رنگ و بوي عرفاني داشت. چند رباعي من هم در بعضي نشريات چاپ شده بود كه يكي از آنها را آقاي عبدالملكيان براي كتاب خودش انتخاب كرده بود. ولي اسم مرا غلط تايپ كرده بودند كه توي ذوق من خورد و مزه چاپ رباعي در آن كتاب، از دهن افتاد. آن كتاب را حوزه هنري سال 66 چاپ كرده بود و نام شاعران زيادي در آن هست كه اسم من در بین آنها نمود چنداني هم نداشت. در آن سال‌ها، سيد حسن حسيني، قيصر امين‌پور، وحيد اميري، محمدرضا سهرابي نژاد، سهيل محمودي، ايرج قنبري، محمدرضا محمدي نيكو، ساعد باقري، سلمان هراتی، مصطفا عليپور، سياوش ديهيمي، میرهاشم میری، اکبر بهداروند، فرشاد منصوریان، و چند تن ديگر رباعي كار مي‌كردند. بسياري از نام‌هايي كه در آن كتاب هست، بعداً كار شعر را رها كردند و نامي از آنها در ميان نيست. اما در آن سال‌ها در مطبوعات و محافل ادبي فعال بودند.

 

12-   در آن سالها چقدر در سرودن رباعي جدّي و پركار بوديد؟ مي‌خواهم ببينم علاقه بعديتان به پژوهش درباره رباعي ، پيشينه‌اي از رباعي‌سرايي هم داشته است؟

در آن سال‌ها رباعي يكي از اصلي‌ترين قالب‌هايي بود كه كار مي‌كردم. اما بايد بگویم جز چند تايي، بقيه هيچ كدام رباعي متفاوت و اثرگذار و شاخصي نبودند و البته من تا حدود سال 74 به رباعي گفتن ادامه دادم و 20 تايي از آنها را تحت عنوان «رباعيات خاكستري» در كتاب «گنجشك ناتمام» هم چاپ كردم كه در تعدادي‌شان قصد فراروي از قالب رباعي را داشتم. الآن هم گاه گداري بعضي رباعيات طنز مي‌گويم و در وبلاگ «ابن محمود» منتشر مي‌شود. اما روي آنها حسابي باز نكرده‌ام و نمي‌كنم.

 

13- اساتيدتان؟

تربيت من در شعر يك تربيت خودرو و خودآموخته بود. اما دو نفر در روند شاعري من تأثير زيادي داشتند. نخست، آقاي نيك نفس كه ذكر خيرشان گذشت. ايشان ميل به نوجويي را در من تقويت كردند. در اوايل چون بيشتر در فضاي شعر كلاسيك سير مي‌كردم و مطالعاتم در اين حوزه بود، زبانم نيز يك زبان كهنه عراقي بود و نوآوري‌هاي من در حد رهي معيري و ابوالحسن ورزي و بهادر يگانه و بيژن اشتري و ازين قبيل شعراي رمانتيك دهه چهل بود و فضا و زبان شعری‌ام حتي به ساحت فريدون مشيري و نادرنادرپور و هوشنگ ابتهاج نزديك نشده بود. آقاي نيك نفس سعي كرد مسير شعر مرا تصحيح كند و مطالعات مرا به سمت شعراي نوپردازي مثل نيما و فروغ و شاملو و سپهري و اخوان ببرد. در دوران دانشگاه و طي سال‌هاي 67 تا 73،‌ کسی که تأثیر زیادی در شکل‌گیری شخصیت شعری من داشت، مرحوم قیصر امین‌پور بود. ایشان را در دفتر مجله سروش یا در دانشکده ادبیات یا در بعضی جلسات شعر و بیشتر در کوی دانشگاه تهران می‌دیدم. قیصر تا پیش از آنکه ازدواج کند، ساکن کوی دانشگاه بود و در ساختمان دانشجویان خارجی، در یک اتاق بزرگ زیر پله زندگی می‌کرد و ما وقت و بی‌وقت مزاحمش می‌شدیم. منظور از ما، من و صادق رحمانی و دکتر ترکی و سید مهدی طباطبایی بودیم که ساکن کوی دانشگاه بودیم و بسیاری اوقات هم تنهایی می‌رفتم و شعرهایم را می‌خواندم و از لطافت طبع و طراوت ذهن و نکته‌بینی‌های قیصر بهره‌مند می‌شدم. کدهایی که قیصر می‌داد برای من که مشغولیت ذهنی‌ام در آن روزها شعر نیمایی بود و داشتم از غزل رد می‌شدم، بسیار کارآمد و آموزنده بود. قیصر آن سال‌ها (70 تا 72)، حس و حال عاشقانه عجیبی داشت و پاره‌ای از بهترین شعرهای عاشقانه‌اش که بعداً در «آینه‌های ناگهان» و برخی در «گل‌ها همه آفتابگردانند» به چاپ رسید، در حال شکل‌گیری بود.

 

14- شاعران متقدّمي كه بيش از همه  از آنان آموخته‌ايد؟

از شاعران قدیم، بیشترین تأثیر را حافظ بر من داشته است. من با حافظ رشد کردم و با معماری شعرش، حدود 30 سال است که مأنوسم و هنوز هم در هر بار خواندن، چیزهایی هست که از حافظ بیاموزم. اولین مقاله پژوهشی من که سال 69 در دو شماره مجله «نشر دانش» چاپ شد، در مورد تأثیر پیشینیان بر حافظ بود که حاصل یادداشت‌های من در حاشیه دیوان حافظ در دوران دبیرستان بود. حافظ از نظر من، متعادل‌ترین شاعر زبان فارسی و خلاصه فکر و فرهنگ ایرانی اسلامی است. از حافظ آموختم که چگونه گفتن مقدم بر چی‌ گفتن است. یعنی بیان هنری در درجه اول اهمیت است. بعد از حافظ، بیدل دهلوی برای من جذابیت خاصی دارد و همیشه برای تقویت و اوج‌گیری خیال به بیدل دهلوی مراجعه می‌کنم. البته، برای من مطالعه جریان شعر فارسی از قرن چهارم تا دوران بازگشت نکات آموزنده داشته است.

 

15- و از معاصران؟

از معاصران، اخوان ثالث و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری و یدالله رؤیایی همیشه الهام‌بخش بوده‌اند. از خواندن شاملو لذت برده‌ام، ولی تأثیر کمی بر ذهن و زبان من داشته است. البته، از ترجمه‌های شاملو بویژه کتاب «هایکو» او بیش از شعرهای خودش چیز یاد گرفته‌ام. کتاب «هایکو» مدت‌ها کتاب بالینی من بود. از خواندن نیما کمترین لذت را برده‌ام. اما نکات آموختنی برایم داشته است. منوچهر آتشی و شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج نیز جزو شاعران مورد علاقه من هستند. اما در شعر کوتاه نیمایی، محمد زهری و علی الخصوص منصور اوجی مسیر مرا روشن کرده‌اند و همواره وامدار ایشانم. در شعر بعد از انقلاب نیز سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور بیشترین تأثیر را بر من داشته‌اند.

 

16- ظاهرا در دوره دانشگاه ، با مرحوم دكتر قيصر امين‌پور نشست و برخاست داشته‌ايد و اولين دفتر شعرتان هم به روايت خودتان « به پايمردي او » منتشر شده است . بد نيست اگر تمايل داشته باشيد قدري درباره قيصر و آن دفتر شعر حرف بزنيم.از خاطرات بگوييد.

در مورد مرحوم قیصر امین‌پور نمی‌توانم بگویم که جزو خواص ایشان بوده‌ام. قیصر، حوصله زیادی برای شنیدن و سخن گفتن با شاعران جوان داشت و به آنها اعتماد به نفس می‌داد. من در یک زمان سه چهار ساله (از 69 تا 72) بخت این را داشتم که از برکات همصحبتی با ایشان بهره‌مند شوم. حتا برای یک تکلیف درسی دوره دکترا که مربوط به تصحیح یک متن بود و ظاهراً درسی بود که ایشان با دکتر مهدی محقق داشتند، با ایشان یک همکاری کوچکی در حد معرفی و مقابله اولیه چند نسخه از رساله «نزهة العشاق» عثمان بن حاج بله تبریزی در مراجعه به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانه ملک که آن موقع در بازار تهران بود، داشتم. من این رساله را از قبل می‌شناختم و قیصر دنبال یک رساله کوتاه تصحیح نشده می‌گشت و وقتی پیشنهاد این رساله را دادم، به دلیل محتوای عاشقانه‌ و عرفانی‌اش، پسندید و کمک کوچکی هم در شناسایی تعدادی از گویندگان اشعار متن رساله به ایشان کردم و در همه این کارها، آنچه برای من مهم بود، درک همصحبتی آن بزرگوار بود. سال 72 به پیشنهاد ایشان مجموعه‌ای از شعرهای نیمایی و غزل‌ها و شعرهای کوتاهم را جمع‌آوری کردم. همین دفتر «تقویم برگ‌های خزان» و قیصر زمینه چاپ آن را در نشر زلال فراهم کرد که نهایتاً در سال 73 از چاپ درآمد. بعد از اینکه از تهران دور شدم (74 به بعد)، قیصر را کمتر دیدم. در حد چند دیدار گاه به گاه.

 

17-  شما اكنون يكي از چند شاعر معدودي هستيد كه در ميان شاعران نسل دهه 70 و 80  ، تجربه‌هايي فراتر از حد تفنن در شعر نيمايي داشته‌اند و بيشينه اشعار منتشر شده شما ، نيمايي است .نشست و برخاست شما در آن دوره با قيصر امين‌پور چقدر در روي آوردن شما به شعر نيمايي موثر بوده است؟

مهم‌ترین تأثیر قیصر در این قضیه این بود که با ظرافت‌ها و ظرفیت‌های شعر نیمایی بیشتر آشنا شوم و این قالب را که در دهه هفتاد رو به فراموشی گذاشته بود و رهرو جدی نداشت، به عنوان زمینه اصلی شعرهایم برگزینم. ممکن است در چند تا شعرهایم تأثیرهایی در حد لحن و زبان و فضا از شعرهای قیصر دیده شود، اما تأثیر مهم‌تر، نوع نگاه بود که فراتر از مشابهت الفاظ است. قیصر خودش به شعر بی‌وزن و منثور گرایش چندانی نداشت. اما توسعاتی که در شعر نیمایی‌اش مشهود است، و به تعبیر نیما دکلماسیون طبیعی کلمات گاه در عین موزونیت، خواننده را به این گمان می‌اندازد که با یک شعر منثور سر و کار دارد. خودش می‌گفت در اوایل شاعری شیفته اخوان بود و زبان شعری‌اش به زبان شعری اخوان نزدیکی زیادی داشت. اما به تدریج این تأثیرات کمتر شد و به زبانی دست یافت که خاص او بود. در یک کلام، قیصر با نیمایی‌هایش به من آموخت که ظرفیت‌های شعر نیمایی هنوز تمام نشده است.

 

18- يكي از دغدغه‌هاي شما در اشعار نيمايي‌تان ، توجه جدي به امكانات شعر نيمايي براي خلق شعر كوتاه است. البته شعر كوتاه نيمايي ، قدمتي به اندازه « از نيما تا كنون» دارد ولي به‌طور خاص، نيما و شاگرد بلافصلش كه از خودش از هر جهت سر بود يعني اخوان ، عمدتا دستاوردهايشان در شعرهاي بلند و منظومه‌هايشان است اگرچه محققان در كارنامه نيما به كارهايي مثل «هست شب آري شب» يا «شب‌پا» توجه كرده‌اند ، ولي آن كارها مصداق شعر كوتاه نيستند. شايد بشود در نيمايي‌سرايان نسل‌هاي متقدم بر نام مرحوم « محمد زهري» دست گذاشت با مجموعه‌هايي مثل «پير ما گفت» و « مشت در جيب» كه غالب شعرهايشان «نيمايي كوتاه» است و در نسل‌هاي متاخر ، بلاشك شادروان دكتر قيصر امين‌پور تعداد قابل توجهي شعر نيمايي كوتاه گفته است كه برخي از آنها مثل «و قاف ...» به تمام معني كلمه درخشانند. اگر مايليد  از تجربه شخصي خودتان در سرودن شعر كوتاه نيمايي  حرف بزنيد و رهاورد تجربي-تئوريك  خودتان را بيان كنيد.

دغدغه شعر کوتاه نیمایی برای من از سال 69 ـ 70 آغاز شد. بعد از رها کردن رباعی و گرایش به سمت شعرهای نیمایی، شعر کوتاه برای من پلی بود که ارتباط بین سنت شعر کوتاه فارسی و تجربه‌های نوگرایانه در شعر امروز را حفظ می‌کرد. بخصوص که الگوهای موفقی همچون مجموعه «کوتاه مثل آه» منصور اوجی و دو مجموعه محمد زهری پیش رویم بود. هرچه پیشتر رفتم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که این فرم می‌تواند محمل خوبی برای بیان درونیات من باشد. آذرخشی که در تاریکی لحظات می‌درخشد و یک گوشه از ناخودآگاه را روشن می‌کند و خاموش می‌شود. و حاصل آن شعری است که روایتگر اشراق‌های‌ آنی است. حدود 50 قطعه از شعرهای کوتاهم که در سال 70 گفته بودم، در کتاب «تقویم برگ‌های خزان» و بعضی نشریات آن زمان مثل «کیان» چاپ شد و بازتاب خوبی برایم داشت. بعد از چاپ این مجموعه شعر، سعی کردم این تجربه را گسترش بدهم. آن موقع، کتاب «هایکو» ترجمه احمد شاملو و ع. پاشایی مونس روز و شب من بود. یادم هست بعضی از اهل نظر، در مقایسه بین رباعی و هایکو، جانب هایکو را می‌گرفتند و می‌گفتند ایجاز در هایکو بیشتر و تصویرسازی آن قوی‌تر است. با توجه به غیرتی که نسبت به رباعی داشتم، به ذهنم رسید که تعدادی از هایکوهای ژاپنی را در فرم کوتاه نیمایی بازسرایی کنم و عیار ایجاز را این فرم بسنجم. برای من، تابستان 74 یکسره در این تجربه لذت‌بخش گذشت. حدود 200 هایکو را بازسرایی کردم که از بین آنها، ده سال بعد، 76 شعر کوتاه را در کتاب «گنجشک ناتمام» چاپ کردم.

همان طور که گفتم، هدف اصلی من از این بازسرایی، آزمودگی و آمادگی هرچه بیشتر در زبان فارسی بود برای گفتن شعر کوتاه. از طریق یاد گرفتن ایجاز و رسیدن به اصل اقتصار و اقتصاد در کاربرد کلمات. بنابراین، این کار در وهله اول برای من بیشتر جنبه آموزشی داشت. جنبه بعدی این کار، انتقال کامل حس و حال شعرهای کوتاه ژاپنی در زبان فارسی با استفاده از عناصر مأنوس در زبان شعر امروز و به کارگیری اوزان نیمایی بود.

نکته بعدی که برای من در این کار اهمیت بسیار داشت، ‌این بود که بعضی از صاحب‌نظران اظهار می‌داشتند ایجاز زبانی و فشردگی تصویری که فی المثل در هایکو هست، در زبان فارسی وجود ندارد و آن را به عنوان یک نقطه ضعف مطرح می‌کردند. بخصوص آنکه نگاه آنها در این مقایسه، بیشتر معطوف به قالب‌های کهن شعر فارسی از قبیل رباعی و دوبیتی بود. برای من مهم بود که بدانم آیا می‌شود یک تصویر، یک معنا، یک حادثه زبانی و یا یک حس و حال را به همان ایجاز و فشردگی که در شعر کوتاه ژاپنی (بالاخص هایکو) وجود دارد، در زبان فارسی اجرا کرد یا نه؟ به نظر من، این ظرفیت در زبان فارسی هست. در اینجا، من کاری به مبانی فکری فلسفی که هایکو بر آن استوار شده است، ندارم. نگاه من به شعریت هایکو است.

برای اجرای این شعرها در زبان فارسی، انتخاب من، شعر کوتاه نیمایی بود که پیش ازین خودم تجربه‌هایی درین نوع شعر داشتم. آزادی عملی که در شعر نیمایی وجود دارد، در کنار غنای موسیقایی آن، مرا به این سمت و سو سوق داد. به نظر من، استفاده از قافیه‌های درونی و بیرونی و حفظ ریتم و‌آهنگ، با رعایت ایجازی در خور که در فرایند ارتباط اخلال ایجاد نکند، باعث می‌شود که قوت القایی این شعرها دوچندان شود. یکی از اصلی‌ترین وزن‌های بکار گرفته شده در این نوع کارها، وزن رباعی است که تنوع افاعیلی خیره کننده‌ای دارد و یادآور سنت شعر کوتاه فارسی هم هست. ما می‌توانیم بدون آنکه الزامی به رعایت چهار مصراعی بودن شعرش داشته باشیم، با استفاده از پیشنهادهای شعر نیمایی، شعر کوتاهی بیافرینیم در نهایت فشردگی، و با حفظ آهنگی اثرگذار.

همینجا باید توضیح بدهیم هدف من از بازسرایی شعرهای کوتاه ژاپنی، گفتن هایکوی ایرانی نبود. چون معتقدم هایکو ویژگی‌ها و مشخصاتی دارد که در زبانی بجز زبان ژاپنی قابل اجرا نیست. بنابراین، آن دسته از منتقدانی که بر من خرده گرفته‌اند که چرا این شعرها موزون و گاهاً مقفا از کار در آمده‌اند، به این نکته اساسی توجه نداشته‌اند که قصد من، سرودن هایکو نبوده است.

 

 

19- سوال بعدي‌ام درباره همان تجربه يعني بازسرايي شعر كوتاه ژاپني در هيات شعر كوتاه نيمايي در «گنجشك ناتمام»اين است  در اين بازسرايي ، حاصل كار چه تفاوتي با اصل جنس پيدا كرده بود؟ از نظر خودتان آن شعرهاي كوتاه ژاپني «شعرتر» بودند يا بازسروده‌هاي نيمايي شما؟

من اسم این کار را اجرای مجدد شعرهای کوتاه ژاپنی می‌گذارم. در این اجرای مجدد، شعرهای کوتاه ژاپنی نقطه عزیمت من بودند نه نقطه پایان و بیشتر حالت الهامی داشتند. اگر ما به مفهوم «بازسرایی» توجه کنیم و تفاوت آن را با کاری مثل ترجمه بسنجیم، شاید راحت‌تر متوجه اتفاقی که در این مجموعه افتاده است، بشویم. در ترجمه، تلاش شما آن است که با وفاداری به متن اصلی، آن را به گونه‌ای به زبان مقصد برگردانید که در حد توان و تسلط شما، خصلت‌های آن در زبان مقصد منعکس گردد. در بازسرایی، وفاداری به متن اصلی در درجه دوم اهمیت قرار دارد و آنچه مهم است، وفاداری به بنیان «شعر» است، با توجه به تعاریفی که از شعر در ذهن شما هست. به عبارت دیگر، در ترجمه، شما بیشتر به زبان مبدأ تعهد دارید و در بازسرایی،‌ بیشتر به زبان مقصد. بنابراین، گفتن اینکه کدامیک شعرترند، کار صحیحی نیست. هدف من، یاد گرفتن ایجاز و آزمودن زبان شعری‌ام برای رسیدن به حد نهایی ایجاز بود و در ضمن این کار، متوجه شدم که می‌توان یک حس، یک تصویر یا یک کشف زبانی را حتا موجزتر از یک هایکوی ژاپنی در شعر فارسی باز‌آفرینی کرد. از نظر من، هر کدام از این قطعات بازسرایی شده، خودش یک شعر مستقل است و باید فارغ از هر پیش‌داوری آنها را ارزیابی کرد که آیا در بیان خود، موفق بوده‌اند یا خیر.

 

 

20- آيا اين دفتر شما كه با تاخيري 7-8 ساله منتشر شد ، واكنشي در لباس يك پيشنهاد عملي و تجربي به هايكو سرايان فارسي نبود؟

«گنجشک ناتمام» در زمانی منتشر شد که نسل جدیدی از شاعران پا به عرصه گذاشته بودند و شعر کوتاه را مجال مناسبی برای بیان حالات و تلقیات خود می‌دانستند. پدیده وبلاگ‌نویسی در بین شاعران جوان به جریان تبدیل شده بود و در این عرصه، کوتاه نویسی یکی زمینه‌های مقبول بود. بسیاری از این شاعران جوان، شیفته هایکو بودند و سادگی بیان و بی‌پیرایگی هایکو که غلط انداز و گمراه کننده هم می‌نمود، آنها را جذب این قالب کرده بود. از طرفی، جریان رباعی نیز بود که از اواخر دهه هفتاد جانی دوباره گرفته بود و هواداران خودش را داشت. در آن زمان، احساس کردم که تجربه قبلی من در تلفیق هایکو با وزن رباعی در قالب شعر کوتاه نیمایی می‌تواند پیشنهاد خوبی برای نزدیک کردن این دو جریان باشد. در واقع، اصلی‌ترین پیشنهاد این مجموعه، همین بود که می‌توان با استفاده از وزن رباعی در قالب شعر کوتاه نیمایی، به فرمی رسید که در عین ایجاز و فشردگی، یادآور سنت شعر کوتاه فارسی هم باشد. با اینکه، شعرهای این کتاب از طرف مخاطبان آن بویژه شاعران کوته‌سرای حاضر در فضای مجازی مورد توجه قرار گرفت، اما به پیشنهاد اصلی آن توجه چندانی نشد و تنها دوست عزیزم آقای صادق رحمانی سعی کرد این تجربه را در کتاب «سبزها، قرمزها» ادامه و گسترش دهد. رحمانی، نام شعرهای کوتاهش را «رباعی نیمایی» گذاشت که تا حدودی نمایانگر روح این پیشنهاد است.

 

21- اگر بخواهم مبنايي‌تر و مبسوط‌تر سخن بگويم ، خواهم گفت كه هايكو مبتني بر تجربه اشراقي ذن-بوديستي شكل مي‌گيرد و نمونه‌هاي كلاسيك هايكو هنوز سروده‌هاي سالكان اين طريقت عرفاني از قبيل ايسّا و باشو است . بساطتي كه در هايكو هست و سكوتي كه در پس پشت واژه‌ها در هايكوهاي اوليه استشمام مي‌شود ، هايكوسرايان ايراني و حتا شايد بسياري از هايكوسرايان امروزی در ديگر نقاط جهان را به اين اشتباه مي‌اندازد كه صرف بسيط بودن و ساده و بي‌پيرايه بودن كلمات ، هايكو مي‌سازد در حالي كه آن تجربه اشراقي كه منجر به خلق شعر عرفاني در زبان فارسي شده است و در آثار مولوي و عطار و سنايي  نمود يافته است ، به گونه‌اي ديگر و البته در چهارچوب آموزه‌هاي بنيادين عرفان اسلامي  و نيز با پيش‌فرض‌هاي سنت ادبي زبان فارسي ، ، همان بي‌‌پيرايگي و بساطت و برهنگي در وصف را كه در پرتو نور اشراق شكل مي‌گيرد ،عرضه كرده است. شايد – و اين‌جا دوست دارم از زبان خودتان به تفصيل بشنوم- شما مي‌خواستيد استفاده از امكانات بومي «شعر كوتاه» را به نسل تازه‌نفس و احيانا خامدست كوتاه‌سرايان و هايكو سرايان فارسي ، پيشنهاد بدهيد.

قبل از هرچيز يك توضيح بدهم. آنچه موجب فراگير شدن هايكو و جهاني شدن آن شده، علاوه بر جذابيت‌هاي معنوي و هنري اين قالب شعري، فرموله شدن آن است. الآن دستور العمل‌های بسيار مشخصي براي سرايش هايكو وجود دارد كه راهنماي نوآموزان است. با ذكر جزييات كامل. يك جور نقشه مكانيكي كه اغلب ریزه‌کاری‌ها در آن تعيين شده است. سهل الوصول بودن هايكو از همين مسئله ناشي مي‌شود. مضافاً اينكه ذات هايكو نيز به سادگي گرايش دارد. همين امر، در ايجاد اين توهم كه همه مي‌توانند هايكو بگويند، نقش مهمي داشته است. الآن بسياري از هايكونويسان ايراني بدون داشتن هيچ پشتوانه فكري و فرهنگي و تسلط بر زبان، وارد اين عرصه شده‌اند و طبق همان فرمول، شاعر هايكو نويس محسوب مي‌شوند. همه هايكوهاي آنها را که روي هم بريزي، يك شعر واقعي از توي آن در نمي‌آيد. بعد، ما با اين غناي فكري و پيشينه عظيم فرهنگي، با اين سنت ديرينه كوتاه نويسي كه من شرحش را در مقاله «پيشينه شعر كوتاه در ايران» به صورت مفصل داده‌ام، بايد سرسپرده صورت هايكو شويم و مُشتي كلمات فاقد روح و عمق، به اسم هايكو تحويل خلق الله بدهيم. صنعت مونتاژ هايكو كه نيم قرن است اصلي‌ترين محصول صادراتي شعر ژاپن به ملل ديگر است، در زبان‌هاي ديگر تبديل به شيء بي‌جاني شده است كه فقط به لطف سهل الوصول بودن، نياز دروني بسياري از جوانان را به داشتن اسم و عنوان شاعر، بدون زحمت خاصي، برطرف مي‌كند. كم هستند هايكو نويساني كه در عين بهره گيري از پيشنهادهاي معنوي هايكو، در روح زبان فارسي وطن داشته باشند و نه زباني ترجمه زده و بي رمق. از نظر من، تنها هايكوهاي سيروس نوذري و چند شاعر انگشت شمار ديگر، از اين آفت در امان است و با خواندن آنها احساس مي‌كنيم كه با شعري فارسي سر و كار داريم.

 

22-  در همان دفتر «گنجشك ناتمام» بازسروده‌هاي نيمايي شما از شعر كوتاه ژاپني، در وزن رباعي است. اين‌جا چند سوال در كار است؛ اول:  اكنون  حدود 15 سال از كار سرايش آن دفتر و حدود 8 سال از انتشار آن مي‌گذرد؛ در اين فاصله كه پژوهش‌هاي شما درباره رباعي يكي پس از ديگري منتشر مي‌شوند، آيا وقتي به عقب مي‌نگريد حس نمي‌كنيد كه آگاهانه يا به شكل غريزي، وزن رباعي را به عنوان يك تراز براي افاده شعر كوتاه در زبان فارسي، شناسايي كرده بوده‌ايد؟

همان طور كه در توضيح سؤالات قبل گفتم، و شما به خوبي متوجه ابعاد اين پيشنهاد شده‌ايد، وزن رباعي -  و نه ضرورتاً قالب رباعي –  با آن انعطاف و تنوع افاعيل، ظرفيت خوبي براي رسيدن به شعر كوتاه ايراني دارد. ضمن اينكه، شعر كوتاهي كه وزن رباعي داشته باشد، بصورت ناخودآگاه در ذهن مخاطب يادآور سنت شعر كوتاه فارسي هم هست. این پیشنهاد یا شناسایی به هیچ وجه جنبه غریزی نداشته و محصول سال‌ها مؤانست و مطالعه و تأمل من در فرم رباعی است.

 

23- بعداً صادق رحماني هم دفتري از شعرهاي كوتاه منتشر كرد با عنوان «سبزها قرمزها» و زيرعنوان كتاب، اين بود: «رباعي‌هاي نيمايي». او ظاهرا به اين تجربه شما نظري داشته است و نيمايي‌هاي آن دفتر را بر وزن رباعي  سروده است و البته به نظر من دفتر شعري دلنشين و به ياد ماندني از كار درآمده است، ولي من با اين اصطلاح رباعي نيمايي مشكل دارم همان‌طور كه با اصطلاح غزل نيمايي .

اگر دقت كرده باشيد، كتاب «سبزها قرمزها» چند مؤخره دارد كه يكي از آنها مقاله‌اي است از من در تبيين همين موضوع. در آن مقاله، ضمن اشاره به پيشينه شعر كوتاه در ادب فارسي، پيشنهاد استفاده از وزن رباعي در قالب‌هاي نيمايي مطرح شده و فوايد و مزاياي چنين طرحي را نوشته‌ام. خوشبختانه، در كتاب آقاي رحماني نمونه‌هاي ارزنده‌اي از چنين شعري موجود است و مفاهيم با مصاديق مناسب آن همراه است.

 

24- دوم : بعدها در «دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» شعرهاي «نه كوتاه» نيمايي در همين وزن رباعي از شما مي‌خوانيم. استفاده از وزن رباعي براي سرودن غزل، سابقه‌دار است؛ يكي مثلا غزل مرحوم امين‌پور در «آينه‌هاي ناگهان» كه مطلعش اين است: از غم خبري نبود اگر عشق نبود / دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود » شاعر احترام‌برانگيز آقاي محمدعلي سپانلو هم نمونه‌هايي از همين آزمايش را ارائه كرده است. درباره اين تجربه برايمان بگوييد.

استفاده از وزن رباعي در قالبي غير از رباعي سابقه بسيار زيادي در ادب فارسي دارد. از قديم‌ترين نمونه‌هاي آن، قصيده‌اي از فرخي سيستاني و مسمطي از منوچهري دامغاني است كه وزن رباعي دارد و بعضي قطعات در دواوين شعراي متقدم و متون عرفاني (مثل سداسي‌هاي عين القضاة همداني). من مقاله مفصلي با ذكر شواهد متعدد در اين باب دارم و هنوز چاپ نشده و مي‌توانم بگويم كه در زبان فارسي، بيشترين ميل به فراروي از قالب‌ها و ايجاد فرم‌هاي جديد در همين وزن رباعي صورت گرفته است كه به دليل آنكه نتوانسته به جريان تبديل شود، منجر به ايجاد قالب‌هاي نوين نشده است. مستزاد رباعي از قرن هفتم هجري در ديوان شاعراني مثل علاءالدوله سمنانی، ابن يمين فریومدی و خواجوي كرماني ظهور کرد با تنوعات عجيبي كه گاه يادآور اولين حركت‌ها نوآورانه‌اي است كه در دوران معاصر براي شكستن حصر قالب‌هاي سنتي صورت گرفته است. پاره‌هاي اضافه در بعضي از اين مستزادها داراي اركان متنوعي است كه شعرها را دو وزني مي‌كند. بعضي مستزادها، در هر مصراع داراي دو پاره اضافي به جاي يك پاره است كه نمونه آن در مقدمه‌اي كه خواجه عبدالله مرواريد بر ديوان حافظ نگاشته، موجود است. يا در همين قرن هفتم و هشتم، ما با رباعيات به‌هم پيوسته مواجهيم كه مي‌توان آنها را شكل قديمي چهارپاره امروزي دانست. اين ميل به تنوع، متأسفانه در سده‌هاي بعد پيگيري نشد و عقيم ماند.

پيشنهاد نيما در كاهش و گسترش اركان عروضي شعر فارسي، در حوزه وزن رباعي نمود چنداني نيافت. خود نيما، چند شعر نو در وزن رباعي دارد كه در آنها، ما با كاهش اركان مواجهيم، اما خبري از افزايش آن نيست. يعني نيما برنامه و پيشنهادي براي گسترش وزن رباعي در شعر خودش نداشت. نسل‌هاي بعدي شاعران نوپرداز هم كمتر به سراغ وزن رباعي رفتند و اگر هم رفتند، دستاوردي بيشتر از نيما كسب نكردند و قدم در حيطه گسترش اركان نگذاشتند. واقعيتش اين است كه گسترش وزن رباعي در شعر نيمايي ظرافتي دارد كه همه كس را پرواي آن نیست. ضمن آنكه، مواهبي هم به شاعر اين نوع شعر عطا مي‌كند كه قابل وصف نيست. اين وزن انعطافي دارد كه مي‌تواند در تصوير و ترسيم جميع حالات مد نظر يك شاعر و فضاسازي‌هاي زباني و القائات موسيقايي، او را كمك دهد. به شرط آنكه كسي بر ظرايف اين فن آگاه باشد. علاوه بر اين، در حين گسترش وزن رباعي، امكان بكارگيري افاعيل همخوان و هخانواده با وزن رباعي و ايجاد شعرهاي چند وزني وجود دارد كه دست شاعر را باز مي‌گذارد كه به تغيير فضا  و لحن متناسب با نياز دروني متن بپردازد.

همان طور كه شما به درستي اشاره كرديد، آقاي سپانلو در ميان شاعران نوپرداز بيشترين توجه را به وزن رباعي در شعر نيمايي دارد و در بعضي از اين شعرها، وارد حيطه گسترش وزن رباعي هم شده و گاهي هم گوشه چشمي به امكان پل زدن به وزن‌هاي نزديك داشته است. اين عمل، تا حدودي در نيمايي‌هاي رؤيايي هم اتفاق افتاده است. در شعرهاي نيمايي جواد مجابي نيز توجه به وزن رباعي ديده مي‌شود. با اين تفاوت كه مجابي ميل به رها كردن وزن در بعضي بندها دارد كه آن هم امكان جديدي است. در كتاب «دارم به ساعت مچي‌ام فكر مي‌كنم» و «خواب گنجشك‌ها» به اين ظرفيت‌ها توجه ويژه شده است و نمي‌گويم كه براي اولين بار است كه در شعر نيمايي چنين اتفاقي افتاده، ولی اگر شما شعرهای نیمایی این دو کتاب را که در وزن رباعی هستند، با نمونه‌های پیشین مقایسه کنید، تفاوت محسوس آنها را در آرایش و تلفیق ارکان و شیوه بسط وزن شعر متوجه خواهید شد. من معتقدم كساني كه مي‌خواهند به امكانات شعر نيمايي بپردازند، اگر شعرهاي اين دو كتاب را در نظر بگيرند، شايد نكاتي بيابند كه قبلاً چندان به آن توجه نشده باشد.

 

25-  اگر بخواهم براي نزديك شدن ذهن به درك فعاليت حرفه‌اي شما  ، يك كلمه كليدي بگويم اين است : سيّد علي ميرافضلي « پروژه» دارد . اين اصطلاح را از جامعه‌شناسان  شنيده‌ام ؛ مثلا مي‌گويند : پروژه سيد جواد طباطبايي احياي سياست‌نامه‌هاي فارسي از منظر استخراج سياست‌ورزي ايراني است. شما مرا به ياد سيد حسن حسيني مي‌اندازيد . او هم در هر دوره‌اي از كار شعرش يك پروژه را تعقيب مي‌كرد : «نوشداروي طرح ژنريك» حاصل يك پروژه و«گنجشك و جبرييل» حاصل يك پروژه ديگر است .شما در كار پژوهش و سرايش يك پروژه را در چند جبهه مختلف پيش مي‌بريد و آن شعركوتاه است . يك پروژه ديگر هم داريد و آن ، شعر نيمايي و ظرفيت‌هاي جديدي است كه شما در اين صورت شعري جستجو مي‌كنيد. اين كه شاعر براي شعر گفتنش طرح و برنامه‌اي داشته باشد و اين كه آن را كار بداند و مثل هر كار ديگري تخصصي به آن نگاه كند ، چه فوايد و چه آفاتي دارد؟

واقعيتش اين است كه من اين كار را به عنوان پيشنهاد يك نظريه یا تعریف یک پروژه نمي‌بينم. از نظر من، نوعي تمرين است براي غني‌ كردن زبان و توانمندسازي خودم در بحث فرم و ساختار. اين كار، هرچه هست اسمش را پروژه و پیشنهاد خاص نمي‌توان گذاشت. ممكن است از رهگذر انجام تمرين‌هاي مختلف، آدم به كشفي هم نايل شود يا ظرفيت تازه‌اي را پيدا كند. چندی پيش آقاي سعید سلطانی صارمي در مجله اينترنتي «دينگ دانگ» نقدي بر مجموعه شعر «خواب گنجشك‌ها» داشت و ضمن الطاف بي‌شمارش به اين مجموعه، نقطه ضعف بعضی از شعرها را عدم ارتباط بیرونی بندها دانسته است و با اینکه سابقه چنین کاری را در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ نشان داده، متوجه ساختار متفاوت این دسته از شعرها نشده است و می‌گوید که «هرکدام از این قطعات را می‌شود شروعی خوب برای یک شعر مستقل به حساب آورد. برخی از شاعران دربه‌در دنبال یک شروع مناسب می‌گردند و میرافضلی ده‌ها شروع خوب را این‌چنین با اسراف مصرف می‌کند». به نظر من، اين يكي از تكنيك‌هاي خاص تعدادي از شعرهاي نيمايي من است براي رسيدن به ساختاري متفاوت كه شكلي پازل گونه دارد. يعني با كنار هم گذاشتن اين قطعات به ظاهر مجزا و پراكنده، در نهايت، تصوير كلي شعر بر ملا مي‌شود و خواننده در نهايت به دركي از آن كليت مي‌رسد و ربط و انسجام آن قطعات را در مي‌يابد. و البته، اين شعرها همواره قطعاتي گمشده دارد كه در ذهن مخاطب تمكيل مي‌شود. من از توانايي و تجربه خود در شعر كوتاه، براي ايجاد اين ساختار مدد گرفته‌ام. براي من راحت بود كه با تغييرات جزيي، هر بندي از اين شعرها را به يك شعر كوتاه تبديل كنم و بجاي يك شعر نيمه بلند، ده پانزده شعر كوتاه داشته باشم. رسالت و چشم انداز شعر كوتاه متفاوت از چيزي است كه در اين شعرها مي‌بينيم. باز كردن اين مسئله براي من چندان خوشايند و راحت نيست و ترجيح مي‌دهم كه ديگران در مورد آن صحبت كنند و ببينند اتفاق تازه‌اي افتاده يا نه؟ و اگر افتاده، چقدر موفق بوده است؟

 

26- مثلاً در مورد خود شما؛ اگرچه من تا اين لحظه – بي‌تعارف مي‌گويم - شعر تصنعي، شعر تكنيك‌زده و شعر تئوري‌زده از شما نخوانده‌ام، حس مي‌كنم كه شعري كه آدمي را به هيجان بياورد و چنگ بر تار دل بزند، شعري كه نتواني براي ديگران به راحتي بخواني چون نمي‌خواهي وسط خواندن شعر اشكت را ديگران ببينند، اين جور شعري در كارنامه شما كم است. نظرتان چيست؟

قبول دارم كه به دليل تلاش براي زبان‌ورزي، اجراي موسيقي متناسب، ايجاد يك ساختار حساب شده و منسجم و در نهايت، رسيدن به فرم دلخواه، نقش عاطفه در بعضي شعرها كمرنگ شده باشد یا عنصر برجسته بعضي از اين شعرها تلقي نشود. من خودم را در ميانه راهي مي‌بينم كه هدفش استفاده از ظرفيت‌هاي مغفول شعر نيمايي و تعادل بخشيدن به عوامل و عنصر مؤثر در شكل‌گيري يك شعر است. سعي من اين است كه اين تلاش آگاهانه، سرانجام منجر به رسوب اين داشته‌ها در ضمير ناخودآگاه من و تجلي طبيعي اين تكنيك‌ها در جان و جریان شعر شود. با اين همه، گمان مي‌كنم آن مقدار عاطفه مورد نياز هر شعر، در اغلب شعرهاي من بويژه در شعرهاي كوتاه هست كه نقطه شروع اغلب آنها، همين تأثرات عاطفي است كه تكنيك را با خود همراه مي‌كند.

 

27- اگر بخواهم دقيقتر بگويم ظاهرا شما به انتشار و توزيع عاطفه شعر در تار و پود ظرايف و دقايق زبان شعر و حتا در پس انتخاب «ريتوريك» آگاهانه پيشييني ، بيشتر علاقه نشان مي‌دهيد تا ابراز صريح عاطفه در شعر.

بسياري از شعرهاي نيمايي كتاب «خواب گنجشك‌ها» و اغلب شعرهاي اخير من، به گمان خودم، جوشش عاطفي بالايي دارند. و شايد نظر شما را تا حدودي تأمين كند. اما بايد توجه داشت كه يكي از بزرگ‌ترين ضعف‌هاي شعرهاي نيمايي دو سه دهه اخير، بويژه در ميان شاعران نسل انقلاب، هيجاني بودن بيش از حد آنهاست و از ضعف انديشه و ساختار و تكنيك مناسب رنج مي‌برند. گويي شاعر احساس عريان خود را به تمامي صرف شعر كرده و همين عاطفه غليظ، شعر را پيش برده و نهايتاً بي‌سرانجام به حال خود رها كرده. فراز و فرود آن، احساسي است و هيچ ساختاري در آن مشهود نيست. نوآوري‌ خاصي ندارند و مسير شعر، يكنواخت و تخت و قابل پيش بيني و در نتيجه پر ملال است. يعني، در عين اينكه هيجان زيادي صرف گفتن اين شعرها شده، از تحرك در آنها خبري نيست. و در يك كلام، فوران عاطفه سعي در پوشاندن ضعف‌هاي بي‌شمار شاعر مي‌كند. آن هم، نه عاطفه‌اي غني و عميق. به همين دليل، شعر نيمايي نتوانسته در سال‌هاي اخير منجر به خلق اثري متفاوت شود و هنوز هم بايد براي خواندن شعرهاي نيمايي خوب، به سراغ نسل قديم رفت و نگاه به دست شاعران بزرگواري چون سپانلو و اوجي داشت.

 

28- در دفترهاي اخير ، نوعي فراروي از سنت اخوان ثالثي شعر نيمايي نشان داده‌ايد و آن ، عبوري بسيار حساس و خطير و بااحتياط امّا آشكار از فخامت زبان به نفع خلق طنز است . نوعي برهم زدن آگاهانه يكدستي زبان شعر و وارد كردن :1- زبان نثر 2- گونه گفتاري زبان به صحن و سراي شعر. در اين راه ، استفاده شايان توجهي از امكانات اين دو گونه زباني در كارهاي شما ديده مي‌شود ، اين استفاده به اصطلاحات و تكيه كلام‌ها محدود نمانده است بلكه جملات اصلا مربوط به زبان گفتار يا مربوط به نثرند هم‌چنين است « لحن‌» ديالوگ‌‌ها :« راستش كلافه‌ام/حرف و حركتم،سكون و سرعتم/حالت قيافه‌ام/بوي جذبه و جنون گرفته است/آتشي كه سالها/زير خاك بود و خواب رفته بود/باز هم/جوان شده است و/جون گرفته است/گوش كن به تيك‌تاك قلب من/ضامنش كشيده است/زود باشد/انفجار من/تمام خانه‌هاي شهر را/زير و رو كند/در مسير من نيا/سيل آتشم زبانه از درون گرفته است/موج انفجار اگر رسيد/خشت و آهن و امان و عافيت/سرش نمي‌شود/هرچه هست خاك مي‌كند/خانه‌هاي شهر را/نقشه‌هاي عقل را/در سه سوت پاك مي‌كند/دست بر دلم نذار/ضامنش اگر رها شود/آن‌چنان هلاك مي‌كند/كه هيچ‌كس/باورش نمي‌شود/در مسير من نيا/دست بر دلم نذار/ضامنت نمي‌شوم/اگر رها شوم/هرچه هست آتش است/هرچه هست خون گرفته است » به عبارتي ، طنز در چنين نمونه‌هايي يك جور نمايش غيرمستقيم جنوني است كه گوينده شعر به آن دچار است زيرا اين جنون ، كلا  زبان را به هم ريخته است.  «زود باشد انفجار من تمام خانه‌هاي شهر را زير و رو كند» يك  ساخت نحوي مكتوب و مربوط به زبان ادبي است( زود باشد كه...شود/كند) و اين ساخت،در كناراين ساخت ، كنتراست كاملي ايجاد مي‌كند:« راستش كلافه‌ام»  كه ساختي دستوري است برگرفته از زبان گفتار يا « موج انفجار اگر رسيد خشت و آهن و امان و عافيت سرش نمي‌شود» كه لحن آن لحن زبان گفتار و ساخت نحوي آن از تبار نثر است نه شعر.در عين حال ، يك تخيل مركزي كلّ اين جملات موزون معلق ميان زبان گفتار و نثر را به سطح شعريت ارتقا داده است امّا به نظر من در نهايت آنچه اين شعر را شعر كرده است، آشنايي‌زدايي شاعر از يك سنت شعري با در هم ريختن معايير زباني آن است يعني ظاهر شعر قر و اطواري دارد كه به ياد آورنده سنت اخوان ثالثي است و خواننده با اين عادت ، شعر را مي‌خواند ولي دقيقا با بيرون‌زدگي‌هاي زبان شعر ، جنون شاعر القا مي‌شود. اين يك نمونه از تحليل شعرهاي نيمايي شما از نظر من بود . حال خودتان –خواهشمندم- به تفصيل بفرماييد كه : اولا در يك دسته‌بندي اجمالي، شعر نيمايي ، چه نقشه‌هاي ژنتيكي دارد؟

 

29- ثانيا شعر نيمايي شما از نظر خودتان در كدام يك از اين دسته‌بندي‌ها جاي مي‌گيرد؟

 

 

30- با تحليل من چقدر موافقيد؟

 

 

31- از يك منظر ديگر در آن تحليل من خواستم نسبت طنز و شعريت و به‌ويژه زبان شعر را در شعر نيمايي شما توضيح بدهم .حال اگر بخواهيد قدري درباره مقوله طنز در شعر كه به‌ويژه بعد از تكانه شعر دهه 70 ، در شعر امروز ، به يك امر جدي و احيانا يك سوء تفاهم بلاهت‌بار بدل شده است ، صحبت كتيم .اين بحث از آنجا اهميت دارد كه در دفترهاي شعر شما پيش مي‌آييم ، گرايش به طنازي بيشتر ديده مي‌شود.

از دوران دبيرستان طنز براي من مسئله جدي بود. هم مطالعه مي‌كردم و هم مي‌نوشتم. ولي بعداً فترتي در اين كار افتاد و با اينكه پيگير سختكوش مجلات طنز و كاريكاتور و كتاب‌ها و سالنامه‌ها و مطالعه جدي طنز قديم و جديد بودم، وارد اين عرصه نشدم. سال 84 موقعيتي پيش آمد كه به كار طنز بپردازم و وبلاگ «ابن محمود» را راه انداختم كه سمت و سوي طنز آن، بيشتر مسايل و جريانات ادبي بود و آنجا شعرهاي كوتاه و بلند نيمايي و بعضاً غزل و مثنوي و رباعي با زباني طنزآلود مي‌گذاشتم. اين وبلاگ تا امروز هم حيات دارد. اما اوج كارش سال‌هاي 85 تا 88 بود. الآن ديگر به دليل فضاي سياسي جامعه و شاید کم‌حوصلگی خودم، اين وبلاگ آن تپش قبلي را ندارد. در همين سال‌هايي كه ذهن من درگير طنز بود، بعضي شعرهاي جدي نيز از اين فضا تأثير گرفت و به‌صورت ناخودآگاه چيزهايي در آن بروز پيدا كرد كه شما به آن اشاره كرديد. منتخبي از اين طنزواره‌ها در مجموعه شعر «تمام ناتمامي‌ها» درج شده و در بعضي جُنگ‌ها و گزیده‌ها و مجلات هم آمده است. بعضي از دوستان مرا از كار در اين عرصه برحذر مي‌دارند و مي‌گويند در شأن شما نيست و از شخصيت شما اين كارها بعيد است! بعضي نيز تشويق مي‌كنند و مي‌گويند ادامه بدهيد. فعلاً دل و دماغی برای ادامه‌‌اش ندارم.

 

32- يك گرايش ديگر كه شعر نيمايي شما را متمايز مي‌كند، بسامد بالاي شعر عاشقانه است . اگرچه اين گرايش در شعر نيمايي، نوظهور نيست و كارنامه هريك از سرآمدان شعر نيمايي، از شعرهاي عاشقانه خالي نيست.  ولي به هر حال شعر نيمايي از ابتدا تا كنون بيشتر سويه‌اي اجتماعي يا روايي يا حسب حال‌گويانه داشته است و خطاب عاشقانه در شعر نيمايي كم است. در اين‌باره بفرماييد.

 

 

33- چه شد كه به پژوهش درباره رباعي رو آورديد؟

علاقه به رباعي و تحقيق در تاريخ و متون رباعي، از سال 65 با من بود، ولي تمركزي در اين موضوع نداشتم. سال 70 كه سال چهارم تحصيل من در دانشگاه تهران بود، رباعي را به عنوان موضوع اصلي پژوهش خود انتخاب كردم و از آن تاريخ تا امروز، حدود 50 مقاله من و 6 فقره از كتاب‌هايم مختص اين حوزه است. رباعي يك قالب اصيل ايراني است كه انعطاف موسيقايي و تنوع محتوايي ويژه‌اي دارد. با اينكه بعضي از پژوهشگران عرب سعي دارند رباعي را به خودشان بچسبانند، ولي همين اسم «دو بيت» كه بر رباعي‌هايشان مي‌گذارند برهان آشكاري بر ريشه ايراني اين قالب است. من فعلاً كاري به اين مسئله ندارم و معتقدم كه ايراني يا عربي بودن رييشه رباعي مهم نيست. مهم نتايج كار و فراورده‌هاي آن است. مهم آن اتفاقي است كه در رباعي فارسي رقم خورده و در عرصه‌ جهاني مطرح شده، مثل رباعيات خيام و مولوي. طبق برآورد من، از آغاز تاريخ رباعي فارسي تا سده دوازدهم هجري (پايان عصر بيدل)، چيزي حدود 200 هزار رباعي خلق شده كه حدود يك سوم آن هنوز به چاپ نرسيده و در مورد مابقي نيز كار پژوهشي و تحليلي كافي صورت نگرفته است. ما حتي در تصحيح و تنقيح رباعيات شاعران سرآمد اين عرصه كار مهمي صورت نداده‌ايم. اين نقايص باعث شد كه كار رباعي را به‌صورت جدي دنبال كنم. در ابتداي كار سراغ جُنگ‌ها و مجموعه‌هاي خطي رفتم و ديدم بخشي از ميراث رباعي فارسي در دل اين نسخه‌ها كه كمتر مورد توجه بوده‌اند، نهفته است. آن موقع فكر مي‌كردم كه ديوان‌هاي چاپ شده براي تحقيق در اين عرصه كافي است و نياز به رجوع به منبع ديگر نيست. اما در ميانه كار متوجه شدم كه ديوان‌هاي چاپي نيز نقايص زياد دارد و بسياري از رباعيات شاعران مطرح در اين كتاب‌ها نيست. في المثل، من در جستجوهاي خود با 200 رباعي نويافته از سنايي روبرو شدم و 300 رباعي تازه از امير معزي نيشابوري (شاعر همعصر و همشهري خيام) و 400 رباعي از قلم افتاده از اثير اخسيكتي (شاعر قرن ششم هجري) و حدود 600 رباعي از مجد همگر (شاعر همعصر سعدي) و بي‌شمار رباعيات ديگر. در ديوان شرف‌الدين شفروه (شاعر قرن ششم و از اقران جمال‌الدين اصفهاني) حدود 600 رباعي وجود دارد كه چاپ نشده و در بين آنها، آثار درخشاني هم وجود دارد. رفع اين نواقص، و انتشار اين سرمايه‌هاي ارزشمند، تاريخ رباعي فارسي و مطالعات مربوط به آن را دگرگون خواهد كرد و آن وقت متوجه مي‌شويم اين گزيده‌هاي بي در و پيكر كه با علامت زدن رباعیات موجود در چند ديوان و تذكره چاپي فراهم شده، چقدر فقير و حقيرند. خوشبختانه در سال‌هاي اخير بحث احياي متون كهن مورد توجه محققان و مؤسسات پژوهشي قرار گرفته و دسترسي به منابع خطي نيز بسيار راحت‌تر شده است. 20 سال پيش كتابخانه‌ها به سختي يك نسخه خطي در اختيار پوهشگران قرار مي‌دادند. من يادم است براي ديدن و يادداشت‌برداري از جُنگ قديمي كتابخانه مجلس، كلي سختي كشيدم و آخرش هم تصويرهاي مورد نيازم را ندادند. الآن بحمدالله حدود 30 هزار نسخه خطي كتابخانه مجلس از طريق وب‌سايت اين كتابخانه در اختيار همگان است و در سراسر جهان قابل دسترسي است. دامنه پژوهش در حوزه رباعي فارسي آن قدر وسيع است اكه اگر يك نفر 50 سال از عمر خودش را صرف اين موضوع كند، حق مطلب بطور كامل ادا نخواهد شد.

 

 

34- «گوشه تماشا: رباعي پس از نيما» و «رباعيات خيام در منابع كهن». اين دو كتاب شما هر يك در موضوع خود، ممتاز و از كتب مرجع به‌شمارند. اگر مايل باشيد درباره اين دو كتاب بيشتر از زبان خودتان بشنويم. جايي ديدم كه مرحوم استاد ايرج افشار از «رباعيات خيام در منابع كهن»  تجليل كرده بود و به آن ارجاع داده بود.

«گوشه تماشا» به بررسی جریان رباعی امروز از زمان نیمایوشیج تا آغاز دهه هشتاد (1300 تا 1380) اختصاص دارد و و علاوه بر گزارش تاریخی این جریان، گزیده رباعیات 192 شاعر معاصر را عرضه کرده است. این اولین اهتمام جدی در معرفی رباعی امروز است. بر خلاف بسیاری از پژوهشگران متون قدیمی که با دوران معاصر کاری ندارند و از قرن 12 این طرف‌تر نمی‌آیند، رباعی امروز را هم به دلیل علاقه شخصی و هم پیگیری جریان تاریخی رباعی دنبال می‌کنم. با توجه به اقبال دوباره‌ای که در اواخر دهه هفتاد به رباعی شد، تصمیم گرفتم گزارشی از وضعیت رباعی به خواننده امروز بدهم که بداند کار از کجا شروع شده و به اینجا رسیده است. ضمن آنکه، این کتاب بخشی از طرحی است که من در معرفی تاریخ رباعی فارسی دارم و می‌توان گفت «گوشه تماشا» جلد ششم آن است. البته، در اين كتاب به دليل تاريخ انتشارش جاي جريان‌هاي رباعي در دهه هشتاد خالي است و اگر قصد چاپ مجدد آن باشد، اين نقيصه جبران خواهد شد.

و اما «رباعیات خیام در منابع کهن». این کتاب، حاصل ده سال تلاش مستمر من در حوزه خیام‌پژوهی است و در آن، 120 رباعی خیام از 28 منبع کهن (از قرن هفتم تا اوایل قرن نهم هجری) گرد آمده است. «رباعیات خیام در منابع کهن» بعد از انتشار توسط مرکز نشر دانشگاهی در سال 82، در اغلب پژوهش‌های مربوط به رباعیات خیام مورد استناد قرار گرفته و آقایان جواد بشری  و علیرضا ذکاوتی قراگزلو مقالاتی در مورد آن نوشته‌اند. و البته، اظهار لطف دکتر شفیعی کدکنی و مرحوم ایرج افشار در مورد این کتاب، واقعاً برای من ارزشمند و دلگرم کننده و محرّک است. بعد از انقلاب، خيام‌پژوهي دچار رخوت و تكرار شده بود و حرف جديدي در اين عرصه زده نمي‌شد. كسي حوصله مراجعه به منابع خطي و جستجو در كتابخانه‌ها را نداشت و كار در حد همان كتاب‌هاي صادق هدايت و علي دشتي و محمد علي فروغي متوقف بود. البته الآن هم در اغلب موارد وضع به همين منوال است و پژوهشگران به نتايج تحقيقات قبلي بسنده مي‌كنند. در كتاب «رباعیات خیام در منابع کهن»، سعي من بر اين بود كه هيچ امري را مسلّم  ندانم و همه منابع را دقيق بازبيني كنم. خوشبختانه در جريان اين پژوهش، تعدادي از منابعي كه تا كنون براي محققان ناشناخته بود، معرفي و بررسي شد. و منابع قبلي نيز مورد ارزيابي مجدد قرار گرفت. البته، در فاصله 9 سالي كه از چاپ اين كتاب مي‌گذرد، بازنگري اساسي در بعضي بخش‌هاي مختلف كتاب صورت گرفته است. در اين مدت، منابع جديدي نيز توسط محققان شناسايي شده است كه حركت رو به جلويي در عرصه خيام‌پژوهي محسوب مي‌شود.

 

 

 

 

 

35-   و ديگر اين‌كه چطور شد كه اصلا به دوبيتي نپرداخته‌ايد؟ اين سوال از آنجا نشات مي‌گيرد كه به خلاف برداشت مبتديانه ، رباعي و دوبيتي تفاوت زيادي دارند هم به لحاظ اغراض و مقاصد شعري هم به لحاظ خاستگاه تاريخي-اجتماعي (مثل اين‌كه گويندگان زبانزد دوبیتی از قبيل  بابا طاهر يا فايز اصلا جزو شاعران رسمي نبوده‌اند و اصلا دوبيتي  به فولكلور بيشتر نزديك است) ولي با توجه به اين‌كه زمينه پژوهشي عام شما «شعر كوتاه» است،  اين سوال جا دارد كه چرا به دوبيتي نپرداخته‌ايد؟

همان طور که قبلاً گفتم شروع کار من با رباعی و دوبیتی و غزل بود. حتا در اولین کتابم «تقویم برگ‌های خزان» سه دوبیتی هست که قوت چندانی هم ندارند. من خیلی زود دوبیتی را رها کردم. همان طور که به درستی اشاره کرده‌اید، دوبیتی و رباعی به رغم شباهت ظاهری (چهار مصراعی بودن و ترتیب قوافی)، دو دنیای متفاوت دارند. يكى از پژوهشگران ، خاستگاه دوبيتى را مغرب ايران (مادستان) و خاستگاه رباعى را مشرق ايران (خراسان) دانسته است. از همان آغاز، دوبيتى در بين عامه مردم رواج و مقبوليت بيشترى داشته و وجه غالبش «فهلوى» بوده و رباعى مقبول طبع خواصِ شاعران و وجه غالبش «درى» بوده است. یک مرور سطحی در ديوان شعرا، از قديمترين دوران تا امروز، به ما می‌گوید که اغلب شاعران فارسی چند رباعى دارند که همگى به زبان فارسى درى ـ يعنى زبان رسمى و ادبى مردم ايران ـ است، اما شعر در قالب دوبيتى كه بيشتر در فهلويات تجلّى مى‏يافته و رسميّت ادبى نداشته، تعداد اندکی دیده می‌شود. دوبیتی یک قالب مردمی مقبول عامه بوده و بیشتر با عواطف سر و کار دارد و موضوعات مشخصی را بازتاب می‌دهد که در جای خود ارزشمند است. در دوبیتی از پیچیدگی‌های اندیشه خبری نیست. بر عکس رباعی که عرصه تفکرات تلخ فلسفی و تأملات عارفانه و عاشقانه است. تنوع موضوعی در رباعی بسیار زیاد است و وزن رباعی نیز این قابلیت را دارد که هر گونه‌ معنایی را به‌خوبی بازتاب دهد. این کشش و توانایی در وزن دوبیتی نیست.

در مورد پژوهش در حوزه دوبیتی، این نکته را بگویم که من مطالعاتی عامی در این حوزه داشته‌ام و حتی مقاله‌ای دارم با عنوان «رونق دوبیتی در دوره صفوی» که به معرفی دوبیتی سرایان قرن یازدهم می‌پردازد و در آنجا چند موضوع فرعی دیگر هم که خالی از تازگی نیست، مطرح شده است. بسیاری از این دوبیتی‌سرایانی که در این مقاله معرفی شده‌اند، در کتاب‌های مربوط به تاریخ دوبیتی جایشان خالی است. همچنین مدخل «دوبیتی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی که تا الآن چهار جلدش را فرهنگستان منتشر کرده است، به قلم من است. اما نکته مهم اینجاست که تاریخ دوبیتی با فهلوی گره خورده و پرداختن به فهلویات محتاج دانش‌هایی است که در تخصص من نیست. تسلط بر زبان‌شناسی و شناخت علمی گویش‌های محلی ایران از جمله بایسته‌های دوبیتی‌پژوهی است. در مورد فهلویات، مقالات ارزشمندی از دکتر علی اشرف صادقی و مرحوم دکتر تفضلی و ادیب طوسی و پرویز اذکایی منتشر شده و بحث دوبیتی بدون پرداختن به فهلوی غیر ممکن است.

در مورد باباطاهر همدانی که مشهورترین شاعر دوبیتی‌گوی تاریخ ادب فارسی است، همین قدر بگویم که پیچیدگی مباحث مربوط به دوبیتی‌های او چند برابر مسئله رباعیات منسوب به خیام است. و دستاوردهای پژوهشگران در این حوزه، پر برگ هست، اما چندان پربار نیست. هنوز شخصیت تاریخی باباطاهر در پرده ابهام است و از طرف دیگر، دوبیتی‌های منسوب به او آن قدر مدعی و معارض دارد و آن قدر دچار تغییرات و تحریفات شده که ابهام موضوع را چند برابر کرده است. با این حال، کسی باید همت کند و این پروژه پیچیده را روزی به سرانجامی برساند. این شخص باید چندین تخصص داشته باشد؛ کسی مثل دکتر علی اشرف صادقی که در حال حاضر، بیش از همه صلاحیت این موضوع را دارد و در مورد فهلوی، مقالات ارزشمندی به چاپ رسانده است.

 

 

 

36-   ظاهرا شاعري را با غزل شروع كرديده‌ايد و وجه غالب در شعرهاي دفتر اولتان غزل است . چطور شد كه بعدا اين تمركز بر غزل را آگاهانه يا جبرا از دست داديد؟

با اینکه در ابتدای کار، شاعری غزل‌سرا محسوب می‌شدم و بعضی از دوستان آینده خوبی برای من در غزل پیش‌بینی می‌کردند و هنوز هم هستند کسانی که افسوس می‌خورند چرا غزل را جدی ادامه ندادم، از وقتی با امکانات شعر نیمایی آشنا شدم، احساس کردم با ذهن و ضمیر من همخوانی بیشتری دارد و می‌توانم در این فرم و قالب، کاری متفاوت عرضه کنم. اگر دقت کرده باشید، در همان اولین دفتر شعرهای من، یازده غزل آن در انتهای کتاب جای گرفته است و شعرهای نیمایی و شعرهای کوتاهم جلوتر از آن‌هاست. این یعنی اینکه شعر نیمایی، چه کوتاه و چه بلند، اولویت من است. البته، دلبستگی من به غزل حتی در مجموعه «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» هم خودش را نشان داده، اما در مجموعه بعدی، یعنی «خواب گنجشک‌ها»، هیچ غزلی نیست و صرفاً به نیمایی‌های من اختصاص دارد. الآن ذهنم برای گفتن غزلی متفاوت، هیچ آمادگی ندارد و غزل‌های معمولی که اغلب شاعران از عهده گفتن آن بر می‌آیند، گیرم با یکی دو بیت خوب، مرا اقناع نمی‌کند. من فعلاً متعهدم که تجربه خودم را در شعر نیمایی کامل کنم و تا آنجا که استعداد و توان درونی من اجازه می‌دهد، به نقطه کمال خودم در این حوزه نزدیک‌تر شوم.

 

37- تجربه انتقال از يك قالب به قالب‌هاي ديگر و تنوع‌طلبي و طبع‌آزمايي در قالب‌هاي گوناگون ، از نظر فن شاعري چگونه است؟ مقصودم اين است كه بعضي مي‌پسندند كه شاعر تخصصي يك قالب باشند و بعضي اتفاقا برعكس ، دوست دارند طبعشان را در قالب‌هاي متنوعي بيازمايند. شما غزل ، نيمايي بلند و  نيمايي كوتاه را تجربه كرده‌ايد . به نظر خودتان تنوع‌طلبي در قالب، خوب است يا بد؟ منافع و مضارّ آن چيست؟

ببینید در این مورد هیچ حکم کلی نمی‌توان داد و قضاوت در مورد خوب یا بد بودن آن، دشوار است. هر شاعری بسته به توانایی‌هایش ممکن است یکی از این دو مسیر را برگزیند. در تاریخ شعر فارسی، ما شاعری مثل سنایی داریم که در غزل و قصیده و مثنوی و رباعی، قدرتمند وارد شده و در همه این قوالب، شاعری مؤسس و مؤثر بوده است. همچنین است عطار یا مولانا. از آن سو، نظامی گنجوی را هم داریم که بیشترین و مهم‌ترین آثارش در قالب مثنوی است و معدود اشعاری که ازو در قالب قصیده و غزل و رباعی بجا مانده، اهمیت و ارزش خاصی ندارد. خیام با تعداد اندکی رباعی یک شاعر جهانی محسوب می‌شود و حافظ با غزل‌هایش ماندگار شده است و قصاید و قطعات و رباعیات او، هم کم‌شمارند و هم کم عیار. در دوران معاصر، و در همین روزگار خودمان، مرحوم قیصر امین‌پور، در غزل و رباعی و مثنوی و شعر نیمایی بلند و کوتاه آثار ارزنده‌ای خلق کرده است و مرحوم منزوی، فقط با غزل‌هایش شناخته می‌شود. گرچه شعر نو و سپید و رباعی و مثنوی هم دارد. به نظر من، آنچه مهم است این است که شاعر بتواند شاخص بودن و تأثیرگذاری خود را در هر قالبی حفظ کند و اگر نمی‌تواند، سعی کند در یک شاخه به تشخص و تعیّن برسد و از این شاخه به آن شاخه پریدن، بپرهیزد. البته، اغلب شاعران میل به تنوع دارند و گاه پیش می‌آید کارهای تفننی آنها، به دلایل خاصی، مورد توجه قرار می‌گیرد. مثل همان تک غزل فروغ یا دو مثنوی کوتاه او که به خاطر تازگی لحن و نگاه، به تشخص نسبی دست یافته است.

 

38- از نظر بررسي ويژگي‌هاي جريان‌شناسانه شايد بشود گفت كه نسل شاعران دهه 60 كه جريان موسوم به شعر انقلاب را پيشتازي كردند، جزو دسته دومند و بررسي كارنامه شاعراني چون امين‌پور ، حسيني ، ميرشكاك ، هراتي ، عزيزي و... نشان مي‌دهد كه انگار اين خصوصيت تجربه كردن فالب‌هاي مختلف يك ويژگي مشترك آن نسل است

 

 

 

سه شنبه 6/4/91

 


برچسب‌ها: سيد علي ميرافضلي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

 

 

 

۱

هرچه مي‌خواهند، بگويند

براي من آواره

بهترين سقف

همين است

كه هرگز آوار نمي‌شود

بر سرم

 

 

 

۲

آن چشمه پرشكوهتر از آن بود

كه از كوه به دريا سرازير شود

برگشت و به آسمان ريخت

 

 

۳

چون زائري كه پس از عمري او را طلبيده باشند

سينه خیز به  ضريح دريا خواهد رفت

اين چشمه‌ي روشن

 

 

۴

لطيف آب مي‌خورد آهو

چنان كه روشن نيست آب را مي‌بوسد

يا مي‌نوشد

 

 

و یک مفرد :

مابين دو انگشت تو مي‌لرزد دل

چون گنجشكي به مشت صياد اسير

 

 

گفتگویی با آقای محمدرضا بایرامی

 

من  منابعی  را که در مورد شما بود مرور می کردم کمترجایی در مورد خودتان و زندگی تان گفته اید. کمی از زندگی خودتان بگویید

 

زندگی ما خیلی چیز گفتنی ندارد. همان طور که از داستان هایم برمی آید متولد شهرستان هستم و متولد روستایی در کوهپایه های سبلان هستم. سال های اولیه کودکی را در آن جا درس خواندم.

 

در همان روستا؟

 

: بله. بعد به تهران آمدم و ساکن محله های مختلف تهران بودیم و از سال شصت شروع به نوشتن کردم . قبل از آن خیلی کتاب می خواندم چون زمان های قدیم این طور نبود که بدانیم کجا می شود کتاب گیر آورد و کتاب خواند بنابراین خودم به صورت پراکنده تلاش هایی می کردم تا این که دست بر قضا دیدیم که جایی به نام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هست و به طور اتفاقی گذرمان افتاد. به طور طبیعی بدون این که من به حیطه ای مثل نویسندگی فکر کنم کتاب خوان حرفه ای شدم و ناخودآگاه علاقمند به نوشتن شدم ولی نمی دانستم چگونه می شود نوشت.

 

در چه سنی به همراه خانواده به تهران آمدید؟

 

تقریبا سن هفت الی هشت سالگی من بود سال 50 بود که آمدیم.

 

با پدرتان؟

 

نه پدرم  در سن  دوسالگیي‌ام فوت کرد. من و مادر و برادرم آمدیدم. البته برادرهای دیگرم قبلا آمده بودند. اولین خروج من از یک محیط بسته بود به یک محیط نورانی و شگفت انگیز  مثلا اولین بار بود که من دریا را مي‌دیدم . از پل بندر انزلی که می گذشتیم مادرم صدایم کرد و گفت دریا را ببین. گفتم چقدر آب !  برایم خیلی شگفت انگیز بود و یک لحظه احساس کردم که الان توي اتوبوس می ریزد . یادم است كه شب  نزدیک کرج رسیدیم باز صدا کردند که این شهر است من نگاه کردم چراغ ها بالای تپه های زورآباد  روشن بودند  من احساس می کردم شهر جایی است پر از تپه و نور و چراغ است.

 من به حيطه ادبيات  کودک و نوجوان به این گونه وارد شدم که در حین این که کتاب بزرگ سال می نوشتم یک کتاب  را كه کتاب سال شده بود  ، خواندم. کتاب «زیباترین آغاز» خانم شکوفه تقی بود وقتی آن را خواندم  ، به نظرم سهل الوصول  آمد ( البته از سر ندانستن بود )  پيش خودم گفتم اگر کار کودک این طور است پس من به راحتی می توانم کار کودک بنویسم و چون هیچ پیش زمینه درستی نسبت به نوشتن نداشتم حتی سطرها و کلمه ها را شمردم که بتوانم حجم را هم رعایت کنم و اولین کار کودکم را نوشتم  که انتشارات سورش چاپ کرد. نام کتاب « مهربان ننه مهتاب »  بود  و سال 65  منتشر شد . قصه بزرگسال هم می نوشتم و چند قصه در گاهنامه های سوره و رادیو و  مجله سروش کار كردم . اولين كاري كه از من منتشر شد داستانش اي است كه  می خواستم  در یک کلاس داستان نویسی شرکت کنم که به دلایلی نتوانستم و نمونه کاری را که آن جا داده بودم برای مجله ارسال کردم و بعد تابستان هم گذشت و پاییز آمد و به مدرسه رفتیم که فکر می کنم دبیرستاني بودم.  يك روز بچه ها گفتند تو قصه می نویسی؟ گفتم آره ولی شما از کجا می دانید. گفتند در مجله چاپ شده بود. اسمش را پرسیدم که گفتند بعد من گفتم نه من چنین قصه ای ندارم.

 

كدام مجله ؟

 

مجله جوانان امروز . خلاصه رفتیم درخانه شان دیدیم که آن قصه ای که با نام  ؟؟؟ نوشته بودم ،  به نام برف چاپ شده که در مجموعه داستان برخورد نزدیک این را به عنوان یادگاری من آوردند. این شروع کار من بود.

 

چه سالی بود؟

 

شصت و یک شصت و دو بود. از جمله قصه هایی است که تحت تاثیر ساعدي  نوشته بودم. من آن زمان او  را خیلی دوست داشتم. عزاداران  بيل  ر امی خواندم که بسیار ساده بود و برای من بسیار آشنا بود.

 

چون فضای روستا بود؟

 

بله و فضای ملموس روستایی داشت و از طرف دیگر به جهت نثر برای من خیلی جالب بود و من تحت تاثیر آن  شروع کردم که البته  این تاثیرپذیری خیلی ادامه پیدا نکرد. بعد با مجلات کار کردم و به طور تصادفی به سمت کودک و نوجوان آمدم.  كار من در ادبيات کودک و نوجوان تا مدت ها ادامه داشت.  پل معلق بازگشت جدی من به ادبیات بزرگسال بود

 

در مورد تحصیلاتتان بفرمایید؟

 

تحصیلات دانشگاهی ندارم.

 

ادامه ندادید؟

 

نه. اصلا شرایطش را نداشتم که ادامه دهم.

 

چرا شرایطش را نداشتید؟

 

ما خانواده خیلی فقیری بودیم. همان کلاسی که عرض کردم که نمونه کار برده بودم  و در آن به عنوان کارآموز بودم ...

 

این کلاس کجا بود؟

 

در خیابان نوفل لوشاتو بود و متعلق به  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان  . دو شرط برای ورود به کلاس  وجود داشت. شهریه می گرفتند نمونه کار می گرفتند و امتحان زبان انگلیسی می گرفتند که فقط از شهرستانی ها شهریه نمی گرفتند. من با این که متولد شهرستان بودم به واسطه ی بودن در تهران شهرستانی محسوب نمی شدم و هزینه شهریه را نداشتم که به همین دلیل ساده من کلاس ها را نتوانستم بروم و نمونه کار را برای مجله جوانان امروز فرستادم که بعدا چاپ شد. تابستان فصلی بود که من باید روی پای خودم می ایستادم  باید کارگری می کردم در  جاهای مختلف مثل ساندویچی ها یا  سر کارهای سخت ساختمانی شکل زندگي  ما این طور بود کما این که خیلی علاقمند به سینما بودم و به فیلم سازی و فیلم سازی مستند علاقمند بودم و برای همین به انجمن سینمای جوان رفتم که در آن زمان باغ فردوس بود که امتحان دادم و بعد دیدم که چقدر راه دوری است من باید از خیابان فرجام منطقه نارمک به آن‌جا می رفتم.

 

آن زمان فرجام هم بیابان بود دیگر؟

 

بله. دیدم که امکانش نیست که این راه را بروم و رها کردم.

 

به خاطر کرایه  راه؟

 

بله.

 

فکر می کنم بعدا  آن‌چنان در کار نویسندگی غرق شدید که نیازی به این که درس بخوانید پیدا نکردید؟

 

نه این طور نیست خیلی از وقت ها حتی حسرتش را داشتم و شاید به خاطر عدم امکانش سال های سال افسردگی گرفتم ولی بعدها دیدم خیلی هم مهم نبوده. به خصوص در سال های اخیر که خروجی های دانشگاه را بیشتر دیدیم و شناختیم متوجه شدم که چیز زیادی را از دست ندادم نوشتن هم چیزی نیست که نیاز به طی این مراحل و مقاطع داشته باشد. بعد به نوشتن چسبیدیم  البته تا تا حدی که فراغتي مي‌بود  و گرفتاری های روزمره زندگی اجازه  می داد من همیشه سرپرست خانه بودم. با این که فرزند کوچک خانواده بودم ولی همیشه بار زندگی خانواده بر دوش من بود گرچه  نوشتن برایم فوق العاده جدی بود حتی جدی تر از امروز که سه دهه از آن زمان می گذرد. آن قدر به آن اعتقاد داشتم که فکر می کردم می شود دنیا را با نوشتن متحول کرد و من این توان را دارم خیلی کتاب می خواندم و انگیزه داشتم. مرتب چک می کردم که نویسندگان بزرگ آثارشان را در چه سنی نوشتند. می دیدم که تولستوی سی و شش ساله جنگ  و صلح را نوشته فکر می کردم که من اگر به سی و شش سالگی برسم چه کارهایی نخواهم کرد سی و شش سالگی هم گذشت دیدیم که همان روزمرگی ها و گرفتاری ها این قدر غرقم کرده که نه خانی آمده و نه خانی رفته.

 

در خانواده برای کار خواندن و نوشتن مشوقی نداشتید؟ چه شد که شما به کتاب خواندن ودر  ادامه آن نوشتن علاقمند شدید؟

 

بعضی از شرایط ریز دخالت داشت. یکی از این شرایط ریز این بود که ما در خانه تلویزیون نداشتیم. عصرها یا غروب ها که بچه ها می آمدند می نشستیم و از سریال هایی که دیده بودند می گفتند که من اصلا این ها برایم غریبه بود و آن ساعت هایی که همه در خلوت خودشان بودند و با خانواده شان بودند من هیچ چيز براي سرگرمي نداشتم اگر چیزی پیدا می کردم از جنس مکتوب بود که این مکتوب را با مکافات پیدا مي‌کردم. یادم است نزدیک کوره پز خانه ای یکی از دوستان آدرس داد : دست فروشی  بود که کیهان بچه های دوران گذشته را می فروخت کیهان بچه ها دو ریال بود که چون  نسخه‌هاي او خیلی کهنه بودند یک ریال می فروخت. سی چهل تا از آن ها را با پولی که خودم به دست آورده بودم خریدم و تا سن ده الی دوازده سالگی این ها را مرتب می خواندم و بعضی از داستان ها داستان های خوبی بودند مثل  كارهاي رولد دال  نویسنده انگلیسی 14:36 که هنوزهم داستان هایش پر طرفدار است و بارها هم اقتباس های سینمایی از آن شده است من  بارها  كارهاي رولد دال را خواندم و یکی از دلایلش این بود که چیز دیگری برای سرگرمی ام وجود نداشت. به خصوص در آستانه انقلاب و آن محله ی پرتی که ما زندگی می کردیم که در ؟؟؟ آن محله ترسیم شده. محله علی آباد که غرب نازی آباد می شود. این ها باعث می شد که بیشتر بخوانم و از همان اول نثر برایم دغدغه بود شاید به خاطر کتاب هایی که می خواندم در نثرم ساده نویسی برایم اصل بود که یعنی ساده ترین شکلی که می توان نوشت.

 

چه کتاب هایی می خواندید که این تاثیر را بر شما گذاشت؟

 

کارهای ساعدي  از این دست بود که در آن ساده نویسی خیلی رعایت می شد. کارهای  صمد بهرنگی  ، کارهای علي‌اشرف درویشیان ...در سن پانزده شانزده سالگی کار جلال را هم می خواندم که نثرش برایم جالب بود نثری که بازی می کرد و آهنگین بود و خیلی منم منم می کرد و اساسا از محتواي کتابی مثل غربزدگی  سردر نمی آوردم ولي نثر آهنگین و پر شتابش برایم جالب بود بود.

 

و حضور نویسنده به عنوان یک صدای مقتدر در متن ؟

 

دقیقا یعنی حضور نویسنده انگار همه چیز است و اصلا مجال نمی دهد. در جایی مثل نفرین زمین اصلا اجازه نمی دهد که آدم روستایی ظهور ؟؟؟ پیدا کند. آن طوری که جلال صحبت می کند اصلا آدم روستایی آن گونه حرف نمی زند. برخلاف مدیر مدرسه که حرف می زند می تواند جلال هم باشد یعنی مدیر مدرسه به شخصیتی که به جلال داده است می خورد بعد به هر حال نثر برایم خیلی مهم بود و از آن کارها شروع کردم.

 

کارهای اولیه ای که خواندید همه در حیطه چپ بوده است.

 

آن زمان چیز دیگری نبود. کارهای محمود حکیمی را هم می خواندم. اصلا کتاب های کانون که بیشتر می خواندیم نویسنده کودک و نوجوان اصلا وجود نداشت تنها چند نفر کار می کردند. کانون هم جایی نبود که خیلی کتاب های بزرگسال در آن موجود باشد و بعد هم فضای عمومی ادبیات همین شکل بود یعنی خوراک فکری دیگری وجود نداشت. گند  چپها هم به شکلی که الان درآمده درنیامده بود یعنی پرده ها کنار نرفته بود ممکن بود جذابیتی داشته باشد و خیلی آرمان خواهانه به نظر می آمدند و ما هم بچه های فقیری بودیم.

 

این سه نفر كه نام برديد و گفتيد بر شما تاثيرگذار بوده‌اند   يعني  علی اشرف درویشیان و صمد بهرنگي و غلام‌حسين ساعدي  همه شان چپ بودند

.

به هر حال با وضعیت جامعه ومسائلی  كه پیش می آمد خوراک هایی که به دست می رسید جذابیت پیدا می کردند  مثل آثار ماکسیم  گوركي . می خواندم لذت می بردم همان لذتي که داستان های داستایوسکی  به من می داد از این جهت که می دیدم ماکسیم گوركي  در آن سه گانه اش : « در جستجوی نان، در دانشکده‌ي من و کودکی»  فقر را ذلت نمی بیند عزت می بیند و یک طورهایی آدم فقیر هم آن جا هویت و فردیت پیدا می کند و شناسنامه دارد و جایگاه می یابد. از فقر مادی خودش شرمنده نیست می تواند با افتخار از آن یاد کند خب این ها جذاب بودند. داستان های داستایوسکی را می خواندم و مي‌ديدم كه او  به رنج یک تقدسی می دهد یعنی شما می توانید رنج هم بکشید و مشکل روحی هم داشته باشید ولی لزوما ضد ارزش تلقی نمی شود و آدم این گونه هم برای خودش جایگاه و هویتی دارد. به هر حال عرصه ادبیات  به دست جریان هایي  از اين دست بود. در مقطعی که ؟؟؟ بودم اساسا کارهای بزرگسال کم می خواندم تنها نکته ای که برایم پیش آمد و خیلی جالب بود اين بود كه  هیچ وقت دچار كوركورانه خواندن آثار نويسندگان  معروف نشدم هیچ کس به من نگفت این نویسنده را بخوانید این نویسنده خوب است این قدر از این بختم سپاسگذارم که حد ندارد دولت آبادی را خواندم دیدم به زعم من نویسنده خوبی است. دیدم بقیه هم قبول دارند اين‌طور نبود كه از روي شنيده‌ها و مطالب نشريات شروع كنم به خواندن كتابي  . کما این که امثال ؟؟؟  را خیلی ها قبول دارند ولی من نه در آن زمان  نه بعدها ارتباط حسی قوی نتوانستم برقرار کنم همه هم گفتند استاد ما ؟؟؟ است ولی ارتباط برقرار نشد.

 

می بینید که هنوز هم همان انتخاب اول درست بوده است.

 

بله یک زمانی می‌پيچد كه  فلاني  نویسنده خوبی است  ولي من  مي‌بينم اصلا نمی توانم بخوانم. زندگی سگی  يوسا را هنوز هم نتوانسته‌ام تمام کنم این حس در من نسبت به  خیلی از نویسندگان دیگر پیش آمد. یکی دو بار کتاب های پائولو کوئيلو را ورق زدم دیدم اصلا نمی توانم بخوانم. من هنوز هم به آن حسم وفادار هستم یعنی سعی می کنم مرعوب اتفاقات بیرونی نشوم که فلانی جایزه گرفت یا فلانی روی بورس است. اتفاقات بیرونی به این شکل هستند ممکن است کسی به عنوان نویسنده خوب اسم در کند و مخاطبان یک طورهایی ترور فکری می شوند از بس که نام آن نويسنده  تکرار می شود طرف از همه جا بي‌خبر پيش خودش مي‌گويد تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها حتما چیزی هست که دیگران این گونه می گویند. من این گونه با کسی برخورد نمی کنم. خیلی از ؟؟؟حتی این طوری هست اما به تصور خودم نویسنده متوسط یا درجه سه است. بعضی ها هستند که حقشان است و این جایگاهی که برایشان تعیین شده جایگاه درستی است. خیلی سعی کردم چه در خواندن و چه در نوشتن خودم باشم.

 

فقری که  خانواده  شما  به آن دچار بود و آشنایی شما با ادبیات  بلوك شرق می توانست از شما یک آدم چپ بسازد. چطور شد که این گونه نشد؟

 

در زمانی که مذهبی بودن امتیاز اجتماعی هم نمی توانست تلقی شود عموما خانواده های ما مذهبی بودند. پدر من تنها با سواد روستا بود خود من این را نمی دانستم  سال های بعد که به روستا می رفتم می دیدم که تمام پیرمرد ها و پیرزن ها دعا می کنند و می گویند که او  خواندن و نوشتن و قرآن به ما یاد داد . کار پدرم این بود. مکتب خانه‌اي  به صورت کوچک در خانه ما برپا كرده بود. حتی عمویم که قبل از پدر سالیان سال  بود كه به تهران آمده بودند جلسه قرآن داشتند اتفاقا درجای خیلی حساسی  يعني در مسجد مادر نیروی هوایی  و اکثر شاگردانش از همافران هوایی بودند. خانواده ما به این گونه بود

 

چرا به دنبال مطالعات تئوریک فلسفی جامعه شناسی و مکاتب فکری نرفتید؟

 

نگاه من این گونه نیست که اول محک ها را پیدا کنیم و بعد که داستان را نوشتیم این محک را کنار داستان  بگذاریم که از لحاظ فلسفی درست است یا نه.

داستان خوب همه این ها را دارد. وقتی من خاطرات خانه اموات را می خواندم در مقدمه اش از قول ؟؟؟ آمده است كه من در روانشناسی هیچ چیزی از کسی نیاموختم جز از داستایوسکی به واسطه خاطرات خانه اموات. تاریخ را هم اگر می خواستیم بخوانیم همین طوربود  مثلا جنگ جهانی اول و انقلاب شوروی به واسطه کارهای؟؟؟ بهتر از هر كتاب تاريخي شناخته مي‌شود

به نظر من داستان خوب از واقعیت قوی تر است. الان بسیار از خاطرات درمی آید که من فکر می کنم استناد داستان ها قوی تر از آن است یعنی جعل خاطرات یکی از اتفاقات روزمره است. من و شما الان نیم ساعت است که با هم صحبت می کنیم شما همین الان از  من بخواهيد به شما بگویم که در این نیم ساعت چه گذشت اگر من توانستم !!. نه شما خواهید توانست و نه من خواهم توانست. کسانی که به طور ناگهانی که از بیست سال پیش خاطراتی را نقل می کنند بدانید که آن خاطرات نمی توانند دقیق باشد ولی داستان با ناخودآگاه انسان سر و کار دارد و از چیزی سخن می گوید که حسی و درونی است و خیلی وقت ها دقیق تر است. از این جهت عرض کردم که استناد داستان بهتر از تاریخ و خاطرات هست و خیلی ها گفته‌اند که در قضیه ای مثل جنگ ناپلئون به جنگ و صلح بیشتر استناد می شود تا به کتاب های دیگری که در آن دوران داریم به بینوایان بیشتر از وقایع انقلاب کبیر فرانسه استناد می شود. به دن آرام  نسبت به اتفاقاتی که بعد از انقلاب روسیه افتاد بیشتر مراجعه کنیم  تا بفهميم چه  روی داد. قشر مرفهی که از بین رفت و قشر جدیدی که شکل گرفت چه بوده و فکر می کنم تصویر روشن تر و قابل باورتر در همین داستان هاست تا در خاطرات.

 

بعدها که شما جلوتر آمدید از چه نویسنده هایی بیشتر متاثربودید و از چه نویسنده هایی بیشتر خوشتان آمد؟ البته در مقطع جوانه زدن و شکفتن استعداد ادبی تان داستایوسکی و غلامحسین ساعدي یا محمود دولت آبادی را اسم بردید. بعد ها چطور؟

 

بعدها را خیلی دقیق نمی توانم بگویم. بعدها یک جاهایی آن محک به دست آمد و آدم فکر مي‌کرد که ممکن است تحت تاثیر حرف های دیگران هم قرار بگیرد و مهم تر از آن این بود که بعدها من دیگر خواننده داستان نبودم خودم نویسنده بودم. بنابراین اتفاقی که روی داد و خیلی هم بد است این بود که از متن لذت نمی بردم. متن کار من بود. الان هم همین طور است من هیچ کاری را نمی بینم نمی خوانم مگر این که بدانم چه استفاده‌اي از آن می توانم کنم. بدانم که نویسنده چه کرده یا حرکت هنرمند چگونه بوده که این باعث می شود شما یک فاصله گذاری کنید و در این فاصله گذاری لذت خواندن از دست می رود و این اتفاق برای نویسندگان روی می دهد و اتفاق تلخی هم هست کمتر کتابی پیدا می کنید که مثل گذشته در آن غرق شویم و با لذت و شیفتگی آن را بخوانیم و از آن استفاده کنیم بنابراین من دقیق نمی توانم بگویم چه کسانی را خیلی دوست دارم یا حتی تحت تاثیر آنها قرار می گیرم.

 

به سیر خطی که داشتیم برگردیم. فرموید که کتابتان در جوانان امروز چاپ شد و در وادی ادبیات شرق افتادید. چرا در آثارتان ادبیات روستا این قدر پر رنگ است. آیا این تاثیر ناشی از ادبیات چپ قبل و بعد از انقلاب است که روستا در آن خیلی پر رنگ است یا دغدغه شخصی خودتان است.

 

احتمالا دومی درست تر باشد ولی شاید دلیل روشنی برای شما نتوانم ارائه دهم. هر نویسنده‌اي  از چیزهایی می نویسد که دوست دارد و برایش ملموس است. من هنوز که هنوز است  با محیط شهری خیلی نمی توانم ارتباط برقرار کنم.

 

با این که از هشت سالگی در این محیط بوده اید؟

 

بله خیلی از روابط شان را نمی توانم رعایت کنم و خیلی از اوقات برخورد های تندی می کنم. و دعواهای ناجوری پیش می آید ولی آن بخش که به طبیعت و روستا و کودکی برمی گردد همچنان برایم روشن و شفاف و ملموس و دوست داشتنی است.

 

اگر پدرتان زنده بود و به همراه شما به تهران می آمد الان این تعلق ايجاد شده  بود؟

 

نمی دانم. پدر آمده بودند و برادر بزرگ من متولد تهران است آمدند و یکی دوسالی ماندند و دوباره برگشتند ولی بعید است احتمالا در آن صورت دیگر نویسنده نمی شدم.

 

پس  فقدان پدر در این قضیه تاثیر داشت.

 

قطعا تاثیر داشته بار زندگی به دوش ما افتاد همان طور که در کتاب قصه‌هاي سبلان تا كوه مرا صدا زد آن را ظش این بازگشت پدرم  به روستا  دردهه سی بوده و من در محیط روستا  بزرگ شدم  و کار كردم و آن محیط  ، تاثیرات خودش را حتما می گذاشت و گذاشت. کودکی خیلی مهم تر است. در بزرگسالی انسان زیاد دقیق نیست. کودک خیلی دقیق تر است. آن احساسی که کودک دارد و نگاهی که نسبت به پیرامونش دارد به لحاظ حسی  تاثيرش مثل النقش في الحجر است کودک رابطه ای که با محیطش برقرار می کند خیلی قوی تر و ماندگارتر است. وقتی هم نویسنده می شویم تاثیر خودش را می گذارد.

 

خاطرات شما از روستا مربوط به هشت سال اول زندگیتان می شود علی القاعده این  بازه زماني آن‌قدر طولاني نبوده که شما را وادار کند که یک عمر در موردش بنویسید. به نظر من عامل دیگری  در ميان است شما شروع به نوشتن کار کودک و نوجوان کردید نویسنده کودک و نوجوان هم طبیعتا از کودکی خودش می گوید و چون کودکی شما در روستا گذشته بود و بعد هم در تهران از زندگي  لذت نمی بردید و نمی برید  همه اینها  باعث شد که شما روی این  فضا متمرکز شوید.

 

گراهام گیریم جمله ی معروفی دارد می گوید هشت سال اول زندگی معدني چنان غنی است که هر نویسنده می تواند تمام عمرش را بنشیند و از آن استخراج کند. به نظر من این حرف درستی است. ممکن است این دوره به لحاظ طولی زیاد نباشد ولی به لحاظ حسی این دوره خیلی طولانی است و  می تواند برای هر نویسنده ای تکیه گاه باشد  . برای من هم این حالت وجود داشته ولی اگر جای دیگری بوده که می توانسته حسی باشد حتما از آن هم استفاده می کردم کما این که تجربه سربازی را داشتم تجربه کوتاه مدت دو سال و خورده ای که در جنگ و صلح طی کردم که این همه کار دفاع مقدس من  محصول آن دوره و آن تجربه است البته از جنس تجربه های کودکی نیست ممکن است اصالتش کمتر باشد  آن موقع آدم بزرگ سالی بودم و  آن دقت نظری که کودک به پیرامون خودش دارد دیگر نداشتم ولی از آن ها هم استفاده کردم.

 

بسیاری از کارهای جنگی تان هم در فضای روستا می گذرد مثل سايه ملخ  اين رمان در عين حال كه رمان جنگی است یک داستان روستایی است. داستان‌هاي ديگر جنگي‌تان  هم  اگر در فضاي روستا نگذرد ربطي با آن دارد مثلا  در آتش به اختیار ، روایت هایی که راوی داستان از اجداد خودش در سرزمین آذربایجان دارد باز یک جور بازگشت به زاد بوم است. رمان مردگان باغ سبز  از منظر روايت زادبوم باید مهم ترین کار شما محسوب شود.

 

بله. وقتی شما یک علاقه ای دارید وقتی علقه ی جدید هم به وجود می آید آن علاقه قبلی و اصلی در این علاقه جدیدهم قطعا خودش را دخالت می دهد.

 

یعنی اساس آن را می سازد.

 

بله دقیقا همین طور است. به همین دلیل در کارهای جنگی  من سهم روستا سهم محیط هایی که در آن طبیعت را می شود پیدا کرد ناديده گرفته نشده است  مثل همین سايه ملخ که نام بردید پشت تپه همین طور است. حتی پل معلق همین طور هست

 

 

روستایی  كه شما  درقصه‌هاي سبلان از آن حرف  مي‌زنيد  مربوط به زندگی روستایی چهل پنجاه سال قبل می شود و در آثار بزرگسالتان که درباره گذشته روستاهاي آن منطقه  حرف می زنيد  به صد الی صد و پنجاه سال پیش برمی گردد. آيا  مایه های دراماتیک نسبت به زنگی شهری در اين فضا  بیشتر است  يا اين‌كه  به هنر نویسنده برمی گردد؟ من خودم این را تلقی دارم كه برعکس آن چه  فکر می کنیم كه « دراماتیک بودن یک فضا به بزرگی  يا كوچکی آن فضا و به بزرگی اتفاقاتی که در آن فضا می افتد ربط دارد»  خیلی از وقت ها فضای کوچک به دلیل این که ارتباطات انسانی ویژه ای در آن پیش می آید احتمالا مایه های دراماتیک غنی تری را در اختیار نویسنده قرار می دهد.

 

 به نظر من این طوری نباید ارزش گذاری کنیم که مایه های دراماتیک یک جغرافیایی مثل روستا می تواند کمتر باشد یا بیشتر باشد  این ها فرع کار ادبی است اصل کار ادبی یعنی اصل درامش  به آن روابطی برمی گردد که شما در داستان می بینید این داستان چه در فضا باشد چه در زمین باشد هر کجا که باشد می تواند در همه جای ایران رخ دهد و می تواند رخ ندهد آن دیگر به توان و تجربه و نوع کاری نویسنده برمی گردد ولی به هر حال هر نویسنده سعی می کند از هر جغرافیایی چیزهایی را انتخاب کند که دراماتیک تر باشند.

 

 شما می خواهید بگویید که این بستگی دارد به این که شما چطور این کار را دربیاورید.

 

 دقیقا همین طور است.

 

اگر بخواهیم به طور خاص مثال بزنیم کارهاي سلينجر است که از یک فضای کاملا راکد داستان خلق می شود.

 

بله در ؟؟؟ می میرد یک نفر ؟؟؟ افتاده و مرگ یک نفر را توصیف می کند. هیچ اتفاق دیگری نیست.

 

من این را متوجه می شوم. اما این را نمی توانیم انکار کنیم كه داستان بالاخره یک مصالح و موادی دارد. بعضی از مقاطع تاریخی و بعضی از محیط ها طبعا در آن ها حادثه و تضاد که دو عنصر سازنده داستان هست بیشتر است می خواهم بگویم اصلا این امر تصادفی نیست که مثلا جنگ این همه درباره اش نوشته می شود و علاقمند دارد چون ذات این حادثه طوری است که تمامی امکانات و ذخایر وجودی آن کسانی که با آن ها مواجه می شوند را به رویارویی می طلبد سوال من از این منظر بود.

 

من در جواب ممکن است به  مردگان باغ سبز هم برگردم. نویسنده از بین امکاناتی که فرا رویش است انتخاب می کند خب اگر گزینش کنیم شاید یک مقداری بار منفی پیدا کند اما انتخاب می کند کجا را انتخاب می کند یا روی چه مقاطعی دست می گذارد دقیقا همان مقاطعی است که شما به آن اشاره می کنید یعنی مقاطعی که در آن داستان و درام وجود دارد و تعلیق هست و فرازهای خیلی حساسی مثل جنگها و انقلابها مغتنم است یعنی این قدر مغتنم است که بسیاری از نویسندگان برای به دست آوردنش به کشورهای دیگر می روند و جانشان را به خطر می اندازند با این که به آن ها ربطی ندارد تا آن تجربه ای را که می تواند دراماتیک هم باشد به دست بیاورند. در مردگان باغ سبز هم نویسنده داستانش را درباره حادثه‌اي مربوط به  حدود هفتاد سال پيش می نویسد  و به سراغ مقطعی می رود که به شدت به زعم خودش دراماتیک بوده و حوادث خیلی شگفت انگیزی در آن دوره روی داده و حجم حوادث که در یک سال روی داده این قدر زیاد بوده که جای کار داشته و نويسنده از ميان انبوه حوادث ،  انتخاب کرده. من وقتی که منابع را می خواندم قبل از نوشتن می ترسیدم بعضی از این ها را بخوانم چون به شدت دراماتیک بود و به شدت وسوسه انگیز بود و باعث می شد به آن سمت و سو بروم. حاصل حرفم این است که نویسنده انتخاب می کند و اگر این انتخاب درست باشد آن مرزهای جغرافیایی را کار در می نوردد یعنی مهم نیست که جغرافیا کجاست به هر حال مهم آن مسائل انسانی است که در کار وجود دارد و مهم تغییر و درام است که اهمیت ویژه ای دارد.

 

روابط زندگی روستا از نظر ما آدم های شهری این قدر محدود است که علی القائده نباید از آن چیزی دربیاید. چیزی که یک آدم شهری فکر می کند این است که فضايی تکراری و یک نواخت است که آن ها به مزرعه می روند و می کارند و بعد برداشت می کنند و بقیه ایام را به شهرها می آیند و کارگری می کنند یا اگر به شهر نروند در ده  بیکار هستند . بطور خاص اگر شما بخواهید از زندگی روستایی داستانی را بیرون بکشید سراغ چه سار و کاری می روید؟ یعنی آن شکلی از حوادث که به آن دقت می کنید که می شود از آن ها داستان بیرون کشید  چيست ؟ آن کنش و واکنش ها آن گره هایی که حوادث با آدم ها در یک فضای روستایی به هم می خورند چه نوع گره هایی هست؟

 

من باید یک اعترافی کنم من یک تخیل گسترده ندارم  بنابراین اصلا انتخاب هایی از این دسته نمی توانم داشته باشم که سراغ چیزهایی بروم که برای مخاطب جذابیت داشته باشد بخش عمده چیزهایی که من می نویسم در واقع یک پایی در خاطره دارد حتی الان که من یک کار حادثه ای مذهبی انجام می دهم این هم اتفاقی است که در یک فضای بیرونی که اطراف خودمان محسوب می شود  و من با آن آشنا تر هستم برای من روی داده است اصلا از پیش تصمیم خیلی جزئی نمی گیرم که چه بخشی از زندگی روستایی یا زندگی جنگی را انتخاب کنم که جذابیت بیشتری داشته باشد من مثلا وقتی در منطقه دهلران بودم روابطی که با پیرامون خود با طبیعت با پرندگان و با چیزهایی از این دست داشتم حاصل آن یک کار جنگی به نام عقاب های تپه شصت شد که وقتی این کار درآمد خیلی ها بد و بیراه گفتند که این چه طور کاری است که در آن رزمنده‌ها بازی می کنند که می ترسند. در این کار تجربه خودم بود که از آن در داستان  استفاده کردم البته بعدها خیلیها بر اساس همان تجربه عقابهاي تپه شصت  كارهايي با توجه به نقش حیوانات در جبهه یا قاطرها یا سگها و چیزهایی از این دست نوشتند ولي من برای آن برنامه ای تعریف نکرده بودم که من این انتخاب را انجام می دهم که خوشایند و متفاوت باشد و حتی جذاب باشد این بیشتر به تجربه من بر می گشت.

 

فرق کارهای روستای شما در همین نکته است . ادبیات روستايي يا ايلي در كشور ما  با تئوری  و ايدلوژي پيوند خورده است مثلا ماجرای یاغی شدن گل محمد  كليدر قطعا در واقعیت این‌گونه  نبوده  ولي آقای دوات‌آبادي يك انقلاب دهقاني از آن بيرون كشيده.البته من كليدر را کار ائیده ئولوژی زده ای نمی دانم ولی قطعا ایدئولوژی کمونیستی در شکل گیری پیرنگ داستان موثر بوده.این یک دسته است یک دسته دیگری هست که راوي‌ها  توریستند  به عنوان یک معلم یا سپاه دانش یا به هر عنوان  ديگري يك شخصی از بیرون وارد روستا شده . مثل نفرين زمين جلال يا  داستان آن خمره  آقای مرادی کرمانی من این دو تا مدل را در ادبیات روستایی ایران می بینم حوزه ای که شما می گویید یک چیز دیگری است و شما می گویید که من دارم خاطرات شخصی خودم را تعریف می کنم

 

وقتی شما در مورد یک ایدئولوژی حرف می زنید به نوعی انگار از یک سفارش گفته می شود بله نويسنده حتما ایدئولوژی دارد ولی اینکه این ایدئولوژی را مدل قرار بدهد و به دیوار بچسباند و از آن بخواهد قصه بنویسد با اینکه قصه خودش را بنویسد حتما متفاوت خواهد بود من عرضم این است که به زعم خود سعی می کنم در نگاه چه به جنگ باشد چه به روستا باشد داستان خودم را بنوسیم در این داستان ممکن است که ایدئولوژی هم دیده شود ولی آن دیگر خود من هستم و سعی نمی کنم از یک مدلی که شناخته شده است و تعریف دارد و درباره اش کتابها نوشته شده است استفاده کنم این مدل کار کردن من است ؟؟؟ در قصه‌هاي سبلان نام قهرمان را  به احترام جلال آل احمد  جلال گذاشتم نويسنده ای که من در نوجوانی خیلی به او علاقه داشتم و حتی یک مدت هم باعث افسردگی من هم شده بود چون شنیده بودم که خیلی جسور بوده  و من فکر می کردم که اگر کسی نویسنده شد باید همین طوری باشد که مثلا یکی بالای تریبون حرف نا مربوط می زند یقه اش را بگیرد  كه مرتیکه تو کی هستی که درباره صادق هدایت صحبت کنی من فکر می کردم که نویسندگی یک آدابی به اين  شکل هم دارد

 

دغدغه های قصه سبلان واقعا دغدغه های یک بچه روستایی است : به فقر دچار شده‌اند و مجبور به فروش اسب خود می شوند و در ازای کمک خانواده دایی اش که ایل هستند و روستایی نیستند بايد فصل ییلاق  درچوپاني گله ها به  آنان  كمك كند

 

این ایدئولوژی و زندگی اش است یک نگاه توریستی نیست بک آدمی است که زندگی خود را بیان می کند و تاثیراتی که از پیرامون خود گرفته است و تهدیدهایی که از پیرامون خود دریافت می کند از تربیت گرفته تا تنگناهای اقتصادی و ... و می تواند آدمی باشد که ایدئولوژی دارد و در یک جاهایی نشانه های کوچکی از این را حتی در خارج از کشور پیدا کردند و در بعضي مقالات  آن‌ور آب رويش دست گذاشته‌اند ولی بر اساس یک مدل ایدئولوژی نیست که نویسنده نشسته باشد  و بر اساس آن چنین کاري را بنویسد کما این که برای مردگان باغ سبز هم من چنین مدلی را مطلقا در نظر نداشتم :  نه بنا بوده  از کسی جانب داری کند نه بنا بوده کسی را بکوبد و به هر حال به من ربطی ندارد وقتی که حوادث  در تاريخ به هم یک جایی شبیه می شوند  اين به خود تاریخ بر می گردد . شنيده‌ايم كه تاريخ تكرار مي‌شود؟

 

 

نسلي جدید از رمان نویس ها  برآمده‌اند و دغدغه هایی که در این رمان ها تعقیب می شود دغدغه های یک آدم متوسط شهرنشین  بلكه کلان شهرنشین است یعنی حتی از از شهرهای کوچک هم ما در رمان هایی که نسل جدید می نویسند خیلی رد پای پررنگی نمی بینیم بیشتر دغدغه های یک آدم کلان شهر نشین است پیش بینی من این است که  تا حدود ده دوازده سال دیگر  این سیصد چهارصد نفری که رمان می نویسند خیلی از آنها دیگر نمی نویسند يا تفنني‌ كار مي‌كنند  و فقط چند تایی به عنوان یک رمان نویس حرفه ای و جدی باقی می مانند به نظرم می آید که در این موج جدید همين الآنش هم به عكس ظاهر آن ، آنجه در حال انجام است  تفنن است در قبال رمان به مثابه يك حيطه هنوز هموارنشده  و هنوز تازه در كار خلاق ادبي در فصاي زبان فارسي

رمان نوعی دروازه ورود به مدرنیسم است که این ورود ملزوماتی را دارد از جمله سیطره پول و سرمایه اتفاقی که در غرب خیلی تعریف شده روی می دهد اتفاقی که در کشور ما روی می دهد از این جنس است که این روند سیر طبیعی را ندارد و وقتی به آفرینش هم که تبدیل می شود و  محصولی به نام ادبیات  پیدا می کند این تناقض ها و بلا تکلیفی ها که در آن وجود دارد خود را نشان می دهد یعنی شما ادبیات شهری را می بینید که باید ظاهر و باطنش ادبیات مدرن باشد ولی در خیلی از آثار این اتفاق روی نمی دهد روابط به نظر می آید که روابط مدرنی است ولی نوع پرداختن به داستان و فرم داستان انگار به ا گذشته خیلی دور بر گردد همین جامعه شهری که به ظاهر به سمت مدرنیته می رود اتفاقا مشتری آنها عامیانه ترین وخطی ترین و متروک ترین نوع ادبیات است بیشتر آنها در واقع ادبیات احساسی و ادبیات رمان تیسم است ادبیات رمانتیک که دویست سال از آن گذشته است این تناقض وجود دارد و این بلا تکلیفی ها وجود دارد و  اینها قطعا باعث تکرارهایی می شود و بعضی ها برای گریز از این تکرار یک بازگشت های خیلی عجیب و غریبی می کنند و انگار می خواهند داستان را دوباره از دویست سال پیش آغاز كنند و حتما از یکی بود یکی نبودی که تکلیف همه چیز را مشخص می کند با نویسنده داناي‌ کلی که در جایگاه خدایی نشسته و بعضی ها هم سعی می کنند پل بزنند یعنی از آن داشته های قدیمی استفاده کنند و از این عارضه ها و از چیزهایی هم که جدید است بهرمند شوند و میانه آن را بگیرند و ارتباط مطلوبی را با مخاطب خود برقرار سازند ولی عمده انتخاب این است که هیچ کدام از این مسائل روی نمی دهد و اگر مثلا در ادبیات مدرن هم بخواهد در کشور ما شکل بگیرد به سمت وا گویه هایی می رود که انگار دنياي به شدت شخصی نویسنده ها را بیان می کند و یک مقدار متفاوت تر ازنظر حضرت عالی   عرض می کنم که در این وا گویه ها اتفاقا اینطوری نیست که چون از شهر گفته می شود سیر حوادث آنقدر متنوع باشد که شما به تکرار نرسید نه خیر اتفاقا خیلی به تکرار می رسید و بطور طبیعی مخاطب هم واکنش نشان می دهد و یک مدتی ممکن است بگذرد و خود این نویسندگان هم از این شیوه نوشتن خسته شوند

 

پس شما پیش بینی مرا قبول دارید

 

من فکر می کنم الان در همه چیز خودمان با خودمان دچار یک سرگردانی هستیم  اين انگار ویژگی جوامع ماست و اصلا شايد ویژگی دنیای معاصر باشد  این عارضه  در ادبیات هم   هست یعنی سرگردانی وجود دارد قطعا یک اتفاق بالاخره روی می دهد  ممکن است یک عقب گردی  صورت بگيرد یا برون رفت هایی یک عده ای پیدا کنند قطعا یک اتفاقی باید بیفتد به شکل موجود خیلی نمی تواند بماند.

 

حال بر می گردیم به  بحث خودمان با توجه به این موج جدید که ادبیات شهری تولید می کند و ادبیات کلان شهری ، شما الان وضعیت ادبیات روستا را در ایران چگونه ارزیابی می کنید نویسنده های خوبی سراغ دارید که مثل خودتان می نویسند؟

 

 

البته خیلی ها در این زمینه کار می کنند ولی من با اجازه تان ترجیح می دهم نام نبرم

 

چرا؟

 

نمی دانم چرا اولا من که آمار ندارم و بعد هم وقتی شما اسم می برید به هر حال باید قبل از آن یک تامل طولانی كرده باشيد که ببینید چه کسانی کار كرده‌اند الان نمی توانم بگویم و شاید هم لازم نباشد

 

و حالا برویم سراغ آثار جنگتان این ريل عوض كردن شما  از ادبیات کودک و نوجوانان به ادبیات بزرگسالان و بالعكس ماجرایش چیست؟

من یک موضوعی را شروع به نوشتن می کنم این موضوع با نگاهی که من دارم یا برای نوجوان قابل گفتن هست یا نیست آنهایی که قابل گفتن نیست که حتما می رود در حیطه بزرگسالان . خیلی از تلفیها و خیلی از توابع حوادث و چیز هایی از این دست چیزهایی نیست که شما بتوانید برای نوجوان بگویید

 

یک مثال خیلی ساده در تاييد فرمايش شما  بزنم باورتان نمی شود  اگر بگويم هنوز که هنوز است  وقتي در یک سلف سرویس غذا سرو می شود خیلی حال بدی به من دست می دهد از آن بدتر وقتی است که هنوز گرسنه ام باشد و بخواهم بگویم که یک بار دیگر برای من بریز می دانید این تاثیر چیست؟  تاثیر الیور توییست  چارز دیکنز است که در سوم ابتدایی خواندم

 

بله این کتاب جزء اولین کتابهایی است که من خواندم و برایش مطلب هم نوشتم و در رادیو هم فکر می کنم این مطلب پخش شد  من هم خاطره‌اي مشابه اين دارم در سال شصت ویک یا شصت دو بود و یک داستانی را خواندم به نام گی کور که فکرمی کنم نوشته اوهانس تومانیان بود داستان یک پسر بچه ای بود که از روستا به شهر آمده بود و در یک محیطی که سازگاری هم نداشت  زنوگي مي‌كرد در آخر هم می میرد این داستان ازارمنستانی ترجمه شده بود با خواندن این داستان در سن یازده سالگی واقعا داغان شدم گریه می کردم و می گفتم ای نامردها شهری ها چقدر بدجنس هستند بنابراین حتما کار کودک و نوجوان یک سری ملاحظاتی دارد و یک تاثیرات پایداري از این دست که شما فرمودید  مي‌گذارد کارهای من چون به تلخی هم می زند آنهایی که تلخی اش کمی بیشتر باشد حتما به سمت بزرگسال می روم مثل آتش بی اختیار یا مثل پل معلق

 

آثار بزرگسال شما بیشتر در فضای جنگ است یا شبیه جنگ است پل معلق و آتش بی اختیار داستان جنگی است مردگان باغ  سبز هم در واقع یک جور جنگ است جنگ داخلی است یک دفعه از فضای روستا و قصه های کودک و نوجوان به سنگین ترین فضای ممکن در حوزه بزرگسال منتقل مي‌شويد  یعنی دو طرف طیف . يكي از نکته های جالب در داستان های روستایی شما طبیعت  بدون رمانتیسیسم است  اصلا رمانتیسیسمی که شهری ها در مواجهه با طبیعت دارند در آثار شما نیست طبیعتي است  به همان خشونت و برهنگی و جاندار بودنی که در واقعیت خود هست و یک روستایی در آن احساس می کند

 

یک نوعی تصویر برداری از ذات حادثه و طبیعت .  ذاتش همینطوری است خیلی وقتها نعمت است و خیلی وقت ها می تواند تهدید باشد و البته نویسنده می تواند دخل و تصرف هایی را داشته باشد و قطعا دخل و تصرفهای من  همینطور است که شما می گویید و از نوعی نیست که بخواهد خیلی سانتی مانتال نشان دهد و همان‌جور که هست سعی می کنم نشان دهم

 

این حالت دو قطبی بودن آثارتان را چگونه توضيح مي‌دهيد ؟ دو سر طیف است از فضای آرام و طبیعی در یک روستا به  فضای تلخ و سنگین جنگ و شكست و گريز و عقب‌نشيني و تشنگي و...این به خاطر چیست ؟ شما می گویید من چیزهای تلخ و سیاه برای ادبیات بزرگسال می گذارم و انگار تمام این تلخی ها انباشت می شود و آنجا به یک باره خود را بیرون می ریزد.

 

بله می رود آنجا خودش را نشان می دهد انگار در آنجا فایلی برایش باز شده و به سمت آن می رود و بالاخره می دانید که کارکرد های ذهنی آدم و نویسنده هم مختلف است یک بخشی از آن ممکن است که خیلی تلخ باشد و البته به تجربیات هم بر می گردد من بخش های تلخ را برای بزرگسال می گذارم و سن نوجوان سنی است که آدم در حال شکل گیری است و هنوز شخصیتش ساخته نشده و خیلی ملاحظات دارد  البته فضای داستان های نوجوانم هم  فضای رنج است. ولي بین تلخ و تلخ‌تر من تلخ تر ها را برای بزرگسالان می گذارم

چیز های آزار دهنده  را برای مخاطب نوجوان نمی توان گفت و اگر گفتید به گونه دیگری می گویید .يك مثال عيني بزنم همين داستان مردگان باغ سبز را كه شما آن را وقتي خوانديد بلافاصله به من گفتيد  بسيار تلخ و تكان‌دهنده بود  ، قصه اصلي همين رمان را در سال هفتاد و یک برای نوجوانان هم نوشتم در داستانی به نام به دنبال صدای او یک نوجوانی است در یک روستایی و دوستی داشته و شما با سه واسطه داستان اصلی را در می یابید علت این واسطه ها این بود که این واسطه ها باعث  شوند از تلخی این حادثه کم شود داستان یک پسر بچه ای است که گاهی وقت ها یک صداهایی می شنود و این صدا ها او را دچار اوهامی می کند و آخر هم او را با خودش می برد این پسر بچه در جایی پیدا شده  در کنار چشمه ای که در همان جا هم غیبش می زند و فردا فقط حکایتش می ماند و بالاخره بود یا نبود انگار یک خوابی بوده . خلاصه اين  يك طرح  را یک بار در سال هفتاد و یک برای نوجوانان نوشتم و يك بار هم در سال هشتاد ونه هم برای بزرگسالان نوشتم.

 

آثار جنگ شما بیشتر ادبیات سرباز ها است در کشور ما این اتفاق افتاده است كه چون ما دو جور نیرو داشتیم که در جبهه می جنگیدند یکی نیرو های مردمی و یکی نیروهای موظف ، دو جور جنگ هم داشتیم دو جور جنگیدن در یک جنگ دو جور مواجهه با جنگ می شود گفت این یکی از خصوصیات ادبیات جنگ یا ادبیات دفاع مقدس در کشور ما هست و ممکن است در کشور های دیگر به این صورت پر رنگ و تفکیک شده نباشد داستان‌هاي  شما ادبیات سربازه است و از نگاه یک سرباز به جنگ نگاه می شود و این هم بخاطر خصوصیت تجربی بودن شما در نویسندگی است چون خودتان سرباز بوده اید نخواستید غیر از آن خاطراتی را که خودتان داشتید و لمس کردید ، بنویسید

 

 علت اصلی ، همین است که فرمودید بله  به تجربیات من بر می گردد خیلی وقت ها نگاه های جزئی نگر یعنی نگاه از منظر غیر کلان دقیقتر از نگاه از منظر کلان است یک دوره هایی حسرت و دریغ من این بود که چرا من این توانایی را ندارم و این مصالح در اختیار من نیست که مثلا به موضوع جنگ از موضع بالا و از موضع راس نگاه کنم یعنی چیزی بنویسم مثل برهنه ها و مرده های ؟؟؟ولی بعد دیدم هیچ ضرورتی هم ندارد. نگاه به حادثه  در دل حادثه به مصداق آن ضرب المثل مشت نمونه خروار است خیلی گویاتر است خروار خیلی سنگین تر است خب شما باید یک خروار را وسط بیاوری و احتمالا توانایی آن را ندارید یا مخاطب شما حوصله ندارد ولی اگر بتوانی یک مشت نمونه خروار بیاوری هم خواننده می خواند هم نویسنده راحت است بنابراین به نظر من نگاهی که از پایین به بالاست جواب می دهد و یک اتفاقی که در داستان های من روی داده این است خیلی وقت ها نگاه جزئی نگر یا نگاهی از موضع غیر کلان اگر بخواهیم ارجاع بیرونی بدهیم جواب می دهد و جواب داده.

 

یک گرفتاری که پیش می آید این است که جنگ از نگاه سربازها منجر به خلق آثار سیاسی شده است که زیر سوال بردن حقانیتی که ما  در جنگ  داشتيم از آنها  احساس می شود . احمد غلامی در « تو می گی من اونو کشتم » یک  جمله جالبی دارد كه  با همین یک جمله ،  داستان شکل منصفانه ای پیدا می کند آن دو نفری که فرار کرده‌اند و يك جایی قایم  شده‌اند ، یکی‌شان  به دیگری می گوید « اين بسیجی ها چي دارن که ما نداریم» همین یک جمله داستان احمد غلامی را از شکل یک طرفه دیدن جنگ رستگار می کند و موضع نویسنده معلوم می شود که درباره دو  سرباز حرف می زند و کلیت جنگ را زیر سوال نمی برد اما از خواندن بعضی از داستان هایی که از زاویه دید سربازها روایت می شود احساس می شود نویسنده می خواسته به بهانه ای جنگ را بکوبد و حقانیت كل هشت سال  دفاع ما را زیر سوال ببرد شايد هم مي‌خواهند  با  روايت گفتمان رسمی    از جنگ ،  مقابله کنند نظر شما در این باره چیست؟

 

من به شکل کلی معتقد هستم اگر شما کسانی که در جنگ حضور داشتند به کسانی که داوطلب بودند یا کسانی که سرباز و موظف بودند تقسیم کنید در خود این  دو طیف ، نگاه آدم ها می تواند متفاوت باشد.

به زعم من  اين تقسیم بندی واقعی نیست. چون تقسیم بندی به تعداد آدم ها می تواند متفاوت باشد و این متفاوت بودن را می توانیم در کارها ببینیم و بدون این که بخواهیم روی این ها شعار دهیم به نظر من هیچ ایرانی و حتی هیچ غیر ایرانی منصف تردید ندارد که ما مظلوم این قضیه بودیم و جنگ بر ما تحمیل شد و به ما صدمه زد و حق ما را هم ندادند و دیگران هم به جای این که با مظلوم همراهی کنند با ظالم همراهی کردند و بعد از جنگ هم این اتفاق روی داد این ها این قدر بدیهی است که جای بحث ندارد. نکته این جاست که ما نباید هر نوع انتقادی را به انتقاد کلیتی تعمیم دهیم و بگوييم كه این انتقاد ، کلیت را می زند و اصلا با کلیت مخالف است مثلا این که آیا در مدیریت جنگ ضعف هایی داشتیم یا نداشتیم به معني به زير سوال بردن حقانيت ما در جنگ نيست دوم این که کسی که دارد بعد از روشن شدن تکلیف یک قضیه درباره آن با نگاه آسیب شناسانه مطلبی می نویسد و داستانی می گوید اتفاقا به نظر من خیلی متعهد تر از نگاهی است که دو خطی است و در یک روزنامه یا روزنامه هایی می شود پیدا کرد

آن کسی که آسیب شناسی می کند متعهد تر است به جهت این که بالاخره بايد روشن بشود كه اگر دوباره این اتفاق روی دهد ضعف ها کجاست. من به زعم خودم می گویم که این ضعف ها وجود دارد بهتر است که این ضعف ها را برطرف کنیم. مایی که همیشه در معرض تهاجم هستیم و همیشه اطرافمان جریانات مهاجمی وجود دارد.  گاهی اوقات این دو  شان و اين دو زاويه ديد با هم قاطی می شود والا ممکن است یک سربازی به جنگ خیلی انتقاد داشته باشد و ممکن است سرباز دیگر نداشته باشد یک بسیجی ممکن است انتقادش به بعضي سو مديريت‌ها خيلي جدي‌تر از آن سرباز باشد

مثلا در آتش به اختیار آدم های داستان نقشی در آن عقب نشینی ندارند و اصلا آن عقب نشینی در سطح کلانش روی داده  در عالم واقعیت هم این اتفاق انجام شد و من سرباز جزو آخرین نفراتی بودم که به عقب آمدم و آن کسانی که بر ما فرمان می راندند و ما علي‌القاعده مي‌بايست منتظر آن ها  باشيم گذاشته بودند و رفته بودند اصلا ما خودمان صبح آن ها را راه انداختیم یعنی پیش ما آمدند که آب تمام شده و به آن ها شربت دادیم و آن ها را راه انداختیم و رفتند یعنی موضع هم مهم است که شما از کجا ایستاده‌اي  و داستان را روایت می کني هر چیزی زوایای مختلفی دارد. یک نویسنده ای از یک زاویه ای می گوید و یک نویسنده ای از زاویه دیگر ولی همان طور که گفتم من معمولا از زاویه ای که برایم ملموس و تجربی باشد بیان می کنم. در آتش به اختیار چیزی خارج از این وجود نداشته. آتش به اختیار شكل داستان شده‌ي  هفت روز آخر است و تجربه خود من است در آن دشت های سوزانی که ما چند روزی بودیم و یکی یکی بچه ها می افتادند و از تشنگی شهید می شدند . وقتی که ما برگشتیم و یک هلی کوپتر در اختیار دوستان قرار گرفت یک دو نفر گفتند که  تا مثلا سی کیلومتر دورتر از خط ، جنازه بجه‌هايي است كه  از تشنگی مرده‌اند و  اطراف تپه‌ها ریخته‌اند و باد کرده‌اند و نمی شود به آن ها نزدیک شد چون بو گرفته بودند چون گرماي هوا 56 درجه بود خب این تجربه من بود اگر کسی تجربه دیگری داردهمان  را بیان کند. نکته این است که ما باید تجربه های متفاوت را به رسمیت بشناسیم و در این هزار و سیصد کیلومتر مرز که داشتیم همه جا که اتفاق یک طور نبوده. کردستان بخش به بخشش یک مسائلی دارد و در جنوب یک اتفاقاتی روی داده و اتفاقاتی که اوایل جنگ روی داد بسیار متفاوت با اواخر جنگ بوده  است. در جاهایی که به دست عراق افتاد برخوردهایی که آن ها با افراد داشتند و ارتباط هایی که افراد با آن ها داشتند هزارو يك جور ماجرا دارد  این ها به معنی این نیست که همه‌اش این بوده كه من تصوير كردم ولي  به هر حال هر کس یک صدایی دارد.

 

فکر می کنیدعنوان ادبیات ضد جنگ چقدر مصداق داشته باشد؟

 

من خیلی سر در نمی آورم كه  ادبیات ضد جنگ یعنی چه.  آیا ما جنگ طلب هستیم. اصلا آيا جنگ فی نفسه ارزش دارد یا نه یک چیزهای دیگر آن را ارزشمند می کنند؟ اگر ما ظاهری نگاه کنیم دستاورد ما در این جنگ چه بود؟ هشت سال ناب ترین جوان های ما رفتند و تمام قد ایستاند و شهید شدند و خانواده هایشان با مشکلات و مسائل ماندند و هنوز هم که هنوزاست  نتوانستیم یک ریال خسارت بگیریم و احتمالا هم نخواهیم گرفت چون صحبت از این است که برادرها که از برادرها خسارت نمی گیرند. خب اگر این باشد ضرر است ولی واقعا این بود؟ اگر منصف باشیم می گوییم که این ضرر بود ولی یک فرهنگی هم شکل گرفت یک روح کلی ایثار و شهادت و یکدلی و معنویتی حاکم شد که اتفاقا اگر جامعه ما الان آسیب می بیند به خاطر این است که از آن معنویت فاصله گرفته و منیت به جای معنویت آمده یعنی همه در حال چرتکه انداختن هستند و حساب و کتاب می کنند و سهم مي‌خواهند می کنند در جنگ همه این ها با هم  وجود داشته و اگر کسی بخواهد از جنگ بگوید کدام گوشه از این می تواند ادبيات جنگ باشد و کدام گوشه اش ضد جنگ ؟ من خیلی این ها را درنمی یابم خیلی وقت ها این ادعا که فلان کار ضد جنگ است یک اتهامی است که به سوی بعضی از نویسندگان پرتاب می شود که به قول امیرخانی« شات آپ » صورت گرفته. گاهی وقت ها هم کسانی حرف مي‌زنند که اصلا خودشان محلی از اعراب ندارند یعنی از دور هم دستی بر آتش نداشتند از نزدیک که بماند در کلیت قضیه به عنوان یک  امر ملی و مذهبی همه ما اتفاق نظر داریم که در این نبردی که بر ما تحمیل شد بدون این که اسیر تعصب باشیم جانب حقش ما بودیم چون نه به خاک کسی تجاوز کردیم و نه باعث و بانی این جنگ بودیم و بعد هم رفتارها قابل پیگری هست و خیلی وقت ها بعضی از حرکات ما هم عکس العملی بود یعنی ده ها بار عراق شهرهای ما را بمباران کرد و ما هم ناچار شدیم در مرزها از توپ خانه استفاده کنیم بالاخره این ها نشان می دهد که کفه ترازو به چه شکلی است. نویسنده حتما به آن کلیت وفادار است ولی در جزئیات به تعداد آدم ها صرف نظر از این که این آدم ها سرباز باشند یا داوطلب جنگ باشند نوع نگاه ها متفاوت است من چون تجربه سربازی داشتم از آن فضا می نویسم کما این که دیگران از فضایی می نویسند که یک طور دیگر است . من سالیان سال  پيش به دوستی گفتم که شما داستانی نوشته اید که یک داوطلب از آن نوعی که تلفنی هستند یعنی به آن ها تلفن می زنند که عملیاتی در پیش است و زود خودتان را برسانید ، می رود و شرکت می کند و مدام  ادا و اطوار در می آورد و گاهی وقت ها متلک می پراند اگر این طوری است ، اصلا برای چه رفته ؟ در فضای داوطلبی اصلاآن متلك‌ها كه توي دهن قهرمان داستانت گذاشته‌اي  معنا ندارد ولی همين متلك‌ها  در فضای دیگري مثلا داستاني كه قهرمانش به زور دژبان خركش شده و رفته جبهه ، منطق داستاني دارد  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

 

 

۱

با تيغ خورشيد

كوه، پهلوان خسته‌اي است

با گيسوي صخره‌ها

و چشمه‌ها و يادها

 

۲

ميوه‌ي ممنوع

روي گندمگون توست

كه ما را  از ديدنش

محروم كرده‌اند

 

۳

با بوي گونه‌هاي تو آمدند

بابونه و بنفشه و شب بو

با طرح چشم‌هاي تو آهو

با ياد تو گروه گريزان بادها

ويران نمي‌كنند جهان را ...

 

۴

چه بيابان سوت و كوري

چه نوري

 

۵

 گنجشك

عرض خيابان را پريد

بي‌التفات به شاخشانه كشيدن گاوميش‌هاي آهني

 

و یک مفرد:

در خود بپوسد يا نميرد؟

هيزم چرا آتش نگيرد؟

 

 

گور بابای هرچه ناظم  صلوات

مي‌گفتم كه سال دوم ابتدايي يعني سال تحصيلي 63-64 مرا و برادرم محمد را در دبستان رسالت ثبت نام كردند .دبستان رسالت نرسيده به چهارراه سپه بود ، چهارراهي كه آن طرفش يكي از كاخهاي دوره پهلوي قرار داشت ، كاخي كه در آن سالهاي كودكي ، نامش هميشه مرا به عالم تخيل پرتاب مي‌كرد: كاخ مرمر . به مقياس اين زمانه ، بسياري از آن كاخها ديگر كاخ حساب نمي‌شوند . چندي پيش در اوج گرما به ويلاي يكي از بستگان در ميگون از توابع فشم رفته بوديم . ويلاهايي در اين منطقه ساخته شده اند كه به كاخهاي شاه مي گويند : زكي. يك ويلاي چندطبقه عظيم در همين ميگون هست كه آدمي از ديدن آن انگشت به دهن مي ماند. ورودي اين عمارت شاهانه از جاده شمشك است ولي پنجره‌ها و ايوان‌هاي وسيع آن به دره ميگون باز مي‌شوند . عمارت ، روي لبه پرتگاه ساخته شده ؛  كوه را كنده‌اند و پي‌هاي آن را در جگر خاك فرو برده‌اند . آسانسورهاي آن هم طبعا رو به پايين مي‌روند نه رو به بالا يعني طبفه اول عمارت ، طبقه‌اي است كه كنار جاده قرار دارد و طبقه دوم ، يك طبقه پايين‌تر از جاده و به همین ترتیب طبقات بعدی روي كمركش كوه پایین می رود . وقتي در اين منطقه يا –چرا راه دور برويم-در شميرانات قدم مي‌زني ، پيش خودت مي‌گويي : باز هم صد رحمت به آن محمد رضاي عليه ما عليه ! او حداقل شاه  بود و مثلا بر تاج و تخت چند هزار ساله شاهنشاهان ايران تكيه زده بود ولي اينها كه اكثرشان  بعد از انقلاب و عموما بعد از جنگ ، كيسه‌هايشان را پر كرده‌اند و چيزي بيش از يك كارخانه دار يا يك رييس شركت صادرات و واردات يا يك مدير بدنه حكومت نيستند ، اگر جاي محمدرضا بودند ، چه مي‌كردند؟ اين خوي كاخ‌نشيني كه ديگر در اين طبقه تبديل به يك شان عرفي شده است و براي نمايش  آن  مسابقه مي‌دهند ، محمدرضا پهلوي تكثير شده را در دها و صدها نسخه پيش چشم آدمي مي آورد. «كاخ مرمر» ؛ هميشه در آن عوالم بچگي فكر مي‌كردم كه حتما سر تا پاي اين كاخ از مرمر است و لابد مرمر به كار رفته در آن مرمر عادي هم نبايد باشد ؛احتمالا يك جور مرمر عجيب‌غريب و جادویی . هنوز هم نمي دانم آن تو چه خبر است و اصلا شايد  فلسفه كاخهاي عظيم شاهان و آن دورباش و كورباشي كه به رعيت مي‌دادند ، به همين نكته بازگردد ، به اين كه تو هرگز نمي‌فهمي كه آن طرف اين ديوار و اين گماشتگاني كه تفنگشان را به سمت تو قراول رفته‌اند ، چه خبر است و  همين كنجكاوي كه هرگز ارضا نمي‌شود ، به تو يادآوري مي‌كند كه : آهاي! تو رعيتي ؛ آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه سر به سوراخت نزنه و باقي قضايايي كه پس از سر به سوراخ زدن آقا گربه‌هه پيش مي‌آد ...بگذريم. كاخ مرمر و پس از آن  چهارراه سپه وپس از آن  صد قدم بچگانه به سمت ميدان حسن‌آباد : دست راست يك تورفتگي در پياده‌رو هست ؛ همين‌طور كه رد مي‌شويد اگر سرتان را يك لحظه به سمت چپ برگردانيد، در بزرگ دبستان ما را در اين فرورفتگي مي‌بينيد.اگر روزهاي زمستان و موسم بارانهاي كثيف تهران باشد، شايد مرا و محمد را ببينيد كه باباي مدرسه دستمان را گرفته و از عرض خيابان رد مي‌كند و ميله‌اي به دست دارد كه سر آن دايره‌ شكل است و داخل دايره يك ضربدر كشيده‌اند و آن ميله را شبيه افسر راهنمايي به ماشين‌ها نشان مي‌دهد تا نيش‌ترمزي بزنند و آينده‌سازان كشور اسلامي بي‌خطر از خيابان بگذرند. باباي مدرسه ، باباي مدرسه ، باباي مدرسه... نه اسمش را مي‌دانم نه اسمش را مي‌دانستم. او براي همه بچه‌ها و اولياي آنها  «باباي مدرسه»  بود .  يكي از كارهايش همين بود كه از حوالي ساعت هفت صبح  برود آن طرف خيابان بايستد و دست بچه‌ها را يكي يكي و چند تا چند تا بگيرد و با خود به آن طرف خيابان ببرد . صورتي مربع و دماغي  گوشتالو و   داشت با سوراخ‌هايي كه به چشم مي‌آمدند  چون نوك دماغش پهن مي‌شد  و رو به پايين مي‌خميد. چشم هايش درشتي دهاتي‌واري داشت ولي نگاهش گنگ بود و هميشه كمي خسته و كمي بي‌تفاوت و كمي جدي. موهايش كم‌پشت بود و سفيدي‌اش بر سياهي‌ مي‌چربيد.  پيشاني كوتاه  و گوشتآورده‌اي داشت  با چين‌هاي واضح و حجم‌دار.بلند‌قد و پت و پهن بود . يك كاپشن ضخيم هم هميشه تنش بود از اين كاپشن‌هايي كه احساس مي‌كني باد دارند ولي به خاطر دوختشان اين جوري به نظر مي‌رسند.  در آن آينده‌اي كه براي ما ساختند ، جاي خالي دستهاي بزرگ پدرانه‌اش هرگز در دلم پر  نشده است . آن زمستانهاي سرد هنوز هستند و اين بارانهاي تهران سال به سال كثيف‌تر مي‌شوند ولي دست من آن دست كوچك نيست كه با چند دست كوچك ديگر در ميان مشت باباي مدرسه جا مي‌شد و پاي من آن پاي كوچك نيست كه پا به پاي او از عرض خيابان سپه مي‌گذشت و به هياهوي نمناك  مدرسه پاييز مي‌پيوست.

دبستان سپه عبارت بود از دو قواره زمين مستطيل شكل كه به هم چسبيده بودند و طول يكي از اين دو مستطيل  بيش از ديگري بود و ميان اين دو قواره، ديواري نبود بلكه يك رديف چنار ، حائلي طبيعي ميان دو حياط كشيده بود. ساختمان مدرسه هم دور تا دور اين دو حياط به هم چسبيده بنا شده بود ، ساختماني دوطبقه كه طبقه اولش ، همكف حياط مدرسه بود و در كلاس‌هاي آن به حياط باز مي‌شد و طبقه دومش سقف شيرواني  داشت و كلاس‌هايي كه به ايوان  باز مي‌شدند و ايوان ، مشرف به حياط.   وقتي از در مدرسه وارد مي‌شدي، يك راهروي عريض  مسقف را پشت سر مي‌گذاشتي . دفتر مدبر دو در داشت و يك درش به همين راهرو باز مي‌شد . انتهاي اين راهرو سر از حياط درمي‌آورد . وقتي پا به حياط مي‌گذاشتي دست چپت دفتر مدير و كنار آن دفتر ناظم‌ها و معلم بهداشت و پس از آن مجموعه باشكوه آبريزگاه بود . اين قسمت ، تنها قسمتي از از ساختمان مدرسه بود كه فقط يك طبقه داشت . پس از آن، ساختمان دوطبقه مي‌شد با همان ترتيبي كه گفتم و نخستين اتاقي كه زير ايوان طبقه دوم و رو به حياط ، در داشت  اتاق معلمان بود . در آن دبستان  سي معلم در سي كلاس درس مي‌دادند و طبعا مي‌بايست خود اتاق دبيران به تنهايي به بزرگي يك كلاس باشد كه بود.بلافاصله پس از آن ، كلاس ما بود ؛ يكي از كلاس‌هاي دوم كه الآن يادم نيست دوم چند بود.از در كلاس كه بيرون مي‌آمدي سمت راست رديف چنارها را مي‌ديدي و سمت چپ راه‌پله‌اي بود كه به طبقه بالا مي‌رفت. يك اتاق زيرپله‌اي هم بود كه به معلم ورزش مدرسه اختصاص داشت و پوستري از بروسلي  با لباس چسباني به رنگ زرد بر تن در حالي كه گارد گرفته بود ، از پنجره بالاي در اين اتاق بر سينه ديوار ديده مي‌شد(اين پوستر را سال بعد ديدم كه سوم بودم و كلاسمان طبقه بالا بود و  هر روز چند بار هنگام بالا رفتن از پله‌ها زور مي‌زديم به شكل اريب و از بالا و همان طور كه با صف در حال حركتيم ، از آن پنجره بالاي در ، آن اتاق  زيرپله‌اي را ديد بزنيم و لاجرم هر بار در اين كنجكاوي ناكام با بروسلي ديدار تازه مي‌كرديم ).

معلم سال دوم من خانم خلوصي بود. هيچ خاطره خاصي از او در ذهنم نمانده است الا اين كه يك بار به يكي از بچه‌ها در زنگ آخر اجازه نداد براي دست به آب از كلاس بيرون برود .  اكنون سيزده سال است كه من درمدارس غيرانتفاعي تهران درس مي دهم. من در مقام يك معلم  ، هم اشكالاتي دارم كه به خودم بازمي‌گردد هم مشكلاتي با دست‌اندركاران مدارس دارم كه مساله آنهاست و بايد يك جوري با آنها كنار بيايند . يكي از اين مشكلات اين است كه من هرگز جواب نه به درخواست دانش‌آموز براي  دست به آب نمي‌دهم (مگر اين كه واقعا چيزي به زنگ نمانده باشد) و آقايان ناظم‌ها مرتب بر سر اين رفتار  به من تذكر مي‌دهند و اعتراض دارند كه چرا اين همه راحت دانش‌آموز را بيرون مي‌فرستيد و اين كه اين‌ها راهش را ياد گرفته‌اند و چون مي‌بينند شما دلرحم هستيد به بهانه دست به آب كلاس را مي‌پيچانند و پنج دقيقه كمتر هم براي اين تنبل‌ها پنج دقيقه است...ولي من هرگز به اين دوستان نگفته‌ام كه ماجرا بازمي‌گردد به 27 سال پيش وقتي كه زهير دانش‌آموز پايه دوم ابتدايي بود و بغل‌دستي‌اش تنگش گرفته بود و زنگ آخر بود و معلم ده  دقيقه آخر را استراحت داده بود و اين بيچاره بغل‌دستي زهير به خود مي‌پيچيد ولي رويش نمي‌شد به معلم بگويد كه خانم محترم!شما كه الآن درس نمي‌دهي! من هم كه جاي دوري نمي‌روم ! اين در بغلي كه دفتر شما معلم‌ها باشد نه، در بعدي ، همان جايي است كه  در اين لحظات من بودن در آن جا را با پادشاهی هفت اقلیم عوض نمي‌كنم! كيف و كتابم اين جا پيش شما گرو! بگذاريد بروم !به خدا تنگم گرفته است! اوضاع ، اسهالي است ...ولي آن بچه كم‌رو بود و هيچ نگفت و نگفت  تا آن كه زنگ خورد و من نفهميدم كي غيبش زد انگار آب شد و رفت توي زمين بس كه سريع رفت.من هميشه وقتي مدرسه تعطيل مي‌شد، آن قدر  احساس خوشي و راحتي مي‌كردم كه بازگشتم به خانه دو برابر آمدنم به مدرسه طول مي‌كشيد. هنوز هم وقتي مدرسه تعطيل مي‌شود دوست دارم دست‌دست كنم و از مزه‌ كردن دقايقي كه ديگر مال خودم است لذت ببرم.آن روز هم اين بغل‌دستي ما گذاشت و رفت و من داشتم سلانه سلانه كيفم را مي‌بستم كه ديدم اي واي! روي نيمكت ، جايي كه آن بيچاره نشسته بوده، كاملا زرد است و تازه فهميدم كه آن بوي تندي كه سه چهار دقيقه آخر پيچيده بود و ما فكر مي‌كرديم  يكي باد معده‌اش را رها كرده و زيرزيركي مي‌خنديديم چه ماجراي خردكننده‌اي براي اين بدبخت داشته است .دلم برايش سوخت و فردا هم به رويش نياوردم و همان شد تا الآن كه هرگز محل به اعتراضات ناظم‌ها نمي دهم و به محض اين كه دانش‌آموز دستش را بالا مي‌برد و اشاره‌ مي‌كند كه يعني كاري دارد كه نگفتنش بهتر، من هم با اشاره دستي مرخصش مي‌كنم و تقريبا يقين دارم كه آن معلم مهربان هم مثل الآن من از ناظم‌هاي مدرسه مي‌ترسیده است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

 

۱

در تیرگی شب،تو شبانی تو سپید

اي تنها بازمانده‌ي نسل رشيد

پشت در شهر علم مانديم عزيز!

تنها به اميد آن‌كه با توست كليد

 

۲

بر خوردي از اين جهان به هيچت نشمرد

اما عوضش عمر عزيزت را خورد

بردار دلت را بگريز اين دل توست

تنها باري كه مي‌توان با خود برد

 

ماجرای جنایتی که یکی از نمایندگان اسلام در کائنات،ناخواسته مرتکب شد

سال دوم ابتدايي مرا در دبستان رسالت ثبت‌نام كردند.اين دبستان در خيابان امام خميني مشهور به خيابان سپه ،نرسيده به چهارراه سپه (تقاطع وليعصر) قرار داشت. من و حنيف افخمي ستوده هر روز از خيابان حافظ درست بعد از پل دوم سلانه سلانه به سمت ميدان حسن‌آباد مي‌رفتيم و از آن‌جا  مي‌پيچيديم به راست و وارد خيابان سپه مي‌شديم و راست همان پياده‌رو را مي‌گرفتيم و مي‌رفتيم و مي‌رفتيم تا چشم باز كنيم و خود را جلوي در مدرسه ببينيم؛ در كه چه عرض كنم بايد گفت دروازه ؛ اين مدرسه عظيم از پياده‌روي خيابان سپه يك ورودي بن‌بست مانند اختصاصي داشت و در انتهاي اين ورودي بيست- سي متري و ضلع قاعده ي بن‌بست ،در بزرگ  و دو لنگه دبستان مثل در قلعه خيبر خودنمايي مي‌كرد.الان كه گاهي از آن مسير مي‌گذرم، مي‌بينم كه راه زيادي هم نبوده است ولي مقياس‌هاي كودكي فرق مي‌كند و ما –من و دوست يگانه دوران كودكي‌ام حنيف-واقعا انگار به پيك‌نيكي مي‌رفتيم كه پياده‌روي يكي از برنامه‌هايش بود و ازآن‌جا كه هر دويمان به وفور ، خيالباف بوديم ، هرگز حرف كم نمي‌آورديم . برگشتنا از خيابان شيخ هادي – خيابان عزيز و هميشه جوان شيخ هادي-مي‌پيچيديم و به سوي خانه مي‌رفتيم . يادم است كه آن سالها يك فيلم هندي به نام «قانون»خيلي طرفدار داشت و از آن‌جا كه همه فيلم‌هاي هندي  از روي چند سناريوي ازلي نوشته شده‌اند ، چندان نياز به توضيح داستان فيلم نداريم ؛ خلاصه‌اش اين‌كه تبهكاران،« ويجي» پسر خردسال يك مامور پليس را مي‌دزدند و او در دامن آنها رشد مي‌كند و خودش براي خودش كسي مي‌شود در ميان اراذل و اوباش. سرانجام دست روزگار او و  پدرش را كه اكنون يك افسر مشهور پا به سن گذاشته است ،رويا روي هم مي‌ايستاند، چيزي در مايه‌هاي رستم و سهراب خودمان. «ويجي» كه نمي‌دانم كدام هنرپيشه معروف هند نقشش را بازي مي‌كرد،اين‌جا يك شخصيت اكشن محبوب بود . مدتهاي مديد من و حنيف  وقتي از مقابل يك مغازه قفل و ابزار فروشي در شيخ هادي مي‌گذشتيم ، با اعجاب و دزدكي زل مي‌زديم به جواني كه پشت پيشخوان مغازه مي‌نشست و حتا –انگار همين يك ساعت پيش بوده است-بارها وسوسه مي‌شديم كه پيش برويم و با او سر صحبت را باز كنيم زيرا از بر و بجه‌ها شنيده بوديم كه اين آقا، بازيگر نقش «ويجي»است و باور كرده بوديم. دبستان رسالت 980 دانش‌آموز داشت و به سبك قديم ساخته شده بود.دو قواره زمين به هم چسبيده را مثل دو مستطيل كه يكي از ديگري كوچكتر است  ، حياط مدرسه قرار داده بودند و مابين دو حياط ،ديواري نبود الا صفي از درختان چنار و دورتا دور اين دو حياط ، ساختمان دوطبقه كلاس‌ها . كلاس‌هاي طبقه پايين مستقيما به حياط باز مي‌شد و كلاس‌هاي طبقه بالا به ايواني سراسري كه مشرف بر حياط مدرسه بود. هر پايه اي شش كلاس داشت و كلاس ما از زمره كلاس‌هاي پايين بود كه درشان به حياط باز مي‌شد و كنارش دفتر معلمان بود و صبحانه خوردن اسرارآميزشان در زنگ تفريح اول(هميشه برايم رازآلود بوده اين دفتر معلمان زيرا گفته‌اند الانسان حريص علي ما منع ، خودماني‌اش اين كه آدميزاد حرص مي‌زند براي چيزي كه ممنوع است و چون در تمام سالهاي تحصيل ، نزديك شدن به دفتر معلمان ممنوع بود ، اصلا بعدها كه خودم به جمع قربانيان اين شغل شريف پيوستم،آن اوايل ذوق مي‌كردم كه زنگ تفريح از جمع دانش‌آموزان جدا مي‌شوم و پا به اين محوطه ممنوعه مي‌گذارم ؛ بعدها برايم عادي شد و اين سالها عموما زنگ‌هاي تفريح از مدرسه مي‌زنم بيرون تا هوايي بخورم و سيگاري بكشم و تا حرف‌هاي طبق معمول همكاران را نشنوم. فتامّل) و سمت چپ كلاس راه‌پله‌اي بود كه صف بچه هاي كچل پس از مراسم احمقانه صبحگاه، از حياط كناري روانه مي‌شدند و زير سايه ناظمان (بيچاره‌ها)هولناك مدرسه ، به اين حياط مي‌رسيدند و از اين راه‌پله بالا مي‌رفتند تا به باغ‌هاي بهشت قدم بگذارند و پشت نيمكت‌هاي سه نفره بهشت بنشينند و حديث‌هايي كه معلوم نبود از كجا آورده‌اند و تن ديوار بهشت چسبانده‌اند، هر روز پيش چشمشان باشد؛ مضمون يكي از اين حديث‌ها كه از يادآوري‌اش هنوز حسّ انزجار به من دست مي‌دهد و آن را (يا للعجب!) بر ديوار يكي از كلاس‌هاي اول بارها و بارها خواندم ، اين بود كه بچه آدميزاد بچه آدميزاد است نه بچه حيوان( لري‌اش اين كه كرّه و توله نيست) و اگر مثل بچه حيوان رفتار كرد ( يعني كرّه‌بازي و توله‌بازي درآورد) با او مثل بچه حيوان رفتار كنيد(اگر جفتك انداحت ، با چوب رامش كنيد يا اگر پاچه گرفت با لگدي به پهلويش او را از خود دور كنيد) . مثلا اين حديث را از حضرت امام امير المومنين علي ابن ابي طالب-عليه السلام- نقل كرده بودند.پوستر چاپي هم نبود بلكه احتمالا نماينده اسلام در كاينات يعني مربّي امور تربيتي مدرسه (يا يكي ديگر از اولياي مدرسه؛  چه فرقي مي‌كند؟ آخر -مي‌دانيد؟- آن سالها اسلام نمايندگان بسياري در كاينات داشت) خواسته بود بتركاند و داده بود يك خوشنويس(شايد آقاي نوري معلم ورزش و خط ما با قد خيلي بلند و موهاي خيلي مجعد و دريبل‌هاي خيلي برق‌آسا) روي كاغذ گلاسه با قلم ني بنويسد .

الان هم ممكن است بعضي از خواننده‌هاي عزيز اين خاطره از آن‌هايي باشند كه به شكل دردآور و مهيّجي احساس مي‌كنند   بار نمايندگي اسلام در كاينات بر دوش نحيفشان گذاشته شده است و به من اعتراض كنند كه نامرد نامراد! مگر حديث چه عيبي دارد؟ تو از كجا مي‌داني كه آن حديث ، جعلي بوده؟ اصلا مگر تو  خودت اعتراف مي‌كني كه اصل حديث را به ياد نداري و نقل به مضمون كرده‌اي؛ شايد  در ذهن عليل تو اشتباه ثبت شده است؟

و امّا من؛ پس چنين  پاسخ خواهم داد كه من متخصص علم حديث نيستم  تا درباره مجعول بودن حديثي نظر بدهم اما مگر آن پدرآمرزيده‌اي كه اين حديث عجيب را بر ديوار كلاس اول ابتدايي زده بود ، متخصص علم حديث بود؟ مي‌دانيد اين كار يعني چه؟ يعني بچه طفل معصوم ، پس از چند ماه كه خواندن ياد گرفت،يكي از اولين جملاتي كه بر ذهنش تا آخر عمرحك مي‌شود ، جمله‌اي است تهديدآميز و خردكننده به اين مضمون كه«آهاي! خوب چشم و گوشتو باز كن.اگه مث بچه آدم رفتار نكني مث يك كرّه‌خر و توله‌سگ باهات رفتار مي‌كنيم» .اين يك جنايت تربيتي است.مابقي‌اش را من نمي دانم .شما كه نمايندگان اسلام در كاينات هستيد، خودتان با وجدان خودتان كنار بياييد.

ثانيا فرض كنيم كه من آن حديث را بد فهميده‌ام و مضموني كه از آن به خاطرم مانده ، حاصل برداشت نادرست من از آن حديث بوده است و حتا اگر الان اصل حديث را بخوانم ، اعتراف كنم كه چقدر هم حديث زيبا و معقولي است امّا آيا همين خودش دليلي نيست بر اين‌كه مخاطبان آن حديث ، پدر و مادر و معلم و مربّي بوده‌اند نه طفل دبستاني؟

ثالثا آن حديث را با اين حديث كه منبع آن «كليات حديث قدسي» اثر شيخ حرّ عاملي ، صاحب «مستدرك الوسايل» است،مقايسه كنيد.  حديث اين است كه حضرت موسا،كليم الله –علي نبيّنا و آله و عليه السلام- يك بار در آن هم‌كلامي‌ها كه با خداوند متعال در كوه طور داشت ، از حضرت عزّت پرسيد:« ايّ الاعمال افضل اليك؟ كدام عمل از ميان اعمال، نزد تو بافضيلت‌تر است؟» خداوند فرمود: «حبّ الاطفال ؛لانّي خلقتهم علي فطرتي ؛ دوست داشتن كودكان ؛ زيرا من آنها را بر فطرت خودم آفريده‌ام» يا مقايسه كنيد اين حديث را با روش پيامبر گرامي-صلّي الله عليه و آله و سلّم- در برخورد با دو نوه كودكسالش آن هم  هزار و چهار صد سال پيش آن هم در عربستان دوره جاهلي ؛ يك بار آن حضرت بر سر منبر براي مردم سخن مي‌گفتند كه امام حسن و امام حسين-عليهما السلام- وارد مسجد شدند. حال مساله را از زاويه ديد خودمان نگاه نكنيد كه امام معصوم براي ما از همان لحظه ولادتش امام معصوم است بلكه از چشم مردم مدينه و از چشم حاضران در مسجد ببينيد.  دو نوه پيامبر وارد مسجد مي‌شوند و آن‌قدر از ديدن جدّشان ذوق كرده‌اند كه «يا ابتاه»گويان به طرف منبر مي‌دوند. در اين ميان دشداشه حسين زير پايش گير مي‌كند و او به زمين مي‌افتد. احنمالا در اين لحظه بوده‌اند كساني كه به طرف حسين رفته‌اند تا او را از زمين بلند كنند و دشداشه‌اش را از خاك بتكانند و وارسي كنند كه زخمي برنداشته باشد و سپس او را راهي كنند كه به سمت منبر جدّش برود ؛ پس مساله خاصّي اتفاق نيفتاده بوده است (درست است؟) امّا حضرت رسول-صلّي الله عليه و آله و سلّم- بلافاصله سخنشان را قطع كردند ، از منبر پايين آمدند و دو نوه خردسال خود را در آغوش گرفتند وحسن و حسين به بغل از منبر بالا رفتند و سخنانشان را ادامه دادند. پيش مي‌آمد كه آن دو گل بهشتي وقتي كه جدّ بزرگوار در سجده بود ، بر سر و دوش حضرت مي‌پريدند و مثل عالم همه بچه‌ها،  سواري از پدربزرگ مي‌گرفتند. حال تصور كنيد مسجد مدينه را و صدها نفر كه پشت سر پيامبر نماز مي‌خوانند و منتظرند كه پيش‌نماز  آسماني‌شان سر از سجده بردارد ولي خبري نيست و سجده پيامبر چرا تمام نمي‌شود؟ او كه نماز جماعت را هيچ وقت اين همه طول  نمي‌داد؟ آري؛ برادرم! افتخار كن به پيغمبرت و دينت؛ پدربزرگ آن‌قدر در سجده مي‌ماند كه نوه خردسال از بازي سير شود و از ر وي دوشش پايين بيايد ؛ اصلا هم اهمّيّتي ندارد كه نماز جماعت در مسجد مدينه برگزار مي‌شود و صدها نفر پشت سرش قامت بسته‌اند و اين نماز جماعت ، شبيه مساجد بي‌حال و رمق الانه ما صرفا يك نماز جماعت نيست بلكه گردهمايي مسلمانان در حكومت نوپاي محمد مصطفاست و همه اتفاقات مهم  اين دين جديد در همين مسجد و در كنار برگزاري همين سنت نماز جماعت رقم مي‌خورد؛ اتفاقا در همين مسجد و در اثناي اقامه همين سنت و در همين مكان سرنوشت‌ساز تاريخ است كه پيامبر آخر الزمان به امتش ياد مي‌دهد كه كودك يعني فطرت دست‌نخورده خدا كودك يعني دو دقيقه بعد از ملكوت و هرچه قراراست اتفاق بيفتد از مواجهه ما با همين كودكان است كه درخشش صبح ازل را هنوز در چشمان زلالشان مي‌توان ديد:

گرچه عصر دلتنگي است كوچكند ميدانها

سير آسمان زيباست در همين خيابانها

ازدحام پولادين ، رفت و آمد سنگين

شاخه‌هاي سرب‌آجين ،خانه‌ها نه ، زندانها

اين همه درست اما ما هنوز هم هستيم

مي‌توان در اين غوغا ... مي‌شود كه انسانها...

من همين دقايق در لحظه‌اي دگرگونم

در شلوغي بازار گرم  سير پنهانها

كودكي كه چشمانش قاب آسمان هستند

مي‌شود خدا را ديد در زلالي آنها

روي رشته سيم برق يك كلاغ مي‌خواند

آفتاب مي تابد روي نعش دكّانها

شاخه درختي خشك ميزبان گنجشكان

باد ريزه‌نان آورد مي‌رسند مهمانها

 

 

من همين دقايق در...كودكي كه چشمانش...

آفتاب مي تابد... كوچكند ميدانها...

گيج مي رود هوشم از كه پر شد آغوشم؟

در شلوغي بازار در همين خيابانها

ترنم داودي سكوت/قربان وليئي/نيستان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

۱

باد سحری بانگ اذان را آورد

برخاست نسیم و بوی جان را آورد

یک آن ضربان قلب شب شدت یافت

اشک تو چکید و کهکشان را آورد

 

۲

قابل دانسته اند انگار تو را

از پیش نمی رود دگر کار،تو را

امروز به چشمت چه می آید این اشک

دعوتنامه آمده از یار،تو را

 

۳

آن پنجره باز و بادها بافته ها

سرکوفته ها تمام ،سرتافته ها

ناگه ضربان چشمه ای از دل سنگ

ناگه فوران یادها یافته ها

 

۴

دلخوشکنکی ندارم از این دنیا

جز تو ای محسن و به جز تو یحیا

این جان و جوانی ام معطر شده است

از نوکری شما دو تا شکر خدا

 

و یک مفرد:

در خانه سکوت بود گویا... آری

وان پنجره باز و بسته می شد در باد

 

عمو عبدی

مدتی این مثنوی تأخیر شد یعنی خاطراتم را ناتمام گذاشتم و اکنون به سر قصه می‌آیم.

سال 64-1363، پدر از ری به تهران بازگشت. روزنامه رسالت را به همراه دوستانش تأسیس کرده بود و لازم بود که منزل ،همان نزدیکی‌های دفتر روزنامه باشد که عملا همه کارها به روی دوش پدر بود. سیدمرتضا نبوی، مدیرمسئول و سردبیر روزنامه، آن سالها تازه دچار فقدان همسر مکرم خود مرحوم سیده عصمت السادات نصری شده بود. زنی که از زندان کشیده های پیش از انقلاب بود و به خاطر سرطان درگذشت. آقا مرتضا مانده بود با پسرش سیدمحسن -همبازی دوران بچگی من- و دو دخترش ؛ به خاطر همین وضع،  مقید بود که بعدازظهر به خانه برود و همه مسئولیت‌های شیفت عصر روزنامه به طور کامل روی دوش پدر قرار می‌گرفت که قائم‌مقام سردبیر بود. این شد که ما به آپارتمانی در خیابان حافظ درست پس از پل دوم حافظ و تقریبا روبه روی برج بانک تجارت با نمای آبی اش نقل مکان کردیم.آن وقت‌ها آن برج یکی از چند ساختمان مرتفع تهران بود و هنوز برج سپهر بانک صادرات را نساخته بودند. این نقل مکان باعث می‌شد که فاصله منزل تا دفتر روزنامه به حداقل برسد. دفتر روزنامه ساختمان چهارطبقه‌ای بود که در خیابان ویلا (استاد نجات‌اللهی فعلی) پس از چهارراه طالقانی قرار داشت و قبلا دفتر حزب جمهوری اسلامی بوده بود.

مشکل دیگری که نزدیک بودن محل کار پدر به منزل را ضروری می کرد،  درد مفاصل او بود که هم ریشه ژنتیک داشت هم مرده‌ریگ زندان محمدرضا پهلوی بود و او به خاطر این درد مفاصل، نمی‌توانست مدت زیادی سر پا بایستد و به خاطر همین جبهه هم نرفت  و نیز پس از چند ساعت پی در پی کارکردن حتما می‌بایست چرتی ولو کوتاه بزند والا عضلات صورتش کج می‌شد و حال بدی پیدا می‌کرد.

آپارتمان خیابان حافظ، خودش یک دنیا خاطره است، آپارتمانی که متعلق به یک هموطن کلیمی به نام پرویز حکیم بود و او سابقا آن را به دیوان محاسبات اجاره داده بود، سپس دیوان محاسبات به خاطر نقل مکان و عدم انقضای مدت قرار داد، با هماهنگی با پرویز حکیم، تصمیم گرفته بود واحدهای آن را اجاره بدهد و طبیعی است که برای چنین کاری دیوان محاسبات نمی آمد به بنگاه‌های ملکی منطقه بسپارد بلکه از طریق معرفی‌ها و آشنایی ها،  واحدهای این مجتمع مسکونی را اجاره داد. در آن آپارتمان ترکیب متنوعی زندگی می‌کردند که همه حزب‌اللهی بودند منتها از طیف‌های مختلف و شغل‌های مختلف و درآمدهای مختلف و پایگاه‌های اجتماعی مختلف؛ عباس عبدی، اصلاح‌طلب معروف سالهای بعد و رامین مهمانپرست سخنگوی کنونی وزارت خارجه ‌همسایه‌های طبقه چهارم ما بودند. مهندس حسین محمدی، عضو فعلی مجمع تشخیص مصلحت نظام و از دست‌اندرکاران بخش فرهنگی دفتر  رهبری، همسایه طبقه سوم ما بود. در کنار اینها مثلا ایرج صفری هم بود که ناشر بود و کار خصوصی داشت و ما با رنجرور قهوه‌ای سیرش صفا می‌کردیم. خانواده خطیب هم بودند که اصطلاحا جزو معاودین بودند. کسانی که صدام به خاطر ایرانی‌تبار بودنشان از عراق اخراجشان کرد و برخی از این خانواده‌ها مثل همین خانواده خطیب، جزو مبارزین عراقی  به شمار می‌رفتند. خانواده غفاری هم بودند که پدرشان سپاهی بود و با دوشکا میگ عراقی را زده بود و سپاه جایزه داده بود و آنها را به سوریه فرستاده بود. خلاصه همه دست همسایه‌ای داشتیم. آنجا بهشت کودکی‌های من بود. پارکینگ روباز بزرگی داشت که همیشه من و حنیف افخمی ستوده و سیدحسین خادمیان و محمد باقری آنجا پلاس بودیم. حنیف افخمی ستوده، بعدها مثل من به نوشتن و زمزمه روی آورد و اکنون مشغول نوشتن پایان‌نامه دکترای ادبیات در پژوهشگاه علوم انسانی است. او پسر جواد افخمی ستوده بود و خانواده‌شان از خانواده‌های اصیل و قدیمی تهران. پدرش آن زمان چپ بود و این طور که یادم است با آقای موسوی‌خوئینی‌ها در قوه قضائیه کار می‌کرد اما فوق‌العاده لوطی و داش مشدی بود. ما به او عمو جواد می‌گفتیم. او مرا عمو زهیر صدا می‌زد. خانه‌اش یکی از پاتوق‌های عارف معاصر مرحوم حاج اسماعیل دولابی بود و من بارها آن مرد بزرگ را در خانه افخمی‌ها دیدم.

روابط میان اعضای آن مجتمع، خیلی جالب بود. جواد افخمی ستوده و پدرم با آنکه در دو قطب متضاد بودند، هرگز هرگز این اختلاف‌نظر را نزد من و حنیف بروز نمی‌دادند و من و حنیف سال‌هایی شیرین را با هم در آن ساختمان می‌گذراندیم.

الان که بر می‌گردم و به آن بیست‌وهشت سال پیش فکر می‌کنم، به شگفت می‌آیم که چه جامعه‌ای داشتیم و چه گندی به آن زدیم. مجتمع بیست و پنج واحدی ما نمونه‌ای از آن جامعه بود. ما به هر که پدرم با او سلام علیکی داشت، عمو می‌گفتیم. آقای عباس عبدی برای ما عمو عبدی بود. چقدر سوار پیکان او شدیم و از مدرسه به خانه بازگشتیم. پدرهایمان یعنی پدر من و محمد توکلی و پدر حنیف افخمی ستوده (آقای جواد افخمی) و پدر مصطفا عبدی (آقای عباس عبدی) بچه‌هایشان را در یک دبستان ثبت‌نام کرده بودند: دبستان شاهد منطقه 11 که سال65-66حوالی چهارراه لشکر قرار داشت و سال بعدش که به خیابان شیخ هادی و به موقوفه سردار فیروزکوهی منتقل شد نام آن به شاهد فیروزکوهی تغییر یافت و هنوز هم با همین نام برجای است. خب، طبیعی بود که فاصله از پل حافظ تا پایین چهارراه لشکر، فاصله‌ای نبود که یک بچه دبستانی صلاح باشد تنهایی آن را بپیماید.

این سه پدر، با هم قرار گذاشته بودند و هر کدام به تعداد بچه‌هایشان نوبتی ما را به مدرسه می‌رساندند و به خانه باز می‌گرداندند یعنی پدر ما (من و برادرم محمد) دو روز، آقای افخمی یک روز و آقای عبدی یک روز و دوباره می‌چرخید و نوبت به پدرم می‌رسید. اینها هم که هرکدام برای خود هزار جور مشغله داشتند و با آن سن کمشان هر کدام برای خودشان یک رجل سیاسی بودند هزارجور مساله برای ما می‌تراشیدند،‌ چه روزهایی که مدرسه تعطیل شده بود و همه رفته بودند و ساعتی هم گذشته بود و هنوز کسی دنبال ما نیامده بود. باری؛ خاطره من از پیکان عباس عبدی به آن زمان باز می‌گردد. یادم نمی‌آید و از برادرم پرسیدم و او هم یادش نمی‌آید که حتی یک بار ولو به اشاره، پدرم از اختلاف‌نظر سیاسی شدید و حتی جداسری میان خود و عباس عبدی در آن سال‌ها پرده برداشته باشد. او همیشه در تمام آن سالها برای ما عمو عبدی بود و بچه‌هایش مصطفی و مریم  که از من کوچکتر بودند، جزو بچه‌های آپارتمان و طبعا دوست یا همبازی برادرم محمد و خواهرم زهرا بودند. سال‌ها بعد که نوجوان شدیم و پا‌ به جامعه  آدم بزرگ‌ها گذاشتیم، فهمیدم که چقدر در آن سال‌ها همین عمو عبدی عزیز ما علیه پدرم در روزنامه کیهان آن سال‌ها مطلب نوشته بوده و ما نمی‌دانستیم.

ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب

خیس حسرت پی رخت آن روزها می‌شتابم.

سهراب سپهری

به راستی خلق و خوی پدر و مادرم عجیب بود.بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر و مادرم چه اختلاف سلیقه ها و اختلاف‌نظرها و حتی گلایه‌هایی از برخی از خویشاوندان دور و نزدیک داشتند ولی هرگز پیش ما ولو به چین برپیشانی انداختنی یا چشم و ابرو بالا دادنی ، چیزی بروز نداده بودند و ما دوران بچگی مان واقعا عاشق بزرگترهای فامیل بودیم. سال‌ها سال بعد هنگامی که زهیر توکلی زخم خورده از دوران تحصیلش در حوزه علمیه قم و دل‌شکسته و آش‌ولاش از تناقض‌هایی که در برخی از آخوندهای آن شهر دیده بود، شده بود یک بشکه سیار و سیال نفرت و هرقدر زور می‌زد که این نفرت را نپراکند نمی‌شد و پسرش  با هوش مادرزادی عجیب با اینکه پنج شش سال بیشتر نداشت، همه چیز را می‌فهمید، یک روز پدر زهیر، او را کشید کنار و گفت: پسرم! بچه‌ها وقتی بزرگ بشوند به اندازه کافی فرصت دارند که زشتی ببینند بگذار در این سال‌های کودکی که پسرت مهمان‌ توست، هرچه می‌بیند و می‌شنود، خوبی و زیبایی باشد.

و ای کاش تا ابد مهمان پدر و مادر می‌ماندیم و از کودکی به دنیای پرازدحام بزرگسالان وارد نمی‌شدیم؛ ای کاش عباس عبدی هنوز هم برای من عمو عبدی بود. هرگز فراموشم نخواهد گشت که در آن سال‌های پس از دوم خرداد که در کمیته فرهنگی جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی کار می‌کردم، برای تکمیل یک سلسله مصاحبه درباره مساله خواص در نظام جمهوری اسلامی، از همان عمو عبدی سابق وقت گرفتم و به دفترش رفتم. همه چیز تغییر کرده بود، چقدر شکسته شده بود و چقدر آن روز خلقش تنگ و وقتش تلخ به نظرم رسید  و چقدر صورت هفت تیغ‌کرده‌اش برازنده‌اش نبود و چقدر دلم برای ریش توپی دوران جوانی‌اش و سرش که همیشه پایین بود و چشمش که هرگز به کسی زل نمی‌زد تنگ شده بود . دیدم یک دره هولناک میان آن زهیر توکلی نه - ده ساله و آن عمو عبدی و این آقای مهندس عباس عبدی و این زهیر توکلی سرگشته تیپاخورده متعارض متناقض فاصله افتاده است و ترجیح دادم که آشنایی ندهم اگرچه فکر می‌کنم او هم مرا شناخت و او هم به روی خودش نیاورد ولی دوست داشتم بغلش کنم. و ای کاش با همین بغل کردن همه فاصله‌ها از میان می‌رفت؛ نمی‌دانم چه باید کرد با جامعه‌ای که این همه در آن جدایی‌ها و دشمنی‌ها زاییده می‌شود؛ نمی‌خواهم تقصیر را گردن کسی بیندازم یا کسی را از تقصیر مبرا کنم، من به این کارها کاری ندارم من دلم برای بچگی‌هایم تنگ شده است و می‌ترسم که هرگز گرم نشوم.

دلتنگ ،غروبی خفه بیرون زدم از در

در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی

این کله پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خو‌ش‌آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف

تسکین دهم آلام دل جان به سرم را 

گفتم به سر راه همان خانه و مکتب

تکرار کنم درس سنین صغرم را

گرخود نتوانست زدودن غمم از دل

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره مادر

کان گهرم یابم و مهد هنرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی

می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه مانوس که در آن

باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود و لیکن

پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

می‌خواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند

چشم صغرم را و نقوش و صورم را

ناگه پسرم گفت چه می‌خواهی از این در؟

گفتم: پسرم! بوی صفای پدرم را

(نقل با تلخیص از دیوان استاد شهریار)

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

ای نام تو ابتدای آزادی ها

یاد تو کلید گنج ها شادی ها

فانوس به راه تو برافروخته اند

در این برهوت اهل آبادی ها

***

تو گم شده ای و رد پایی ز تو نیست

وندر سر ما به جز هوایی ز تو نیست

وین غم که تو هستی و نمی بینیمت

وین درد که هیچ جا صدایی ز تو نیست

 

چرا باید این همه درباره او سخن بگوییم؟

 

این هفته هم با اجازه خوانندگان عزیز‍، خاطرات را مي‌اندازم به هفته بعد و درباره مناسبت عظیمی که آن را پشت سر گذاشتیم، اشاراتی قلم‌انداز می‌کنم.  کلمه «مناسبت» که در عرف ادبیات ، روزنامه‌نگاری و رسانه، اصطلاحاتی مانند شعرهای مناسبتی یا مطالب مناسبتی يا برنامه‌هاي مناسبتي در ارتباط با آن به وجود آمده‌اند، کلمه‌ای است غلط‌|انداز.

مناسبت‌ها  چند جورند: برخی از مناسبت‌ها مربوط به امر تاریخی هستند مثلا هفته دفاع مقدس یا دهه فجر یا سالروز ملی شدن صنعت نفت. برخی از مناسبت‌ها قراردادی‌اند مثل روز جهانی کارگر یا روز جهانی بدون دخانیات. اما افزون بر این دو نوع مناسبت، مناسبت‌هایی هست که حالت دوگانه دارند. ما این مناسبت‌ها را گرامی می‌داریم زیرا واقعا در تاریخ در چنان روزی اتفاقي شایسته گرامیداشت افتاده است مثلا سیزده رجب را جشن می‌گیریم زیرا در چنین روزی حضرت مولا – علیه‌السلام – به دنیا آمده‌اند یا روز عاشورا سوگواریم زیرا در چنین روزي امام حسين-عليه السلام- شهيد شده‌اند اما همه مساله‌ این نیست. آنچه کربلا را کربلا کرده است، امری نیست که مربوط به امروز و دیروز و فردا باشد، عاشورا صرف‌نظر از اتفاقی که روز دهم محرم سال شصت‌ویک هجری رخ داد، یک فرهنگ است که هوای تنفس برای معتقدانش می‌سازد. عاشورا یک روز بوده است اما روزی به درازای کل تاریخ. پس اگر کسی واقعا عاشورا را دریافته باشد و آن را وجدان کرده باشد، تمام طول سال، «عاشورایی» است اگر چه نمود سوگواری او در روز عاشورا از همه ايام سال بیشتر است ولی اتفاقا فرق چنین شخصی با دیگران در بقیه روزهای سال است. آنها عاشورا را مناسبتی می‌دانند که باید حرمتش بنهند ولی آن دیگری از بابت همین عاشوراست اگر میان خود و حیات، مناسبتي  می‌بیند، او در نسبت با عاشوراست که زندگی را می‌فهمد و ارزشگذاری می‌کند. حال من و شما که می‌خواهیم «به مناسبت» نیمه شعبان جشن بگیریم، چه نسبتی میان خود و آن بزرگمرد که در این روز زاده شده است، می‌بینیم؟

****

به راستی چرا؟ چرا باید این همه از «او» سخن بگوییم؟ سخن گفتن درباره کسی که هرگز نه او را دیده‌ایم نه او را اگر ديده‌ايم ، به جا آورده‌ايم نه می‌دانیم کجاست نه می‌دانیم کی می‌آید و نه حتی می‌دانیم که اگر بیاید، ما از زمره پیروان او خواهیم ماند – اینگونه که امروز ادعا می‌کنیم – یا از همانهایی می‌شویم که اتفاقا درست از مساجد پرچم دشمنی با او را بر می‌افرازند، سخن گفتن درباره چنین کسی، اصلا چه چیزی را عوض می‌کند تا وقتی که از میان جان خود نسبت واقعی با او برقرار نکرده باشیم؟

اويس قرنی هرگز حضرت پیامبر – صلی‌الله علیه و آله – را ندید ولی هرگاه نسیمی از سمت یمن می‌وزید، آن حضرت می‌فرمود: «اشمّ نفحات الجنه من طرف الیمن: بوی بهشت را از سمت یمن استشمام می‌کنم.» این بزرگوار كه تنها یک بار راه بیابان را برید و از قرن به مدینه آمد چون به مادر پیرش قول داده بود که همان روز بازگردد، پیامبر را ندیده بازگشت . او یکی از چهار نفری است که روز قیامت وقتی منادی ندا می‌دهد که «کجایند حواریون علی؟»  صف خلایق مي‌شكافد و بیرون می‌آید ، او و میثم تمار و عمروابن حمق خزاعی و محمدابن ابي بکر.

محمد ابن ابي بکر از اسمش معلوم است، پسر ابوبکر است ولی مولایمان علی – علیه‌السلام – در شان او فرموده است: محمد پسر من است از پشت ابوبکر. همین دو مثال کافی نیست؟ اويس قرنی را که هرگز در عمر خود حضرت پیامبر – صلی‌الله علیه و اله – را ندید، مقایسه کنید با عایشه که سال‌ها با آن حضرت هم‌بالین بود . قرآن صراحتا به همسران پیامبر دستور داده بود : « قرن فی بیوتکن: در خانه‌هایتان مستقر باشید» ولي اين زن سوار شتر شد و دوره افتاد در شهرها و خلقی را علیه برادر و وزیر و وصی ‌پیامبر شوراند و باعث خون آن همه مسلمان شد. محمد ابن ابي بکر را مقایسه کنید با جعفر کذاب . اين يكي پسر ابوبکر است ولی یکی از چهار حواری علی است و آن يكي پسر امام هادی – علیه‌السلام – برادر امام حسن عسگری – علیه‌السلام – و عموی حضرت ولی‌عصر – عجل‌الله تعالي فرجه‌الشریف – است ولی پس از ادعای «انا ربکم الاعلی» فرعون، بزرگترین دروغ تاریخ را بر زبان مي‌راند و ادعای امامت مي‌كند. پس دیدن امام زمان – علیه‌السلام –  فضیلت ذاتی ندارد. حتی سخن گفتن درباره آن بزرگوار نیز اگر از قلبی که تسلیم اوست برنیامده باشد، نه تنها بر روشنی نمی‌افزاید بلکه گمراهتر می‌کند. مگر خدا در قرآن نفرموده است که خود قرآن باعث گمراهی می‌شود: «یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و مایضل به الا الفاسقین: (خدا) گمراه می‌کند (به این مثال که زد) بسیاری را و هدایت می‌کند بسیاری را و گمراه نمی‌کند به آن مگر فاسقان را.»

***

فرض کنید خانواده‌ای را، پدری را و مادری را با چند دختر و پسر؛ (خوب حواستان را به من بدهید که این مثالی که می‌زنم یک مثال مأنوس است) در میان این دختران و پسران که مایه روشنی چشم و آرام دل پدر و مادرند، یکی هست بیش از همه در ظهور و بروز عواطف و پیش از همه در شیرین بیانی و چرب‌زبانی ؛ مدام از گردن پدر و مادر آویز می‌شود و چلپ‌چلپ آنها را می‌بوسد و قربان صدقه‌شان می‌رود. خلاصه نقل مجلس خانواده است. باز در میان این خواهران و برادران، یکی هست که تودار و سر در خود است ولی مرام دارد؛ او خیلی نمی‌تواند مهر و محبتي را كه در دل دارد، آن جور که هست، به پدر و مادرش بنمایاند. حال فرض كنيد كه  دیروقت است و خریدی پیش آمده است . بچه‌ها هر یک گرم کار خودند یکی بازی کامپیوتری می‌کند دیگری مشق می‌نویسد سومی مشغول گپ و گعده تلفنی با دوست صمیمی‌اش است و چهارمی ، شال و کلاه کرده است که همراه دوستش برود بیرون. از میان این چند فرزند اتفاقا تنها كسي که جواب سربالا به مادر نمی‌دهد يا بهانه‌هاي موجه نمی‌آورد که از زیر کار در برود (تخصص همان بچه شر و شلوغ و خونگرم و چرب زبان)هموست همان بچه تودار سر در خود بامرام كه قرار بیرون رفتنش را با رفیق صمیمی‌اش لغو می‌کند و می‌رود پی فرمان مادر؛ او  همین که پای عمل پیش بیاید از همه پیش است ولی خیلی اهل حرف زدن و ادا در آوردن نیست. معاشران قدیمی مادر که بچه‌ها آنها را خاله صدا می‌زنند، بارها به او گفته‌اند که همین یکی برای تو می‌ماند. این يكي جنمش با همه‌شان فرق دارد.

حال، مثال ما شده است مثال همان بچه زبانباز پرسروصدای نمودناک، صبح تا شب درباره آن حضرت حرف می‌زنیم ولی پای عملمان لنگ است. کاش کمتر راجع به آن بزرگوار حرف بزنیم و بیشتر او را یاری کنیم. خیلی‌ها می‌پندارند که وقتی در دعا می‌گوييم: «و اجعلنا اعوانه و انصاره: و ما رااز کمک کاران و یاران او قرار بده» مقصود آن است که ما دوران ظهور را درک کنیم و در رکاب او باشیم ولی این دعا مربوط به همین لحظه هم هست. مگر آن حضرت بیاید چه می‌کند؟ جز این که قرار است با آمدن آن حضرت، سلم و سلامت و صلح و صفا و عدل و داد برقرار شود؟ جز اين که قرار است دیگر یتیمی گرسنه نخوابد، بیوه‌زنی از فقر و بي‌كسي به ذلت و نكبت نيفتد ، پدری شرمنده زن و بچه اش نشود؟ جز اين که قرار است این خشم که افسار گسیخته است و ابنای نوع بشر را به جان هم انداخته است، مهار شود؟ جز اين که قرار است عزت آدمی به او باز گردد و بساط نزول خواران جهاني و وطنی که همه مردم همه عمرشان را مقروض آنها هستند برچیده شود؟

خب، اگر قرار است همه اینها اتفاق بیافتد هر یک از ما در حد خودمان – تاکید می‌کنم: در حد خودمان – همین الان برویم پي همین کارهای خوب، چراکه نه؟ او می‌خواهد به ما کمک کند و ما اگر به خودمان و به دیگران کمک کنیم، او را در کارش یاری کرده‌ایم.

یک مثال دیگر می‌زنم. فرض کنید پسری همراه پدرش در خیابان راه می‌رود.  اگر پسر به جای آنکه پیش پایش را نگاه کند و پا جای پای پدر بگذارد، مدام سر بلند کند و به صورت پدرش زل بزند، پدر به او چه می‌گوید؟ می‌گوید: «چرا اینقد به من نگا می‌کنی؟ جلوی پاتو بپا نخوری زمین» حال ما که این همه آه و ناله می‌کنیم که بشود که روزی چشممان به جمال بی‌مثال او روشن شود، بهتر نیست که پیش پایمان را نگاه کنیم و پی ردپای او را که واضح و روشن است، بگیریم و به خدا برسیم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

یحیا! چه شد که آخر در غسل خون شدی؟

 

آن مرد که تن نداد و باری نکشید

سر داد و ز خیل جور خواری نکشید

او بود و برادری که تا دستی داشت

در راه وفا دست ز یاری نکشید

 

****

امروز بعداز ظهر روز دوشنبه بیست‌ونهم خردادماه، مقارن با سالروز مبعث پیامبر گرامی –صلی‌الله علی و آله – هوا نیمه ابری و نیمه آفتابی است، نسیمی خنک درگرفته است و بارانی ریز در صحن ابری – آفتابی آسمان، به بشارت زمین آمده است. آری؛ باران تابستان .

در این ساعات ذهنم را متمرکز کرده‌ام که یادداشت این هفته‌ام را درباره «آن دو برادر» بنویسم و باران تابستان مرا به فکر فرو می‌برد. به راستی آیا روز عاشورا  کربلا گرم بوده؟

من که فکر می‌کنم آن روز روز خنکی بوده است، خیلی خنک. آنقدر خنک که نزدیک بود همه جا و همه چیز را سرما فروبگیرد. مگر آقای ما حسین ابن علی از جدش ابراهیم خلیل الرحمن کمتر بوده است؟ ابراهیم را آتش نسوزاند، آتش را ابراهیم «سرد با سلامت » کرد بر خودش. این خنکای یقین ابراهیم بود که به آتش هم رسید و آتش سوزنده را «سرد با سلامت» کرد. در دعایی از دعاهای مفاتیح خواندم: « اذقنی برد عفوک و غفرک: (خداوندا )خنکا و سردی گذشت و آمرزشت را به من بچشان.»

یقین، خنکا می‌آورد . ملامحسن فیض کاشانی در کنار «علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین » یک تعبیر دیگر هم برای توصیف حالات و مقامات اهل یقین افزوده است: برد الیقین یعنی سرما و خنکای یقین.

ماجرای آب و تشنگی کربلا از همین قرار است. در قرآن، تقریبا هرجا که توصیف بهشت آمده است، پای آب هم در میان است، این عبارت را که مکرر در مکرر در قرآن خوانده ایم، به یاد بیاوریم:

«جنات تجری من تحتها الانهار : باغهایی که پای درختهایش نهرها جاری است» در سوره اعراف آیه‌ای هست که در آن، از جنات یعنی باغ‌ها هم خبری نیست و آن نهرها از زیرپای خود بهشتیان روانه است:

و نزعنا ما فی صدورهم من غل تجری من تحتهم الانهار

و از سینه‌هایشان هر کینه‌ای که باشد، برمی‌کنیم، از زیرپایشان نهرها جاری است.

سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه 43

و در همین سوره، در ادامه می‌بینیم که دوزخیان از بهشتیان آب می‌خواهند:

و نادی اصحاب النار اصحاب الجنه ان افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله : و اهل دوزخ، بهشتیان را آواز می‌دهند که از آب یا از آنچه خدا روزیتان کرد بر ما فروریزید.

سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه 50

آب، مظهر حیات است:

و جعلنا من الماء کل شی حی.

و از آب ، هرچیزی را زنده و صاحب حیات قرار دادیم.

 قرآن کریم

 

راز این که تصویر بهشت و بهشتیان در قرآن ، این گونه با آب گره خورده است، این است که آن عالم، عالم حیات مطلق ، حیات بی شائبه است. این عالم فرودین (که اصلا ترجمه اسمش یعنی «دنیا» می شود «پست وپایین») عالم حیات مشوب است، مثل آب گل‌آلود. حیات در این دنیا با دگرگونی و ضعف و نقص و بیماری و مرگ همراه است ولی آن عالم، عالم حیات ابدی و زیستن ناب است پس طبیعی است که مهم‌ترین مظهر حیات یعنی آب، این همه در توصیف و تصویر آن عالم تکرار شود. حال به نکته‌ای دقت کنیم: باغ های بهشت و نهرهای بهشت انعکاس روح بهشتیان است. آن عالم، شفاف و لطیف است و همه چیز را منعکس می‌کند. آتش جهنم و آب چرکین و سوزان دروخ هم انعکاس روح دوزخیان است. در واقع در روز عاشورا آنکه تشنه بوده است، لشکر اشقیا بوده است و آقای ما حسین ابن علی و اولاد و اصحابش نه تنها تشنه نبودند، بلکه خود آب ، بلکه «آب آب» بوده اند؛ می‌خواهید به تجربه خودتان رجوع کنید؟ هر وقت زیر خیمه حسین سینه می‌زنید و اشک می‌ریزید، پس از آن که چراغ‌های هیات را روشن کردند، چه حالی دارید؟ حال پرواز؛  همان حال که یک سال انتظار می‌کشید تا محرم بیاید و آن را یک بار دیگر تجربه کنید؛ دیده‌اید که  وقتی سر سفره آقا می‌نشینند همه شادند؟ انگار نه انگار همانهایی بودند که تا دقایقی پیش با دل شکسته زار می‌زدند و چشمه اشکشان حق حق می‌کرد و می‌جوشید؛‌همه با هم شوخی می‌کنند و سر به سر هم می‌گذارند. این به خاطر نسیمی است که از همان ناحیه خنک زمین یعنی کربلا برخاسته است و بر قلب‌ها وزیده است؛ کربلا، کربلا، آنجا که از باران ملکوت، ثانیه‌ها خیسند:

رفتیم به شوق ناکجایی که تویی

گفتیم تو را به ‌هر بهایی که تویی

خفتیم چو برگ سبز بر‌آب روان

امّید به خاک کربلایی که تویی

 

از مقام شاه مظلومان کسی آگاه نیست

زان که کس آگه ز اسم اعظم الله نیست

ای دل ار خواهی خدا بینی برو در کربلا

از زمین کربلا تا عرش، چندان راه نیست

لا ادری

 

و اگر می‌خواهید از تجربه‌ای زندگی خودتان ، معنی آن تشنگی را که  عین آب است به یاد بیاورید، آن نیم ساعت آخر مانده به اذان مغرب و لحظه افطار را تجسم کنید.

در آن دقایق که تشنگی به اوج خود رسیده است و به لحظه‌ گشایش و «آنِ» رخ نمودن خداوند یعنی اذان مغرب نزدیک می‌شویم، آنچنان شادیم که سحرگاه دوباره به شوق‌ همان نیم ساعت آخر ، به تشنگی و گرسنگی می‌زنیم و این ، رمزی از حیات عاشقان است که هر لحظه، در فراق و وصال توامان شاهد ازلی به سر می برند و این است که راوی گفته است که روز عاشورا هرچه حسین بیشتر زخم می‌خورد، صورتش شکفته‌تر و خطوط رخسارش آزادتر می‌شد. امروز سخنم را با یک قصیده خاتمه می‌دهم.

****

ای پیشتر از آن که بیاغازد آدمی

برپا شده برای تو در عرش، ماتمی

هرجا دکان عشق است آنجاست کربلا

هرجا که قطره اشکی، ارزد به عالمی

تردیدناکتر ز تو ای عشق! هیچ نیست

یک دم محالی و دم دیگر مسلّمی

نزدیک می‌شوی و نفس می‌بُرَد مرا

از تو نفس مراست چو تیغ دمادمی

تالار آگهیّ و گواهی است جان من

درمن طنین تو که تو آن اسم اعظمی

شد صلح، برقرار در اقلیم جان من

در من قدم گذار به شادی و خرّمی

بیرون ز خویش آمده‌ام پیشواز تو

اول شما بفرما بر من مقدّمی

اینجا که نیست جز تو و یاد عزیز تو

بهر غریب منزوی ات یار محرمی

اینجا که هست خلوت و اشکی فراهم است

در پرده‌های اشک ، تو پیشم مجسّمی

قلبم کلون در به صدا درمی‌آورد

در باز کن به رحم نمودن تو ملزَمی

صیاد من! کمان بکش و رحم هم نکن

آهوی این حرم که شدی از که می‌رمی؟

***

 

هرجا که چهره‌ات بشود محو، کربلاست

هرجا که می‌برند سرت را محرّمی

ای پادشاهِ اشکِ روان ، تختگاه تو

ای عشق! ریشه ‌داری و ای ریشه! محکمی

ای زاده فتوت! عباس پهلوان!

ای کشته اخوت! شیدای عالمی

ای قلب من شکفته، ز داغ تو لاله‌ای

ای هر غروب، چکّه ز باغ تو شبنمی

وقتِ شهودِ خونِ تو از دست می روم

با خویش چون می‌آیم هستی و هستمی

یحیا! چه شد که آخر در غسل خون شدی؟(1)

رفتی به کربلا که نَمی ‌بودی از یمی (2)

ای عشق! ای خلاصه باران صبحگاه!

یک قطره درشتی، سردی و مبهمی

نابرده رنج، گنج روان می دهی به ما:

چشم مکرّمیّ و اشک معظّمی

تاریخ نیز از نفَسِ پاک پیر ماست

هر دور اگر برآرد زالی و رستمی

نیروی رستم و خرد زال، قطره‌ای است

در باد ، موج می‌زند انگار پرچمی

عباسِ بن علی است عَلَم برکشیده است

تا تیغ او سوا بکند جنس دَرهَمی

فرقان – به حق حق قسم – آن تیغ تیز توست

تنها گلوی شیفته را می‌برد همی(تنها گلوی عاشق را می برد همی)

دلبرده توایم اگر بَرده‌ی توایم

عباس ،دین ماست نه دینار و دِرهمی

از بال توست صبح درخشان علامتی

از بار این علامت ، پشت فلک خمی

***

 

با ما رفیق می‌شود آن شاه باوفا

در جمع دوستان چه گدایی چه حاتمی....

(1) یحیا پسر زکریا هر دو پیامبر خدا و سلام خدا بر هر دو، یحیای مُعَمِّدان، یحیای تعمید دهنده که مردم را بر ساحل رود اردن غسل می‌داد و می‌گفت: ایمان بیاورید که ملکوت آسمان نزدیک است.

راوی گفته است: در هر منزلی از منازل که فرود می‌آمدیم می‌شنیدیم که حسین می‌گفت: «در بی‌ارزشی دنیا نزد خداوند همین بس که سر یحیای نبی را برای زنازاده‌ای از بنی‌اسرائیل بردند».

(2) «یم» به تشدید «میم»‌و فتح یاء: دریا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

قصد تو قصيده بود آن روز ، ولي-

گفتيم بلي قصيده‌ات شد غزلي

آري ؛ غزلي كه مطلعش غار حرا

آري ؛ غزلي كه مقطعش تيغ علي

 

خطابه در باب كمپاني عجيبي

كه هيچ يك از ابركامپوترهايش

به‌طور كامل شبيه هم نيستند

 

 

 

 

 

مجددا این هفته، نقل خاطراتم را درباره معلم‌هایم متوقف می‌کنم که در آستانه عید عظیم قرار داریم، عیدی که امام معصوم - عليه‌السلام – آن را «شب تجلی اعظم» نامیده است:

اللهم انی اسئلک بالتجلی الاعظم فی هذه الیله من الشهر المعظم

بارخداوندا! از تو به حق تجلی اعظم در این شب از این ماه معظم می‌خواهم....

(مفاتیح الجنان، اعمال شب بیست‌و هفتم رجب، دعای شب مبعث)

***

فرض کنیم که بالاترین و پیشروترین مدل لپ‌تاپ را از بازار خریده‌ایم. این دستگاه، امکانات و به قول امروزی‌ها، آپشن‌های فراوانی دارد. در کاتالوگی که به همراه دستگاه عرضه می‌شود، همه این آپشن‌ها توضیح داده شده است ولی اکثر ماها انگلیسی بلد نیستیم تازه اگر هم بلد باشیم  فهم آن توضیحات انگليسي،بدون دانستن مقدماتی  درباره سخت‌افزار و نرم‌افزار کامپیوتر ممكن نيست . حال فرض دیگری: من يا تو معتاد به بازی کامپیوتری هستیم و بخش عمده‌ای از وقتمان را روبه‌روی مونیتور چنین دستگاهی، صرف بازی می‌کنیم؛ اینجا دیگر سخن از اعتیاد به بازی کامپیوتری است، تو ممکن است مهندس کامپیوتر هم باشی ولی وقتی اعتیاد به بازی کامپیوتری داشته باشی، انگیزه‌ای برای دانستن آن همه امکانات فراوان این لپ‌تاپ فوق پیشرفته نخواهی داشت. حکایت ما و شناخت ما از خودمان نیز با همین مثال به ذهن نزدیک می‌شود. این وجودی که در اختیار من و تو قرار داده‌اند، بسیار لذت‌ها پیش رویش هست در این جهان رنگارنگ؛ ما با آن لذت‌ها سرگرم می‌شویم و از امکانات بی پایان وجودی‌مان غافلیم. چندی پيش یکی از دوستانم  با زن و بچه‌اش مهمان ما بود. پسر کوچکم یحیی که همین روزها چهار سالش تمام می‌شود، نسخه چندسال پیش پسر این دوستم بود یعنی هر دو آیتی از انرژی و بازیگوشی بودند: یحیای چهار ساله و محمد 10 ساله.

 خب، به‌حكم قاعده «الجنس مع الجنس یمیل» ‌با آن که 6 سال اختلاف سنی میانشان بود، یحیی شد بچه مرشد و محمد شده بود مرشد و خانه را روی سرشان گذاشته بودند. آن روز گاهی وقت‌ها می‌دیدم که صدايی بلند نمی‌شود. نگاه که می‌کردم، محمد تلفن همراه پدرش را گرفته بود و مشغول بازی بود و یحیا نشسته کنار او  و شش دانگ حواسش، به این کار کرد غریب تلفن همراه جلب شده ، آخر ما در خانه، بازی با تلفن همراه یا لپ‌تاپ را از همان بچگی مطلقا به برادر بزرگتر یحیا،  محسن اجازه ندادیم و طبعا اين طفل معصوم يحيا  ندیده بود چنین چیزی را.

از فردای آن روز یحیا مرتب پاپی من می‌شود که «موبایلتو بده می‌خوام بازی کنم» جواب من این است:« پسرم! عزیزم! موبایل، وسیله بازی نیست» عین همین استدلال را به پسرم محسن می‌گفتم؛ بچه که بود برایش پلی‌استیشن خریدم تا بازی دیجیتال برایش عقده درست نکند و در عین حال این آموزش را به او داده باشم که پلی‌استیشن برای بازی ساخته شده است ولی لپ‌تاپ من وسیله کار من است و آن را برای بازی نخریده‌ام و این که لپ‌تاپ ظریف است و بازی کامپیوتری با لپ‌تاپ، آن را مستهلک می‌کند.

«حال» یکی نیست به من و تو بگوید که ظرفیترین دستگاه عالم، وجود انسانی من و توست با این تفاوت که برعکس این لپ‌تاپ‌های ظریف که نمی‌شود با آنها بازی کرد، هم می‌شود این وجود انسان را در بستر تکرار و توالی ملال‌آوری از بازی و سرگرمی انداخت که ته ندارد هم می‌شود آن را مثل ابرکامپیوترهایی تلقی کرد که صرف تحقیقات نجومی می‌شوند و  اصلا با آنها بازی نمی‌شود کرد  ؛ این ابرکامپیوترها از ابتدا ساخته شده‌اند برای «شناخت و دانستن» راز کیهان.

 آنچه ابرکامپیوتری به نام انسان را متمایز می‌کند، این است که هم می‌شود با آن مثل یکی از آن ابرکامپیوترهای کیهان‌شناسی طي کرد هم می‌شود با آن به مثابه یک دستگاه پلي‌استيشن آن هم نه پلی‌استیشن 4 و 3 بلکه پلی‌استیشن ۱ یا حتی به منزله دستگاه‌هاي از مد افتاده دوران بچگی‌ ما مثل تی‌وی‌گیم و آتاری برخورد کرد: به هر دو جواب می‌دهد. منتها قدم اولش این است که من و تو عشق بازی نباشیم والا می‌شود حکایت من و یحیا که هر قدر می‌گویم: «این تلفن همراه من اسباب بازی نیست» به خرجش نمی‌رود. بچه است دیگر! و کدام یک از ما بالغ و رشید هستیم؟ بچگی که به سن نیست، به این است که چقدر از فضای بازی و سرگرمی دور شده باشی و خودت را جدی گرفته باشی؛ منتها فرق بچه‌ها با ما این است که آنها صادقانه و صمیمانه همه چیز را بازی تلقی می‌کنند و با همه چیز سرگرم می‌شوند  ولی ما به بازی‌ها و سرگرمی‌هایمان  رنگی از جدیت و تعقل زده‌ایم. پس قدم اول این است که یکی بیاید و تو را از عالم بچگی و بازیگوشی در بیاورد تا اصلا بشود با تو از این همه امکانات و آپشن‌های عجیب و غریب در ابرکامپیوتری که خود تو باشی صحبت کرد. قدم دومش این است که تو یک جوری با این امکانات و آپشن‌ها آشنا شوی. البته می‌توانی انگلیسی یادبگيری و بروی مقدماتی از سخت‌افزار و نرم‌افزار کامپیوتر را هم بلد بشوی و کاتالوگ را بارها و بارها بخوانی و از روی کاتالوگ بارها و بارها کامپیوترت را آزمایش کنی و به شکل عملی با امکانات آن آشنا شوی ولی کمپانی توليد كننده وجود تو با بقیه کمپانی‌های کامپیوتر فرق می‌کند. صاحب اين كمپاني ، شدیدا و به شکل بی پایانی ،تنوع طلب است و برای این که ابتکار و ابداع محیرالعقول خویش را نشان دهد هیچ یک از دو کامپیوتری که مي‌زند ، به طور کامل شبیه هم نیستند. تنها راهی که برای من و تو باقی می‌ماند، این است که کاتالوگ را بخوانیم و مدام بخوانیم تا یادمان نرود که این ابر کامپیوتر اگرچه فوق‌العاده برای بازی کامپیوتری جذاب است، اصالتا برای بازی ساخته نشده است و دیگر این که با کمپانی تماس بگیريم تا نماینده  کمپانی را بفرستند و او کنار ما بنشیند و کار کردن با این ابرکامپیوتر را به ما بياموزد.كار ،كار یک بار و دوبار و سه بار هم نیست، بارها باید زنگ بزنیم و نماینده کمپانی که به شکل هولناکی، تک تک ابرکامپیوترهاي توليدي اين كمپاني را عليرغم تفاوت‌هايشان می‌شناسد، بیاید و راه را به ما نشان دهد تا در چاه لهو و لعب یعنی همان بازی و سرگرمی نیفتیم ؛این تنها راه است.

*****

این جوری که نمی‌شود نوکرتم! هزارتا حساب کتاب در کار است. شب که شد و زن و بچه كه خوابیدند، کاتالوگ‌ را باز کن و بی‌خیال چک پاس نشده و قسط عقب‌افتاده و زیرآب‌زنی فلان همکار در اداره و هسته‌اي  و احمدی‌نژاد و چپ و راست و بالا و پایین بشو. بازی بس است،‌شب شده، درهای آسمان را باز کرده‌اند، کاتالوگ را باز کن و آرام‌آرام آیه‌هایش را بخوان و ببین مي‌تواني يك‌جورهايي از آن بفهمي و دربياوري كه نسخه‌ات چیست؟  بعد مفاتیح را باز کن و یکی از این همه دعا و زیارت و توسل را تصادفی هم که شده، شروع کن به خواندن تا صاحب کمپانی، یکی از اولیایش را سر وقت تو هم بفرستد و به سرقت دل تو هم يكي از آن زيباروحان را اعزام كند . تا کی می خواهی ابر کامپیوتر عظیم وجودت را عاطل و باطل بگذاری؟

****

 محمد و علی یک روحند در دو بدن؛ روزی که مسیحیان نجران شاخ شدند و گاوبازی درآوردند و سرشان را انداختند پایین و آمدند مدینه‌النبی و چون و چرا کردند و زیر بار حرف حساب نرفتند، صاحب کمپانی به نماینده‌ دانايش  پیام فرستاد: فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین.

پس هر کس در این‌باره پس از دانشی که تو را حاصل آمد با تو محاجه کند پس بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و نفس‌هایمان (خودمان) و نفس‌هایتان (خودتان) را بخوانیم سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

فردا که مسیحیان نجران کم آوردند و بزرگشان گفت که این پنج نفری که من با این هیات و هیبت می‌بینم اگر دست به آسمان بردارند، اثری از ما و قوم و قبیله و شهر و دیار ما باقی نمی‌ماند،به راستي كه بودند آن پنج نفر؟  فرزندان: حسن و حسین .زنان: فاطمه زهرا و آن «نفس» حضرت رسول، خودش بود و علی.

اول ،انبیا که معلم کلشان محمد مصطفاست، دوم، اوصیا که معلم کلشان علی مرتضاست و سوم ، اوليا که پنهان از چشم من و تو زیر قبای خدا هستند و گاهی برای آنکه روزی بهانه نداشته باشیم بعضی هایشان مثل بهجت و دولابی و قاضی و کشمیری آشکار می‌شوند. انبیاء، مبعوث می‌شوند و وحی می‌آورند اوصیا وحی را تفسیر و تاویل می‌کنند و اولیا آیینه‌ای هستند که نور انبیاء و اوصیا در آنها تابیده است که نور آنها نور خداست و خدا هست و هیچ کس جز او نیست.

*****

 نخست ما را از خواب بیدار می‌کنند و از بچگی در می‌آوردند و بازی و سرگرمی را بر دل ما سرد می‌کنند سپس بسته به میزان عطشی که ما برای به کار انداختن امکانات و آپشن‌های ابرکامپیوتر وجود خود  داشته باشیم، به ما سر می‌زنند، اینها نماینده‌های صاحب كمپاني هستند و میانبرترین راه را که هرگز با خواندن تنهایی کاتالوگ به دست نمی‌آید، به ما یاد می‌دهند. قرآن این راه میانه را صراط مستقیم ناميده است، اینها نمی‌آیند مگر آن که ما با کمپانی تماس بگیريم ممکن است یکی در تمام عمرش یک بار به کمپانی زنگ بزند پس نماینده کمپانی همان یک بار به خانه‌اش می‌آید و ممکن است کسی هر لحظه به کمپانی زنگ بزند و نماینده کمپانی اصلا همخانه او شود : نرود و بیاید بلکه بیاید که بماند و او او شود: الذین هم فی صلاتهم دائمون ....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

اي از حق مطلق به مجازي راضي

وز عشق به شرح سوز و سازي راضي

سرد است اگر خاك ، تو سرگرمِ چه‌اي؟

اي از دو جهان به خاكبازي راضي

 

همه معلم‌های من – قسمت چهارم

 

داشتم می‌گفتم که سال تحصیلی 63-1362 در دبستان شهید موسی‌کلانتری شهرری درس خواندم. چند وقت پیش با زن و بچه رفته بودیم پابوس حضرت عبدالعظیم. شب بود و من هوس کردم دبستانی را که در آن درس خوانده‌ام، به پسرم محسن نشان بدهم. خوبی‌اش این بود که به راحتی می‌شد این کار را کرد چون دبستان سابق من خیلی به بازارچه قدیم نزدیک بود. همین خیابانی که از فلکه اصلی شهرری ، مستقیم به سمت  حرم می‌رود، درست وقتی به مدخل بازارچه می‌رسد از سمت راست به یک خیابان دیگر باز می‌شود که موازی بازارچه است و درهای قبرستان مجاور صحن قدیم به همین خیابان باز می‌شود و انتهای آن هم می‌خورد به همین پاساژی که این سال‌ها ساخته‌اند و یک سرش توی همین قبرستان در می‌آید و به اصطلاح امروزی‌ها ویوی خوبی دارد و حسابی گنبدنماست. درست در ابتدای همین خیابان یعنی در مفصل این خیابان و خیابان منتهی به بازارچه قدیم یک بن‌بست هست که دبستان شهید موسی کلانتری داخل همین بن‌بست قرار دارد یعنی قرار داشت این را آن شب فهمیدم که دست پسرم محسن را گرفتم و گفتم: «بیا بریم بهت نشون بدم بابات کجا درس می‌خونده».

می‌گویند آدم یک نوار کاست خالی را 90 دقیقه‌ گوش بدهد ودر زیرزمین بادبادک هوا کند و هزار تا کار احمقانه دیگر هم بکند ولی خیط نشود؛ کاشکی من خیط می‌شدم! انگار یک گالن آب یخ روی سرم خالی کردند از پنجره‌های شکسته‌ای که رو به کوچه باز مي‌شد و درست از کف زمین شروع می‌شد ، سرک کشیدم و اتاق‌های متروکه‌ای را دیدم که زمانی دفتر مدیر مدرسه و دفتر معلمان و آبدارخانه مدرسه واتاق دفتردار بودند.

اساسا ساختمان متروک، آدم را سرد می‌کند چه برسد به مدرسه متروک و از آن سردتر دبستان متروک، جایی که یک روز معدن شادی و بیغمی و بی‌خبری و صفا و معصومیت بوده، اکنون تبدیل به یک ساختمان نیمه خراب سوت و کوری شده باشد که سوسک‌‌ها و موش‌ها در آن شلنگ تخته می‌اندازند و تو می‌بینی که شگفت‌ترین سال زندگی‌ات سالی که به قول آن شاعره مغموم «لحظه‌ی بزرگ عزیمت» تو بوده‌است، نشانش از صفحه روزگار محو شده است و تنها یادگاری هفت سالگی که می‌خواستی آن را نشان پسرت بدهی، پیش چشمت هست و نیست که اگر آن ساختمان را کوبیده بودند و جای آن مجمتع آموزشی جدیدی ساخته بودند، شانه‌ای بالا می‌انداختی و دست پسرت را می‌کشیدی و سر خر را کج می‌کردی سمت بازارچه قدیم و یک بستنی برای خودت و یک فالوده‌ی مخلوط برای پسرت سفارش می‌دادی و نه خانی آمده بود  نه خانی رفته ولی این پنجره‌های شکسته، این دری که معلوم است مدت‌هاست بر پاشنه نچرخیده و آن پله‌ها که رو به پایین می رفت و تو را در ابر رها می‌کرد، دنیای جدیدی که بیرون از چهار دیواری خانه می‌دیدی و صدای زنگدار زنی را می‌شنیدی که صدای مادر نبود- یادت که هست زهیر؟-آن راهرو که دو طرفش اتاق‌های کادر و معلمان مدرسه بود و از آن که رد می‌شدی به حیاط وسیع مدرسه قدم می‌گذاشتی و آن قدر در عالم خودت مستغرق بودی که یادت نیست کلاس‌های بقیه پایه‌ها کجای آن حیاط بودند ولی کلاس اول انتهای ضلع سمت راست حیاط، اتاقی تک بود که چند پله می‌خورد و می‌رفت بالا و یک ضلع آن پنجره‌های بی‌بالکنی بودند که رو به حیاط دبستان باز می شدند و جاروی فراش گیلانی مدرسه که بالا و پایین می‌رفت از قاب پنجره پیدا بود آن روز که نوبت عصر کلاس داشتید و آن زنگ، شاید زنگ آخر بود و اواخر پاییز یا اوایل زمستان بود و هوا نیمه تاریک شده بود و فراش پسر بیچاره عقب‌مانده‌اش را با جارو می‌زد که لابد منت بر سرش گذاشته بودند تا مستمع آزاد سر کلاس بنشیند و آن روز خانم سمنانی را مستاصل کرده بود و اخراج شده بود و تو وحشت‌زده ترکه‌های جارو را از پنجره می‌دیدی که بالا و پایین می‌رود و دو صدا را می‌شنیدی که در هم رفته بودند و آمیزه‌ای از رنج را بر بوم آسمان می‌پاشیدند: صدای دردمندانه‌ای که از حلقوم پسر عقب‌مانده در می‌آمد و ناله و جیغ و التماس در آن بود و صدای مستاصل فراش که دشنام و ناروا بار آن طفل مفلوک می‌کرد و خودش مفلوکتر و بیچاره‌تر از پسرش بود.

آن در میخکوب شده و معلق شده بر دهلیز روزگار و آن پنجره‌های شکسته و آن دیوارها که قلمرو عنکبوت‌ها شده بودند و آن چند پله‌ای که صدای نفس‌های غبارگرفته‌شان را از پشت در می‌شنیدی، آیا همان دبستان شهید موسی کلانتری بودند که تو در هفت سالگی از پلکان ابرها پایین آمدی و از بهشت بی‌خبری‌ات به آنجا هبوط کردی؟ پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد و پسری دیگر بود که آن شب در بن‌بستی ‌که رو به بازارچه قدیم شاه‌عبدالعظیم باز می‌شد دست پسرش را گرفته بود و رنگ پریده عمرش را تماشا می‌کرد کاش می‌شد رنگ به دیوار آن دبستان زد که باد آن را با خود برده بود و این ساختمان متروک را برجای گذاشته بود.

هفته پیش از میدان حسن‌آبادی گفتم که دیگر نیست یعنی میدان نیست و زیرگذری از آن رد می‌شود و شده است چهار راه حسن‌آباد و من هر بار که از این چهارراه رد می‌شوم حس می‌کنم که بخشی از زندگی‌ام را همین زیرگذر بلعیده است و فرو داده است و هشت سالگی تا سیزده سالگی مرا با حفره‌ای خالی بر جای گذاشته است. این هفته هم از فراموشکده‌ای گفتم که روزی دبستان من بود و هفته بعد از ساختمان چهارطبقه پرویز حکیم خواهم گفت که ما همه مستاجرش بودیم و اکنون متعلق به دانشگاه آزاد است و شش سال از کودکی من آنجا گذشت و یک بار دو سال پیش از نگهبان دم درش خواهش کردم که: آقا! اینجا خونه ما بوده اجازه می‌دی فقط یک توک پا برم بالا و برگردم؟ فقط می‌خوام ببینم» و او انگار با یک ابله مادرزاد روبه‌رو شده باشد، آنقدر خونسردانه و محترمانه جواب داد که: «نه آقا! ما مسئولیت داریم» که معلوم بود رعایت احتیاط در برخورد با چنین دیوانه‌ای را می‌کند و می‌خواهد با این خونسردی و احترام،هرچه زودتر او را دک کند و چه بگوییم دیگر چه بگوییم که روزگار، مرگ ما را با تک‌تک این خاطره‌هایی که رد و نشانشان از کوچه‌ها و خیابان‌ها محو می‌شوند به ما یادآوری می‌کند ولی ما غافلیم.

****

خانم سمنانی، زنی بود متوسط القامه با عینکی ته استکانی و صورتی نه گرد نه کشیده و یک حلقه موی صاف و بی‌جعد که از مقنعه‌اش بیرون می‌زد و بالای پیشانی‌اش را می‌آراست، یک حلقه موی نقره‌ای یعنی همه اینها را گفتم که بدانید خانم سمنانی عزیز من، پا به سن گذاشته بود و احتمالا آن سال‌ها سال‌های آخر خدمتش بود.

یادم است که یک بار کنار نیمکت ما که جزو نیمکت‌های نزدیک به تخته سیاه بود، ایستاده بود که دست برد و با انگشتانش موی سر مرا که چندی پیش تراشیده بودم و الان یک هوا بلند شده بود، کنار زد و گفت: «توکلی! تو هم مثل من سرت شوره می‌زنه؟». گفتم: «بله! خانم» گفت: «چه صابونی مصرف می‌کنی؟» فردایش مادرم دو عدد صابون زیتون را که کارکرد شامپوهای هد اند شولدرز ضدشوره امروزی را داشتند، در یک کیسه فریزر پیچید و گفت: «به خانمتون بگو اینو مادرم هدیه داد»

و نمی‌دانید که در آن عالم بچگی چقدر احساس غرور می‌کردم از اینکه «سر من هم مثل سر خانوم سمنانی شوره می‌زنه» و یادم هست خوب یادم هست شیرینی آن لحظه را که نخستین بارم بود که «هدیه دادن به معلم» را تجربه می‌کردم و لبخند شریف خانم سمنانی را و برق نگاهش را وقتی که محموله گرانبهایم یعنی یک كيسه فریزر حاوی دو عدد صابون زیتون را از کیفم در آوردم و گفتم: «خانوم اینو مادرمون داد که بدیم به شما» (داشت مشق هایمان را می‌دید و رسیده بود سرنیمکت ما که من این عمل قهرمانانه را با دلهره‌ای شیرین مرتکب شدم) گرفت و لبخندی خالص زد و (سفیدی دندان‌های مرتبش پیش چشمم است) گفت: «از مادرت تشکر کن! ممنون پسرم!»

یک بار هم مرا زد. ریاضی درس می‌داد و تمرین به تمرین روی تخته می‌نوشت و ما می‌بایست حل کنیم و لابد از میان بچه‌ها انتخاب می‌کرد و پای تخته می‌آورد. من یک مساله‌ای را گیج شدم و درست نفهمیدم که چطور حل شد و هول شدم و دفتر بغل دستی‌ام را نگاه کردم درست در همین لحظه خانم سمنانی گفت: «توکلی!» و پیش آمد و گفت: «از روی اون می‌نویسی؟» من هاج و واج مانده بودم و به اصطلاح امروزی ها کپ کرده بودم. دستش را که تمام انگشتانش تا نزدیکی 18 روی کف دست از گچ سفیدِ سفيد شده بودند جوری به یاد دارم که انگار همین الان پایین می‌آید و آرام طوی که نشود اسمش را سیلی گذاشت روی صورتم می‌نشیند. خانم سمنانی عزیز! ای نخستین مادری که بیرون از خانه داشتم! ای کاش اکنون اینجا بودی و آن دست را غرق بوسه می‌کردم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

آمار گلايه‌هاي ما را دارد

دل مي‌شكند صداي ما را دارد

از دل نرود هواي آن يار كه او

در هر حالي هواي ما را دارد

 

 گزارش يك شعر از استاد شهريار

اين هفته موقتا نقل خاطراتم درباره معلم‌هايم را كنار مي‌گذارم و شعري از استاد شهريار را در مدح حضرت مولي الموالي، امام اميرالمومنين علي‌ابن ابي‌طالب – عليه ‌السلام – نقل مي‌كنم با شرحي بر آن و گزارشي از آن. اين شعر، اگرچه به شهرت  دو شعر معروف شهريار در ستايش آن حضرت نيست، (علي اي هماي رحمت.... + علي آن شير خدا شاه عرب....)  هيچ دست كمي از آن دو ندارد. غلبه شعر، شديدا با الهام است. نمي‌دانم شهريار اين داستان را از كدام منبع روايي يا تاريخي اقتباس كرده است و خود، تاكنون به اصل اين داستان برنخورده‌ام ولي في الجمله اين مكاشفه‌اي كه در اين شعر، روايت مي‌شود، مكاشفه‌اي است كه هم گزارش‌هاي عرفا مويد آن است هم در متون روايي ديده شده است.

مكاشفه از اين قرار است كه باطن دنيا به عارف نشان داده مي‌شود. همان‌طور كه ظاهر دنيا زيبا و شيرين است اما اين زيبايي و شيريني، عاقبت ندارد و دل بستن به آن، عين غفلت از اصل و بن و ريشه حيات يعني حيات معنوي / اخروي است و همان‌طوري كه در انتهاي هر لذت و كاميابي دنيوي، ملال و كسالت و تكرار و هراس و در يك كلمه «فنا و نيستي» خوابيده است، در اين مكاشفه، ظاهر لذت دنيا، به شكل دختري با زيبايي جادويي رويت مي‌شود و باطن آن به شكل گنده پيري بسيار زشت و بدتركيب ، پيرزني كه همه اعضاي دخترانه و باطراوتش، عاريتي بوده و اصالت نداشته، كنايه از اين كه هيچ يك از زيبايي‌هاي دنيا يا لذات آن ، پايدار و ماندگار نيستند و هيچ يك از جذابيت‌هايي كه دنيا براي ما دارد مثل ثروت، شهرت، قدرت و... عمرشان بقا ندارد و انگار عاريه به نزد ما گذاشته مي‌شوند و روزي آن را از ما پس مي‌گيرند. مشابه اين مكاشفه در آثار عطار به حضرت عيسي مسيح – علي نبينا و علي آله و عليه‌السلام – نسبت داده شده است و در كتاب الامالي شيخ صدوق، از كتب روايي معتبر شيعه نيز روايتش را من ديده‌ام. نكته ديگر در اين داستاني كه استاد شهريار روايت مي‌كند، اين است كه آن دختر جادويي يعني همان دنيا، خود را بر آن حضرت عرضه مي‌كند و عرض مي‌دارد كه براي تو از بارگاه عزّ و علا يعني از جانب خداوند، برات يعني مجوز آورده‌ام كه مرا به عقد خود درآوري. اين مضمون هم در روايات ما آمده است .روايتي هست بسيار مشهور از حضرت رسول گرامي - صلي‌الله عليه و آله – حاكي از همين مضمون كه خداوند دنيا را بر آن حضرت عرضه كرد و او را مختار گذاشت كه اگر مي‌خواهد همه آنها را تصرف كند و از مقامش هم هيچ كم نشود ولي آن حضرت، نپذيرفت ( بحار الانوار ، جلد 16 ، صفحه 285) چرا؟ بايد بگويم كه آنچه استاد شهريار در اين شعر از زبان حضرت امير - عليه‌السلام –آورده است از منبر هزار فقيه، اثرگذارتر و دقيق‌تر است؛ آنچه امير - عليه‌السلام – به آن استدلال مي‌كند و بر پايه آن استدلال، دنيا را پس مي‌زند، اين‌هاست:

1- تو [اي دنيا] براي كسي باقي نمي‌ماني.

طبيعي است كه انسان كامل، به قول حافظ «رند» است و كلاه به سرش نمي‌رود و جز به ذات خداوند كه باقي است، سرفرود نمي‌آورد:

ببين چه گفت كه ابقا به هيچ نكته نكرد:

برو برو كه تو با كس نمي‌كني ابقا

2 – دنيا به شكل دختري با زيبايي جادويي بر امير - عليه‌السلام – پديدار مي‌شود. كسي به زيبايي يك دختر دل مي‌بندد كه دلش از هر چه جنس زن است، سير نباشد ولي علي دلش «به فضل خدا» سير است از جمال دنيا؛ «نفس» در مكاشفات عرفا، مادينه است و به شكل زن نمودار شده است امّا وليّ خدا، «مرد» و «مردانه» است. وليّ خدا مظهر «فعال مايشاء» است و تجانسي با «مفعوليت» ندارد:

برو تو گرسنه‌چشمان كوردل بفريب

كه من به فضل خدا سيرم از جمال شما

3 – علي از جهان به «قوت» يعني به غذايي كه با آن زنده بماند، قانع است؛ زيرا به فرض هم كه همه جهان در تصرف او باشد، نهايتا از اين «همه»، آنچه به او مي‌رسد، به قدر مصرف يك تن است به عبارت ديگر  «مالكيت» ، يك اعتبار، يك جعل و يك قرارداد است اما تو در واقع مالك آن چيزي هستي كه آن را مصرف مي‌كني و مصرف تو بيش از مصرف يك تن نيست:

من از جهان به همين قوت، قانعم، آري

كجا رسد همه دنيا به يك تن تنها

4 – آنچه از دوست مي‌رسد نيكوست. همه دنيا را نمي‌خواهم، آنچه او از دنيا به من مي‌دهد، آنچه از دست او به من مي‌رسد، برايم شيرين و خواستني است:

من از جهان شما جمله قانعم به كفاف

بدان قدر كه رضا داده كارگاه قضا

5 – حيات واقعي، در باطن و اندرونه اين عالم است؛ خود خربزه را ما مي‌خوريم و پوستش را الاغ اگرچه حتي همين مثال هم در اينجا مقصود را به طور كامل ادا نمي‌كند. اين جهان، جسم است و جهان ملكوت يا همان آخرت، روح آن و جسم بي‌روح، مردار است و مردار، غذاي لاشخوران است نه غذاي سيمرغ:

از اين گذشته جهان خوان لاشخواران است

به ميهماني كركس نمي‌رود عنقا

در عين حال، اين نكته واقعي و تجربي و ملموس را هم در اين بيت مي‌شود ديد: تاريخ نشان داده است كه هر قدر بهره‌مندتر، پست‌تر و نيم‌نگاهي به زندگي فرعون‌ها و  هامان‌ها و قارون‌ها اين نكته را تاييد مي‌كند. آن كه كريم است بر سرسفره‌اي كه لئيمان مهمان آن هستند، نمي‌نشيند.

6 – به فرض هم كه همه جهان مال علي شد و علي از همه‌ي همه‌ي آن كام گرفت مگر نه اين است كه آخرش بايد مرد؟

گرفتم آن كه جهان را همه به من دادي

مگر نه سير و مسير جهان بود به فنا

7 – تو [اي دنيا] محل كامروا شدن نيستي: كدام كس را مي‌بيني از شاه تا گدا و از توانگر تا درويش و از عالم تا جاهل كه از زندگي راضي باشند و چه كسي بوده كه با هزار خون به جگر ، چشم از تو فرو نبسته باشد و حسرت به دل نرفته باشد:

چگونه كام علي را روا تواني ساخت

جهان نساخته هيچ آفريده كامروا

كدام عهد تو بستي كه باز نشكستي

كدام عاشق بي دل كه از تو ديده وفا

***

در اين شعر، روايت ، مبتني بر سر دوراهي قرار گرفتن قهرمان داستان، است. شاعر – راوي يعني استاد شهريار، ما را در مواجهه با موقعيتي قرار مي‌دهد كه همه كائنات ايستاده‌اند و مي‌نگرند كه علي چه مي‌كند و انتخابش چيست و حتي دلهره‌اي عظيم، همه هستي را فراگرفته است: «انسان رستگار مي‌شود يا نه؟»:

علي مخاطره‌ها ديده جنگ‌ها كرده

ولي چه بود كه اين جا عظيم يافت بلا

چه رخنه بود به اركان دين كه در ملكوت

فرشتگان همه برداشتند دست دعا

جهاد اكبر سردار دين و تقوي بود

درين مخاطره لرزيد عرش و فرش و سما

علي سفينه دل سخت در تلاطم ديد

ولي سكينه غيبي رسيد و گفت بيا

بلي، سفيه نوح و نجات امّت بود

كه بازيافت سكونت به عرشه اعلا

ممكن است به درستي اين ايراد وارد شود كه مگر اين علي همان علي نيست كه فرموده است: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا؛ اگر همه پرده‌ها و حجابها از پيش برداشته شود، چيزي بر يقين من افزوده نمي شود.»

پاسخ اين است كه دنيا بر همه عرضه شده است و اصولا مكاشفه، امري نيست كه زمانمند باشد يعني عارف، وقتي به مرتبه‌اي از وجود رسيد حقايق مربوط به همان مرتبه را در وجود خود، وجدان مي‌كند و فارسي‌اش اينكه آن حقايق را در خود درمي‌يابد و اين حقايق، احاطه بر عالم زمان و مكان دارند. دنيا بر همه از رسول اكرم - صلي‌الله عليه و آله – تا ابليس و از حسين-عليه السلام- تا عمر سعد-نفرين خدا بر او- عرضه شده است و امكان انتخاب به همه واگذاشته شده است، منتها آدمي در كمال نفساني به جايي مي‌رسد كه ممكن است مالكيت و تصرف در دنيا، هيچ فرقي به حالش نكند اما به خاطر «خدا» نمي‌خواهد چون خدا خاطرخواه اوست؛ دعاي ندبه را به ياد مي‌آوريم:

اللّهم لك الحمد علي ما جري به قضائك في اوليائك الذين استخلصتهم لنفسك و دينك اذ اخترت لهم جزيل ما عندك من النعيم المقيم الذي لا زوال له و لا اضمحلال بعد ان شرطت عليهم الزهد في درجات هذه الدنيا الدنيّه و زخرفها و زبرجها  فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم

پروردگارا تو را ستايش مي‌كنم براي هرچه (از بلا و نعمت و رنج و راحت) كه در قضا و قدر تقدير كردي براي خاصان و محبانت يعني بر آنان كه وجودشان را براي (شهود) حضرتت خالص و براي (تبليغ) دينت مخصوص گردانيدي چون بزرگ نعيم باقي بي‌زوال ابدي را كه نزد توست بر آنان اختيار كردي بعد از آنكه زهد در مقامات و لذات و زيب و زيور دنياي دون را بر آنها شرط فرمودي و آنها هم بر اين شرط، متعهد شدند و توهم مي‌دانستي كه به عهد خود وفا خواهند كرد پس آنان را مقبول و مقرب درگاه خود فرمودي.(به نقل از ترجمه استاد فقيد محي‌الدين مهدي الهي قمشه‌اي)

****

بله؛ درست است كه شاعر، به زبان شعر اين حقيقت را گفته است و در نتيجه، قضيه قدري حالت دراماتيك (و انساني) هم به خودگرفته است ولي يك سرّ از اسرار اين است كه آن دسته از اولياي خدا كه از فناي در ذات خداوند به مرحله‌اي ديگر مي رسند و باقي بالله مي‌شوند، حالات و مراحل و مراتب همه آدميان را درك مي‌كنند و اين هم وجهي ديگر از حقيقتي است كه در بيان شاعرانه شهريار متجلي شده است يعني علي - عليه‌السلام – در عين آن‌كه جز مخلوق بودن و بنده بودن هيچ تفاوتي با خداوند – عزّ و جل – ندارد، تمام لذت‌‌هايي كه يك انسان مي‌تواند از اين دنيا بچشد را مي‌فهمد و حس مي‌كند ولي از آن مي‌گذرد. اين خصوصيت آن دسته از اولياست كه باقي بالله هستند و الا فانيان، هيچ اعتنايي به ما سوي الله ندارند.

****

پيش از آن‌كه شعر را با هم بخوانيم، بايد درودي بر روان شهريار بفرستيم، سيدي كه شعرش را درباره پدرش ،علي با كلام عاشقانه‌اي درباره مادرش ، فاطمه ختم كرده است:

دوباره بيل علي شد بلند و مي‌داني

به گوش ديو چه مي‌گفت با زبان صدا؟:

برو به كار خود اي دون كه در ديار علي

به عالمي نفروشند مويي از زهرا

 

علي و دنيا

علی به باغ فدک، بیلِ زارعان بر دوش

چنان که چوب شبانان، عصاست با موسا

هوا تَفیده، دهن روزه، کار مردافکن

ولی چه حمله بی‌جا، به کوهِ پابرجا

عرق به طرفِ جبین، شدّه های مروارید

که موج ریخته باشد، به ساحلِ دریا

فتاد ناگهش از پیش دیده، پرده غیب

به چشم باز فرو رفت، در دلِ رؤیا

چه دید؟ فتنه فتّانه‌ای است شهرآشوب

شکسته طَرفِ نقاب و، گُسسته بندِ قبا

به شیوه، چون قلم سِحرِ سامری فتنه

به غمزه، چون غزلِ قیس عامری غوغا

به بِنتِ عامره مانَد، که در بلادِ عرب

ستاره‌ای است درخشان و شاهدی یکتا

ولی چو شعله، که از خشک و تر نیندیشد

سَلیطه‌ای است، کجا پرده و کجا پروا؟

کمانه بسته، چو تیرِ شهاب می آمد

که موج سر همه کوبد، به سینه خارا

علی جوانِ یلی بود، نو خط و نورَس

ولی کجا سگ نفس و حریم شیر خدا؟

رسید در حرم حُرمت و عفافِ علی

به عشوه کرد سلامی و، گفت: من دنیا

مرا به عقد خود آور، که من برای علی

براتِ عِزّتم از بارگاهِ عِزّ و عُلا

قبولِ صیغه عقد و، کلیدِ گنج الست

نهفته زیر زبانت، یکی بگوی: بلا

بیا معامله کن، بیل دستِ مُزدوران

به من دِه و، بِسِتان تاج و تختِ استغنا

کلید هر چه خزانه است، با تو خواهم داد

جهیزِ من شجرِ الخُلد جنّتُ المأوا

علی مخاطره ها دیده، جنگ‌ها کرده

ولی چه بود که اینجا عظیم یافت بلا؟

چه رِخنه بود، به ارکانِ دین که در ملکوت

فرشتگان همه برداشتند، دست دعا

«جهاد اَکبرِ» سردارِ دین و تقوا بود

در این مخاطره لرزید عرش و فرش و سما

علی سفینه دل، سخت در تلاطم دید

ولی سکینه غیبی، رسید و گفت: بيا

بلی، سفینه نوح و نجاتِ اُمّت بود

که باز یافت سکونت، به عرشه اعلا

علی به چشم خدا، خیره شد به دختر و یافت

چروک سیرتِ زشتش، به صورتِ زیبا

ببین چه گفت؟ که ابقا به هیچ نکته نکرد

برو برو، که تو با کس نمی کنی اِبقا

برو، تو گرسِنِه‌چشمانِ کور دل بفریب

که من به فضلِ خدا، سیرم از جمالِ شما

من از جهانِ شما، جمله قانعم به کفاف

به آنقدر، که رضا داده کارگاهِ قضا

من از جهان به همین قوت قانعم، آری

کجا رسد همه دنیا، به یک تنِ تنها

 

از این گذشته، جهان خوان لاشخواران است

به میهمانی کرکس، نمی‌رود عنقا

من از جهانِ تو، یک گوشه خواهم و آن هم

پی مبادله، با زاد و توشه عقبا

گرفتم آن که جهان را، همه به من دادی

مگر نه سیر و مسیر جهان بُوَد، به فنا

چگونه کام علی را، روا توانی ساخت

جهان نساخته هیچ آفریده کامروا

کدام عهد تو بستی، که باز نشکستی

کدام عاشق بی‌دل، که از تو دید وفا

مگر نه پادشهان را و، پهلوانان را

به زیر خاک و گِل و تخته سنگ، دادی جا

مگر نه خاتم پیغمبران محمّد، مُرد

که بود سر گُل اولادِ آدم و حوّا

دهانِ گرگ اجل را، کجا توانی بست؟

مگر ندوخته چشم حریصِ گور، به ما

هوای آتش شوقم، به عالم دگر است

به آب و خاک خسیسان، چه جای نشو و نما؟

چنین رباط سپنجی، کجا سزای من است

سرای سرمدی‌ام دِه، که آن مراست سزا

بدین جهان فنا، می‌توان تجارت کرد

تجارتی که بُوَد سودِ آن، جهانِ بقا

مگر کنند به اَسعار آخرت تبدیل

وگرنه نقدِ جهان، قصّه بود و بادِ هوا

برو به دور، که دنیا به پیشِ چشم علی

همه کتیبه عبرت خوش است و دور نما

***

حریف باخته، تا رفت دور خود پیچد

فتاد، پرده‌اش از روی کید و مکر و ریا

عوارض از بَزَک و، زرق و برق‌ها همه ریخت

حقایق آنچه که در پرده بود، شد پیدا

خدا به دور! چه عفریت بد هیولایی

عجوز و عاریتی، جمله بر تنش اعضا

چنان که، گیسو و پستان و چشم مصنوعی است

جمالِ پیر زنک های هرزه حالا

***

مظاهر حق و باطل، جدا شدند از هم

خدا گشاده‌جبین بود و، اهرمن رسوا

دوباره بیلِ علی شد بلند و، می دانی

به گوش دیو چه می گفت با زبان صدا:

برو به کار خود ای دون، که در دیارِ علی

به عالَمی نفروشند، مویی از زهرا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  | 

فرجام تو خوش به فرِّ جام ازلي(۱)

اي شيعه!  ای مست مدام ازلي(۲)

كوهاكوهت طنين نام ازلي(۳)

الله محمد و علي فاطمه و

شبّر و شبير و نه امام ازلي

۱.این مصراع تحریرهای دیگری هم دارد :

الف.فرجام خوشت به فر جام ازلی

ب.فرجام ،خوش است فر جام ازلی

ج.فرجام خوش تو فر جام ازلی

۲.تحریرهای دیگر:

الف.ای شیعه! و ای مست مدام ازلی

ب.ای شیعه!تویی مست مدام ازلی

ج.ای شیعه ی سرمست مدام ازلی

د.ای شیعه! سیه مست مدام ازلی

۳.تحریرهای دیگر:

الف.ای آن که تویی طنین نام ازلی

ب.ای در تو طنین محض نام ازلی

از دوستان عزیز و خوانندگان محترم خواهش می کنم که با بیان نظرشان مرا در به سامان رساندن این رباعی که دوستش می دارم یاری فرمایند.

 

 

 

همه معلم‌هاي من – قسمت سوم

 

سال تحصيلي 63-62 ما از قم به تهران بازگشتيم. اين بار، مستاجر حسن اسلامي‌مهر بوديم مستاجر كه چه عرض كنم، او و پدرش ماه به ماه به اصطلاح امروزي‌ها پدرم را مي‌پيچاندند و از گرفتن اجاره طفره مي رفتند و بعد  از يك سال كه از آنجا به حوالي ميدان حسن آباد كوچ كرديم ( اكنون زيرگذر زده‌اند و از آن ميدان باصفا  يك چهارراه قزميت باقي مانده است) ، آنچه پدرم اصرار كرد كه او و پدرش اجاره اين يك سال را ولو با تخفيف بگيرند، نگرفتند كه نگرفتند. حسن اسلامي‌مهر سا‌لهاي سال بعد، در حق من هم به گونه ديگري، جوانمردي را تمام كرد. سال 77 من بيست و يك سالم تمام نشده بود كه به تقدير خداوند مهربان، صاحب پسري شدم. آن ايام ، چند ماه بود كه بيكار بودم. روزنامه‌اي كه در آن خبر می نگاشتم تعطيل شده بود و دوران سختي را مي‌گذراندم.  پس از مدتي در جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي به عنوان كارمند كميته فرهنگي به كارگرفته شدم ،كميته ای كه حسن اسلامي‌مهر مسئول آن بود .مي‌بايست روزي 8 ساعت پر كنم تا ماهي 50 هزارتومان حقوق بگيرم. آن سال‌ها ناراحتي اعصاب داشتم و نمي‌توانستم هر روز 8 ساعت به سر كار بروم . او با اين مشكل من كنار آمد و گفت: شناور بيا. بعدا كه ديد 192 ساعتم را ولو به طور شناور هم نمي‌توانم پركنم، گفت :هرچند ساعت كه مي‌تواني بيا و من 50 هزار تومان را بر 192 تقسيم مي‌كنم و با تو ساعتي حساب مي‌كنم.

مدتي گذشت و من ديدم چرخ زندگي‌ام با ساعتي 260 تومان نمي‌چرخد. يك روز دل را به دريا زدم و مساله را با اسلامي‌مهر در ميان گذاشتم.

او فرصتي از من خواست كه فكر كند و يكي دو روز بعد روي ساعتي 400 تومان با من توافق كرد. تا اين جاي كار، او شده بود كارفرماي كارمندي كه ناراحتي اعصاب دارد و به خاطر بيماري او پله  پله كوتاه آمده است و علي‌القاعده آن كارمند، بايد ديگر كلاهش را هم به آسمان هفتم بيندازد كه با اين تردد نامنظم و تعداد نامعلوم ساعات كار،  اخراجش نمي‌كنند چه رسد به اين كه سر حقوقش چك و چانه هم بزند. البته اين را هم بگويم كه درخواست من  مبتني بر يك حساب «دو دو تا چهار تا» بود:« با اين پول، زندگي من زير صفر مي‌شود حقوقم را بالا ببريد » ولي خودمانيم از هر صد كارفرما يكي هم اين مساله ساده انساني را لحاظ نمي‌كند و چون مي‌داند زندگي كارگرش لنگ همين كار است، با همان حقوق زير خط فقر از او بهره مي‌كشد، مي‌خواهم بگويم تا اين جاي كار هرچه بود انصاف و مردانگي از جانب اسلامي‌مهر بود ولي من بعدها چيزي فهميدم كه قلبا به او ارادت پيدا كردم و تا آخر عمر خود را مديون او مي‌دانم. بعدها  حس كردم و به حدس صايب دريافتم كه او با حسين فدايي؛ رئيس جمعيت ايثارگران صحبت كرده است و فدايي گفته است كه ما بيش از همان ساعتي 260 تومان نداريم كه  بدهيم يعني صحبت كف دست و مو است. اسلامي مهر هم مي‌گويد: اشكال ندارد، اگر من خودم اين مابه‌التفاوت ساعتي 140 تومان را تامين ‌كنم از نظر شما كه موردي ندارد؟ و طبعا  موردي نداشت و اينگونه بود كه حقوق من ساعتي 400 تومان شد و اسلامي مهر يك بار حتي به اشاره هم به روي من نياورد و من خودم اين را شايد چند ماه بعد كه بيشتر با فضاي جمعيت ايثارگران آشنا شدم، فهميدم.

حسن اسلامي‌مهر در عالم سياست و فرهنگ هرچه بوده و هرچه هست، به خودش مربوط است ، آنچه از او به من مربوط مي شود اين است كه او با من مثل برادرزاده خود رفتار كرد همان طور كه با پدرم برادري كرد آن هم در آن ساليان  سخت دهه 60 كه احمد توكلي «طرفدار زالوصفتان بخش خصوصي» و «مدافع سرمايه‌داران» و «ضدكارگر و مستضعف» شناخته مي‌شد اما قوت غالب زن و بچه‌اش (ماشاءالله  يكي دو تا هم نبوديم آن موقع پنج تا  بوديم بعدا هم دو سرباز ديگر براي امام زمان – عليه‌السلام – به سربازان احمد توكلي اضافه شد) سيب‌زميني آب‌پزي بود كه به زور خيارشور و سس دست‌ساز، سالاد الويه لقب مي‌گرفت ( و چقدر هم مي‌چسبيد ) و انواع و اقسام غذاهایی که می شود با تخم مرغ به هم رساند به اضافه‌ي پاتيل پاتيل لوبيا و عدسي و در خانه‌اش حتي يك فرش ماشيني هم پهن نبود و هرچه بود گليم بود و جاجيم و از اين موكت‌هاي سخيف آلرژي‌زا ، در آن سال‌هاي غربت ، احمد توكلي آن‌قدر هم نادار نبود كه نتواند اجاره خانه بدهد ولي  حسن اسلامي‌مهر و پدرش « بچه شابدلظيم» بودند و حاضر نبودند از «رفيقي» چون او اجاره بگيرند و من تا آخر عمر در فهرست معدودي از جوانمردان كه در زندگي‌ام ديده‌ام، نام او و پدرش را از ياد نخواهم برد. در معركه بي طرفاني كه بي شرفي خود را زير نقاب بي طرفي پنهان مي‌كنند ، امثال حسن اسلامي‌مهر پاي رفاقتشان با مرد غريبي ايستادند كه تنها گناهش حقگويي و آزادگي بود ، مردي كه آن روزها زبان حالش اين بود:

امروز براي نمردنم

مديون كدام جوانمردم ؟(1)

و امروزها كه پير شده است و لرزش دستهايش را از پسرانش پنهان مي‌كند،شايد  زبان حالش اين باشد:

به سر سبزي خويش كاجي نديدم

به سر گرچه جز برف تاجي نديدم

تو از من تمام دلم را گرفتي

از اين بيش، باج و خراجي نديدم

قسم مي‌خورم راستش را بخواهي

به بالاي تو سرو و كاجي نديدم

به جز عشق، دردي كه در درمان ندارد

به جز عشق، راه علاجي نديدم

مرا قصر تنهايي و بي‌كسي بس

از اين امن‌تر برج عاجي نديدم

كه جز سكه‌هاي سياه دورويي

به بازار ياران رواجي نديدم

به يك سكه قلب، دل مي‌فروشند

مناسب‌تر از اين حراجي نديدم

تو را با تپش‌هاي قلبم سرودم

به اين واژه‌ها احتياجي نديدم(2)

ما يك سال در آن خانه نشستيم. طبقه بالا، حسن اسلامي‌مهر و طبقه پايين، ما . هنوز پوستر سالگرد شهادت محسن اسلامي‌مهر برادر حسن را كه كنار در خانه چسبانده بودند از ياد نبرده‌ام و فكر نمي‌كنم كه تا ابد از ياد ببرم ، هم به خاطر صورت آرام و معصوم شهيد محسن كه طرحي از يك لبخند هم بر لبش بود هم به خاطر خاطره‌اي كه بعدها از حسن اسلامي‌مهر درباره پدرش شنيدم : حاج آقا اسلامي صاحب آن خانه و پدر شهيد محسن  با  قدي متوسط و سروصورتي گرد و لبي خندان ، هميشه خندان. مغازه خواروبار فروشي‌اش اول بازارچه قديم شاه‌عبدالعظيم بود. سالهاي سال بعد از مرگ حاج آقا اسلامي، حسن اسلامي‌مهر برايم از قول مادرش تعريف كرد كه  چندين سال بعد از شهادت محسن، يك شب از آن شب‌هاي زمستاني اتفاق عجيبي مي‌افتد . (كساني كه شهرري زندگي كرده‌اند مي‌دانند كه اگر هواي شهرري روي دور سرما بيفتد چه سرماي سگ‌كشي دارد.) آن شب، شب برفي هم بوده است و از سر شب برف مي‌باريده است سر فرصت و فراغت. از آن برفهايي كه انگار آسمان عقده‌هاي يخ سته‌ دلش  را با زمين بازگو مي‌كند. مادر ، نصفه شب از خواب مي‌پرد و مي‌بيند  حاج آقا اسلامي نيست پيش خود فكر مي‌كند كه حتما  رفته آب بخورد : سركي كشيدم و ديدم چراغ آشپزخانه خاموش است و چراغ دستشويي هم. نگران شدم. ديدم از حياط صدايي مي‌آيد. رفتم و ديدم كه اي واي! حاج آقا  رفته است سرحوض  و سطل سطل زير برف روي خودش آب مي‌ريزد. دويدم و خواستم سطل را از دستش بگيرم كه مقاومت كرد و به عقب هلم داد.

مي‌گفتم: حاج آقا چت شده؟ مي‌گفت: ولم كن! جيگرم آتيش گرفته!  محسن! محسن!...

خدا شهيد محسن اسلامي‌مهر و پدر داغدار و شادمانش را بيامرزد. از سخنم دور افتادم. داشتم مي‌گفتم كه سال هاي تحصيلي ۶۳-۱۳۶۲ يعني سالي كه وارد دبستان شدم، ما مستاجر خانه حسن اسلامي‌مهر در شهرري بوديم و من به دبستان شهيد كلانتري مي‌رفتم...

(1)   سيد حسن حسيني

(2)   قيصر امين‌پور

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت   توسط زهير توكلي  |